روزنامه جمهوري اسلامي 25/06/1386 صفحه جبهه و جنگ

  • اين شيرمرد را به خاطر بسپاريد
  • خاطره
    معجزه آخر
  • *****
    اين شيرمرد را به خاطر بسپاريد


  • مصاحبه اختصاصي با مسن ترين رزمنده هشت سال دفاع مقدس
    بي شك دوران دفاع مقدس يكي از آزمايشهاي بزرگ الهي بود كه نصيب ملت ايران شد و ملت ما با سربلندي از اين آزمايش بيرون آمد و با حضورانبوه مردم انقلابي چه پير و چه جوان به دنيا ثابت شد كه دينداري و ميهن پرستي در وجود تك تك ايرانيان مسلمان است . يكي از الگوهاي بارز اين دوران پيرجبهه هاي كربلاي ايران حاج صفر قلي رحمانيان پيرمرد 101 ساله ساكن فساي فارسي است كه در مصاحبه اختصاصي به خبرنگار ما مي گويد : من حاج صفرقلي رحمانيان متولد سال 1285 هجري شمسي و به لطف الهي الان 101 سال سن دارم و ساكن شهرستان فسا مي باشم زمان احمد شاه قاجار را به ياد دارم و در زمان رضاخان پهلوي در ارگ كريمخاني شيراز سرباز بودم . وي در خصوص خاطرات دوران سربازي مي افزايد : در زمان حكومت رضاخان پهلوي بخصوص در اماكن نظامي به دين اسلام بي احترامي مي شد اگر كسي در پادگان ها مي خواست نماز بخواند و يا روزه بگيرد مورد آزار و اذيت قرار مي گرفت . در اولين شب ماه مبارك رمضان در دوران سربازي تصميم گرفتم كه شب براي سحري بيدار شوم وروزه بگيرم به همين خاطر غذاي شام را براي سحري نگه داشتم . اتفاقا من زمان قبل از اذان صبح نگهبان مهمانخانه بودم و تصميم گرفتم كه بنشينم و سحري بخورم . ضمنا موقع نگهباني اگر كسي را نشسته مي ديدند صد ضربه شلاق مي زدند و زنداني هم مي كردند و سرگروهبان آن شب مانيز بسيار بدجنس و لامذهب بود. با اين حال مردد بودم كه بنشينم سحري بخورم يا نه ولي با خود گفتم خداوند بزرگتر و بالاتر از اين حرفهاست . نشستم كوله پشتي را باز كردم و شروع به خوردن سحري نمودم در آن زمان تازه چراغ قوه آمده بود و يك دفعه ديدم كه نور چراغ قوه روي من افتاد. فهميدم كه سرگروهبان است ديگر از جابلند نشدم و گفتم خدايا من امر تو را دارم اطاعت مي كنم تو خودت كمكم كن . مدتي گذشت سحري را خوردم ديدم خبري نشد و بلند شدم به نگهباني ادامه دادم . سپس سربازي كه با سرگروهبان گشت بود نزد من آمد و گفت عجب شانسي داري وقتي نوشته بودي سرگروهبان همينكه چراغ قوه را روشن كردبه زمين خورد و گفت چشمهايم نمي بيند مرا از اينجا ببريد. بعد از آن واقعه تصميم گرفتم در هر شرايطي واجبات دين را ترك ننمايم . حاج صفرعلي رحمانيان در خصوص مدت حضورش در جبهه تصريح كرد : مدت 66 ماه خدا به من توفيق داد در جبهه هاي حق عليه باطل حضور داشته باشم و در اين مدت در تيپ المهدي ـ لشكر 19 فجر و تيپ يونس بودم و درعمليات بيت المقدس كه منجر به آزادي خرمشهر شد و همچنين در عمليات محرم و درگيريهاي آزادي فاو نيز حضور داشتم .
    وي مي افزايد : من به فرمان حضرت امام و براي دفاع از اسلام و كشورم با فرزندان نوه ها برادران و فرزندان برادرم در جبهه ها بودم و اين افتخار را داشتم كه براي حفظ ايران عزيز از شر دشمنان بصورت خانوادگي در جبهه باشيم . مخصوصا به يكي از فرزندانم به نام حاج عليرضا كه در گردان فجر در بيشتر عملياتها در اين گردان خط شكن بود خسته نباشيد مي گويم و از فرزندانم مي خواستم به جبهه بروند و به غير از خدا از هيچ كس ترس نداشته باشند.
