
26 مردادماه سالروز حماسه شكست حصر پاوه به فرمان حضرت امام خميني (ره ) يادآور دلاورمردي
مقاومت و ايستادگي مثال زدني
دليرمردان و شيرزناني است كه در مبارزه با معاندين نظام و سرسپردگان استكبار در سال 1358
با نثار جان و خون خود اجازه ندادند كه
گوشه اي از ميهن اسلامي ايران به دست متجاوزين بيفتد.
به گزارش سرويس فرهنگ و حماسه خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)
منطقه كرمانشاه
در مردادماه سال 85 در حالي كه كمتر از شش
ماه از پيروزي انقلاب اسلامي نگذشته بود
نيروهاي مسلح
گروهك ها و وابستگان به استكبار جهاني شهر پاوه را به محاصره خود در
آورده و درصدد تصرف آن برآمدند كه به واسطه حضور شهيد چمران
همرزمان وي و جمع زيادي از مردم محلي با فداكاري و مقاومت
فراوان از سقوط اين شهر جلوگيري و با فرمان امام خميني (ره ) در 26 مرداد همان سال حصر پاوه شكسته شد .
تلاش شجاعانه شهيد دكتر مصطفي چمران و اندك همرزمان او براي پاكسازي پاوه مثمرثمر شد و در نهايت اين شهر با صدور فرمان
تاريخي امام راحل در 26 مرداد از خطر سقوط حتمي نجات و اين واقعه در تاريخ حماسه هاي انقلاب اسلامي به يادگار باقي ماند .
مقاومت و ايستادگي مردم پاوه محدود به اين زمان نبود و اين شهر در طول دوران دفاع مقدس نيز مقاومت مثال زدني از خود به نمايش
گذاشت به طوري كه بيش از 900 شهيد و 770 جانباز را تقديم انقلاب اسلامي كرد .
مهدي بداغي مسئول روابط عمومي اداره حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس كرمانشاه در گفت وگويي با ايسنا با اشاره به برگزاري
بيست و هفتمين سالگرد اين واقعه حماسي تاريخ انقلاب در 26 مردادماه سال جاري گفت : در اين مراسم كه با حضور مسوولان كشوري
و محلي برگزار خواهد شد ياد و خاطره شهداي اين حماسه بزرگ گرامي داشته مي شود.
وي افزود : در اين مراسم كه در سالن اجتماعات حضرت امام خميني (ره ) پاوه برگزار مي شود
علاوه بر مسوولان لشكري و كشوري
خانواده شهدا اين واقعه نيز حضور خواهند داشت .
بداغي بازديد از يادمان شهداي شهر پاوه
گلباران اين شهر و ديدار با خانواده هاي بازماندگان اين واقعه را از ديگر برنامه هاي در نظر گرفته
شده براي بزرگداشت اين روز عنوان كرد.
شهرستان پاوه با 1260 كيلومترمربع وسعت در 122 كيلومتري شمال غرب مركز استان قرار دارد .
رئيس بنياد شهيد استان كرمان :
زنده نگه داشتن خاطرات دفاع مقدس هويت ما را احيا مي كند
در شناساندن الگوهاي ايثار و شهادت به آحاد جامعه به ويژه نسل جوان ضعيف عمل شده است .
به گزارش ايسنا منطقه كوير
محمدرضا حسني سعدي
رييس بنياد شهيد و امور ايثارگران كرمان با بيان مطلب فوق در جمع خبرنگاران و
نويسندگان مطبوعاتي دفاع مقدس كرمان افزود : ضعف در بيان الگوهاي ايثار و شهادت باعث شده تا برخي جوانان دنبال الگوهاي
غيرايراني و غيراسلامي باشند.
به گفته وي
دوگانگي در رفتار و گفتار معدودي از راويان الگوهاي شهادت و ايثار نيز بعضا عامل ديگري در جذب جوانان به الگوهاي
نامناسب است .
حسني سعدي افزود : گاهي اوقات در بيان اين الگوها آنچنان آنها را آسماني و ايده آل معرفي مي كنيم كه تصور قشر جوان اين است آنها
انسان هايي با هويت ديگر هستند.
وي در بخش ديگري از سخنانش اظهار داشت : زنده نگه داشتن خاطرات دفاع مقدس
احياكننده هويت ما است .
حسني سعدي معرفي صحيح الگوهاي ايثار و شهادت را از رسالت هاي خبرنگاران دانست و افزود : همانگونه كه خبرنگاران آزاده ما در
دوران اسارت
رسالت خبري خود را به خوبي ايفا كردند در حال حاضر نيز خبرنگاران بايد اينگونه عمل كنند.

