روزنامه جمهوري اسلامي 15/06/1386 صفحه عقيدتي

  • خاطرات منتشر نشده از حضرت آيت الله مشكيني
  • نامه اي به مسئولين
  • *****
    خاطرات منتشر نشده از حضرت آيت الله مشكيني




  • ويژه اربعين ارتحال آيت الله مشكيني
    اينجانب علي اكبر فيض معروف به (علي مشكيني ) در سال 1300 هجري شمسي در دهي از دهات بلوك مشگين چشم به جهان گشودم در اوائل زمان كودكي قريب چهار سال در نجف اشرف كه پدرم براي تحصيل علوم ديني در آنجا اقامت داشت به مكتب رفتم و سپس همراه پدر به وطن بازگشته و مقداري از مقدمات علوم ديني را نزد والد خويش تحصيل نمودم . در همان ايام پدر را از دست داده و براي عمل به توصيه اكيد آن مرحوم نسبت به اشتغال به علوم ديني به شهرستان اردبيل كه در حدود ده فرسخ است پياده همراه كارواني در دو روز سفر كردم چند ماهي در آن محيط مشغول فراگرفتن علم صرف و نحو شده در آن اوان به زيارت عالمي متقي موفق شدم .


    وي از ميان كشته شدگان و زخميان مسجد گوهرشاد مشهد كه به دست ديكتاتور ايران رضاخان پهلوي انجام شد نجات يافته بود. همراه او با رفيق ديگري از طلاب اردبيل بسوي شهرستان قم بقصد ادامه تحصيل حركت كردم چند سال از حيات منحوس رضاخان را در قم درك كردم و همانند ساير طلاب قم در زير فشار و اختناق و ترس از سربازي بردن و متفرق كردن طلاب در مدرسه فيضيه مشغول تحصيل شدم تا آنگاه كه سايه شوم پهلوي از سر ملت ايران زائل شد و چندصباحي فرجه اي براي تحصيل بدست آمد در آن اوقات مدتي به مجلس بحث مرحوم آيت الله حجت كوه كمري و پس از او به درس خارج مرحوم آيت الله بروجردي و آيت الله محقق داماد حاضر شدم رفته رفته دوران قدرت و ديكتاتوري محمدرضا پهلوي دوم فرارسيد تا هنگامي كه مرحوم آيت الله بروجردي زنده بود مبارزه با اسلام را بطور وضوح و علنا جرات نمي كرد لكن طبق دستور اربابش از هر نوع دشمني با اصول و فروع اسلام و از بين بردن احكام و قوانين آن و به فحشا و منكر كشيدن جامعه ايراني كوتاهي نداشت و پس از رحلت مرحوم بروجردي حملات پهلوي آمريكايي بر حوزه ها و روحانيت به منظور ريشه كن كردن احكام اسلام و روحانيت و تبديل ملت اسلامي ايران به ملت بي مكتب و غربي شدت يافت و علني شد و آنچنان خفقان و رعب در ملت مظلوم ايران و بويژه در متدينين بوسيله سازمان امنيت منحوسش ايجاد كرد كه احدي را ياراي نفس كشيدن نبود در چنين زماني كه سلطه يزيدي همه جا را فرا گرفته بود نداي حسين زمانه از گوشه قم برخاست و مبارزات سرد و گاهي گرم شدت يافت . آري سخنان رساي آيت الله العظمي امام خميني مدظله العالي و بيان قلمش همانند تيرها و گلوله ها بسوي پهلوي دوم و اقمار آمركيائيش شليك شد آنها كه خودشان را از طرف حوزه قم بي مزاحم مي پنداشتند ناگهان ديدند كه از ناحيه روحانيت به تعبير امام امت « چيزهايي به چشم و به گوش و به دهن مي خورد » .
