روزنامه جمهوري اسلامي 15/07/1386 صفحه عقيدتي

  • به مناسبت اربعين ارتحال آيت الله بني فضل
    از هجرت به قم تا آشنايي با امام خميني

  • نرمخويي
  • مجادله علمي با مخالفان
  • *****
    به مناسبت اربعين ارتحال آيت الله بني فضل
    از هجرت به قم تا آشنايي با امام خميني




  • اشاره :
    آنچه پيش روي داريد گزيده اي است از خاطراتي كه مرحوم آيت الله شيخ مرتضي بني فضل از دوران تحصيلات خود در حوزه علميه قم بيان داشته اند. اين خاطرات را كه از هجرت به قم آغاز مي شود و با آشنايي با حضرت امام و تداوم تحصيلات استمرار مي يابد به مناسبت اربعين ارتحال اين عالم وارسته و مبارز و تلاشگر تقديم خوانندگان گرامي مي كنيم .

    هجرت به قم
    حدود نوزده سالگي در تبريز خدمت مرحوم آيت الله سلطان القري شرح لمعه مي خواندم . آن سال (1371 ق برابر 1331 ش ) چند نفر از هم بحث هايم به حوزه ي علميه ي قم آمدند. من هم ناگهان شوق هجرت به قم به سرم زد و تصميم گرفتم براي ادامه تحصيل به قم بيايم . نخست موضوع را با پدرم در ميان گذاشتم . از آنجايي كه ادامه تحصيل بنده در سطوح عالي جزو آرزوهاي پدرم بود بي درنگ با تصميم من موافقت كرد و به علاوه تشويق هم نمود. بلافاصله مقدمات سفر آماده شد و با دو نفر از طلاب مدرسه حسن پاشا به نام هاي حجه الاسلام حاج ميرزا رسول شاهدي و آميرزا حسن ثقه به سوي قم حركت كرديم . در مرحله ي اول با اتوبوس به تهران رفتيم يك شب در آنجا مانديم و فردا صبح به قم آمديم .
    آن وقت هنوز ملبس به لباس روحانيت نبودم . پالتوي بلند به همراه كلاه طلبگي مي پوشيدم . در قم هر چه تلاش و تقلا كرديم مسئولان مربوطه حجره اي در مدرسه ي فيضيه باحجتيه به ما ندادند علتش هم روشن بود چون يكي از شرايط مهم اسكان در مدرسه ملبس شدن بود كه من اين شرط را نداشتم . البته اگر همين طوري لباس مي پوشيدم مشكل حل مي شود ولي دوست نداشتم لباس را اين گونه وسيله قرار بدهم و بعد هم دوباره در بياورم . از همان اول مقيد بودم و تصميم داشتم وقتي لباس روحانيت را به تن كردم تا آخر عمر همچنان داشته باشم . يادم هست مرحوم آيت الله آسيد حسين قاضي از اساتيد مبرز حوزه و از اصحاب خاص مرحوم آيت الله حجت بنده را به همين منظور خدمت معظم له برد. وقتي به محضر آيت الله حجت رسيديم آقاي قاضي بنده را به ايشان معرفي كرد و عرض نمود : آقا! فلاني اخوي زاده ي آقاي آميرزا محمود دوزدوزاني است . آقاي حجت وقتي اين جمله را شنيد در جواب فرمود : پس بگو كه برادر زاده ي خودم است آن وقت خيلي به بنده لطف و محبت و عنايت كرد.
    البته رابطه و آشنايي مرحوم آقاي حجت با مرحوم عمويم به دوران تحصيل آن دو در نجف اشرف باز مي گردد. اين دو در آنجا با هم ارتباط مستمر داشتند و خيلي با هم رفيق و صميمي بودند. از پدرم شنيدم كه عمويم بااين كه خودش صاحب رساله بود و در تبريز و حومه مقلد زيادي هم داشت ولي از جهتي كه به مقام تقوا و ورع آقاي حجت اعتقاد و اطمينان داشت گاهي مي گفت : اگر عامي بودم از آقاي حجت تقليد مي كردم . ناگفته نماند مرحوم عمويم از نظر اعلميت هميشه آيت الله بروجردي را ترجيح مي داد ولي از حيث تقوا و رابطه اي كه با آقاي حجت داشت اين گونه به ايشان اظهار ارادت مي نمود.