*****
تكليف روشن
|

تقديم به اميرسرلشكرخلبان شهيد عباس بابايي ; معاون عمليات نيروي هوايي
همه آماده مراجعت بودند; مراجعت به وطن . پس از دو سال رنج و دوري از خانواده با دستي پر مي آمدند ايران . حالا ديگر خلبان شده
بودند و آينده درخشاني در وطن انتظارشان را مي كشيد.
اما تكليف عباس روشن نبود.ظاهراگزارشات هم اتاقي آمريكائي اش كاردستش داد. گزارش هايي كه درپرونده اش درج شدونگذاشت
مسئولين دانشكده گواهينامه خلباني شاگرد ممتاز رده پروازي را صادر نمايند.
يكبار از يكي شنيده بود كه هم اتاقي اش داشت براي يكي از استاد خلبان ها مي گفت : بابايي خيلي منزوي است . در برخورد با آداب و
هنجارهاي اجتماعي بي تفاوت است . از نوع رفتارهاي او برمي آيد كه در برابر فرهنگ غرب موضع منفي دارد و به شدت به فرهنگ و
سنت ايراني پايبند است . او غير طبيعي است . گاهي به گوشه اي مي رود و با خودش حرف مي زند.
حالا عباس مي ديد كه همه آن گزارش ها تاثير خودش را گذاشت . در نگراني به سر مي برد. دوستان و يارانش مي رفتند اما او تكليفش
نامعلوم بود تا اينكه مسئول دانشكده كه يك ژنرال آمريكايي بود او را احضار كرد.
به اتاقش رفت . احترام گذاشت . به دعوت ژنرال روي صندلي مقابل ميزش تكيه داد. پرونده عباس جلوي رويش بود. همه چيز به نظر
ژنرال بستگي داشت .
چهره ژنرال نشان مي داد كه از مطالعه پرونده دل خوشي از عباس ندارد.
صداي در اتاق فكر هر دو را به سمت خودش كشاند. آجودان با اجازه وارد شد و از ژنرال خواست تا براي انجام كار مهمي با او همراه
شود.
ژنرال بي درنگ از جايش برخاست و راه خروج از اتاق را در پيش گرفت .
عباس در اتاق تنها شد. آستين بلوزش را كنار زد و به ساعت نگاه كرد. وقت نماز ظهر بود. عباس غمگين شد. با خودش گفت : اي كاش در
اينجا نبودم و مي توانستم نمازم را اول وقت بخوانم .
چاره اي نداشت
بايد منتظر مي ماند. انتظارش براي آمدن ژنرال طول كشيد. دوباره فكر كرد. ديد هيچ چيز در حال حاضر مهمتر از نماز
نيست . با خودش كلنجار رفت . تصميم گرفت همين جا نماز بخواند
با اين اميد كه تا پايان نماز ژنرال نخواهد آمد.
روزنامه اي كه روي عسلي مقابل صندلي بود برداشت و كف زمين پهن كرد و مشغول نماز شد. به ركعت دوم رسيد
صداي كش دار در
اتاق به او فهماند كه ژنرال برگشته است .
دودل شد; نمي دانست چه كار كند; نماز را ادامه دهد يا بشكند.
توكل كرد. تصميم گرفت . ادامه داد. نمازش را به سلام رساند و در حالي كه روزنامه كف اتاق را جمع مي كرد
از ژنرال عذر خواست .
ژنرال هنوز ساكت بود. عباس روي صندلي نشست . ژنرال سكوت را شكست : چه مي كردي
عباس با آرامشي كه حاصل از اقامه نماز بود گفت : عبادت مي كردم .
ژنرال توضيح بيشتري خواست . عباس ادامه داد : در دين ما دستور بر اين است كه در ساعت هايي معين از شبانه روز بايد با خداوند به
نيايش بپردازيم . و در اين ساعت
زمان آن فرا رسيده بود. من هم از نبود شما در اتاق استفاده كردم و اين واجب ديني را انجام دادم .
ژنرال همه چيز را فهميد; همه آن چيزهايي را كه در پرونده خوانده بود يكبار ديگر از ذهنش گذشت . سري تكان داد و گفت : همه مطالبي
كه در پرونده تو آمده
مثل اينكه درباره همين كارهاست
اين طور نيست
عباس پاسخ داد : بله ! همين طور است .
