
بمناسبت سالگرد بازگشت آزادگان به خاك وطن
بيست و ششم مرداد ماه سالگرد بازگشت شكوهمندانه ي آزادگان سرافراز به خاك وطن عزيزمان ايران اسلامي است . رادمردان صبوري با
استعانت از ذات اقدس حق و ايمانهاي مستحكم
رنج و شكنجه ي سفاكان دوران را به جان خريدند و رشته ي مهر خود با روح خدا را
نبريدند و در جبهه اي رودررو با دشمن بعثي بر آرمان هاي خود پاي فشردند و به تعبير مقام معظم رهبري « آبروي ملت را حفظ كردند » و
سرانجام در پايان نبردي نابرابر
پيروزي را از آن خود كردند و با عزت و افتخار و سربلندي به دامان ملت شريف ايران بازگشتند. بدون
شك
همان گونه كه دفاع هشت ساله ي ملت ايران تمامي معيارهاي رايج جنگ ها را در جهان به هم زد و فصل نوين و زريني را در تاريخ
اين مرز و بوم به تصوير كشيد
آزادگان نيز در شرايط دشوار و طاقت فرساي زندانهاي رژيم صدام با مقاومت و پايداري خود فراتر از
معيارهاي رايج
فرهنگ نويني را كه آميخته اي از اعتقادات اصيل ديني و فرهنگ ملي بود به جهانيان عرضه كردند و ثابت نمودند كه در
غل و زنجير و زندان دشمن هم مي توان به عنوان عضوي موثر از جبهه ي جنگ عليه متجاوزان به شمار آمد و به آرمانهاي ملت خود
وفادار ماند.
موسسه ي فرهنگي پيام آزادگان و همچنين صفحه جبهه و جنگ روزنامه جمهوري اسلامي سالروز رهايي آزادگان سرافراز از زندانهاي
صدام بعثي را گرامي مي دارند و بر مقام معظم رهبري
ملت شريف ايران و خانواده هاي معزز شهدا و آزادگان گرانقدر و جانبازان و
ايثارگران
سلامت و توفيق و تاييد الهي آرزو مي نمايند.

*****
زورقي بر امواج خروشان
|

تقديم به حسين پيراينده
رها شده از قفس تن
آن روز كنار سيمهاي خاردار نشسته بودم و به محوطه بند يك نگاه مي كردم . چقدر بي رنگ شده بود
معلوم نبود بچه ها كجا بودند
پرسيدم بچه ها كجايند
داخل آسايشگاه هستند. تلويزيون پيام مهمي قرار است پخش كند.
راجع به چي
نمي دانم ولي بايد خيلي مهم باشد.
دوباره به محوطه خيره شدم
خاطرات گذشته اين محوطه را نمي توان فراموش كرد.
ايستادن و در خورشيد چشم ذوب كردن
سنگ ريزه ها را با كف دست جاروب كردن
كوبيدن زمين
غلت زدن در خاك و گل
سر به خاك گذاشتن . چقدر خون بچه ها با خاك خشك شد
چقدر اشك بچه ها بر اين خاك چكيد به گلهاي ياس نشست
ولي در هر
حال چقدر بي رنگ شده يا ما بدان خيلي عادت كرده ايم
يا روزهاي آخره
ناگهان با فرياد بچه ها به خود آمدم .
دوستان شادي كنان همديگر را در آغوش گرفته و به محوطه ريختند. پرسيدم چه خبره چي شده گفتند تمام شد!
آزاد شديم ! آزاد شديم . اولين گروه از اسرا امروز به وطنمان مي روند.
تعقيب عباس و سربازانش سراسيمه به داخل كمپ ريختند و خوشحالي كنان فرياد مي زدند; شادي كنيد كه آزاد مي شويد.
و مثل هميشه جواب ملايم ما را تاب نياورده و غرغركنان بيرون رفتند يكي از آنها گفت ما كه نفهميديم بالاخره شما چه تونه نه
شاديتون معلومه نه ...
بيچاره ها نمي دانستند اگر ما شادي كنيم اونها تاب نخواهند آورد حالتي سنگين از بچه ها احساس مي شد مثل اينكه مسئله اي مهمتر از
آزادي آنها را به خود مشغول كرده . پرسيدم : چه خبره علي آقا
گفت : بچه ها تصميم دارند
امروز منافقين را به سزاي اعمال ننگينشان برسانند!!!
ساعتي بعد حسين را ديدم كه دو زانو نشسته بود و بند كفشهايش را محكم مي بست ! لحظه انتقام فرا رسيد
در يك آن تمام منافقين به سزاي عملشان رسيدند.
عراقيها براي ايجاد رعب و وحشت شروع به تيراندازي مي كردند همه به طرف آسايشگاه ها دويدند آخرين نفر رضا بود وقتي وارد شد
گفت : يكي از بچه ها تير خورد!
كي بود
حسين پيراينده
چند نفر بيايند بياوريمش داخل .
پيكر غرق به خون حسين را كشان كشان داخل آسايشگاه آوردند. اي كاش مي فهميدم حسين زير لب چه مي گفت يك آن نگاهمان در
هم گره خورد. گويي چشمها به سخن درآمده بودند.
حسين
مي خواهيم آزاد شويم .
گفت : من زودتر از شما آزاد مي شوم .
حسين چشمهايت را نبند
بگو مگر فرق آزادي تو با ما چيست مگر چه كردي كه خداوند تو را انتخاب كرد چرا آن گلوله در بين آن
همه تو را انتخاب كرد مگر ما با تو نبوديم
مي دانم كه ما از اول با مسائل عاقلانه برخورد كرديم و تو عاشقانه
عقل به ما چگونه ماندن را آموخت و عشق به تو چگونه رفتن را.
نمي دانستم زمين گير مي شويم و در پيچ و خم زندگي فراموش مي شويم .
تو مي داني كه در اين دنيا ما جايي نداريم
بعد از اين هيچ كس حرف دل ما را نمي فهمد.
وقتي به خود آمدم ديدم حسين بسان زورقي كه بر امواج خروشان بالا و پايين مي رود بر سر دستها تكبيرگويان در حركت است .
حسين جان مهلا مهلا صبر كن
اينقدر تندي مكن
بگو مگر در آخرين نمازت به او چه گفتي كه تو را از بين همه ما برگزيد مي دانم تو از
ما شايسته تر بودي
مي خواهي بگويي : همه دلباخته بوديم و هراسان كه غمش
همه را پشت سر انداخت و مرا تنها برد.
خوشا به حالت
چه خوب معامله كردي ; از رزمندگي تا مجروحيت
از مجروحيت تا اسارت و از اسارت تا شهادت
خوشا به حالت كه
درس ايثار را تا آخرين ورق خواندي .
حسين جان مي دانم كه نمي خواهي در بين ما بماني
تمام ملائك آمده اند تا تو را به عرش ببرند
زيرا تو از اول زميني نبودي . ترا به فرش
چه سلام ما را به امام برسان و بگو سالها غربت كشيديم
در انتظار شهادتيم ما همان سكونشينان و سر بر ديوار تنهايي گذاشتگان زندان
امام صابرينيم .
راوي : آزاده محسن مصلحي

