روزنامه جمهوري اسلامي 05/07/1386 صفحه مقالات

  • تنها ترين سردار
  • گفتار مهدويت
    قاعده لطف و امامت امام غايب

  • اشك انتظار گريه وداع
  • شعر انتظار
  • گناهان حلال !
  • *****
    تنها ترين سردار


  • در آن صبح زيبا وقتي كه آفتاب از لابه لاي كوه ها و صخره ها و نخلستان ها عبور كرد و بر فراز آن خانه رسيد ـ خانه اي كه مركز تمامي خلقت بود ـ دانست كه از براي محمد(ص ) مقصد خلقت از آغوش علي (ع ) و دامان فاطمه (س ) غنچه اي نو شكفته رسيده است .
    آفتاب دسته اي از زيباترين شعاع هايش را چيده شده در سبدي از نسيم با طراوت اميد و آرزو از لابه لاي ملائك كه بر گرداگرد آن خانه طواف مي كردند گذراند و بر درگه آن خانه نشاند و تقديم آن غنچه آسماني كرد. آفتاب جبرئيل را ديد كه فرود مي آمد تا نام آسماني آن غنچه را بر قلب محمد(ص ) نشاند : « حسن » چه نيكو نامي !
    اينك تمامي خوبان از ابتداي تاريخ چشم به حسن (ع ) دوخته بودند. بشارت اين چهارمين تن از آل عبا را نيز همه انبيا و اوصيا از ابتدا داده اند.
    در روايتي از امام علي بن الحسين (ع ) آمده است : « ... چون آدم اشباح ما را در عرش ديد پرسيد :
    پروردگارا اين اشباح چيست »
    خداوند فرمود : « اي آدم اين ها شبح هاي بهترين مخلوقات و آفريده هاي من هستند » .
    اي آدم ! اين محمد است و منم حميد محمود در هر كار كه كنم براي او نامي از نام هاي خود را اشتقاق كردم .
    اين علي است و منم علي عظيم اشتقاق كردم براي او نامي از نام هاي خود.
    و اين فاطمه است و منم فاطر و از نو پديد آورنده آسمان و زمين و فاطمه جدا كننده دشمنان من است از رحمت من در روز قيامت و فاطمه جدا كننده دوستان من است از هر عيب و بدي پس براي او نامي از نام هاي خود را مشتق نمودم .
    و اينان حسن و حسين اند و منم محسن و مجمل پس از نام خود براي آن دو نامهايشان را مشتق كردم پس اينان برگزيدگان از ميان خلايق من هستند و گرامي ترين بندگان من مي باشند. به واسطه ايشان طاعات را قبول مي كنم و به سبب ايشان گناهان را مي بخشم و به خاطر ايشان عقاب مي كنم و به واسطه ايشان ثواب مي دهم .
    پس اي آدم ! به ايشان متوسل شو به سوي من و اگر گرفتاري براي تو پديد آيد ايشان را در درگاه من شفيع گردان كه من به خودم قسم خورده ام قسم حقي كه هيچ اميدواري به ايشان را نااميد نگردانم و هيچ سائلي را كه با شفاعت اينان درخواست كند رد ننمايم » (1 ) .
    ة ة
    چشمان زمان كه وسعت ديدش از ابتداي تاريخ گسترده بود و تحقق وعده هاي الهي را يكي پس از ديگري ديده بود اينك قدم هاي امام حسن (ع ) را دنبال كرد او آينه اي بود كه نور محمد و علي و فاطمه (ع ) را باز مي تاباند. كرامتش صداقتش شرافتش نجابتش علمش حلمش ... همان كرامت و شرافت و صداقت و نجابت و علم و حلم پيامبر(ص ) بود.
    روايت شده كه حضرت دوبار و طبق روايتي سه بار اموال خود را بين فقرا تقسيم نمود و بيست و پنج مرتبه پياده به حج رفت .
    و نيز آمده روزي كنيزي شاخه گلي براي امام حسن (ع ) هديه آورد امام حسن (ع ) به او فرمود : تو در راه خدا آزادي .
    به ايشان عرض شد : آيا به جهت يك شاخه گل او را آزاد نمودي
    امام فرمود : خداوند متعال ما را چنين تربيت نموده است آنجا كه مي فرمايد : هرگاه به شما تحيت گفته شد پاسخ آن را بهتر از آن بدهيد.
    پس نيكوتر از هديه آن دختر آزادي او در راه خدا بود(2 )
    ة ة
    وقتي كه جسم علي (ع ) را در محراب عبادت پرپر كردند زمان آهي كشيد آهي از ژرفاي سينه اش و نگران چشم بر حسن (ع ) دوخت . ديگر نه « سلماني » بود و نه « ميثم » و نه « مقداد » و گرداگرد حسن (ع ) پر از ناجوانمردي پر از دنياپرستي و كوردلي . آن قدر امام زمانشان ـآن يادگار مقصود خلقت او كه تمامي آفرينش بر شانه هايش تكيه زده بودـ را تنها گذاشتند و به دنبال هوس هاي تو خالي دويدند تالله
    در آن هنگام كه جانشين بر حق پيامبر خدا (ص ) مولي الموحدين اميرالمومنين علي (ع ) شهد شهادت نوشيده و در جوار رحمت پروردگار جاي گرفته بود و لاجرم پرچم ولايت از جانب خداوند بر دوش فرزند ارشد آن حضرت امام حسن مجتبي (ع ) قرار مي گرفت آورده اند كه عبدالله ابن عباس برخاست و گفت : اي گروه مردم ! اين فرزند پيامبر شماست و وصي امام شماست با او بيعت كنيد.
    در ادامه آمده مردم نيز برخاستند و در حالي كه مي گفتند او چه بسيار نزد ما محبوب است و حق او بر ما واجب مي باشد و ... به سوي آن حضرت شتافته و بيعت كردند.
    پس امام حسن مجتبي (ع ) با بيان اين شرط كه شما بايد تسليم من باشيد و با هر كس كه من صلح مي كنم شما نيز صلح كرده و با هر كس من جنگيدم شما نيز جنگ كنيد با آن مردم بيعت نمود.
    ليك دشمن غدار اين خاندان ـ معاويه ـ چشم طمع به مقام و جايگاهي كه خداوند تنها براي اينان مخصوص داشته بود دوخته و با مكر و فريب و زر و تزوير سعي در سست نمودن پايه هاي خلافت داشت .
    ة ة
    هنگامه آزمايشي عجيب پديد آمده بود مردمي كه كرامت ها و فضيلت هاي مولاي خويش را به چشم ديده و ميثاق ياري و پشتيباني او را از ياد نبرده بودند اكنون در معرض وسوسه كيسه هاي زري قرار مي گرفتند كه معاويه براي خريدن اين پيمان ها و ناديده گرفتن آن كرامت ها پيش كش مي كرد و آنچه برق فريبنده اين زرها و طعم اشتها برانگيز آسايش دنيا با دل ها مي كرد ديدني بود.
    نوشته اند كه آن روزها معاويه لشكري گران تجهيز نموده و به نبرد با آن بزرگوار گسيل داشت . پس امام (ع ) بر منبر رفته و مردم را از اقدام معاويه آگاه نموده و از آنان طلب ياري كرد. از ميان انبوه جمعيت جوابي برنخاست . پس يكي از اصحاب روي به آنان نمود و ندا در داد كه : اي مردم ! چه بد گروهي هستيد شما. اين امام شما فرزند پيامبر شماست كه شما را به جهاد با دشمن خداوند فرا مي خواند آيا چنين ساكت نشسته و پاسخ نمي گوييد
    كجا رفتند شجاعان شما آيا از غضب الهي نمي ترسيد و از ننگ و عار پروا نداريد
    همهمه اي در ميان جمعيت در گرفت و سرها از شرم فرو افتاد. ناگزير برخاسته و اظهار آمادگي نمودند.
    امام حسن (ع ) فرمودند : اگر راست مي گويند به سوي لشگرگاه من در « نخيله » رفته و منتظر آمدنم باشند.
    اگر چه من مي دانم كه شما به من وفا نخواهيد كرد كما اينكه به كسي كه بهتر از من بود وفا نكرديد چگونه بر گفته هاي شما اعتماد كنم حال آنكه ديدم با پدرم چه كرديد.
    سرانجام زمان معهود فرا رسيد. امام به سوي لشگرگاه حركت نمود چون به آنجا رسيد جز اندكي بقيه مردان عهد پيمان شكسته و به وعده گاه نيامده بودند لاجرم امام (ع ) همين تعداد را به فرماندهي مردي به نام « حكم » به سراغ معاويه فرستاد تا راه را بر او ببندند.
    چون اين لشكر به شهر « انبار » رسيد پيكي از معاويه به سراغ « حكم » آمد و گفت معاويه براي تو پانصد هزار درهم پول فرستاده و نيز وعده نمود كه حكومت يكي از ولايات شام را نيز به تو بسپارد. پس دعوت معاويه را اجابت نما. آن مرد امام خويش را به كيسه هاي زر معاويه فروخت و همراه دوستان و خويشاوندانش به او ملحق گشت .
    امام چون عهد شكني سردار لشكر خويش را ديدند فرمودند : من مي دانستم كه به وفاي شما اعتمادي نيست زيرا همه شما بنده دنياييد ليكن با اين همه يكي ديگر از شما را به فرماندهي روانه مي سازم و يقين دارم كه او نيز خيانت خواهد نمود.
    پس اين بار مردي از بني مراد را انتخاب نمود و او را پند و اندرز داده و عهد و پيمان اكيد بست كه او ديگر مكر و غدر پيشه نكند ليكن چون به شهر « انبار » رسيد پيك معاويه با پنج هزار درهم و وعده حكومت به سراغش رفته و او را فريفت .
    اكنون ديگر صحنه هاي امتحان يكي پس از ديگري پشت سر نهاده و دست هاي نفاق و كفر و شرك يك به يك رو شده بود وقت آن رسيده بود كه امام خطبه اي ديگر ايراد نمايد.
    « ...هان اي مردم ! آنچه شما براي اجتماع مسلمانان بد مي دانيد بهتر است از آنچه مي پسنديد و صلاح خود را در آن مي دانيد پس امروز مخالفت ننموده و راي مرا رد نكنيد . »
    ة ة
    آيا به ياد داريد بعد از آن خطبه مردم با مولا و مقتدا و امام زمان خود چه كردند
    منافقان نقاب از چهره برداشته و شمشير عداوت را از رو بستند. آنها با فرياد « هر آينه اين مرد به خدا كافر شده » به خيمه امام حمله برده هر آنچه بود غارت نموده سجاده حضرت را از زير پاي ايشان كشيده و رداي را از دوش حضرت ربودند. حضرت بر اسب سوار شده راه مدائن پيش گرفت . خوارج بار ديگر فرياد زدند.
    « اي حسن كافر شدي همانگونه كه پدرت كافر شد » سپس با خنجر مسموم به او هجوم آورده زخمي عميق و كشنده بر ران آن حضرت ايجاد نمودند و خواستند كه ايشان را با همان وضع و حال به معاويه بسپارند ليكن ياران حضرت او را نجات داده و به مدائن بردند . (3 )
    * * *
    و آن روز مردم چه امتحان عجيبي را پشت سر نهادند. چگونه در آن بازار پر زرق و برق فريب و خيانت در يك سو آخرت و سعادت ابدي و در سوي ديگر آسايش طلبي و دنيا دوستي را ميان دو كفه تراز و نهادند.
    چگونه در تلاطم وسوسه ها و جوشش احساسات دنيا طلبانه پاي تجارتي حيرت انگيز حاضر شده و معامله اي چنين دشوار و سنگين را به انجام رسانيدند و اينگونه امام زمان خويش را فروختند.
    امامي را كه محور خلقت به شمار آمده و عصاره هستي بود. امامي كه او را همراه برادر بر زانوي پيامبر(ص ) ديده بودند در حالي كه مي فرمود : « اين دو فرزندم امامند خواه بپاخيزند خواه بر جاي نشينند » .
    همان امامي را كه مصداق « بموالاتكم علمنا الله معالم ديننا » (بولايت شما خداوند دستوارات دين را به ما آموخت ) بود.
    و « بموالاتكم تقبل الطاعه المفترضه » (به قبول ولايت شما اعمال واجبات ما مورد پذيرش قبول مي گيرد) است
    همان امامي كه خداوند با آيه « اطيعو الله و اطيعو الرسول و اولي الامر منكم » اطاعتش را همپايه اطاعت از خود و رسولش قرار داد.
    ة ة
    اما ما چطور ! ما با امام خويش معامله كرده ايم !
    آري همين ما كه آن يگانه پيشواي زمان آخرين منار تابناك هدايت را در تلاطم امواج زندگي به جريان فراموشي سپرده ايم .
    ما كه در مسير روزمره زندگي هيچگونه جايگاهي براي مولايمان در نظر نگرفته و نقش و اهميتي براي او قايل نگشته ايم .
    ما كه كسب و كار و شغل و مقام و مدرك و رتبه و تعاملات زندگي اجتماعي آنچنان در تارو پود خود اسيرمان ساخته كه حضور روشن او را در چند قدمي خود حس نمي كنيم .
    ما كه هيچگونه وظيفه اي در مورد او براي خود سراغ نداريم .
    ما كه ميثاق ها و پيمان هاي محكم پيامبر گرامي اسلام (ص ) در غديرخم و سفارش هاي موكد آن حضرت در حديث ثقلين را پشت سرافكنده و مدت هاست كه دست تمسك و توسل خود را از آستان مقدس او ترك گفته ايم .
    سوسن جواديه
    پاورقي :
    1 ـ حيات القلوب ج 1
    2 ـ بحارالانوار ج 43 ص 343
    3 ـ منتهي الامال ص 273

  • *****
    گفتار مهدويت
    قاعده لطف و امامت امام غايب




  • حضرت آيت الله صافي گلپايگاني
    ث آياقاعده لطف مستفاد از احاديث و روايات اهل بيت (عليه السلام ) است يا از ارتباط شيعه با معتزله اين قاعده در كلام شيعه پيدا شده است و نحوه تطبيق اين قاعده باوجود امام غايب با چه بياني است
    پاسخ :
    از آن جا كه درباره اصل امامت شيعه ادله زيادي به غير از قاعده لطف در دست دارد با وجود آن دلائل اگر به قاعده لطف هم تمسك شود اين كار به منظور تاييد ادله است .
    اما ارتباط شيعه با معتزله كه گاهي در مقابل اشاعره به آن ها عدليه گفته مي شود بايد معلوم باشد كه معتزله ـ فرقه اي است از اشاعره كه بعد از شيعه پيدا شده است منشعب شده است ـ گر چه با شيعه در بعضي از عقايد و مسائل كلامي موافقت كردند ولي اين دليل بر تاثير آن ها در مذهب شيعه نيست بلكه به عكس اين دليل بر تاثيرپذيري آن ها از عقايد شيعه است چون اشاعره فرقه اي هستند كه بعدها پيدا شده اند بعلاوه همان طور كه گفته شد عقايد شيعه همه از عقل و قرآن مجيد و احاديث اهل بيت عترت عليه السلام گرفته شده است قاعده لطف نيز از خود شيعه و برگرفته از همان ماخذ و مصادر است .
    در حديث است كه جابر فايده وجود امام غايب و چگونگي استفاده از وجود او را در زمان غيبت از رسول خدا(ص ) سئوال كرد حضرت در جواب فرمودند :
    « اي و الذي بعثني بالنبوه ! انهم ينتفعون به و يستضيئون بنور ولايته في غيبته كانتفاع الناس بالشمس و ان جللها السحاب » (1 )


    ( « آري ! قسم به كسي كه مرا به پيامبري برانگيخت مردم از او بهره مي برند و از نور ولايتش در زمان غيبت او كسب روشنايي مي كنند همان گونه كه از خورشيد در پشت ابر بهره مي برند » .)
    نفي كلي لطف بودن وجود امام غايب از شخص عاقل كه از امور غيبي بي اطلاع است صحيح نيست پس از ثبوت اصل امامت و غيبت او يقين به وجود لطف و ترتب فايده بر وجود او حتمي است زيرا نصب امامي كه مكلف به غيبت باشد اگر لطف به بندگان نباشد لغو و بي فايده است و خداوند از كار لغو و بي فايده منزه است . پس نصب امام غايب از سوي خدا قطعا لطف است .
    بلي اگر بخواهيم با قاعده لطف هم لزوم نصب امام و هم امامت شخص غايب را ثابت كنيم اين اشكال پيش مي آيد كه بايد اول لطف بودن امام غايب معلوم باشد و گرنه با جهل به لطف بودن آن امامت او ثابت نخواهد شد. در حالي كه با قاعده لطف لزوم نصب امام را ثابت مي نماييم و با دلايل محكوم ديگر امامت امام غايب را و با انضمام اين دو دليل به اين مطلب كه از خدا كاري كه عبث باشد صادر نمي شود لطف بودن امامت امام غايب ثابت مي شود و سخن محقق طوسي كه مي فرمايد : « وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا » مبتني بر اين اصل است كه وجود امام مطلقا لطف است خواه در ظاهر باشد يا غايب شود و اين يك اصلي است كه بر حسب فرمايش حضرت اميرالمومنين (ع ) كه مي فرمايند :
    « لئلا تبطل حجج الله و بيناته » (2 )
    حجت ها و نشانه هاي خدا با وجود امام چه ظاهر باشد يا پنهان حفظ مي شود ـ ثابت شده است .
    شايان ذكر است كه اگر اشكال نبود لطف نسبت به امام غايب وارد باشد نسبت به امامي كه غايب نيست ولي متمكن از تصرف در امور هم نمي باشد جاري است و امامت او نيز به همان علتي كه امامت امام غايب بدون لطف محسوب مي شود بي لطف خواهد بود. در حالي كه در امام حاضري كه قادر به تصرف در شئون و اعمال مربوط به امامت نيست اين اشكال مطرح نشده است . همان گونه كه در مورد پيامبري كه در اثر شرائطي متمكن از هدايت نباشد يا هدايت هايش موثر واقع نشود و يا در مورد پيامبري كه بعثت اش عمومي باشد ولي معاندان و مخالفان مانع از رسيدن دعوتش به همگان شوند اين اشكال نشده و لطف بودن اصل رسالت او مورد انكار قرار نمي گيرد.
    ممكن است به همين بيان دليل عقلي بر امامت امام غايب عليه السلام اقامه نمودكه نصب امام و تعيين او از جانب خدا لطف است و لطف هم بر خدا واجب است . بنابراين خداوند بعد از حضرت امام حسن عسكري عليه السلام شخصي را به امامت منصوب كرده است و آن غير از امام غايب فرزند او نخواهد بود. چون ديگران كه ادعا امامت كرده اند عدم صلاحيت و بطلان ادعايشان ثابت شده در حال حاضر هم كسي چنين ادعايي ندارد.پس يا خدا از لطف نسبت به بندگان خود در عصر غيبت دريغ نموده كه اين خلاف حكمت حق است و يا اين كه از باب لطف تعيين امام نموده است كه در اين صورت او غير از امام دوازدهم كس ديگري نيست .
    1 ـ الزام الناصب ج 1 ص .429
    2 ـ بحارالانوار ج 1 ص .1880

  • *****
    اشك انتظار گريه وداع




  • اي ولي ما خودت بيا. ما خسته شديم از بس دل سپرديم و داغ ديديم .
    ما خسته شديم از بس اشك انتظار و استقبال را به گريه ي وداع درآميختيم .
    بيا ببين كه موريانه ي غربت با چهارچوبه ي دلمان چه مي كند. بيا ببين كه تنهايي چگونه جانمان را مي كاود و چنگ بر جگرمان مي زند. بيا ببين كه سوز بي كسي در اين برهوت غربت چه بر سر اين نهال نازك وجود مي آورد.
    بيا ببين كه داغ با دل شقايق چه مي كند.
    يا اباصالح المهدي ! يا امام زمان !
    امام براي ما تمرين بيعت با تو بود امتحان آمادگي دوست داشتن بود.
    امام را مي خواستم چون به عطر تو آغشته بود چون از گلستان تو گذر كرده بود بوي تو در او پيچيده بود.
    عاشق امام بوديم چون فروغ خورشيد تو در پشت نيزار مژگان او بود.
    اين بي تابي ما در فقدان او ترجمان حسرت آن « يا ليتنا كنامعك » است كه در دير رسيدن به كربلا داشته ايم .
    اين زبانه هاي اشك ما به تو مي گويد كه درد هجران گاهي اين گونه تجلي مي كند.
    اي منتقم خون حسين !
    اين همه شرو شور و عشق و جنون از آن است كه به تو عرض كنيم : ما چون كوفيان جفاگر به مسلم تو نيستم . او را از جان عزيزتر داشتيم به يك غمزه ي نگاهش جانها نثار كرديم به يك كرشمه ي نرگسش لاله ها افشانديم .
    ما مسلم تو را در كوفه ي بي رحم جهان تنها نگذاشتيم ; تو ما را در مقابل حاكميت يزيدي دنيا تنها مگذار.
    بيا حسين زمان !
    اين طومار اشك بيعت ماست . والله خيانت بردار نيست . امضاي خون شهيدان و مهر ايثار شهيد دادگان كه پاي ناهم هاي بيعت ماست به جذبه ي هيچ تعلقي پاك نمي شود.
    اي حسين زمان مي دانم كه به نظاره ي ما نشسته اي درست است كه روزگار خيلي زود ما را فراموش كرد ولي ما تو را هرگز فراموش نمي كنيم . آمده ايم يكبار ديگر لباس خونين آن تنها يادگار مادرت را ببوئيم تا نشاطي دوباره بگيريم . ببين يارانت گوش به فرمان خامنه اي عزيز مشتاقانه و مظلومانه در انتظار شهادت نشسته اند. از خداوند بخواه كه زيادتر از اين آنها را چشم به راه مگذارد. فراموشمان مكن .
    ث آزاده محسن مصلحي

  • *****
    شعر انتظار


  • روشنگر راه خدا
    توجهان را نور باران مي كني
    رو به سوي شهر ياران مي كني
    دشمني را مي زدايي از حيات
    عشق را در شهر مهمان مي كني
    مي گشايي خانه اميد را
    بام آن را نورافشان مي كني
    مي روي تا عرصه هاي دور دشت
    لاله ها را شاد و رقصان مي كني
    با فرود قطره هاي ناب عشق
    بيشه زاران را گلستان مي كني
    مي فشاني نوري از درك حضور
    ظلمت ما را چراغان مي كني
    آن چه را محروم از آنيم اي عزيز
    با خلوص و لطف احسان مي كني
    مهدي اي روشنگر راه خدا
    چون بيايي جسم را جان مي كني
    هوروش نوايي
    نبض خورشيدي
    دستهايت ضريح تمناست
    آي فردا كه روح تو باماست
    نبض خورشيديت مي تپد سبز
    جاي پاي تو در كوچه پيداست
    مي گريزم به سمت نگاهت
    اول و آخر عشق آنجاست
    گر چه تنهاتريني تو اما
    عشق هم سخت تنهاست تنهاست
    كيستي اي گل سرخ نرگس
    كه حضور تو اين گونه زيباست
    آي مردان منگ تجاهل
    در كجا نيست ! او در همين جاست
    زير بوي گل سرخ پنهان
    زير چتر درختان فرداست
    ساكن كوچه هاي غريبي
    عابر ساده گيوه در پاست
    كاش با من دل عاشقي بود
    تا بگويم ظهور تو فرداست
    سيدقاسم ناظمي

  • *****
    گناهان حلال !