    آقاي حجت به رغم لطف و محبتي كه به بنده اظهار داشت در مورد تهيه حجره در مدرسه حجتيه فرمود : نمي شود شرايط مدرسه را به هم زد. حتي فرمود : من حاضرم يكي از اتاقهاي خودم را در اختيار شما قرار بدهم اما قانون مدرسه را نمي توانم ناديده بگيرم . اين بود كه ما هم از محضرشان اجازه مرخصي خواستيم و از ايشان خداحافظي كرديم و بيرون آمديم . آن سال به همراه دوستان آقاي شاهدي و آقاي ثقه نتوانستيم در مدرسه ساكن شويم . در سه راه غفاري به طرف خيابان امام يك كاروانسرايي بود و در طبقه ي دوم آن اتاقهاي متعددي وجود داشت معمولا طلبه هايي را كه به مدرسه راه نمي دادند مي آمدند آن اتاق ها را اجاره ميكردند و موقتا در آنجا ساكن مي شدند. ما هم سه نفري يكي از آن را اجاره نموديم . اجاره اش هر ماه سه تومان بود كه سهم هر نفر يك تومان معادل ده ريال مي شد. در طبقه ي همكف كاروانسرا روستائيان اطراف قم گاو گوسفند و شتر مي آوردند و مي بستند بارهايشان را خالي مي كردند و گاهي همان روز به روستاهاي خود برمي گرداندند گاهي هم شب در همانجا مي ماندند. فضاي كاروانسرا خيلي شلوغ و پر سر و صدا ميشد گاهي شب ها شتران رم مي كردند. سر و صداهاي عجيبي از خود در مي آوردند ولي ما چاره اي نداشتيم جز اين كه تحمل كنيم . پس از سه چهار ماه اقامت در آنجا ديديم كه واقعا ديگر قابل تحمل نيست . شب ها مطالعه كه هيچ استراحت هم نميتوانيم بكنيم تمركز حواس و اعصاب نداريم . رفتيم منزلي در يكي از كوچه هاي نزديك همان كاروانسرا پيدا كرديم و يكي از اتاقهاي آن را ظاهرا به همان قيمت اجاره نموديم . صاحب منزل هم آدم بسيار متدين و خوبي بود. درس ها را با علاقه و پشتكار زياد ادامه داديم تا اين كه تعطيلات تابستاني از راه رسيد. اين ايام را به تبريز باز گشتم و در آنجا به دست مرحوم آيت الله حاج ميرزا جواد آقا سلطان القرائي عمامه به سرگذاشتم .
    در مدرسه ي فيضيه و حجتيه
    سال بعد كه سال دوم اقامت من در قم بود و لباس روحاني به تن داشتم چند بار به حضرت معصومه (س ) متوسل شدم خداوند هم توفيق داد و زمينه اي را فراهم آورد و من توانستم در مدرسه ي فيضيه ساكن شوم . در مرحله ي اول حجره ام در جاي مناسبي نبود و از زيرش نهر آب عبور مي كرد. اين نهر آب را به حوض و آب انبار مدرسه ي فيضيه منتقل مي نمود. آن وقت ها آب لوله كشي وجود نداشت هفته اي يا در هر ده روز يك بار آب را باز مي كردند و حوض مدرسه از آب پر مي شد و طلاب جهت مصرف روزانه از آن استفاده مي كردند. اين روش به مدرسه ي فيضيه اختصاص نداشت بلكه در تمام منازل مردم قم حوض و يا آب انبار وجود داشت و آب آشاميدني و مصرفي مردم از همين طريق تامين مي شد.
    بنابراين حجره ام رطوبت شديدي داشت . شب ها تا چراغ را خاموش مي كردم موش هاي ريز و درشت در نهر آب به صورت دسته جمعي رژه مي رفتند و صداي تالاپ و تولوپ و جيرجيرشان مانع از استراحت و تمركز حواس مي شد. مدتي در آنجا بودم ديدم قابل تحمل نيست . مدير مدرسه مرحوم آقاي صاحب الداري رحمه الله عليه بود مدرسه خادمي هم داشت به نام مشهدي ماشاالله كه از نفوذ و قدرت زيادي برخوردار بود. در اين مورد با وي صحبت كردم و گفتم وضع حجره ام نامناسب است و من در اينجا ناراحت هستم اگر امكان دارد حجره ي مناسب برايم تهيه شود. او دلش به حالم سوخت رفت و حرف هاي مرا به مرحوم آقاي صاحب الداري انتقال داد. آقاي صاحب الداري مرد بسيار شريف و وزين و نماينده ي آيت الله بروجردي در مدرسه ي فيضيه بود و مديريت آن را برعهده داشت . بالاخره مشهدي ماشاالله يك جوري ايشان را قانع كرد و يك حجره اي مناسب در طبقه ي دوم ضلع شرقي مدرسه پشت دفتر فعلي توليت آستانه ي مقدسه در اختيارم گذاشت . در اين حجره با دو نفر از طلاب سرابي به نام هاي آميرزا حسين اسنقي و آميرزا عبدالله اسنقي هم حجره شدم . اسنق از روستاهاي اطراف شهر سراب است . هر دوي اين آقايان جزو طلاب متقي و درسخوان مدرسه به شمار مي آمدند.
    سال دوم تحصيلاتم را در مدرسه فيضيه پايان بردم . در سال سوم چون اغلب دوستان طلاب آذربايجاني و تبريزي در مدرسه ي حجتيه ساكن بودند و بنده با بعضي از آنها از جمله آسيد ابوالفضل موسوي آسيد عبدالمجيد ايرواني آسيد زين العابدين گرگري ارتباط مستمر داشتم و اينها از رفقاي نزديك بنده به شمار مي آمدند و از طرفي هم چون معمم شده بودم و شرايط هم جور بود بنابراين مدرسه ي فيضيه را به سوي مدرسه حجتيه ترك كردم . آن ايام مرحوم آيت الله حجت يكي دو سال مي شد به رحمت خدا رفته بود و مدرسه از زمان آن مرحوم به مديريت آقاي شيخ اسحاق آستارايي اداره مي شد. او عالم بسيار وزين با ابهت و در اداره مدرسه زبانزد و شاخص بود و آن ايام زير نظر مرحوم آيت الله العظمي سيد احمد شبيري زنجاني به مديريت مدرسه ادامه مي داد. وقتي به وي مراجعه كردم از بنده استقبال كر دو يك حجره ي مناسب در اختيارم گذاشت . حجره هاي مدرسه حجتيه معمولا دو نفري سه نفري و بيشتر بود. او يك حجره ي تك نفري را به من داد به اين معنا كه يك نفر هم حجره داشتم كه فقط روزها مي آمد. او در محله منزل داشت و شبها را مي رفت و در منزلش مي خوابيد و اين فرصت خوبي برايم شده بود. شبها را با خيال راحت بدون اين كه كسي مزاحم شود به مطالعه مي پرداختم . بنده حدود شش هفت سال در اين مدرسه ساكن شدم . در طول اين مدت علاوه بر تحصيل به چند نفر از فضلا درس هم ميدادم .
    تحصيلات و اساتيد در قم
    سال اول تشرفم به قم باقي مانده ي كتاب شرح لمعه را در خدمت مرحوم آيت الله ميرزا باقر مرندي ادامه دادم . او در تدريس شرح لمعه روش خاصي داشت . دوره ي دو جلدي شرح لمعه را به گونه اي تدريس مي كرد كه به مدت دو سال به پايان مي رسيد. هر روز در يك جلسه يك ورق كامل (دو صفحه ) را در حدود چهل پنج يا پنجاه دقيقه به طور مرتب و منظم و با اشراف كامل براي شاگردان توضيح ميداد و به قدري محتوا و مسائل را واضح و روشن مي ساخت كه ديگر نيازي به تطبيق نمي شد ولو اين كه تطبيق هم مي كرد. ارتباطم باايشان خيلي گرم بود. گاهي در برخي مناسبت ها براي ديدار به منزلش مي رفتم . يك درس مطول در محضر مرحوم حجه الاسلام حاج ميرزا حسن محدث سرابي آغاز كردم . او در ادبيات و معاني بيان اشراف و تسلط كافي داشت . در دوران ستم شاهي مدت زيادي به گنبد كاووس رفت و در آنجا ماندگار شد و مورد احترام مردم بود. دوباره به قم بازگشت و پس از مدت كوتاهي به رحمت خدا رفت .
    كتاب قوانين را از محضر مرحوم آيت الله آقاي حاج شيخ نصرت الله بنارواني استفاده نمودم . ايشان هم انصافا آدم ملايي بود. با مطالعه ي كامل در حوزه ي تدريس حاضر مي شد و خوب هم تدريس مي كرد خيلي خوش صحبت بود و بيان شيوايي هم داشت . او در ميان طلاب و فضلا به « ام الامثال » مادر مثل ها معروف شده بود. براي هر مسئله و موضوعي فوري يك مثال و مثلي مي آورد و مطرح مي كرد. پاي درس مرحوم بنارواني آن وقتها حدود چهل پنجاه نفر طلبه ي فاضل و درسخوان شركت مي كردند. او از همسر اولش صاحب اولاد نمي شد. به ناچار همسر دوم اختيار كرد و در اثر توسل به امام جواد(ع ) از وي صاحب فرزند پسر شد و نامش را عبدالجواد گذاشت . وي هر كجا مي رفت او را به همراه مي برد. او در سن پنج سالگي پسرش از دنيا رفت .
    آن ايام با شور و اشتياق تمام به درس و بحث ادامه مي دادم . در مدرسه ي فيضيه كه بودم هر بامدادان قبل از اذان صبح به حرم حضرت معصومه (س ) تشرف مي يافتم . پس از مختصر زيارت و نمازي به درس و بحث مي پرداختم . در اين ايام با آميرزا حميد غريب دوستي هم مباحثه بودم . درس هاي گذشته را مباحثه و مرور مي كرديم . آن وقت ها شور و شوق عجيبي به تحصيل داشتم . مغزم مثل ساعت و كامپيوتر كار مي كرد. وقتي شب مي خوابيدم قبل از طلوع فجر و وقت نماز صبح هر وقت اراده مي كردم از خواب بلند مي شدم ; گو اينكه زنگ ساعتي را به وقت معيني تنظيم كرده باشند. اصلا نيازي به ساعت نداشتم .
    پس از اتمام سطح متوسط بلافاصله به تحصيل سطوح عالي روي آوردم . در حوزه ي قم چند نفر كتاب رسائل را تدريس مي كردند. چند جلسه اي در درس هر يك از آنها حاضر شدم ولي مناسب طبع نيافتم و نتوانستم از محضرشان بهره بگيرم . در ميان آقايان درس آيت الله مشكيني را بيشتر پسنديدم . آن ايام انصافا ايشان استاد منحصر به فرد رسائل در حوزه تلقي مي گشت . درس آقاي مشكيني در مسجد عشقعلي و پر از جمعيت برگزار مي گشت . اغلب فضلا و حتي برخي اساتيد مجموعا حدود سيصد نفري در درس ايشان شركت مي كردند. يادم هست آن وقت هنوز خيابان چهار مردان احداث نشده بود.
    منزل آيت الله بروجردي در انتهاي همين كوچه ي عشقعلي قرار داشت . معمولا وقتي آقاي بروجردي با درشكه از درس برمي گشت هم زمان با آن درس آقاي مشكيني هم تمام مي شد و انبوه طلاب كه از اين درس بيرون مي آمدند درشكه ي آقاي بروجردي نيز از آن سوي از راه مي رسيد و راه كوچه در اثر ازدحام جمعيت طلاب بسته مي شد و درشكه گاهي متوقف مي گرديد.
    علاوه بر رسائل بخشي از كتاب مكاسب را هم نزد آقاي مشكيني خواندم . بقيه ي آن را از محضر مرحوم آيت الله شيخ عبدالجواد جبل عاملي اصفهاني و آيت الله سلطاني طباطبايي استفاده كردم . جلد اول كفايه را از محضر آيت الله حاج ميرزا محمد مجاهدي تلمذ كردم . ايشان نيز الحق در كشف رموز متن كفايه تبحر ويژه اي داشت . اصلا متن كفايه را خلق مي كرد. گاهي اين طور تعبير مي آورديم كه گويا مرحوم آقاي آخوند خراساني نشسته است و خودش كفايه را تدريس مي كرد و عبارت هاي مغلق آن را براي شاگردان باز مي نمايد. او در كشف رموز كفايه كم نظير بود. در جلد دوم كفايه از محضر آيت الله سلطاني طباطبايي بهره گرفتم . ايشان هم الحق و الانصاف استاد كل بود و هيچ نيازي به تعريف بنده ندارد. هر دوي اين آقايان كفايه را در مسجد امام حسن عسكري (ع ) جنب چهار راه بازار تدريس مي كردند هر دو نيز در شرح و تفصيل متن به برخي نكات و مطالب ظريفي اشاره مي نمودند و يا نظرات و استنباطاتي داشتند كه معمولا ما طلاب در وقت مطالعه و بحث نمي توانستيم آن را از متن دربياوريم . بنابراين بنده همواره سعي مي كردم مطالب توضيحي و حاشيه اي هر دو استاد را بنويسم .
    مرحوم آقاي مجاهدي لطف و محبت مضاعفي به بنده داشت و از اين رو ارتباطم با ايشان بسيار گرم و صميمي بود. ايشان مثل پدري مهربان گاهي به حجره ام تشريف مي آورد از درس ها و بحث هايم سوال مي كرد و خيلي مواظب من بود. يك وقت معيني برايم قرار داده بود. هرگاه در درس كفايه مشكل داشتم به منزل استاد مي رفتم و از محضرش استفاده مي كردم و رفع اشكال مي نمودم .
    نخستين ديدار با امام خميني
    سال 1372 ق برابر 1332 ش دومين سال ورودم به حوزه ي علميه قم بود كه آيت الله حجت به رحمت خدا رفت . جهت مراسم تشييع و تدفين آقايان مراجع علما و فضلا در مدرسه ي حجتيه جمع شده بودند. حياط سالن ها و خيابان ها و كوچه هاي اطراف مدرسه از اقشار مختلف مردم موج مي زد. در اين هنگام بعضي از اعاظم مي آمدند و در مجلس شركت مي كردند و من آنها را نمي شناختم . از آن جمله ديدم يك سيدي بسيار نوراني با وقار با ابهت خاصي وارد مجلس شد و همه ي آقايان حاضر به احترامش بپاخاستند و او را در صدر مجلس جاي دادند. با يك نگاه به شدت تحت تاثير شخصيت ايشان قرار گرفتم .
    پرسيدم اين سيد بزرگوار كيست گفتند : حاج آقا روح الله . تا آن روز يك هم چون نامي به گوشم نخورده بود. از همين مجلس و اولين بار عشق و علاقه و ارادت بنده به حضرت امام آغاز شد. يك جوري علاقه و عظمت ايشان در قلب من جاي گرفت و مرا تسخير خويش ساخت . هر روز كه مي گذشت شيفتگي من به حضرت امام بيشتر مي شد. كم كم منزل و محل تدريس ايشان را پيدا كردم و به بهانه اي سعي مي نمودم با حاج آقا روح الله ارتباط داشته باشم .
    بعد كه از نظر درسي به سطح خارج رسيدم به پيشنهاد آيت الله آقاي شربياني چند روزي در درس خارج همه ي اعاظم شركت كردم و در نهايت درس خارج فقه و اصول حضرت امام را برگزيدم . در مدت كوتاهي ارتباطم با امام هر چه بيشتر گرم تر و صميمي تر شد به گونه اي كه اين ارتباط از مرحله ي شاگردي و استادي فراتر رفت و به مرحله ي مريدي و مرادي و شيفتگي و شيدايي رسيد.
    ارادت خاص آشنايان من با امام
    هر چه ارتباطم با حضرت امام بيشتر مي شد به همان اندازه آتش عشق به معظم له عمق وجودم را شعله ور مي ساخت . در هر مجلس و محفلي كه مي نشستم بي اختيار از شخصيت علمي و اخلاقي حاج آقا روح الله مي گفتم . وقتي به تبريز مي رفتم در ميان اهالي خانواده و ساير بستگان و فاميل ها و دوستان از ويژگي هاي اخلاقي امام مي شمردم به گونه اي كه در مدت كوتاهي اغلب بستگان را مثل خود علاقه مند معظم له كردم . مرحوم عمويم با اين كه مقلد آيت الله بروجردي بود ولي سر سال وجوه شرعي خود را به حضرت امام مي داد. مرحوم پدرم و برادرانم همه به وسيله ي بنده مقلد امام شدند. آنها هرگاه كه به قم مي آمدند در اولين فرصت به همراه من به زيارت امام مي شتافتند. از طرفي مي ديدم كه انصافا حضرت امام نيز از آنها احترام مقتضي به عمل مي آوردند.
    يادم هست در اوايل ازدواجم در دوره اي كه در منزل اجاره اي در كوچه ي حاج نمازي ساكن بوديم روزي مرحوم پدرم به قم آمد. با هم به خدمت امام در همين منزل يخچال قاضي رفتيم . معظم له خيلي خوب پدرم را تحويل گرفتند. فرداي آن روز به وسيله يكي از دوستاني كه در بيت امام حضور داشت با خبر شديم كه حضرت امام مي خواهند از پدرم در منزل بازديد كنند. خيلي خوشحال شدم . رفتم منزل را آماده كردم . امام تشريف آوردند و نشستند. در اين بازديد حضرات آقايان : شيخ حسن صانعي شيخ صادق خلخالي شهاب الدين اشراقي و سيد ابطحي كاشاني امام را همراهي مي كردند. پس از تعارف و احوالپرسي معظم له چند كلمه اي از ايمان غيرت ديني شجاعت و ولايتمداري اهالي آذربايجان و تبريز صحبت كردند. بعد فرمودند : من به تبريز رفتم و از نزديك با مردم آنجا آشنا شدم حتي به بالاي ارك رفتم و از آن بالا به شهر نظاره كردم . سپس مسافرت خودشان به تبريز را توضيح دادند. معلوم شد چند سال پيش به دعوت مرحوم آيت الله حاج ميرزا عبدالله مجتهدي تبريزي به همراه بعضي از علماي اعلام به تبريز آمدند و چند روزي در تبريز ميهمان ايشان بودند.
    آيت الله مجتهدي با حضرت امام رابطه ي دوستي ديرينه داشت . او عالم دانشمندي بود كه به چند زبان زنده ي دنيا آشنا بود. در ادبيات عرب هم شهره ي آفاق بود. اغلب در تبريز سكونت داشت ولي هرازچندگاهي به قم مي آمد. مدتي مي ماند دوباره برمي گشت . وقتي در قم بود علما و بزرگان به ديدنش مي رفتند. و از محضرش بهره ي علمي مي بردند. در تبريز هم اغلب سطوح متوسط و عالي تدريس مي كرد و فضلاي زيادي در درسش شركت مي كردند. او الحق شخصيت جامعي داشت و در عين حال خيلي با وقار با حجب و حيا و متواضع بود. تا آن موقع نمي دانستم و يا اصلا باورم نمي شد كه حاج آقا روح الله به شهر تبريز آمده باشند. براي اولين بار اين موضوع را از زبان خود معظم له شنيدم .
    عمويم مرحوم حاج ايمان علي دوزدوزاني خدا رحمت كند به تمام معنا عاشق حاج آقا روح الله بود.... (برگرفته از كتاب خاطرات آيت الله بني فضل تدوين عبدالرحيم اباذري از انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي )
    در اولين ديدار با امام به گونه اي علاقه و عظمت ايشان در قلب من جاي گرفت و مرا تسخير خويش ساخت كه هر روز كه مي گذشت شيفتگي من بيشتر مي شد
    هرچه ارتباطم با حضرت امام بيشتر مي شد به همان اندازه آتش عشق به معظم له عمق وجودم را شعله ور مي ساخت . به مرور ارتباط من از مرحله شاگردي و استادي فراتر رفت و به مرحله مريدي و شيفتگي و شيدايي رسيد
    پس از اتمام سطح متوسط بلافاصله به تحصيل سطوح عالي روي آوردم . در ميان اساتيد درس آيت الله مشكيني را بيشتر پسنديدم آن ايام انصافا ايشان استاد منحصر به فرد رسائل در حوزه تلقي مي شد
    مرحوم آقاي مجاهدي لطف و محبت مضاعفي به بنده داشت . ايشان مثل پدري مهربان گاهي به حجره ام تشريف مي آورد از درس ها و بحث هايم سئوال مي كرد و خيلي مواظب من بود هرگاه در درس كفايه مشكل داشتم به منزل استاد مي رفتم و از محضرش استفاده مي كردم و رفع اشكال مي نمودم

  • *****
    نرمخويي


  • حضرت علي (ع ) :
    مومن شاديش درچهره و اندوهش در دل است و خويي ملايم و برخوردي توام با نرمش و مهرورزي دارد.