*****
آخرين شب اسارت
|

عصر روز چهارشنبه يكم شهريور ماه بود. هيات صليب سرخ همه را در حياط اردوگاه جمع كرد و براساس شماره ي اسارت همه را
حضور و غياب كرد. كساني را كه شماره ي سريال آنها پشت سر هم بود
در يك گوشه جمع كردند; سپس آنها را به يك آسايشگاه
فرستادند. نظم عادي آسايشگاه ها به هم خورده بود. بار ديگر پس از چندين سال
كساني كه در يك عمليات به اسارت درآمده بودند
در
شب آخر اسارت دور هم جمع شدند. آسايشگاه آن قدر شلوغ بود كه جاي سوزن انداختن نبود. حدود صدوپنجاه نفر در آسايشگاهي
جمع شدند كه ظرفيت پنجاه نفر را داشت .
همه ي دوستان دور هم خاطرات اوايل اسارت خود را مرور مي كردند و به سرنوشت فردا فكر مي كردند. اين همان شب رويايي بود كه
همه آرزوي آن را داشتند ! " در اين حال و هوا ناگهان سر و كله ي نگهبان عراقي همراه ارشد اردوگاه پيدا شد كه گفت : « گوش كنيد! تمام
شما همين حالا بايد صورتهاي خود را با تيغ بزنيد. ريش كسي نبايد بلند باشد » !
نگهبان عراقي جمله اي گفت كه عده اي به هراس افتادند. او گفت : « اگر كسي با تيغ ريش خود را اصلاح نكند فردا به ايران نخواهد رفت » .
براي جلوگيري از جدل و درگيري
بچه ها گفتند : « ما كه هشت سال اين كار را به اجبار انجام داديم
حال يك شب ديگر چه اشكالي دارد » .
آن شب در اشتياق فردا كسي نخوابيد. اگر كسي هم مي خواست بخوابد جا نبود.
فردا صبح بعد از نماز
گروه گروه براساس رديف هاي اسامي
بعد از بازرسي بدني سوار بر اتوبوسها شديم و به طرف مرز خسروي
حركت كرديم .
اردوگاه عنبر را با تمام خاطراتش پشت سر گذاشتيم و وارد شهر بغداد شديم و از آنجا به طرف مرز حركت كرديم . ساعت 2 بعد از ظهر به
مرز خسروي رسيديم . هنوز باورمان نمي شد. اتوبوسهاي خالي در آن طرف مرز منتظر رسيدن ما بودند. عده اي از پاسداران با دسته هاي
گل به استقبال آمده بودند.
از اتوبوس عراقي ها پايين آمديم و به طرف چادر بزرگي حركت كرديم . در آنجا عراقي ها يك نسخه قرآن كريم به ما هديه دادند; سپس با
سرعت به سوي اتوبوسهاي ايراني حركت كرديم .
به محض اينكه پا به خاك ايران گذاشتيم سجده ي شكر به جا آورديم . چند لحظه بعد در آغوش گرم برادران پاسدار بوديم . ديدن ايراني
در آن لحظه ها براي ما حال و هواي عجيبي داشت .

