روزنامه جمهوري اسلامي 23/07/1386 صفحه عقيدتي

  • اصول گرايي از ديدگاه معارف اسلامي
  • او كيست
  • *****
    اصول گرايي از ديدگاه معارف اسلامي




  • محمد سلماني كياسري
    قسمت اول
    مقدمه
    پس از انقلاب اسلامي واژگاني از سوي افراد و گروههايي مطرح و مورد استفاده قرار گرفته است واژگاني نظير حزب الله خط امام اسلام محمدي اصلاح طلبي ... و در سالهاي اخير واژه اصولگرايي مورد استفاده قرارگرفته است .
    گرچه اين الفاظ هر يك داراي معاني بسيار گسترده و جامع و مفاهيمي بسيار عميق و فراجناحي دراد اما دربسياري موارد مورد بهره برداري جناحي و گروهي قرارگرفته است . سليقه و فكر خاصي سعي كرده بنوعي قرابت و نزديكي خود را بايكي از اين واژگان بيان دارد و بدينسان با اخصاص اين واژگان به جمعيت و گروه خود نوعي انحصار و سواستفاده غيرمنطقي از اين واژگان را عملي بسازند.
    اما حقيقت اين است كه اين الفاظ متعلق به هيچ شخص و گروهي نيست و هر كس و هرجناحي كه بر اساس اصول معني اين واژگان عمل نمايند يكي از مصاديق آنها خواهند بود.
    اما آيا تاكنون چنين بوده است آيا استفاده از اين واژگان به طرز حقيقي بوده است و آيا سواستفاده و انحصارطلبي دربكارگيري از اين الفاظ بچشم خورده يا خير اين سوالي است كه افكار عمومي بايد جواب آنرا بدهد
    نمي توان گفت يكي از جفاهاي مشهوددر اين عصر تعريف غيرواقعي و محدود اين واژگان بوده است . هر كس و هر گروهي به سليقه ونظر خود اين مفاهيم گسترده وعميق را از جايگاه خود تنزل داده و به خواسته و مطالبات جناحي محدود ساخته و زمينه را براي اختصاصي كردن اين واژگان مهيا ساخته اند.
    واقعيت امر اين است كه اين انقلاب متعلق به آحاد مختلف مردم است و مردم ثابت نمودند بهتر از هركس و جريان ديگر هم اصولگرا هستند هم اصلاح طلب هم حزب الله هستند هم خط امامي .
    ممكن است بعضي رفتار افرادي از مدعيان اصولگرا را ببينند و بر محدودگرايي و كوته نظري از آنرا ناظر باشند و با خود بگويند انقلاب و اسلامي كه داراي بدترين اصول انساني و اسلامي هستند وعدالت و دادگري را سرلوحه خود قرار داده است چگونه به منافع گروهي و جناحي گروه خورده و تنزل پيدا كرده است اما حقيقت اين است كه هر نوع انحصارطلبي و محدودگرايي جفا در حق آرمانهاي انقلاب ونظام اسلامي است .
    نظام و انقلاب آرمانهاي والايي دارند كه نمي تواند با منافع حزبي و جناحي همخواني داشته باشد. خصوصا اينكه بعضي افراد فرصت طلب كه رفتار آنان هيچگونه همخواني بااصول و آرمانهاي انقلاب ونظام ندارد و رفتار معامله گرايانه يا ضد ارزشي و ضددادگري آنان موجب بدنامي اصولگرايي خواهد شد خود را در جمع اصولگرايان قرار مي دهند و رفتار خود رااصولگرايي مي نامند.

    اسلام به ذات خود ندارد عيبي هر عيب كه هست از مسلماني ماست اصولگرايي اصول معين و ارزشي و آرماني خود را دارد اگر كسي در ادعا خود را اصولگرا ناميد ولي در عمل بر خلاف آن عمل نمود اين ربطي به حقيقت اصولگرايي و آرمانگرايي ندارد.