    پير جبهه ها در خصوص حال و هواي جبهه ها به خبرنگار ما مي گويد : هر چه در مورد اصحاب امام حسين (ع ) شنيده بوديم در جبهه ها ديديم . رزمندگان ما مخصوصا بسيجي ها مثل اصحاب امام حسين گوش به فرمان امام خميني (ره ) بودند و اين عشق به اسلام و امام بود كه رزمندگان را براي جنگ با دشمنان اسلام صدام كافر و آمريكاي جايتكار به جبهه ها آوررده بود. جواناني ديندار شجاع و اهل نماز شب بودند اينها باعث پيروزي رزمندگان ما شدند و امروز هم بايد آن دينداري ها و شجاعت هارا به نسل حاضر منتقل كنيم كه يكي از راه هاي آن اين است كه رزمندگان جبهه ها را فراموش نكنيم به آنها احترام بگذاريم . چون اينها بودند كه براي حفظ انقلاب و ايران اسلامي زحمت كشيدند شهيد شدند. جانباز شدند و به ياد شهدا باشيم و رزمندگان را فراموش نكنيم . رزمنده دلاور اسلام در پايان خاطره خود از جبهه ها را چنين بيان مي كند. تمام جبهه خاطره بود و هيچ خاطره اي بالاتر از ديدن غيرت و دينداري شجاعت بي نظير رزمندگان و اطاعت خالصانه آنان از امام نبود و ديدن آن چهره هاي روحاني و دلاور بزرگترين خاطرات من از جبهه هاي جنگ بود.
    ث ولي جهانگيرپور ـ خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي دفتر شيراز
    من به فرمان حضرت امام و براي دفاع از اسلام و كشورم با فرزندان نوه ها برادران و فرزندان برادرم در جبهه ها بودم و اين افتخار را داشتم كه براي حفظ ايران عزيز از شر دشمنان در جبهه باشم
    تمام جبهه خاطره بود و هيچ خاطره اي بالاتر از ديدن غيرت و دينداري شجاعت بي نظير رزمندگان و اطاعت خالصانه آنان از امام نبود

  • *****
    خاطره
    معجزه آخر


  • اكبر پشت به كيسه هاي پر از شن و پاره پاره نشسته بود و چشم هايش را به پايش دوخته بود. خيلي غمناك بود. مي ترسيد كه هر دو پايش قطع شده باشد. پاي راستش به عقب خم شده بود و استخوان شكسته اش مانند تكه چوبي خشك شلوار خاكي اش را پاره كرده بود. پاي چپش هم چند تركش خورده بود و هنوز از جاي پارگي پارچه شلوارش خون روي زمين مي ريخت . قسمتي از كف پوتينش كنده شده بود و معلوم نبود كجاافتاده است . خون همه جاي هر دوپايش را از ران به پايين را پوشانده بود و محل تركشها كمي سياه شده بود.
    خون لخته شده با گردو خاك مخلوط شده و ملاتي را تشكيل داده بودند كه قمستهاي زيادي از ران و زانوهايش را پلاستر كرده بود چشمهايش را بست . خوب نفس نمي كشيد گاه به گاه آهي عميق از سينه اش بيرون مي آمد. چهره اش خيلي زرد شده بود.پتويي كه نقش در سنگر را بازي مي كرد كنار رفت پيرمردي كه خودش را در يك پتوي ارتشي پيچيده بود آمد تو بيرون برف و يخ زمين را پوشانده بود و بادي سرد مي وزيد كه در پوست صورت پيرمرد نفوذ مي كرد. پيرمرد داشت از سرما مي لرزيد اسلحه كلاش تاشواش را به زحمت به زمين انداخت . پيرمرد كنار اكبر نشست و مشغول وارسي كردن زخمهاي اكبر شد. اكبر به پيرمرد خيره شده بود و در حاليكه به سختي نفس مي كشيد به پيرمرد گفت : زنده مي مانم خدا بزرگ است شايد فقط يكي از پاهايم قطع شده باشد. نه
    پيرمرد سرش را به طرز عجيبي تكان داد كه معلوم نبود بله است و يانه . اكبر چشمهايش را پايين انداخت . حس مي كردسرش خيلي سنگين شده است دو سه روز بود كه نخوابيده بودو حالا خيلي دلش مي خواست بخوابد ولي نتوانست بيش از چند دقيقه بخوابد با صداي انفجار بيدار شد. داشت از سرما مي لرزيد. به دور و برش نگاه كرد. پيرمرد رفته بود. آن طرف در گوشه سنگر كلاش پيرمرد به چشم مي خورد. اكبر به زحمت خودش را به در سنگر رساند بيرون شخصي كه بلوز بسيجي به تن داشت و چفيه اش را دورسر و صورتش پيچيده بود ودر ميان برف نشسته بودگفت : پيرمرد هم رفت از باد هم تندتر رفت . او ديگر برنمي گردد. اكبر گفت : كجا رفت از كدام طرف چطور با اين سرعت بسيجي گفت : همين كه از سنگر تو بيرون آمد با فناسه زدنش درست توي پيشاني وسط دو تاچشم هاش يك خال هندي كاشتند. تو كه مي دوني تك تيراندازهاي عراقي اين خال رو خيلي دوست دارند. اكبر گفت خوب پس جسدش كو كجا افتاده
    بسيجي گفت : وقتي تير خورد چند قدم تا اون سنگر بالايي رفت و به پايين دره پرت شد. اكبر نااميد شد. گوشه پتو را روي صورتش انداخت . ديگر نمي خواست بيرون را ببيند.
    بعداز كمي بسيجي هم به داخل سنگر آمد نگاهي به اطراف كرد و گفت : مي دوني فقط من و تو مانده ايم تا چند لحظه ديگه عراقيها مي رسند. دارند از جناح چپ بالا مي آيند. خيلي هستند واسه همينه كه ديگر اينجا را نمي كوبند. مي خواهند نيروهاي خودشونو نزنند.اكبر جوابي نداد همانطور ساكت و سنگين در سنگر نشسته بود. بسيجي گفت : بيا از اينجا بريم من دلم نمي خواد اسير بشم از همين سنگر بغلي مي تونيم خودمون رو از بالاي تپه به پائين بيندازيم . برف خيلي سنگينه طوريمون نميشه اونوقت از وسط اون درختهاي بلوط مي رسيم به سمت نيروهاي خودي .
    اكبرنگاهي به بسيجي كه هنوز وسط سنگر ايستاده بود كرد و گفت : تو حالا مرگ رو ديدي مي دوندي چه جوريه بسيجي نگاهي به پاهاي آش و لاش اكبر كرد و گفت : آره بيشتر از صد بار اونو ديدم ولي من دنبال مرگ نيستم من دنبال شهادتم . اكبر گفت : مگه فرفي هم مي كنه بسيجي گفت : آره از زمين تا آسمون . اكبر پتو را به سينه اش فشرد. دردي احساس نمي كرد ولي مي دانست ديگر خوني در بدن ندارد. ديگر جاي تركشها هم خون ريزي نمي كردند.
    بسيجي دوباره گفت : من تا حالا چند بار معجزه ديده ام شايد امروز هم خدا يكي از نازشصت هاشو نشونمون بده و از اين مخمصه در بريم . آخه مي دوني من تودشت عباس يه بار اسير عراقيها شدم ولي چند ساعت بعد بچه ها همانجا تك زدند و من آزاد شدم .
    اكبر مي خواست نگاهش كند ولي نتوانست سرش را تكان دهد از گوشه چشم نگاهي به او كرد. ناگهان نوري در سنگر درخشيدو اكبر به زحمت خودش را رو به قبله قرارداد. بسيجي مات و مبهوت مانده بود و نمي دانست اين نور از كجاست . اكبر تبسمي كرد و در حاليكه نمي توانست آب دهانش را كه كاملا خشك شده بود قورت دهد گفت : زحمت كشيديد آقا! من لايق اين همه لطف و محبت شما نبودم .آره يقين داشتم لحظه آخر مي رسين . به اين بسيجي هم گفتم كه امروز بالاخره معجزه اصلي رخ مي ده . ولي خيلي ته دلش قرص نبود شما عفو كنيد آقا طفلكي نميدونه شما اومدين مارو با خودتون ببريد. خيال مي كنه بازهم مثل دفعه هاي قبلي مهلت مي دهند. البته تقصيري هم نداره چون فقط يك روي سكه را مي بينه مي بينيد حالا هم از تعجب داره شاخ در مي آره . خوب ديگه من كاملا آماده ام . خيلي دلم واسه بچه هاي خيبر تنگ شده . نمي دونم با چه زبوني از تون تشكر كنم همانطور كه اكبر داشت حرف مي زدو بسيجي هم باتعجب نظاره گر بود. دو سرباز عراقي پتوي جلوي سنگر را كندند و وارد سنگر شدند. به محض اينكه چشمانشان به اكبر افتاد كه داشت به سختي نفس مي زد و همچنان لبخند به لب داشت لوله ي تفنگهاي خود را به سوي او نشانه رفتند و اكبر را به رگباربستند.
    سربازان عراقي اطراف سنگر را گشتند و كلاش پيرمرد را برداشتند و به سراغ ديگر سنگرها رفتند.
    ث سرفراز عبداللهي