در اتوبوس ها نشستيم . تازه اخبار ساعت 2 داشت به پايان مي رسيد . پس از حدود هشت سال نخستين بار بود كه صداي راديو جمهوري
اسلامي ايران در گوش ما طنين انداز شد. به سوي جايگاهي كه براي استقبال از ما ساخته بودند حركت كرديم . در آنجا با استقبال
مسوولان و پذيرايي و قرائت شعر و سرود مواجهه شديم . از آنجا به طرف كرمانشاه رهسپار شديم .
در ميان راه
استقبال مردم غيرقابل وصف بود. عده اي عكس فرزندانشان را در دست داشتند و با سولاتشان از ما به دنبال گمشده شان
بودند. بعضي خوشحال و بعضي ساكت و آرام
اشك مي ريختند.
يكي از بچه ها برادر خودش را در ميان استقبال كنندگان ديد. از پنجره ي جلوي اتوبوس خود را به داخل افكند. هر دو همديگر را غرق
بوسه كردند. صحنه اي غيرقابل توصيف بود. آن برادر چند لحظه بعد پياده شد و با سرعت به سوي خانه شان دويد تا خبر آمدن برادرش
را بشارت دهد.
در ميان جمعيت استقبال كنندگان وارد شهر كرمانشاه شديم . شب بود. آن شب براي اولين بار شام مفصلي خورديم ; سپس برنامه هايي را
براي ما اجرا كردند.
به اصفهان برويم . در فرودگاه براي نخستين بار تصاويري از تلويزيون C . 031 فردا صبح عازم فرودگاه شديم تا با يك فروند هواپيماي
ايران را ديديم . يكي از كانالها مشغول پخش فيلم سينمايي خارجي بود. و در يك صحنه
زني بي حجاب را نشان مي داد. ما مدتي از
جامعه ي ايران دور بوديم و باور نمي كرديم پخش چنين صحنه هايي در سيما مجاز باشد. عده اي از بچه ها بي اختيار سرشان را
برگرداندند.
از آنجا به سوي فرودگاه اصفهان پرواز كرديم . آنجا بعد از مراسم استقبال ما را به مدت سه روز در قرنطينه نگه داشتند. موارد پزشكي
كسب اطلاعات از اسارت و ارائه ي اطلاعات از جامعه ي ايران و خيلي از موارد در قرنطينه مطرح شد.
در آن سه روز هيچ تماسي با بيرون نداشتيم
به طوري كه براي عده اي آن سه روز بسيار سخت و طولاني گذشت . آنها فشار زيادي بر
مسوولان وارد كردند. پس از قرنطينه به سوي فرودگاه اهواز پرواز كرديم . آنجا هم در مراسم استقبال باشكوهي وارد شهر اهواز شديم .
شب در مقر سپاه خوابيديم و فردا صبح اسرا هر كدام به شهرهاي خودشان رفتند.
روز هفتم شهريور من همراه يكي ديگر از اسرا به شهر رامشير وارد شديم . ديدن آن جمعيت و استقبال مردم ما را متحول كرده بود.
تماشاي شهر و تغييراتي كه در آن به وجود آمده بود و سرور و خوشحالي مردم غيرقابل توصيف است . لحظاتي كه هرگز در زندگي
فراموش ناشدني است .
از ديدگان همه اشك شوق جاري بود. خيلي ها را نمي شناختم . حتي نزديك ترين افراد را. تا چندين روز حتي خواهران و برادران خود را
نمي شناختم . زماني كه ما به دام اسارت افتاديم
سن جواناني كه روز آزادي آنها را مي ديدم حدود شش
هفت سال بيشتر نبود و حال
بزرگ شده بودند. بزرگسالان بهتر قابل شناخت بودند ... و كم كم جريان زندگي عادي از سر گرفته شد....
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان

| | |