    در اينجانكته اي قابل يادآوري است و آن اينكه نبايد هر كسي كه ادعاي اصولگرايي نمود را با ديدمنفي بنگريم چه بسا افرادي كه در حقيقت فكروانديشه اي خود ديدگاه صحيح اصولگرايي را مورد توجه دارند و در صدد بطور گسترش آن هستند يقينا حساب اينگونه افراد با افراد سودجو جداست .
    امام ره به فكر و عمل مردم اعتقاد وايمان داشت و معتقد بود مردم در فهم و عمل بهترو جامع تر از ديگران عمل مي كنند و مردم هم مي فهمند هم سره را از ناسره جدا مي كنند.
    در اين نوشته سعي شده است بخشي از اصول معين از ديدگاه ائمه عليهم السلام در باب مسائل اجتماعي و حكومتي كه رعايت آنها حقيقت اصولگرايي را روشن مي كند بيان گردد.
    باشد تا با آگاهي و علم هر روز به جبهه اصولگرايي افزوده شود گرچه تاكنون شعارهاي زيادي در باره اصولگرايي داده شد اما در باره اين مهم چيزي از اصول و آرمانهاي ديني نگاشته نشده است و يا اگر شده در حد بسيار محدود بوده . اميد است اين نوشتار گامي در جهت تبيين اصولگرايي حقيقي باشد و زمينه اي جهت بسط و گسترش فرهنگ اصولگرايي گردد.
    اساس بينش اصولگرايي
    در بعضي مواقع وقتي مي خواهيم از فرهنگ اسلام و جامعيت آن دفاع كنيم مي گوئيم اسلام پيرامون همه مسائل جامعه حرف و برنامه دارد. چيزي ناگفته نمانده است بايد حقايق آنرا در بين متون دين پيدا كنيم .
    اما وقتي مي خواهيم از اصولگرايي صحبت كنيم در بعضي مواقع خواسته ها و تمايلات شخصي و مطالبات جناحي را بحساب اصولگرايي مي نويسيم . انگار مائيم كه اصولگرايي را تبيين مي كنيم و محورهاي آنرا معين مي نمائيم ظاهر لفظ اصولگرا بمعني اين است كه از اصولي تبعيت مي كند و به اصولي معتقد و متعهد است اما اين اصول چه مي باشد و از كجا آمده آمده آيا قبلا اين اصول بوده يا خير ما اين اصول را معين مي كنيم يااين اصول معين بوده و ما آنرا نقل مي كنيم و سئوالات زيادي پيرامون اين موضوع وجود دارد كه بي پاسخ مانده است . حرف ما اين است كه آيا اساس بينش اصولگرايي وجود داشته و يا ما آنرا بوجود آورديم آيا تنزل اصولگرايي به خواسته ها و مطالبات حزبي و جناحي جز اصولگرايي است آيا با تعاريف محدودي كه از اصولگرايي ارائه مي كنيم خطر بي محتوا شدن مفاهيم اصولي بوجود نمي آيد چرا به اصول معين در اسلام و گفتار ائمه عليهم اسلام استناد نمي كنيم چرا به اصول معين حكومتي كه در نهج البلاغه به صراحت آمده توجه و اشاره نمي كنيم چرا راي به فلان وزير و يا فلان موضوع محور اصولگرايي قرار مي گيرد كه كسي راي ندهد اصولگرا نيست
    بايد پذيرفت كه اسلام اصول معين در مسائل اجتماعي و حكومتي دارد و اگر اقعا ما قصد ترويج اصولگرايي را داريم بايد اصول حكومتي اسلام كه در جزئي ترين مسائل آن روشن شده را محور و معيار خود قرار داده و بر اساس بينش ديني و الهي اصولگرايي را تعريف و ارائه نمائيم و از هر گونه محدود سازي يا تنزل از مفاهيم واقعي اجتناب كنيم .
    اسلام در زمينه حكومت مسئوليت امانت داري قانون عدالت لياقت و شايستگي قاطعيت عزت طلبي ـ اصلاح طلبي ساده زيستي ـ احترام به حقوق ديگران ـ همراهي و همدلي با مردم نفي باج دهي و باج گيري اصل خدمت ـ مدارا با مردم ـ جانبداري از حق نفي امتيازطلبي ـ نفي مصلحت انديشي نفي ظاهرسازي و رياكاري و افراط و تفريط و دهها عناوين ديگر حقوقي اجتماعي و حكومتي حرف و برنامه دارد.
    يك اصولگرا قبل از آنكه قيل و قال خود وديگران را مطرح نمايد بايد به اصول معين در حكومت اسلامي توجه و استناد داشته باشد تا بعنوان يك اصولگراي حقيقي مطرح شود.
    آنقدر اصول ديني در مسائل حكومتي دل انگيز و آميخته با فطرت بشري است كه طرح آن و دفاع از آن موجب حمايت و تحسين افكار عمومي خواهد شد. يعني مردم آن اصول عدالت گستر دين اسلام را پذيرفته و براي آن قيام نموده و براي احيا آن در جامعه هر نوع هزينه اي را تقبل مي كنند.
    اصل رابطه جامعه و حكومت


    ناگزيريم براي پرداختن به اصول حكومتي اسلام چند نكته لازم را توضيح دهيم . حكومت براي جامعه امري لازم و ضروري است جامعه بدون حكومت جامعه اي ناامن جامعه اي عاري از آسايش و امنيت است لذا علي عليه السلام حكومت و حاكم را براي جامعه امري لازم و اجتناب ناپذير دانسته و فرموده : لابد للناس من امير براو فاجر (1 ) مردم بايد امير داشته باشند چه نيكوكار چه فاسق .علي عليه السلام در گفتاري ديگردليل اين قاعده را با استدلال چنين بيان مي فرمايد :
    « زمامدار ظالم و ستمگر بهتر است از فتنه (هرج و مرج ) كه پيوسته در جامعه وجود داشته باشد(2 ) علي عليه السلام نه آنكه حكومت ظالم و ستمگر را تاييد كند بلكه از باب دفع افسد به فاسد حكومت را تحت هر شرائط بهتر از هرج و مرج و ناامني و فتنه مي دانند چرا كه بهر صورت حكومت داراي نظم و مقرراتي است كه جلوي ناامني و هرج و مرج را كه بدترين شكل جامعه است مي گيرد.
    اصلاح و پالايش جامعه بدون اصلاح حكومتي امري ممتنع است توجه به حكومت براي اصلاح جامعه مورد توجه امامان معصوم بوده است به همين جهت است كه حساسيتي زياد در رابطه با حكومت و حاكم و رهبر عادل در نهج البلاغه بچشم مي خورد و اين همه براي اصلاح حكومتي است كه منجر به اصلاح جامعه خواهد شد. لذا بايد پذيرفت اگر نهج البلاغه حكومت را براي جامعه امري لازم و ضروري دانسته براي حكومت سالم و نيكو نيز ارائه طريق نموده و جايگاه امام و پيشواي دادگر را توصيف نموده و اثرات ارزنده امام عادل را بيان نموده است .
    اصل ضرورت حكومت عدل در جامعه اسلامي
    جامعه اسلامي به حال خود رها نشده است بلكه كلمات و جملات ائمه عليهم السلام در راستاي سرپرستي حكومت عدل در جوامع اسلامي بيانگر آن است كه هيچگاه ائمه عليهم السلام خواستار جامعه منهاي رهبر عادل و دادگر نبوده اند.
    وقتي به نهج البلاغه مراجعه مي شود اين حساسيت كاملا مشهود است . علي عليه السلام در فرازي مي فرمايند : از اين اندوهناكم كه بي خردان و تبهكاران اين امت حكومت را به دست آورند و مال خدا را دست به دست بگردانند و بندگان او را به بردگي كشند با نيكوكاران بجنگند و با فاسقان همراه باشند . (3 ) علي عليه السلام بصراحت نگراني خود را از اين كه حكومت به دست نااهلان بيفتد بازگو مي كنند و وضعيت ناهنجاري كه در زمان حكومت نااهلان اتفاق مي افتد را مطرح مي فرمايند در واقع اين هشداري به جامعه اسلامي است كه حكومت خود را به دست افراد نالايق و ناشايست ندهند.
    امام حسين عليه السلام زماني كه مخالفت خود با حاكميت يزيد را بيان مي فرمايند در جواب مروان ابن حكم نگراني خود را از حاكميت يزيد چنين بيان مي دارند : و علي الاسلام اسلام اذابليت الامه براع مثل يزيد(4 ) ديگر بايد با اسلام خداحافظي كرد و فاتحه اسلام را خواند زماني كه شخصي مثل يزيد حاكميت جامعه اسلامي را بدست گيرد.
    پيامبر بزرگوار اسلام نيز در جمله اي حكمت آميز مي فرمايد : لكل شي آفه تفسده و آفه هذاالدين ولاه السو(5 ) يعني براي هرچيزي آفت است كه موجب فساد آن مي شود و آفت دين رهبران و زمامداران فاسد هستند.همه اين جملات گران اين است كه اسلام رهبري ناسالم و فاسد را براي جامعه ديني امضا نمي كند نه آنكه امضا نمي كند بلكه به جوامع ديني هشدار مي دهند كه سلامت شما با رهبران شما رقم مي خورد و اگر رهبران ناسالم بر جامعه ديني حكمراني نمايند از حقيقت دين و از حقيقت اسلام چيزي باقي نمي ماند و مصالح جامعه اسلامي بر باد مي رود.
    علي عليه السلام علما و دانشمندان را دراين رهگذر داراي مسئوليت خاص مي داند و آنانرا در انتخاب رهبر و نحوه حكومت مسئول دانسته مي فرمايد : يعني اگر خداوند از علما عهد و پيمان نگرفته بود كه در برابر شكم بارگي ستمگران و گرسنگي مظلومان سكوت نكنند و مهارشتر خلافت را بركوهان آن انداخته آن را رها مي نمودم (6 ) علما و دانشمندان در جامعه ديني مسئوليت بسيار خطير دارند سكوت آنها ممكن است ناهنجاري اجتماعي را بهمراه داشته باشد لذا دقت و توجه آنها به مسئله حكومت و رهبري جامعه سالمت جامعه و مردم را بهمراه دارد.
    چون عناصر اصلي شكل دهنده حكومت مردم هستند علي عليه السلام در كلامي جايگاه حكومت و دقت عمل آنانرا گوشزد مي كنند و مي فرمايند : و ان في سلطان الله عصمه لامركم فاعطوه طاعتكم غير ملومه و لامستكره بها(7 ) يعني همانا حكومت الهي حافظ امور شماست بنابر اين زمام امور خود را بي آنكه نفاق ورزيد و يا كراهتي داشته باشيد به دست امام خود بسپاريد.
    در اين حكومت هم اهميت حكومت ديني روشن مي شود و هم جايگاه مردم يعني مردم بدون آنكه اجبار و يا كراهتي داشته باشند و بدون آنكه ظاهر سازي كند و نفاق ورزند. امام خود را بشناسند و حكومت را به او بسپارند تا امور آنها گردش صحيح و سالم داشته باشد.
    ونيز در فرازي ديگر و بهتر و گوياتر خصوصيات رهبر را برمي شمرد و مردم را به اين امر آشنا مي سازد مي فرمايد : ايهاالناس ان احق الناس بهذاالامر اقواهم عليه و اعلمهم بامرالله فيه (8 ) . يعني اي مردم سزاوارترين افراد به رهبري و زمامداري جامعه اسلامي آن كسي است كه در تحقق حكومت نيرومندترو در آگاهي از فرمان الهي داناتر باشد دو محور اساسي در اين فرمايش مولا بچشم مي خورد قدرت و توانايي مديريت جامعه ـ علم و آگاهي بيشتر از ديگران از فرامين ودستورات الهي يعني رهبر بايد آگاهترين فرد به دستورات ديني و الهي باشد.
    لذا روشن مي شود كه در مكتب اسلام هم حكومت به هركسي سپرده نشد ونسبت به شناسايي رهبر توصيه و سفارش شده و هم شاخصه هاي رهبري بيان گرديده تا جامعه در شناسايي رهبر خود دچار اشتباه و سرگرداني نشود.
    پاورقي :
    1 ـ نهج البلاغه خطبه 40
    2 ـ غرر ج 2 ص 784
    3 ـ نهج البلاغه نامه 62
    4 ـ نهج البلاغه نامه 62
    5 ـ نهج الفصاحه ص 478
    6 ـ نهج البلاغه خطبه 3
    7 ـ نهج البلاغه خطبه 169
    8 ـ نهج البلاغه خطبه 173




  • *****
    او كيست


  • از اين كه به همراه آنان به سفر حج مشرف شده بودم خيلي خوشحال بودم . اما هر چقدر به مسجدالحرام نزديكتر مي شديم او چهره اش بيشتر گرفته مي شد كمتر حرف مي زد خضوع و خشوع از سيمايش مي باريد و تمامي توجهش به خدا بود. همين كه وارد مسجدالحرام شديم صداي گريه اش بلند شد و هاي هاي گريست . قطره هاي زلال اشك انحناي گونه اش را طي كرد و لا به لاي محاسن انبوهش گم شد درست مثل تك تك افرادي كه در ازدحام طواف كنندگان گم مي شدند.
    يك نگاهم به او بودو نگاه ديگري سوي مردمي كه منتظر او بودند و با تعجب نگاهش مي كردند اما او همچنان مي گريست . غلام او جلو آمد و گفت : آقا خيلي ببخشيد جسارت است شما سرور من هستيد و من غلام شما اما بهتر نيست كمي آرام تر گريه كنيد همه چشم ها به شما دوخته شده و منتظر شما هستند.
    امام پاسخ داد : « اي بر تو افلح (1 ) گريه مي كنم كه شايد خداوند رحمتش را شامل حالم كند و فرداي قيامت رستگار شوم . »
    افلح ديگر چيزي نگفت و امام با همان حالت تواضع به راه افتاد. طوافش را انجام داد و سپس به نماز ايستاد و چقدر خاشعانه نماز را به پايان رساند. آن گاه سرش را بر سجده گذاشت و مدت ها به همين حالت باقي ماند من كه در كنارش نشسته بودم فقط لرزش شانه هايش را مي ديدم . وقتي سر از سجده برداشت سجده گاهش از اشك تر شده بود. با خود مي انديشيدم او كه امام است اين گونه عمل مي كند پس واي به حال ما كه به زور قطره اشكي از چشم جاري مي كنيم . در همين افكار غوطه ور بودم كه حاجي هاي كاروان دورش جمع شدند و در مورد دين و « مناسك حج » (2 ) سئوالاتي پرسيدند : رفته رفته ازدحام بيشتر شد و غريبه ها نيز دور او را گرفتند و در پرسش و پاسخ شركت كردند.
    امام تك تك سئوالات را جواب داد و همچون چشمه اي زلال همگان را سيراب مي كرد. آن دسته از مردم كه او را نمي شناختند از آمادگي و وسعت علوم او تعجب كرده بودند از يكديگر مي پرسيدند كه او كيست تسلط امام بر مسائل ديني براي شان باور كردني نبود. اين از چشمان گرد شده شان فهميده مي شد.
    دست آخر يكي پرسيد : او كيست و اين همه معلومات را از كجا مي داند برخاستم و گفتم : برادر من به تو مي گويم كه او كيست او شكافنده علم پيامبران است چراغ روشني است در تاريكي ظلمت او پسر فاطمه دختر رسول خدا است حجت باقي خدا بر روي زمين است او شرف و غيرت زمان است آري او ستون بلند و استوار دين خداست او از نسل پيامبر و علي و فاطمه است او محمدباقر است .
    حرف هايم كه تمام شد نشستم . افلح به سوي من آمد و گفت : احسنت آفرين نمي دانستم اين قدر خوب سخن مي گويي حقا كه امامت را خوب شناساندي .
    به خانه كعبه خيره شدم و در جوابش گفتم : نه هنوز او را نشناخته ام اين حرف هايي كه زدم يكي از هزاران فضيلت او هم نيست . (3 )
    پاورقي :
    1 ـ نام خادم امام محمد باقر(ع )
    2 ـ اعمال مربوط به حج
    3 ـ حياه الامام محمد باقر ص 132 (نقل از حيات پاكان مهدي محدثي انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم )