اثري از آيت الله العظمي فاضل لنكراني
مترجم : استاد مرتضي واعظي اراكي
قسمت چهارم
سوم آنكه : آلوسي تحريف را شديدا منكر شده و لكن ملتزم به چيزي شده است كه به تحريف برمي گردد و آن نسخ تلاوت است كه در
حقيقت تحريف است
زيرا خود او در عبارتي كه از او نقل كرديم چنين گفت : بله زمان ابوبكر از قرآن آنچه متواتر نبود ساقط شد و
همچنين ساقط شد آنچه تلاوت آن نسخ شده بود و افراد ناآگاه بر نسخ آن را قرائت مي كردند.
و عجيب آنكه اين اشكال اختصاص به آلوسي ندارد
بلكه شامل همه علماي عامه مي شود
زيرا همه آنها تصريح به نفي تحريف كرده و
از طرف ديگر نسخ را اثبات كرده اند
و روايات فراواني كه به طرق خود آنها نقل شده و دلالت بر آن دارد كه قرآن اولي زائد بر اين قرآن
است كه در دست مسلمانان است
حمل بر اين معني كرده اند
و بعضي موارد در عبارت آلوسي گذشت و ايرادي ندارد كه بعضي ديگر را
نيز نقل كنيم .
1 ـ آنچه مسور بن مخرمه روايت كرده است كه گفت : عمر به عبدالرحمن بن عوف گفت : آيا در آنچه نازل شده نيافتي اين آيه را « ان
جاهدوا كما جاهدتم اول مره » زيرا
اين آيه را در قرآن نمي بينم عبدالرحمن گفت : در ضمن آنچه از قرآن ساقط كرده اند اين آيه نيز
ساقط شده است 29.
2 ـ ابن انباري از ابن شهاب نقل كرده است كه گفته است : چنين به ما رسيده كه بسياري از آيات قرآن را عده اي دانستند
و عالمان به آن
آيات در جنگ يمامه كشته شدند
و كسي غير از آنها اطلاعي نداشت و مكتوب هم نشده بود30.
3 ـ عروه بن زبير از عائشه نقل كرده است كه گفت : سوره احزاب در زمان پيامبر(ص ) دويست آيه بوده و وقتي عثمان قرآن را نوشت تنها
آنچه الآن موجود است باقي ماند31.
4 ـ از ابن عباس روايت كرده اند كه او از عمر نقل كرد كه : خداوند محمد صلي الله عليه و آله و سلم را مبعوث كرد به حق و با او كتاب را
نازل كرد و در بين آنچه بر او نازل شد آيه رجم بود
هم رسول الله رجم را اجرا كرد و هم ما اجرا كرديم
سپس گفت ما چنين
مي خوانديم : « لا ترغبوا عن آبائكم ; فانه كفر بكم ... او ان كفرا بكم ان ترغبوا عن آبائكم » 32
و آيه رجمي كه طبق اين روايت عمر ادعا كرده است كه از قرآن است به چند وجه نقل شده است :
الف : « اذا زني الشيخ والشيخه فارجموهما البته نكالا من الله والله عزيز حكيم . » 33
ب : « الشيخ والشيخه فارجموهما البته بما قضيا من اللذه . » 34
ج : « الشيخ والشيخه اذا زنيا فارجموهما البته . » 35
و غير اينها از مواردي كه ملتزم شده اند در آن به نسخ تلاوت
در صورتي كه مقصود از نسخ تلاوت كه مي گويند معلوم نيست كه آيا به
دستور پيامبر(ص ) بوده است
يا به دست كساني كه بعد از ايشان متصدي زعامت و خلافت شدند صورت گرفته است .
اگر به دستور پيامبر بوده است چه دليلي بر نسخ وجود دارد بعد از آنكه ثابت شده است كه منسوخ جز قرآن بوده است آنهم به اعتقاد آنها
كه ادعاي تواتر هم دارند
و لذا مي گويند : كساني آيات منسوخ را تلاوت مي كردند كه از نسخ آن اطلاع نداشتند
و آلوسي در عبارتي كه از
او نقل كرديم تصريح به اين معني كرده است . دراين صورت اگر مثبت نسخ خبر واحد باشد در جاي خود در علم اصول و غير آن ثابت
شده است كه نسخ قرآن به خبر واحد جايز نيست . و ظاهر آن است كه علماعلم اصول بر اين قول اتفاق دارند
اگر چه در جواز تخصيص
عموم كتاب به خبر واحد بين آنها اختلاف است
و اگر ناسخ سنت متواتره باشد علاوه بر آنكه چنين چيزي ثابت نشده است
همانطور
كه واضح است مي گوئيم كه از شافعي و اكثر اصحاب و از اكثر ظاهريه حكايت شده است كه به طور قطع گفته اند كه جائز نيست نسخ
كتاب به سنت متواتره
و از احمد نيز در يك روايت همين معني نقل شده است
بلكه جماعتي از قائلان به جواز نسخ كتاب به سنت
متواتره وقوع و تحقق آن را منكر شده است .
و اگر مقصود اين باشد كه نسخ اين آيات به دستور متصديان خلافت بعد از پيامبر(ص ) بوده است
اين عين قول به تحريف است
و
آلوسي و كساني كه از او پيروي كرده اند چنين انگاشته اند كه نزاع در باب تحريف نزاع لفظي است
و گرنه چه فرقي بين تحريف و نسخ
تلاوت به اين معني وجود دارد
بنابر اين مي توان گفت كه اكثر علما عامه قائل به تحريف هستند
زيرا تصريح به نسخ تلاوت كرده اند كه بازگشت آن به تحريف است .
بلكه عين قول به تحريف است .
و اما اشكال چهارم : چگونه مي توان ملتزم شد كه دو سوره خلع و حفد كه راغب در محاضرات آنها را سوره قنوت ناميده است 36 و
نسبت به مصحف ابن عباس و مصحف زيد و قرائت ابي و ابوموسي داده اند از قرآن باشد
زيرا كلمه ي « يفجرك » در سوره اول غلط
است و چگونه كلمه « يفجر » متعدي شده است
و نيز خلع مناسبت با اوثان دارد
بنابر اين معني چگونه مي شود و غلط را چگونه بايد
رفع كرد
و يااينكه نكته در تعبير « ملحق » چيست
و چه مناسبتي بين اينكه عذاب خدا به كافرين ملحق مي شود و خوف مومن وجود
دارد
زيرا اين عبادت با تعليل مناسب است كه مومن از عذاب خدا بترسد
زيرا عذاب خدا به كافران ملحق است
و همانطور كه ملاحظه
مي كنيد هيچ مناسبتي وجود ندارد.
همچنين در آيه رجم كه عمر ادعا كرده است كه از قرآن است از قائل به نسخ تلاوت آن مي پرسيم كه بر فرض صحت اين روايت وجه
آمدن حرف « فا » در كلمه « فارجعوهما » چيست زيرا كلمه « فا » درجمله شرطيه وامثال آن مي آيد مثل آنچه در سوره نور آمده است
« الزانيه و الزاني فاجلدوا كل واحده منهمالله » 37 زيرا كلمه « اجلدوا » بمنزله جزا است براي صفت زنا در مبتدا
و زنا به منزله شرط است
در حالي كه رجم جزا شيخوخت و پيري نيست و سبب آنهم نيست
بنابراين ظاهر آن است كه وجه دخول « فا » تنها دليل بر كذب و
دروغ بودن اين روايت باشد
همچنانكه اين مطلب بر افراد صاحب فهم پوشيده نيست .
علاوه بر اين لذت بردن كه در آيه مجعول آمده است اعم از جماع است
و جماع اعم از زناست
و زنا اعم از سبب رجمي است كه
عبارت از زناي محصنه است
پس چگونه صحيح است كه قائل شويم كه پيرمرد و پيرزن مستحق رجم هستند به مجرد لذت بردن و
شهوت
اگر گفته شود كه قضا شهوت كنايه از زناست
جواب آن است كه سبب رجم متعلق زنا نيست
بلكه زناي محصنه موجب رجم مي شود
و پيري زن و مرد ملازمه با احصان ندارد.
بعد از روشن شدن معني تحريف
و عقيده مسلمان در اين باب به ادله قائلين و منكرين تحريف و بررسي در اين مورد مي پردازيم .
ادله عدم تحريف :
دليل اول : آيه مباركه شماره 9 سوره حجر كه مي فرمايد : « انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحفظون »
يعني ماذكر را نازل كرديم و ما خود حافظ آن هستيم
دلالت اين آيه مباركه بر اينكه قرآن مصون از تحريف و تغيير است واينكه احدي را
نشايد كه در آن دخل و تصرف كند ظاهر است
لكن دلالت بر اين آيه مباركه متوقف بر اين مطلب است كه ثابت شود كه مقصود از ذكر در
آيه همان قرآن است
زيرا احتمال اين هم هست كه مراد از ذكر رسول باشد
زيرا ذكر در رسول هم در قرآن استعمال شده است
مثل آنچه
در سوره طلاق آمده است : « قد انزل الله اليكم ذكرا رسولا يتلوا عليكم ايت الله . » 38
يعني خداوند نازل كرد و به سوي شما ذكر را كه رسولي است كه مي خواند بر شما آيات خدا را.
لكن اين احتمال صحيح نيست زيرا اولا : قبول نداريم كه حتي در آيه دوم نيز مقصود از ذكر رسول باشد
زيرا انزال با رسول مناسبت
ندارد. چرا كه رسول ساكن در زمين بود مثل سائرمردم و با آنها محشور بود
و تنزيل و انزال وامثال اينها مناسب امور آسماني است . مثل
كتاب و ملائكه و امثال آنها
و ذكر كلمه رسول بعد از كلمه ذكر مويداين معني نيست كه مراد از ذكر رسول است
زيرا كلمه رسول ابتداي
آيه مستقل و جداگانه اي است و جز ما قبل نيست .
و مرحوم طبرسي احتمال داده است كه نصب كلمه « رسولا » به جهت آن باشد كه مفعول فعل محذوفي است كه در تقدير چنين بوده
است : « ارسل رسولا »
نه آنكه بدل از ذكر باشد. كما اينكه احتمال داده است كه مفعول كلمه « ذكرا » باشد. و تقدير جمله چنين باشد : « انزل
الله اليكم ان ذكر رسولا » به هر تقدير ثابت نيست كه مراد از ذكر در اين آيه رسول باشد اگر نگوئيم كه به قرينه كلمه انزال مقصود همان
كتاب است .
وثانيا : فرض كنيم كه مراد به ذكر در آيه دوم رسول است
لكن اين احتمال در آيه اول كه دليل ماست داده نمي شود
زيرا قبل اين آيه
چيزي است كه دلالت مي كند كه مقصود از ذكر در آيه « انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحفظون » قرآن است و آن آيه مباركه قبل از اين آيه است
كه مي فرمايد : « و قالوا يايها الذي نزل عليه الذكر انك لمجنون لو ما تاتينا بالمللـكه ان كنت من الصدقين . » 39
يعني كافران مي گفتنداي كسي كه ذكر بر او نازل شده تو ديوانه هستي
چرا ملائكه را براي ما نمي آوري اگر راست گوئي
و كانه اين آيه
جواب از قول سخيف و افترا و بهتان آنهاست كه مي گفتند : شخص ديوانه قادر بر حفظ ذكر نيست و لياقت آن را ندارد كه ذكر بر او نازل
شود
و خداوند جواب آنها را داد كه تنزيل قرآن كار خداست و همو حافظ قرآن از تحريف و تغيير است
دراين حال آنچه محدث معاصر درمقام اشكال بر استدلال آيه مي گويد عجيب است
كلام محدث مذكور چنين است . امت اجماع
كرده اند بر آنكه جائز نيست تمسك به متشابهات قرآن مگر بعد از ورود نص صريح در بيان مقصود از آنها و ترديدي نيست كه مشترك
لفظي وقتي همراه با قرينه نباشد كه مراد را تعيين كند و همچنين مشترك معنوي در وقتي كه بدانيم كه قدر مشترك مقصود نيست و
قرينه اي هم بر تعيين يكي از افراد در بين نباشد از متشابهات شمرده مي شود
و كلمه ذكر در موارد بسياري از قرآن بر رسول الله اطلاق
شده است و چه ايرادي دارد كه در آيه حفظ هم مراد از ذكر آن حضرت باشد . و اين آيه نظير آيه مباركه « والله يعصمك من الناس » 40
باشد كه مراد خود پيامبر است و ذكر كلمه « انزال » قرينه بر آن نيست كه مراد از آن قرآن است
به دليل آيه ديگر كه مي فرمايد : « انا انزلنا
اليكم ذكرا رسولا » 41
مصنف گويد : از آنچه گفتيم معلوم شد كه قرينه واضحه در مقام بود كه مراد از ذكر در آيه شريفه كتاب است و آيه حفظ از متشابهات
نيست
و عجيب از محدث مذكور (ره ) است كه با آنكه محدث مشهوري است كه عنايت بسياري به نقل روايات ماثوره از عترت طاهره
عليهم آلاف التحيه والثنا دارد « اگر چه راويان از دروغگويان و جاعلان باشند
همانطور كه در بحث از روايات دال بر تحريف خواهد
آمد » چگونه آيه حفظ را اينطور نقل كرده است « انا انزلنا الذكر » و چگونه آيه دوم را غلط نقل كرده است با اينكه اصل آيه چنين است : « قد
انزل الله اليكم ذكرا رسولا »
در اين هنگام بايد پرسيد كه جهت عدم اعتنا به قرآن و تسامح در نقل الفاظ و آيات مقدسه آن چيست .