  • يكي از گناهاني كه از كبائر به شمار مي رود اعتراف به گناه و اقرار در حضور ديگران است كه شامل اقرار زباني و حتي انجام بي پروايي آن در خصوص ديگران نيز مي شود. فلسفه حرمت آن شكستن قبيح و زشتي گناه در نظر مردم است كه باعث ترغيب مردم به انجام آن و موجب عادي شدن انجام مفسده مي گردد به گونه اي كه در ادامه اين روند گناه از حالت يك ضدارزش خارج شده و گاهي در موارد خطرناك به يك ارزش تبديل مي شود چيزي كه امروز به وفور در جامعه و در زندگي ما يافت مي شود. انجام گناهان كبيره مثل رباخواري شراب خواري قطع صله ارحام و...ازجمله گناهان كبيره اي هستند كه ما از شنيدن حتي نام آنها بيزاريم چه رسد به اينكه فكر انجام دادن آن به ذهنمان خطور كند اما اين يك طرف قضيه است . گناهان ديگري نيز هستند كه جز و گناهان كبيره اند كه در نگاهي به زندگي روزمره و ريزشدن در اعمال تنها يك روز زندگيمان چيزي ديگري مي گويد;
    روزانه چند بار دروغ منفعتي را به نام دروغ مصلحتي بكار مي بريم و از انجام اين كار به خود مي باليم ! چه راه كارهايي را براي جمع سرمايه حرام بكار مي گيريم درحالي كه نام خود را زرنگ و نام راهكارها را شيوه هاي نوين تجارت مي نهيم !
    چند تن از نواميس مردم را گستاخانه به تماشا مي نشينيم و در مقابل براي چند نامحرم طنازي مي كنيم !
    روزانه چند ساعت از كارمان مي دزديم
    آبروي چند مومن و مسلمان را كه ازجمله محترم ترين دارائيهاي هر فرد نزد خداست براي لبخندي چند ثانيه اي مي ريزيم !
    به چند نفر در روز تهمت مي زنيم !
    روزانه از تن چند برادر ديني غذاي روح درست مي كنيم !
    روزي چند جوك مي گوييم كه در آن به كسي گروهي قومي توهين شده !
    به چند نفر فحاشي مي كنيم . بسياري از فحشهاي رايج بسيار جالب است با يك تير چند نشان مي زند. مثلا به پدر و مادر شخص مورد خطاب توهين مي كنيم و توام به آنها تهمت مي زنيم . چند تن از مسلمانان را مسخره مي كنيم !
    در ترويج رشوه چقدر مقصريم ! و...
    حال بسياري از گناهان هستند كه تبديل به ارزش شده اند مثلا اگر در عروسيهاي مختلط شركت نكني ديگر جز فاميل به حساب نمي آيي ! اگر مردم آزاري نكني مزاحمت ايجاد نكني ترسويي ! اگر گردنبند طلا به گردن نداشته باشي بيچاره اي و اگر بدون آرايش بيرون آيي خودنمايي نكني و توجه آقا يا خانمي بهت جلب نكني بدقيافه اي ! و...
    خلاصه اصلا كارت درست نيست . اين كارها چند درصد از اعمال روزانه ما را تشكيل مي دهد ! كاش گناهانمان تنها گناهاني كه به صرف عموميت در جامعه بر خود حلال كرده ايم (حرام رسول الله الي يوم القيامه ) چيزي شبيه كنتور شماره انداز داشت و ما خود به حساب خود مي رسيديم قبل از آنكه حسابرسي مان كنند.
    محمدحسين جوهر