    پرهيزكار رفتارش باكسي كه با او معاشرت دارد توام با نرمش و رحمت است .
    كسي كه ساقه وجودش نرمش دارد دوستان و ياورانش فراوانند.
    كسي كه بال محبت بگستراند محبت خويشانش ادامه خواهد يافت .
    با كسي كه با تو به درشتي برآيد نرمش كن چه بسا كه او با تو نرم شود.
    هركه سخنش نرم و آسان باشد محبتش واجب است .

  • *****
    مجادله علمي با مخالفان


  • خجالت نمي كشي
    چرا مگر چه شده .
    مگر امام نگفته بود كه از بحث كردن بپرهيزيم در مغازه ات را بسته و اين جا نشسته اي و بحث و جدل مي كني بيچاره چرا با امامي كه اين قدر تو را دوست دارد و همه جا از تو تعريف مي كند مخالفت مي كني .
    ببين ابوخالد : امام به تو گفته به من كه نگفته است .
    اكنون نزد او مي روم و مي گويم كه از فرمانش سرپيچي مي كني .
    ابوخالد اين را گفت و رفت . نفس زنان خود را به حضور امام صادق (ع ) رسانيد. از همان ورودي در گفت : اي پسر رسول خدا چه نشسته اي چه نشسته اي كه محمد بن نعمان (مومن طاق ) كه اين قدر به وجودش افتخار مي كني تمامي دستورات شما را پشت گوش انداخته است !
    چه خبر شده است مگر او چه كرده
    مغازه اش را بسته است و در كنار قبر جدتان به بحث و جدل مشغول است .
    خوب !
    هيچ به او گفتم كه شما نهي فرموده ايد اما او گفت : « تو را نهي كرده مرا كه نهي نكرده است » .
    امام صادق عليه السلام پس از شنيدن حرف هاي ابوخالد او را كه از كوره در رفته بود به آرامش دعوت كرد و گفت : هم تو راست مي گويي و هم او.
    من كه نمي فهمم بالاخره شما نهي كرده ايد يا نهي نكرده ايد
    ببين ابوخالد ناراحت نباش او مي داند چه مي كند او با مخالفان بحث و جدل مي كند و از هر راهي سخن طرف مقابل را جواب مي دهد و توطئه اش را درهم مي شكند اما اگر تو وارد اين گونه بحث ها بشوي قدرت كافي نداري آن وقت مغلوب مي شوي .
    ابوخالد كه موضوع را فهميد از امام خداحافظي كرد و بازگشت اما محمد بن نعمان را در كنار قبر پيامبر نديد. به مغازه اش ـ كه در محله طاق المحامل 1 ـ رفت و به محض ديدنش گفت : مرد حسابي تو كه مي دانستي چرا به من نگفتي
    چه چيز را
    اين كه افراد برجسته و دانشمند بايد با مخالفان بحث كنند.
    مگر تو فرصت دادي با ناراحتي برخاستي و رفتي اگر صبر مي كردي توضيح مي دادم .
    مومن من به دوستي با تو افتخار مي كنم كه با علمت مي تواني با مخالفان بحث كني . اگر من نيز مي توانستم خوب بود اما افسوس كه مي ترسم آنان بر من غلبه كنند و موجب شرمندگي گردم 2.

    پاورقي :
    1 ـ نام بازارچه اي بود .
    2 ـ داستان دوستان ج 1 ص 206 (به نقل از حيات پاكان مهدي محدثي انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم )