روزنامه جمهوري اسلامي 07/08/1386 صفحه حوزه
*****
مرجعيت و سيره سلف صالح




  • مرجعيت ديني مردم مقام و مسند خطيري است كه پيشوايان معصوم ما ضوابط و معيارهايي براي آن مشخص كرده و عموم مردم را در اين زمينه راهنمايي نموده اند. تنها جمله كوتاه و پرنكته امام حسن عسكري (ع ) در اين زمينه به قدر كافي گويا و راهگشاست . « من كان من الفقها صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا لهواه مطيعا لامرمولاه فللعوام ان يقلدوه »
    هر چند لزوم مراجعه جاهل به عالم فرد عامي به كارشناس و متخصص امري عقلايي است كه در زندگي مردم جريان دارد اما عالم كارشناسي كه بايد به او مراجعه و دين را از او اخذ كرد و از نظرات و فتاواي او تقليد نمود صفات و ويژگي هايي دارد كه معلوم نيست همه آنها از سيره عقلا به دست آيد. از اين رو در اين زمينه چاره اي جز مراجعه به عترت نيست . در جمله ياد شده چهار ويژگي براي كسي كه صلاحيت مرجعيت ديني مردم را دارد مشخص شده كه عبارتند از :
    1 ـ صائنا لنفسه يعني نگاهدارنده نفس خود باشد . كسي باشد كه با اراده اي قوي در برابر هواهاي نفساني مقاومت كند و اسير نفس نباشد. ضرورت اين خصلت در كسي كه مسئوليت و امانتي را برعهده مي گيرد غيرقابل انكار است چه رسد به امانتي چون مرجعيت ديني مردم .
    2 ـ حافظا لدينه يعني كسي كه بتواند دين خود را حفظ كند . شايد ضرورت اين ويژگي از آن رو باشد كه مرجعيت مقام و مسندي است كه لغزش در آن بهاي سنگين از دست رفتن دين شخص را درپي دارد. « نفوذ كلمه » مرجع از يك سو در گرو آن است كه مردم او را نماينده رسول خدا و حافظ و نگاهبان دين بدانند و از سوي ديگر قدرت و نفوذ كلمه و امكانات مالي كه معمولا مراجع از آن برخوردارند وسوسه انگيز بوده و او را در معرض لغزش هايي قرار مي دهد بايد از نظر ايمان و عقيده به قدري قوي باشد كه در برابر وسوسه ها مقاومت كند و دين و ايمانش را از كف ندهد.
    3 ـ مخالفا لهواه يعني كسي كه مخالف هواي نفسش باشد . نه تنها از هواي نفس پيروي نكند بلكه با خواسته هاي نفس مخالفت كند. فردي كه از اداره پولادين برخوردار نباشد نمي تواند در برابر وسوسه و هواي نفس مقاومت كند.
    4 ـ مطيعا لامرمولاه متقابلا پيرو دستور مولايش باشد . كسي كه به معناي واقعي عبد بوده و مطيع امر ونهي خداوند باشد و دستورات الهي را به ميل خود يا خوشايند ديگران تغيير ندهد. به دنبال درك و فهم حكم خدا باشد و بس . پيشاپيش نظري را برنگزيند و درصدد تحميل راي خود بر قرآن يا حديث برآيد. حقيقتا هدفي جز استنباط حكم شرعي نداشته باشد و پس از شناخت حكم خدا مطيع آن بوده و در برابر آن هيچگونه مقاومتي نكند. حكم خدا را بگويد و عمل كند هر چند خوشايند او نباشد.
    عدالت و وارستگي شرط مرجعيت


    با الهام از چنين سخناني است كه فقهاي اسلام عدالت را شرط مرجع تقليد شمرده و بدان اكتفا نكرده و « فقدان حب دنيا و رياست و ثروت » را نيز لازم شمرده اند كه حاكي از لزوم مرتبه بالايي از عدالت است . حتي برخي از فقيهان به اين مقدار تابع نبوده و تعريف عدالت را كه « ملكه واجبات و ترك محرمات » دانسته اند مورد نقد قرار داده كه اين تعريف از رساندن معناي موردنظر عدالت قاصر است چون فاسق ترين افراد هم چه بسا داراي ملكه انجام واجبات و ترك محرمات باشند. بلكه عدالت ملكه اي است كه دارنده آن به سهولت واجبات را انجام و محرمات را ترك كند نه همراه با تكلف . مثل مجتهد كه بايد بتواند به سهولت و بدون نياز به تلاش جديد در مواجهه با فروع جديد حكم مساله را استنباط كند.
    برخي ديگر از فقيهان حسن ظاهر را كه نشانه عدالت شمرده شده در مرجع تقليد كافي ندانسته و حشر و نشر با او را به منظور اطلاع از وجود چنين ملكه نفساني لازم دانسته اند و در اين زمينه به حديثي زيبا از امام سجاد(ع ) استناد جسته اند كه آن حضرت مردم را هشدار داده كه فريب ظاهر افراد را نخورند حتي افرادي كه اهل نماز و روزه و ترك گناهان و... هستند چه بسا فردي كه اهل انجام واجبات و ترك محرمات بوده و از بسياري از مظاهر دنيا وارسته است عاشق قدرت و رياست باشد كه تا به آن نرسيده لغزش او آشكار نباشد.
    مردم نيز از فقها آموخته اند كه در پي تقليد از مجتهدي باشند كه به معناي واقعي كلمه وارسته از دنيا و پيراسته از هوا و هوس باشد.
    تاريخ پرافتخار مرجعيت شيعه نيز گواه صادقي بر اين حقيقت است كه فقهاي عظيم الشان علي رغم تلاش و مجاهدت خستگي ناپذير در استنباط احكام نوراني اسلام و نگارش آثار عميق علمي و پژوهشي و بر جاي نهادن ميراث گرانقدر فقهي هرگز شوق و علاقه اي به پذيرش مقام و مسند مرجعيت نداشته اند. مرجعيت از نگاه آنان مسئوليت و رسالت خطيري است كه اگر در معرض آن قرار مي گرفتند. چنانكه شايسته تر از خود را در عصر و زمان خويش نمي يافتند به ناچار مي پذيرفتند. در اين زمينه آنقدر نمونه مثال زدني وجود دارد كه امكان نقل همه آنها در اين نوشته كوتاه نيست از اين رو تنها بعضي از آنها بسنده مي كنيم .
    1 ـ هنگامي كه پس از وفات شيخ جعفر كاشف الغطا مرجعيت بر عهده شيخ علي كاشف الغطا قرار گرفت شيخ محمدحسن نجفي همچنان به تدريس و تحقيق ادامه داده و وارد اين عرصه شد و توانست اثر جاويدان و افتخار آميز « جواهرالكلام » را خلق كند. بي گمان چنين توفيقي رهاورد مجاهدت علمي و خالصانه او در راه ترويج فقه آل محمد(ص ) است .
    2 ـ شيخ انصاري معاصر سعيد العلما مازندراني است و به خاطر اعلم دانستن او از پذيرفتن مسند افتاد و مرجعيت سرباز زد. ولي وقتي خبر به سعيدالعلما رسيد گفت : « زماني كه در نجف بودم از شيخ اعلم بودم ولي هم اكنون كه در ايران از اشتغالات علمي بازمانده ام در حالي كه شيخ هم چنان به اشتغالات علمي اش ادامه داده او را اعلم مي دانم . از اين رو شيخ انصاري براي مرجعيت متعين است . »
    3 ـ پس از وفات شيخ انصاري شاگردان برجسته او همچون ميرزا حبيب الله دشتي ميرزاعبدالرحيم نهاوندي ميرزاحسن آشتياني ميرزاحسن نجم آبادي با توجه به صلاحيت علمي و اخلاقي ميرزامحمدحسن شيرازي بر مرجعيت او اتفاق نظر داشته و بدين وسيله الگويي براي علما در مقاطع مختلف مي شوند كه از ميان خود آنكه را شايسته تر است برگزينند. سلف صالح كه براي مرجعيت چهار ركن را لازم مي شمردند : علم تقوا اخلاق و عقل ميرزاي شيرزاي را در ابعاد چهارگانه فوق ممتاز يافته و مسئوليت مهم مرجعيت را برعهده او نهادند كسي كه هم در كرسي تدريس و تربيت شاگرد چهره شاخصي بشمار مي رود و هم در عقل و تدبير و زعامت عالم تشيع . نه تنها فقهاي همطراز و هم طبقه ميرزا او را برخود ترجيح دادند بلكه فاضل اردكاني نيز كه از فقهاي همررديف و هم طبقه شيخ انصاري بود مردم را در امر تقليد به ميرزاي شيرازي ارشاد و راهنمايي مي كرد.


    4 ـ بي اعتنايي حضرت امام خميني به مرجعيت پس از رحلت آيه الله العظمي بروجردي به قدري معروف است كه زبانزد خاص وعام است . پرهيز واقعي از انجام اموري كه در فرهنگ حوزه از علائم و نشانه هاي ورود به عرصه مرجعيت و جرگه مراجع شمرده مي شود مانند انتشار سريع حاشيه بر عروه و رساله علميه و اعلان مجلس ختم و... از او شخصيتي ساخت كه دوست و دشمن را شيفته خود نمود. بي شك آوازه او در شرق و غرب عالم و وسعت مرجعيتش در جهان تشيع و محبوبيتش در قلوب ميليونها انسان معلول وارستگي و اخلاص مثال زدني او در عرصه خدمت به دين خداست .
    همه شاگردان امام و حتي شاگردان مراجع ديگر معترفند كه آن بزرگوار در حالي كه از اساتيد برجسته حوزه بود هرگز قدمي در راه تثبيت موقعيت خود در حوزه برنداشت و به هيچ كس نيز اجازه نداد كه از بيت المال مسلمين در راه ترويج از ايشان مصرف نمايد.
    ظهور چنين بزرگمردي در تاريخ حوزه هاي علميه شيعه و جهان تشيع به حق توقع طلاب فضلا و عموم مردم را از علماي حوزه هاي علميه افزايش داده است . از اين رو با توجه به وجود آن الگوي شايسته از علما و بزرگان انتظار بيشتري دارند. با وجود سيره و روش آن فقيد و مرجع والامقام حجت بر همگان تمام شده است .
    حفظ حرمت مشايخ
    كوتاه سخن آنكه سيره فقهاي سلف علي رغم تلاش و مجاهدت علمي و اخلاقي دوري از رياست و زعامت بود. تا وقتي كه با اصرار ديگران چنين مسئوليتي برعهده شان نهاده نمي شد از پذيرفتن آن سرباز مي زند. بخصوص اگر افرادي شايسته تر از خود را در جامعه علمي مشاهده مي كردند. اين سنت نيكو از نسلهاي پيشين به نسلهاي بعدي رسيد.
    در عصر و زمانه ما شاگردان فقهاي بنامي چون امام خميني حضرات آيات خويي و گلپايگاني در زمان حيات اساتيدشان هرگز به دنبال مرجعيت نرفته و حتي پس از ارتحال اساتيدشان حرمت مشايخ و هم طبقه اساتيد خود را نيز رعايت كرده و مقلدان و مراجعان را به آنان ارجاع مي دادند. به گفته آيه الله زاده فاضل لنكراني آن فقيه وارسته پس از ارتحال استادش امام خميني به خاطر حضور مشايخي چون حضرات آيات گلپايگاني و اراكي حاضر نشد به عرصه مرجعيت وارد شود. گذشته از آنكه اصلا هيچ علاقه و ميلي در ايشان براي ورود به اين عرصه مشاهده نشد.
    در گذشته همواره ورود نابهنگام برخي از اهل علم حتي با وجود شايستگي علمي به عرصه مرجعيت با عكس العمل منفي خواص و چه بسا بي اعتنايي عموم مردم روبرو شده و اين توهم را در اذهان ايجاد كرده كه گويا علما به دنبال رياست و دنيا هستند. با آنكه سنت جاري و ساري در حوزه هاي علميه با حضور صدها مجتهد مسلم بر بي اعتنايي به اينگونه امور بوده و هست اما ناديده گرفتن اين سنت حتي از سوي افرادي انگشت شمار چون بر خلاف توقع است بد جلوه مي كند و حوزه و علماي دين را در معرض اتهام قرار مي دهد. اينكه فقها سلف علاوه بر علم و تقوا « عقل » را هم شرط مرجعيت دانسته و بر آن پافشاري مي كردند يكي از ثمراتش همين جا ظاهر ميشود. « عقل » عنصري است كه صاحب آن را از وسوسه دوستان نادان و دشمنان دانا و اطرافيان حفظ مي كند. آبرو و حيثيت دارنده آن را تضمين مي كند.


    متاسفانه در مقاطع مختلف همواره افرادي بوده اند كه حريمها را شكسته و تكدر خاطر عالمان دلسوز را فراهم ساخته اند. آيه الله شيخ محمد حسين كاشف العظا از علما بيدار مصلح و وارسته اي بود كه از وضعيت نابهنجاري كه توسط افرادي دنيا طلب در حوزه علميه نجف بوجود آمده بود گلايه ها دارد. او براين باور بود كه سيره علماي سلف از كليني تا طباطبايي بر اين بود كه مجتهد جامع شرايط را از طريق كثرت تاليفات و جامعيت او در علوم مختلف اسلامي و آثار و بركات وجودي او شناسايي كرده و به مردم معرفي مي كردند. از افرادي كه جايگاه مسند خطير مرجعيت را تنزل داده و خود را لايق آن مي پنداشتند اظهار تاسف مي كرد و معتقد بود :
    « الرساله العمليه وان تعددت فلاتدل علي شيئي و مااكثر ما ياخذها الاحق من السابق و ليس له فيها سوي تبديل الاسم او تغيير بعض الكلمات و اليه تعالي نفزع في اصلاح هذه الطائفه و تسديد خطراتها الي السداد انشاالله »
    چنانكه تقليد از چنين افرادي را نشانه جهل و ناداني مي دانستند در حاليكه تصدي مقام افتا يا قضاوت يا تصرفات ديگري از سوي آنان حرام بوده و هرگز نافذ نيست نكته جالب اينكه افرادي كه بدون رعايت چارچوب شناخته شده در حوزه هاي علميه وارد ميدان خطير مرجعيت شدند نه تنها مورد توجه عقلا و عموم مردم قرار نگرفتند بلكه روش آنان نقل مجالس و محافل شد. انتشار زود هنگام و عجولانه و حساب نشده رساله عمليه استاد خود حتي بودن اصلاحات و تغييرات لازم توسط يكي از اساتيد سابق حوزه هنوز در اذهان زنده است . چنان كه توهم رسيدن به مرجعيت و با گفتن و نوشتن بعضي از به ظاهر علاقمندان بدون آنكه انسان در حوزه هاي علميه و محافل علمي جايگاه مقبول و علمي و اخلاقي پيدا كرده باشد نمونه ديگري از اين لغزشهاست .
    تنها رهروي سيره و سنت سلف صالح در عرصه تلاش و مجاهدت خالصانه علمي و بي اعتنايي به دنيا و مظاهر آن و تخطي نكردن از روشهاي صحيح و مقبول در نيل به مرجعيت و نيز مسئوليت هاي اجتماعي ـ سياسي است كه حوزه و روحانيت و علماي ديني را همچنان محبوب دلهاي توده هاي مردم نگاه مي دارد. امروزه رعايت اين مساله به خاطر تاسيس جمهوري اسلامي و فرصت تاريخي حضور روحانيت در عرصه اجتماع و سياست و خدمتگزاري به مردم و بروز شائبه دنياطلبي و رياست خواهي اهميت بيشتري يافته است . حوزه و روحانيت بايد با عملكرد خود اين شائبه را از اذهان دور كند. امام خميني (ره ) در ماه هاي نخست تاسيس جمهوري اسلامي علي رغم مردود شمردن « اتهام ديكتاتوري و استبداد مذهبي » كه از سوي گروهكها مطرح مي شد به علما نيز اكيدا توصيه مي كردند كه اين اتهام را بايد جدي گرفته و نبايد به سادگي از كنارش گذشت و نبايد به گونه اي رفتار كرد كه تصور شود زهد و بي اعتنايي و قناعت روحانيت در گذشته بخاطر آن بود كه به قدرت و ثروت دسترسي نداشت .
    امروزه دهها مجتهد مسلم و زاهد و با تقوا در حوزه هاي علميه حضور دارند كه به خاطر نعمت وجود مراجع عاليقدر به مقدار نياز و كفايت و علي رغم اصرار شاگردان و علاقمندان حاضر نيستند به اين ميدان وارد شوند و گاه بايد با خواهش و تمناي مقلدان آنان را وارد كرد تا « حاشيه عروه » يا « پاسخ استفتا » منتشر كنند آيا با وجود چنين شخصيت هاي وارسته اي در حوزه مي توان رفتار نامتعارف افرادي انگشت شمار را معيار قضاوت قرار داد و اتهام دنيا خواهي و رياست طلبي را به علماي حوزه وارد كرد ! هرگز. گرچه بايد به اين افراد انگشت شمار و اطرافيان و هوادارانشان ياد آور شد كه با رفتارشان چه ضربه اي بر پيكر حوزه هاي پرافتخار تشيع وارد مي سازند و البته خود نيز از عوارض و پيامدهاي آن در امان نخواهند بود. بهانه به دست بهانه جويان دادن و زبان بدخواهان را برحوزه و روحانيت گشودن خطايي است كه مرتكبين آن هرگز شايستگي منصب خطير مرجعيت را ندارند.
    تاريخ پرافتخار مرجعيت شيعه گواه صادقي بر اين حقيقت است كه فقهاي عظيم الشان علي رغم تلاش و مجاهدت خستگي ناپذير در استنباط احكام نوراني اسلام و نگارش آثار عميق علمي و پژوهشي و بر جاي نهادن ميراث گرانقدر فقهي هرگز شوق و علاقه اي به پذيرش مقام و مسند مرجعيت نداشته اند. مرجعيت از نگاه آنان مسئوليت و رسالت خطيري است كه اگر در معرض آن قرار مي گرفتند چنانكه شايسته تر از خود را در عصر و زمان خويش نمي يافتند به ناچار مي پذيرفتند
    بي اعتنايي حضرت امام خميني به مرجعيت پس از رحلت آيت الله العظمي بروجردي به قدري معروف است كه زبانزد خاص و عام است . همه شاگردان امام و حتي شاگردان مراجع ديگر معترفند كه آن بزرگوار در حالي كه از اساتيد برجسته حوزه بود هرگز قدمي در راه تثبيت موقعيت خود در حوزه برنداشت و به هيچ كس نيز اجازه نداد از بيت المال مسلمين در راه ترويج از ايشان مصرف نمايد
    سيره فقهاي سلف علي رغم تلاش ومجاهدت علمي واخلاقي دوري از رياست و زعامت بود تا وقتي كه با اصرار ديگران چنين مسئوليتي برعهده شان نهاده نمي شد از پذيرفتن آن سرباز مي زدند. بخصوص اگر افرادي شايسته تر از خود را در جامعه علمي مشاهده مي كردند. اين سنت نيكو از نسلهاي پيشين به نسلهاي بعدي رسيد
    تنها رهروي سيره و سنت سلف صالح در عرصه تلاش و مجاهدت علمي و بي اعتنايي به دنيا و مظاهر آن و تخطي نكردن از روشهاي صحيح و مقبول در نيل به مرجعيت و نيز مسئوليت هاي اجتماعي ـ سياسي است كه حوزه و روحانيت و علماي ديني را همچنان محبوب دلهاي توده هاي مردم نگاه مي دارد
    امروز دهها مجتهد مسلم و زاهد و با تقوا در حوزه هاي علميه حضور دارند كه به خاطر نعمت وجود مراجع عاليقدر به مقدار نياز و كفايت و علي رغم اصرار شاگردان و علاقمندان حاضر نيستند به اين ميدان وارد شوند و گاه بايد با خواهش و تمناي مقلدان آنان را وارد كرد تا « حاشيه عروه » يا « پاسخ استفتا » منتشر كنند آيا با وجود چنين شخصيت هاي وارسته اي در حوزه مي توان رفتار نامتعارف افرادي انگشت شمار را معيار قضاوت قرار داد و اتهام دنياخواهي و رياست طلبي را به علماي حوزه وارد كرد ! هرگز