    در اينجا سخن از همراهي و همرزمي عده اي ديگر از مراجع و مجتهدين حوزه هاي علميه قم و نجف و سائر جاها نيز بايد فراموش نشود و بالجمله طلاب محترم حوزه ها به پيروي از حركت و نهضت امام امت در مقابل يزيد زمان مبارزات را علني و صحنه جنگ را داغ نمودند و از آن زمان كه قريب بيست سال پيش بود تا پيروزي انقلاب عظيم اسلامي ايران از دستگاه پهلوي آمريكايي چه ظلمها كه نديديم و چه رنجها و فشارها كه نكشيديم و چه خون دلها در خلال اين مبارزات كه نخورديم اينجانب چندين بار در زندان ساواك قم و شهرباني زنداني شدم و در پي جلسات مخفي كه مرتبا در قم به منظور تبادل نظر در زمينه به اجرا گذاردن منويات و يا دستورات امام امت انجام مي يافت تحت تعقيب قرار گرفته و قريب چهار ماه در تهران متواري شدم و با اسم مستعاري با دوستان تماس داشتم لكن اغلب دوستان همرزمم دستگير و به زندان قصر و اوين رهسپار شدند. در ايام متواري چندين بار از طرف مرحوم آيت الله طالقاني كه ايشان نيز زنداني بودند پيام رسيد كه علني شو تا دستگيرت كنند چه آنكه زندان بهتر از آن حال است و اغلب دوستان و جوانان مسئول و متعهد را در زندان حداقل از دور زيارت مي كني لكن من بر حسب علاقه شديدي كه به مطاله و تاليف داشتم و مي ترسيدم در زندان وسائل كارم فراهم نشود علني نشدم و بدين منظور در ايام متواري و تبعيد موفق به تاليف چندين كتاب شده و بالجمله پس از چهار ماه ايران را جاي اقامت نديده و روزي در ايستگاه قطار حاضر شده و بقصد خرمشهر و سپس عراق سوار قطار شدم يكي از برادران روحاني كه مطلع از وضع من بود آن روز من را بدرقه كرده و از وضع من كه چندين ماه از بچه هايم اطلاع نداشتم و حال به سفر خارج عازم بودند متاثر شده اشكش جاري شد لكن من چندان متاثر نبودم چه آنكه از دنياي بي مهر و پرعناد جز اين را سراغ و توقع نداشتم بهرحال در نجف اشرف قريب هفت ماه توقف كرده از ابحاث عده اي از مراجع وقت و درس امام امت دام ظله بهره مند شدم ضعف مزاج و هواي گرم نجف اجازه ماندن نداد ناگزير به قم برگشته در روز اول كه برخي از رفقا به ملاقاتم آمده بودند از طرف ساواك جلب شدم از من التزام گرفتند بايد در مدت 48 ساعت از قم بيرون روي اگر خود رفتي انتخاب محل در اختيار تو وگرنه ما خواهيم فرستاد . فرداي آن روز بسوي مشهد مقدس حركت كرده و قريب 15 ماه در حوزه مشهد مشغول تدريس شدم و باز به حوزه قم برگشتم و در جلسات مخفيانه كه كيفيت پخش و ابلاغ اوامر و سخنان امام مورد بررسي قرار مي گرفت شركت نمودم و مدتي بدين منوال گذشت و در تنظيم اعلاميه ها و نشريه هايي كه عليه رژيم ديكتاتور پهلوي صادر و پخش مي شد در عداد دوستان متعهد حوزه شركت داشته و با امضا و غيره كمك مي كردم .
    بهرحال پس از مدتي وجود اين عده از روحانيان مسئول و متعهد در حوزه علميه براي دستگاه قابل تحمل نشد و حكم تبعيدي قريب 27 نفر از فضلا و مدرسين حوزه كه طبق نظر ساواك عاملين تخريب و خرابكار معرفي مي شدند صادر شد من نيز محكوم به 3 سال تبعيد شدم تصادفا در زمان صدور حكم من به لحاظ تعطيلي تابستان چندصباحي به زادگاه اصليم مشكين شهر سفر كرده و در خانه گليني در روستاي خود بديدار ارحام نائل بودم اما جوانكي وارد اطاق شد و گفت چند جمله اي در بيرون اطاق به شما عرض دارم از اطاق بيرون آمدم همان و خود را در محاصره عده اي ساواكي ديدن همان من را در لندروري سوار كرده و با شتاب تمام به اردبيل آوردند در اطاق ساواك دو نفر سرباز نظامي با دستبند دور مرا گرفتند رئيس ساواك اجازه دستبند نداد ولي من را به دست آن دو سپرد كه در ساواك قم تحويل دهند و قبض رسيد بياورند بلافاصله در اوائل روز سوار ماشين كرده نزديك نيمه شب در شهر قم پياده كرده تحويل ساواك دادند از آنجا به طرف شهرباني فرستاده شدم و پس از سئوالاتي برگه رسمي تبعيدي يعني نامه عملم را به دست چپم داده بطرف ماهان كرمان روانه نمودند و به شما چه بگويم مرا دست به دست فروختند و خريدند در مدت دو روز و يك شب پس از پيمودن 300 فرسنگ راه تحويل آخرين مشتري يعني پاسگاه بخش ماهان دادند يكسال در آنجا تحت مراقبت بودم در آن محيط زمينه را مقتضي ديده و بنا اقامه نماز جمعه را نهادم رفته رفته اجتماع زياد شد و ساواك كرمان گزارش را به مركز رسانيد. روزي نزديك غروب بود كه به پاسگاه احضار شدم و همانجا سوار ماشينم كرده بسوي كرمان و از آنجا بسوي شهرستان گلپايگان روانه نمودند و بچه ها در ماهان ماندند ناگفته نماند كه در ماهان مشمول الطاف و محبت عده زيادي از روحانيان محترم كرمان و اطراف آن قرار گرفتم و حال هم از آنها تشكر دارم و بالجمله يك سال هم در گلپايگان تحت مراقبت شديدتر از ماهان بودم نماز جماعتم را تعطيل كردند بناچار در خانه اي مشغول تدريس تفسير قرآن براي معلمان و دبيران آن شهر شدم ضمنا احسان و نيكيهايي كه مرحوم حجت الاسلام والمسلمين محمدي گلپايگاني درباره ام نمودند فراموش نمي شود. پس از يك سال دوباره محكوم به تغيير محل شدم و ناگهان ما را سوار ماشين كرده از خط اصفهان و قم و سپس مشهد مقدس به شهرستان كاشمر منتقل نمودند و يك سال هم در آنجا تحت مراقبت شديدتر از قبلش قرار گرفتم . اين بار در هر مسجدي كه چند روز شروع به نماز مي كردم بسراغم آمده نمازم را تعطيل مي نمودند و حتي در گوشه مدرسه اي كه توقف داشتم اجازه نماز جماعت ندادند و گاهي در مدرس آنجا در تاريكي نماز جماعت مي خوانديم و چندين بار رئيس شهرباني مرا تهديد نمود كه عاقبت كارت وخيم خواهد بود ما هم حرفش را از گوشي به گوش ديگر تحويل داده مشغول كار بوديم و اگر چنانچه مورد عنايت برخي از علما آنجا قرار نگرفتم مشمول محبت و الطاف خالصانه طلاب محترم و مردم شريف آن سامان شدم و در تمام اين دوران زمينه قيام را در روحيه مردم بواسطه اظهار محبتي كه از آنها نسبت به يك طلبه قم صادر مي شد اميدواركننده مي ديدم و بالاخره پس از تمام شدن مدت تبعيدي رسما در ميدان مبارزه افتاديم و تا زمان پيروزي انقلا ما نيز هماره اوقات با جنگ و گريز و نبرد سرد و گرم و مبادله آتش ميان مسلسل و تفنگ با كاغذ و قلم در ميدان قم و پس از آن در همه شهرستانها با سائر رزمندگان راه اسلام عليه كفر در حد قدرت خويش شركت كرديم تا آنگاه كه الطاف حق شامل حال ايرانيان شد و رهبري پيامبرگونه امام امت آنها را از ذلت و اسارت ابرقدرتها نجات داد و انقلاب پيروز شد قصه ها مفصل است و اگر از الطاف غيبي الهي در اين مدت طولاني و كمك و نصرت ذات اقدسش به طلاب محترم و سائر مستضعفان سخن بگويم كتابي مفصل بايد نگاشته شود.
    طول عمر امام امت دام ظله العالي و رشد و تعالي ملت غيور ايران را از خداي بزرگ خواهانم 1361 9 7

  • *****
    نامه اي به مسئولين


  • عثمان بن حنيف انصاري يكي از اصحاب پيامبر گرامي (ص ) بود. پس از رحلت رسول خدا از دوستداران و شيعيان حضرت علي (ع ) بود و تا آخر عمر همچنان شيعه و پيرو آن حضرت باقي ماند. در زمان خلافت اميرالمومنين ايشان يكي از افراد مورد وثوق و از كارگزاران اصلي آن حضرت در اداره حكومت بود و بدين جهت حضرت امير عليه السلام ايشان را به عنوان استاندار بصره انتخاب كرده بود. در اثبات ارادت وي به حضرت علي (ع ) همين بس كه وقتي اصحاب جمل يعني طلحه و زبير و پيروانشان به بصره لشكر كشيده و وارد آن شهر شدند عثمان را دستگير و موي سر. ريش ابرو و مژه وي را كنده و او را از شهر بيرون كرده و هنگامي كه اميرالمومنين در بين راه ايشان را ديد بسيار متاثر شده و به حال او گريستند.
    همين شخصيت با آن سطح و ميزان از ارادت و علاقه به حضرت علي (ع ) و اعتماد متقابل مولابه او در زماني كه استاندار بصره بود به حضرت گزارش رسيد وي دعوت مهماني يكي از سرمايه داران آن شهر را پذيرفته و سر سفره او حاضر شده است . حضرت علي عليه السلام از اين عمل او برافروخته ميشود و نامه اي تند و طولاني به او مي نويسد و او را مورد سرزنش و ملامت قرار مي دهد. اين نامه مي تواند براي همه مسئولين كشور كه به پيروي از آن امام همام افتخار مي كنند مايه عبرت و درس باشد. مخاطب اين نامه در واقع همه مسئولين و كارگزاران نظام مقدس جمهوري اسلامي در همه دولت ها هستند.