و قسم به جان خودم كه اين كار و نظائر آن سبب طعن مخالفين بر فرقه ناجيه محقه و افترا بر آنها شده كه شيعه اعتنا به كتاب عزيز
ندارند و شان قرآن را رعايت نمي كنند
و همانطور كه شيعه بر ما طعن به عدم اعتنا و عمل به حديث ثقلين كه متواتر بين فريقين است
مي زنند كه شما عترت را ترك كرده ايد و به آنها تمسك نمي كنيد
خود به قرآن متمسك نيستند. در هر صورت اشكالي در دلالت آيه
حفظ بر عدم تحريف وجود نداد. لكن اشكالاتي ديگر بر دلالت آيه مباركه وارد كرده اند كه به طرح و رد آنها
مي پردازيم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاورقي :
.29 الدر المنثور .232
1
.30 كنز العمال 584
2 حديث .4778
.31 الاتقان في علوم القرآن
: .82
3
.32 صحيح بخاري : .33
8
.33 الاتقان في علوم القرآن : .82
3
.34 همان .
.35 مسند احمد حنبل : .142
8
.36 محاضرات الادبا
: .168
4
.37 سوره نور آيه .2
.38 سوره طلاق
10 ـ.11
.39 سوره حجر
آيه 6 ـ.7
.40 سوره مائده آيه .67
.41 صحيح آيه چنين است « قد انزل اليكم ذكرا رسولا
لكن در كلام محدث مذكور چنين آمده است .

*****
تا آخر راه
|
كيسه اي پارچه اي در دست داشت و مشت مشت از داخل آن كاه خرد شده برمي داشت و بر سر مردم مي ريخت . با هر
مشت كاه كه به هوا مي پاشيد با صداي بلند مي گفت « لااله الاالله » مردم نيز تكرار مي كردند و دوباره مي گفت « محمدا
رسول الله » و مردم تكرار مي كردند.
اقوام و بستگان ميت زير تابوت را گرفته بودند و به سوي قبرستان مي بردند. پسران بزرگش به دنبال تابوت حركت
مي كردند و فرزندان كوچك تر كه اكنون غبار يتيمي بر سرشان نشسته بود در لابه لاي جمعيت بودند. آنها كه دل نازك تر بودند
خود را به بچه هاي يتيم مي رساندند
دست نوازش و محبت بر سر آنها مي كشيدند و دلداري شان مي دادند.
همه با حالتي اندوه بار جنازه را تشييع مي كرديم . در دلم به اين دنياي بي وفا
كه آخرش تاريكي گور است
لعن و نفرين
مي كردم . امام باقر(ع ) نيز در كنار من بود
او هم ساكت و در فكر بود
شايد او نيز مثل من فكر مي كرد.
در اين بين
صداي ناله زني برخاست . سرم را به عقب برگرداندم تا ببينم اين ناله جانسوز كه حاكي از درد جدايي بود از
كيست
صداي خواهر مرده بود
بيچاره حق داشت
مرگ برادر براي خواهر بسيار ناگوار است و اين ناله و ضجه زدن تنها
كاري است كه از دست يك زن برمي آيد. اين صداي ناله ادامه داشت تا اين كه « عطا » (يكي از عالمان هم عصر امام باقر
عليه السلام ) از كوره دررفت . منتظر شد تا زنان كه پشت سر مردها حركت مي كردند برسند. سپس رو به آن زن كرد و با
عصبانيت گفت : زن
بس كن ديگر
چه خبر است
يا ساكت شو يا من همين الان برمي گردم و مي روم .
آن زن همچنان ناله و جيغ مي زد و صورتش را با ناخن هايش مي خراشيد. عطا كه كلافه شده بود خود را از لابه لاي
جمعيت بيرون كشيد و از تشييع كنندگان دور شد و رفت . من كه نظاره گر اين صحنه بودم از امام عقب افتاده بودم . خود را به او
رساندم و دوباره در كنار هم به راه ادامه داديم . نگاه پرسشگرانه اي به من كرد
يعني اين كه چه خبر بود. گفتم : عطا از گريه و
شيون آن زن به ستوه آمد و اعتراض كرد
اما چون زن آرام نشد بازگشت
راستش من هم دو دل شده ام كه ادامه بدهم يا
برگردم . امام فرمود : زراره
با ما باش تا همراه جنازه برويم
ما نبايد حق را براي باطل رها كنيم .
يعني چه
يعني اين كه تشييع جنازه اين مرد مسلمان راـ كه حق اوست ـ براي زاري و شيون يك زن نبايد رها كنيم
هر چند آزارمان
دهد.
به راهمان ادامه داديم و نماز ميت را هم خوانديم . ديگر تا گورستان راه زيادي نمانده بود. پسر بزرگ آن مرحوم جلو آمد و
به امام باقر عليه السلام گفت « خدا اجرتان دهد
خيلي ممنون
زحمت كشيديد
شما ديگر بفرماييد
بقيه راه براي شما سخت
است » اين را گفت و رفت
راست مي گفت
امام چون وزنش زياد بود به سختي راه مي رفت
اما قبول نكرد.
گفتم : آقا
اين مرد كه اجازه داد
برگرديد و برويم
من هم با شما كاري دارم .
زراره
تو اگر مي خواهي برگرد
مگر من با اجازه او آمده ام كه با اجازه او نيز برگردم
من اين كار را براي ثواب زيادي كه دارد
انجام دادم
به همان اندازه كه شخص جنازه را تشييع مي كند ثواب مي برد.
جنازه را از زمين بلند كردند و تابوت روي دوش مردم قرار گرفت . دوباره صداي آن كسي كه كاه خرد شده مي پاشيد بلند
شد و گفت « لااله الاالله » و مردم يكصدا پاسخ دادند « لااله الاالله » .
(نقل از حيات پاكان
مهدي محدثي
انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم )

*****
حسد
زندان روح
|
حضرت علي (ع ) :
حسد
بزرگترين دام شيطان است .
حسد
پديدآورنده دلتنگي و افسردگي است .
حسد
تن را لاغر و رنجور مي سازد.
حسد
تن را نابود مي كند.
حسد
بدترين بيماريهاست .
حسد
زندان روح است .
حسد
در راس عيبهاست .
حسود
همواره دردمند و بيمار است .
براي حسود
دوست و رفيقي نيست .
براي حسود
شفا و درماني نيست .
حسود
به سيادت و سروري دست نمي يابد.
حسود
بر تقدير الهي خشمگين است .
حسود
حسرتش بسيار و بديهايش دو چندان است .
حسود
همواره بيمار است
گرچه جسمش سالم باشد.
حسود
از ناراحتي مردم خوشحال
و از خوشحالي مردم اندوهگين
مي گردد.
حسود را غير از زوال نعمت ديگران
درمان نمي كند.
حسود
زوال نعمت كسي را كه به او حسد مي ورزد
براي خود نعمت
مي بيند!
از حسد برحذر باشيد
زيرا به جان آسيب مي رساند.
آن گاه كه باران حسادت در ميان مردم ببارد
گياه فساد و تيرگي روابط
مي رويد.

*****
گل هاي گلستان سعدي
|

گلستان سعدي از آثار گرانقدر ادبيات فارسي است كه حاوي نظم و نثر وآميخته با درس و عبرت هاي اخلاقي و
سرشار از مواعظ و اندرزهاي نيكو و تحول زا مي باشد. اين اثر به همراه بوستان سعدي و غزليات بسيار غني و زيباي
عرفاني او ـ كه هم به صورت مجزا و هم در مجموعه اي به نام « كليات سعدي » منتشر گرديده است ـ با گذشت زمان به
فرسودگي نمي گرايد و ارزش هاي اخلاقي و تربيتي نهفته در آن روبه نسيان و فراموشي نمي رود.
در جامعه ما توسط برخي از پژوهندگان و نويسندگان خوش ذوق در آثار سعدي كنكاش هايي صورت گرفته و
گزينش هايي زيبا و راهگشا به عمل آمده و براي آسان نمودن بهره وري از پيام ها و درس ها و مواعظ نهفته در آنها
مجموعه هايي به صورت كتاب مستقل به زيور طبع آراسته شده و به بازار نشر راه يافته است .
كتاب « گلهاي گلستان سعدي » ازجمله آثار مزبور مي باشد كه توسط « سيدمحمدرضا طباطبايي » تحقيق و تدوين يافته
و به وسيله موسسه انتشارات دارالعلم منتشر گرديده است .
نويسنده ابتدا در مقدمه كتاب به محتواي اثري كه منتشر كرده است مي پردازد :
گلستان سعدي مالامال از پند است
و پند در نيكخوشدن آدمي بسي كارساز مي باشد.
خوي خوب
كه آگاهانه يا ناخودآگاه خواسته همه انسانها است ; كساني آن را رشته اي از دانش دانسته و گفته اند : خوي
خوب با فراگيري دانش فراهم مي شود.
برخي ديگر
آن را برآيند اعتدال قواي دروني دانسته و گفته اند : خوي خوب با چيره شدن قوه عاقله بر شهوت و
غضب و شيطنت
و به ديگر سخن با تسلط بر نفس و مهاركردن آن
فراهم مي گردد.
كساني ديگر گفته اند : فضيلت اخلاقي چيزي جز رعايت قانون نيست
هر كس كه بيشتر قانون را به كار بندد نيكخوتر
است .
اديان الهي پيش از اسلام خويي را خوب دانسته اند كه سعادت آدمي در آخرت را تامين كند و گفته اند براي به
دست آوردن آن
بايد به دستورات دين كه تنها او مي داند چه چيزهايي براي آخرت انسان سودمند است پاي بند بود.
ديدگاه اسلام اين است كه خوي پسنديده در فراهم سازي خوشبختي انسان هم در دنيا و هم در آخرت نقش دارد و
بهترين راه به دست آوردن آن
خداشناسي و خداپرستي است . كسي كه به راستي خداشناس و خداپرست باشد نه كبر
مي ورزد و نه بخل و نه حسد
چنانكه آزمند نيست و از كسي جز خدا نمي ترسد. چنين كسي به دستورات خدا در كنشها
و واكنشها نيز گردن مي نهد و با اين روش پايه هاي خويهاي نيك در نهاد و جان او استوارتر مي گردد; زيرا بسياري از
دستورات خداوند درباره نيك و بدهاي اخلاقي است . او بندگان خود را به آنچه پسنديده است رهنمون مي شود و از
ناپسندي ها باز مي دارد.
بنابراين
اگر نگوييم تنها راه ـ براي كسب فضايل اخلاقي ـ خدايي شدن در سه بعد : شناخت
پرستش و به كاربستن
دستورات است بايد بگوييم بهترين راه اين راه است .
شنيدن و به كاربستن پند نيكان و اندرز بندگان شايسته خدا نيز
خود گونه اي از به كار بستن دستور
خداست ...
نويسنده كتاب سپس به نحوه استفاده و جايگاه هاي بهره وري اثر خويش اشاره مي نمايد و همه واعظان و اوليا و
مربيان و جوانان را مخاطب قرار مي دهد و چنين مي نويسد :
« پندهاي حكمت آموز و اندرزهاي سودمندي كه سعي آنها را در نظم زيبا و نثر شيواي گلستان عرضه نموده است
بويژه در قالب اين كتاب كه خار و خس ها از آن زدوده شده است
هم قابل طرح در منبر از سوي واعظان عاليمقام است و
هم در خور بحث در كلاسهاي درس در حوزه و دانشگاهها و ديگر مقاطع تحصيلي پيش از دانشگاه . چه آنكه براي هر
يك از نكته هاي درس آموز اين كتاب مي توان چندين دليل و شاهد از قرآن و حديث و از گفتار و كردار بزرگان ارايه كرد;
كاري كه آيت الله شهيد قدوسي (قدس سره ) در كلاسهاي درس گلستان انجام مي داد. اين كتاب مي تواند دست افزار
پرورشي و تربيتي خوبي در خانه ها و خانواده ها نيز باشد.
با نگاه به اين ويژگيها به اوليا و مربيان گرانقدر پيشنهاد مي كنم اين كتاب را در برنامه هاي آموزشي و پرورشي خود
بگنجانند و به جوانان و نوجوانان ارجمند پيشنهاد مي كنم كم به از بركردن آن ـ يا دست كم بخش غنچه هاي آن ـ ببندند كه
اگر چنين كنند توشه اي بزرگ و دستمايه اي سترگ در درازاي زندگي با خود خواهند داشت . اين سرمايه نه تنها ذوق
گفتاري و نوشتاري آن را شكوفا خواهد كرد بلكه چراغ روشنگري فراراه آنان در كوچه پس كوچه هاي گهگاه تاريك
زندگي
خواهد گرديد. افزون بر اين
ذهن و ذوقي كه از انس با اين جستارهاي زيبا و دلنشين شاداب گردد
آمادگي براي از
بركردن قرآن مجيد و احاديث معصومين (ع ) را نيز پيدا خواهد كرد و چنين كه كند
خود را شناگر در دريايي از داشن و
بينش خواهد يافت . »
نويسنده اثر خويش را اينگونه به استاد بزرگ خود كه از عالمان تقوا پيشه و سخت كوش در عرصه هاي علم و اخلاق
و مبارزات اسلامي بود ودر همين راه پاك و نوراني به درجه شهادت نائل آمد تقديم مي كند :
« من اين كتاب را به روح بلند و روان تابناك استاد بزرگ و بزرگوارم
تنديس فضيلت و انسانيت و مظهر اخلاق
اسلامي
شهيد شاهد آيت الله علي قدوسي (قدس سره ) اهدا مي كنم و برترين جايگاه را براي او در بهشت برين از درگاه
پروردگار خواهانم . »
گزيده اي از مطالب اين اثر ارزشمند را تقديم خوانندگان گرامي مي كنيم :
اگر شبها همه قدر بودي شب قدر بي قدر بودي .
گر سنگ همه لعل بدخشان بودي
پس قيمت لعل و سنگ يكسان بودي
نه هر كه به صورت نكوست سيرت زيبا در اوست . كار
اندرون دارد نه پوست .
توان شناخت به يك روز در شمايل مرد
كه تا كجاش رسيده است پايگاه علوم
ولي ز باطنش ايمن مباش و غره مشو
كه خبث نفس نگردد به سالها معلوم
هر كه با بزرگان ستيزد خون خود ريزد :
خويشتن را بزرگ پنداري
راست گفتند يك دو بيند لوچ
زود بيني شكسته پيشاني
تو كه بازي كني به سر با غوچ
بي هنران
هنرمند را نتوانند كه ببينند
همچنان كه سگان بازاري
سگ صيد را مشغله برآرند و پيش آمدن نيارند. يعني
سفله چون به هنر با كسي بر نيايد به خبثش در پوستين افتد.
كند هر آينه غيبت حسود كوته دست
كه در مقابله گنگش بود زبان مقال
گر جور شكن نيست
هيچ مرغ در دام صياد نيوفتادي
بلكه صياد خود دام ننهادي . حكيمان دير دير خورند و عابدان
نيم سير و زاهدان سد رمق و جوانان تا طبق برگيرند و پيران تا عرق بكنند
اما قلندران (شكمبارگان ) چندانكه در معده
جاي نفس نماندو بر سفره روزي كس .
اسير بند شكم را دو شب نگيرد خواب
شبي زمعده سنگي
شبي ز دلتنگي
هر كه را دشمن پيش است
اگر نكشد دشمن خويش است .
سنگ در دست و مار سر بر سنگ
خيره رايي بود قياس و درنگ
لقمان را گفتند ادب از كه آموختي گفت از بي ادبان . هرچه از ايشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهيز كردم .
نگويند از سر بازيچه حرفي
كز آن پندي نگيرد صاحب هوش
و گر صد باب حكمت پيش نادان
بخوانند آيدش بازيچه در گوش
عابدي را حكايت كنند كه شبي ده من طعام بخوردي و تا سحر ختمي در نماز بكردي . صاحبدلي شنيد و گفت اگر نيم
ناني بخوردي و بخفتي بسيار از اين فاضلتر بودي .
اندرون از طعام خالي دار
تا در او نور معرفت بيني
تهي از حكمتي به علت آن
كه پري از طعام تا بيني
بخشايش الهي گمشده اي را در مناهي
چراغ توفيق فرا راه داشت تا به حلقه اهل تحقيق درآمد. به يمن قدم درويشان و
صدق نفس ايشان ذمايم اخلاقش به حمايد مبدل گشت
دست ازهوا و هوس كوتاه كرد و زبان طاعنان در حق او همچنان
دراز كه بر قاعده اول است و زهد و طاعتش نامعول .
به عذر و توبه توان رستن از عذاب خداي
وليك مي نتوان از زبان مردم رست
طاقت جور زبانها نياورد و شكايت پيش پير طريقت برد. جوابش داد كه شكر اين نعمت چگونه گزاري كه بهتر از آني
كه پندارندت
چند گويي كه بد انديش و حسود
عيبجويان من مسكينند
گه به خون ريختنم برخيزند
گه به بد خواستنم بنشينند
نيك باشي و بدت گويد خلق
به كه بد باشي و نيكت بينند
پيش يكي از مشايخ گله كردم كه فلان به فساد من گواهي داده است . گفتا به صلاحش خجل كن .
تو نيكو روش باش
تا بد سگال
به نقص تو گفتن نيابد مجال
چو آهنگ بربط بود مستقيم
كي از دست مطرب خورد گوشمال
يكي را از مشايخ شام پرسيدند از حقيقت تصوف . گفت پيش از اين طايفه اي در جهان بودند به صورت پريشان و به
معنا جمع
اكنون جماعتي هستند به صورت جمع و به معنا پريشان .
چو هر ساعت از تو به جايي رود دل
به تنهايي اندر
صفايي نبيني
ورت جاه و مال است و زرع و تجارت
چو دل با خداي است خلوت نشيني
ياد دارم كه شبي در كارواني همه شب رفته بودم و سحر در كنار بيشه اي خفته . شوريده اي كه در آن سفر همراه ما بود
نعره اي برآورد و راه بيابان گرفت و يك نفس آرام نيافت . چون روز شد
گفتمش آن چه حالت بود گفت بلبلان را ديدم كه
به نالش درآمده بودند از درخت و كبكان از كوه و غوكان در آب و بهايم از بيشه . انديشه كردم كه مروت نباشد همه در
تسبيح و من به غفلت خفته .
دوش مرغي به صبح مي ناليد
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
يكي از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسيد به گوش
گفت باور نداشتم كه تو را
بانگ مرغي چنين كند مدهوش
گفتم اين شرط آدميت نيست
مرغ تسبيح گوي و من خاموش
يكي را شنيدم از پيران مربي كه مريدي را همي گفت اي پسر چندانكه تعلق خاطر آميزاد به روزي است
اگر به روزي
ده بودي به مقام از ملائكه در گذشتي .
فراموشت نكرد ايزد در آن حال
كه بودي نطفه مدفون مدهوش
روانت داد و طبع و عقلو ادراك
جمال و نطق و راي و فكرت و هوش
ده انگشتت مرتب كرد بر كف
دو بازويت مركب ساخت بر دوش
كنون پنداري اي ناچيز همت
كه خواهد كردنت روزي فراموش
يكي را از وزرا پسر كودن بود. پيش يكي از دانشمندان فرستاد كه مرين را تربيتي مي كن مگر كه عاقل شود. روزگاري
تعليم كردش و موثر نبود. پيش پدر كس فرستاد كه اين عاقل نمي باشد و مرا ديوانه كرد.
چون بود اصل گوهري قابل
تربيت را در او اثر باشد
هيچ صيقل نكو نداند كرد
آهني را كه بد گهر باشد
سگ به درياي هفتگانه بشوي
كه چوتر شد پليدتر باشد
خر عيسي گرش به مكه برند
چون بيايد هنوز خر باشد
جان در حمايت يك دم است و دنيا وجودي ميان دو عدم . دين به دنيا فروشان خرند
يوسف بفروشند تا چه خرند.
به قول دشمن
پيمان دوست بشكستي
ببين كه از كه بريدي و با كه پيوستي
شيطان با مخلصان برنمي آيد و سلطان با مفلسان .
وامش مده آنكه بي نماز است
گرچه دهنش زفاقه باز است
كو فرض خدا نمي گزارد
از قرض تو نيز غم ندارد
گلستان سعدي به همراه بوستان سعدي و غزليات بسيار غني و زيباي عرفاني او ـ كه هم به صورت مجزا و هم در
مجموعه اي به نام « كليات سعدي » منتشر گرديده است ـ با گذشت زمان به فرسودگي نمي گرايد و ارزش هاي اخلاقي و
تربيتي نهفته در آن رو به نسيان و فراموشي نمي رود
در جامعه ما توسط برخي از پژوهندگان و نويسندگان خوش ذوق در آثار سعدي كنكاش هايي صورت گرفته و
گزينش هاي زيبا و راهگشا به عمل آمده و براي آسان نمودن بهره وري از پيام ها و درس ها و مواعظ نهفته در آنها
مجموعه هايي به صورت كتاب مستقل به زيور طبع آراسته شده است كه « گلهاي گلستان سعدي » از آن جمله است

| | | |