    با هم بخش هايي از اين نامه مهم و پندآموز را مي خوانيم :
    اي پسر حنيف به من گزارش دادند مردي از سرمايه داران بصره تو را به مهماني خويش فراخواند و تو به سرعت به سوي آن شتافتي خوردني هاي رنگارنگ براي تو آوردند و كاسه هاي پر از غذا پي درپي جلوي تو نهادند گمان نمي كردم مهماني مردمي را بپذيري كه نيازمندانشان با ستم محروم شده و ثروتمندانشان بر سر سفره دعوت شدند. انديشه كن در كجايي و بر سر كدام سفره ميخوري
    آگاه باش ! امام شما از دنياي خود به دو جامه فرسوده و دو قرص نان رضايت داده است بدانيد كه شما توانايي چنين كاري را نداريد. اما با پرهيزكاري و تلاش فراوان و پاكدامني و راستي مرا ياري دهيد.
    پس سوگند به خدا كه من از دنياي شما طلا و نقره اي نيندوخته و از غنيمت هاي آن چيزي ذخيره نكرده ام بر دو جامه كهنه ام جامه اي نيفزودم و از زمين دنيا حتي يك وجب در اختيار نگرفتم . و دنياي شما در چشم من از دانه درخت بلوط ناچيزتر است .
    من اگر مي خواستم . مي توانستم از عسل پاك و از مغز گندم و بافته هاي ابريشم براي خود غذا و لباس فراهم آورم اما هيهات كه هواي نفس بر من چيره گردد.
    آيا به همين رضايت دهم كه مرا اميرالمومنين خوانند و از تلخي هاي روزگار با مردم شريك نباشم و در سختي هاي زندگي الگوي آنان نگردم
    آفريده نشدم كه غذاهاي لذيذ و پاكيزه مرا سرگرم سازد چونان حيوان پرواري كه تمام همت او علف و يا چون حيوان رها شده شغلش چريدن و پركردن شكم بوده و از آينده خود بي خبر است آيا مرا بيهوده آفريده اند ايا مرا به بازي گرفته اند آيا ريسمان گمراهي در دست گيرم و يا در راه سرگرداني قدم بگذارم گويا مي شنوم كه شخصي از شما ميگويد : « اگر غذاي فرزند ابيطالب همين است پس سستي او را فراگرفته و از نبرد با هماوردان و شجاعان بازمانده است » .
    اي دنيا از من دور شو مهارت را بر پشت خود نهاده و از چنگال تو رهايي يافتم و از دامهاي تو نجات يافته و از لغزشهايت دوري گزيده ام . كجايند امت هايي كه با زر و زيورت آن را فريفتي كه اكنون در گورها گرفتارند و درون لحدها پنهان شده اند
    اي دنيا به خدا سوگند اگر شخصي ديدني بودي و قالب حس كردني داشتي حدود خدا را بر تو جاري ميكردم به جهت بندگاني كه آنها را با آرزوهايت فريب دادي و ملت هايي كه آنها را به هلاكت افكندي و قدرتمنداني كه آنها را تسليم نابودي كردي و هدف انواع بلاها قرار دادي كه ديگر راه پس و پيش ندارند. از برابر ديدگانم دور شو سوگند به خدا رام تو نگردم كه خوارم سازي و مهارم را به دست تو ندهم كه هر كجا خواهي مرا بكشاني به خدا سوگند سوگندي كه تنها اراده خدا در آن است چنان نفس خود را به رياضت وادارم كه به يك قرص نان هرگاه بيابم شاد شود به نمك به جاي خورش قناعت كنم و آنقدر از چشمها اشك ريزم كه چونان چشمهاي خشك در آيد و اشك چشمم پايان بپذيرد.
    آيا سزاوار است كه چرندگان فراوان بخورند و راحت بخوابند و گله گوسفندان پس از چراكردن به آغل روكنند و علي نيز (همانند آنان ) از زاد توشه خود بخورد و استراحت كند چشمش روشن باد كه پس از ساليان دراز چهارپايان رها شده و گله هاي گوسفندان را الگو قرار دهد!
    خوشا به حال آن كه سختي و تلخي را به جان خريده و به شب زنده داري پرداخته و اگر خواب بر او چيره شده بر روي زمين خوابيده و كف دست را بالين خود قرارداده و در گروهي است كه ترس از معاد خواب را از چشمانشان ربوده و پهلو از بسترها گرفته و لبهايشان به ياد پروردگار در حركت و با استغفار طولاني گناهان را زدوده اند آنان حزب خداوندند همانا حزب خدا رستگار است .
    پس از خدا بترس اي پسر حنيف ! و به قرص هاي نان خودت قناعت كن تا تو را از آتش جهنم رهايي بخشد.
    منبع : نامه 45 نهج البلاغه
    ث ناصر سعد