لبخند رضا دويد توي صورت خشن ژنرال . از نوع نگاهش پيدا بود از صداقت عباس خوشش آمده . خودنويس سبز رنگش را از جيب
بغل آستين لباس يكسره خلباني اش درآورد و خلاصه پرونده را براي صدور گواهينامه امضا كرد.
سپس در حالي كه از روي صندلي بلند مي شد دستش را به سوي عباس دراز كرد و گفت : به شما تبريك مي گويم . شما قبول شديد. براي
شما آرزوي موفقيت دارم .چهره عباس ازخنده باز شد.او هم تشكر كرد.احترام گذاشت و از اتاق خارج شد.
از وقتي كه از اتاق بيرون آمد به دنبال خلوتي همه جا را مي پاييد. بالاخره آن خلوت پيدا شد.خود را به آنجا رساند و قامت بست . اين
نماز شكر بود. شكر نعمت . نعمتي كه خدا به او هديه داده بود.
مهماندار هواپيما ورود خلبانان جوان ايران زمين را به حريم هوايي ايران تبريك گفت . عباس هم به همراه ديگر هم دوره اي هايش به
وطن بازگشت . تا در آينده اي نچندان دور مردمش را با شجاعتش و رشادتش متحير نمايد.

*****
آغاز يك پايان
|

به بهانه سالگرد شهادت امير شهيد مسعود منفرد نياكي
فرمانده لشكر 92 زرهي خوزستان
با نوك پوتين در ميان خاك ها شياري كشيد. كيف پولش را در آورد و به عكس مژگان خيره شد. نگاهي به اطراف كرد
محوطه پر بود از آدمهايي كه شايد حالا غريبه بودند. به طرف سنگر رفت . يك بار ديگر به تلگراف نگاه كرد. مي خواست
گذاشت : P.R.C گريه كند
ولي ترجيح داد حرف بزند . عكس را در آورد آن را درست روبه روي خودش روي بي سيم
سلام مژگان جان
سلام بابايي . بالاخره پريدني شدي بابا
هان
بغض نه فقط گلويش
كه همه وجودش را در برگرفت
ولي چون هيچ وقت پيش مژگان گريه نكرده بود. اين بار هم سعي
كرد لبخندي بزند. مردمك چشم هاي دخترش با او حرف مي زدند. با انگشتانش عكس را لمس كرد. آن را از روي بي سيم
قاپيد و به لب هايش نزديك كرد. شانه هايش به وضوح مي لرزيد. خواست بلند شود
اما زانوهايش توان نداشت .
خودش را جمع كرد. مژگان داشت به او نگاه ميكرد. اين دختر باهوش و دوست داشتني حتي حالا خوب پدر را
مي فهميد.
آره بابا ببخشيد كه نمي توانم باهات خداحافظي كنم
مي دونم منتظري
مي دونم روحت پرپر مي زنه براي اين كه براي
آخرين بار پدرت رو ببيني . اما چه كنم
كه جنگه . مي دونم كه مي فهمي خوب هم مي فهمي .
صورتك دختر خندان دختر درون عكس
آرام و متين به حرفهاي پدر گوش مي داد :
مي دوني بابا اين ها اشك كه نيست بابا
تو چشمها خاك رفته
گريه و خنده ي مرد در هم آميخت . در حالي كه صدايش
مي لرزيد گفت :
يادت مي آد بابا وقتي براي معالجه سرطان مي رفتي خيلي دلم مي خواست باهات باشم تا تو غربت با هم خلوت كنيم
تو حرف بزني
من بشنوم . و من حرف بزنم و تو بشنوي . بدون اين كه هيچ كس مزاحممون بشه . عين ديگر باباها و ديگر
دخترها. ولي جنگ بود مي فهمي كه حالا هم جنگه . اگر حسودي نكني مي گم اين جا هم من بچه هاي زيادي دارم كه به من
احتياج دارند. خيلي بيشتر از حالاي تو.
كاغذ تلگراف توي دست مرد مچاله شده بود. دوباره آن را باز كرد و از اول تا آخر خواند نمي توانست باور كند كه
مژگان رفته باشد. آن همه سرزندگي و نشاط و مهرباني و صفا فقط به خاطر يك سرطان حالا مرده بود. چند بار آهسته
تكرار كرد : مرده
مردن اين كلمه هميشه براي او تداعي كننده يك حركت رو به جلو بود. راهي كه از آغاز تا پايان ادامه
مي يافت . كي به دنيا آمده بود
زياد مهم به نظر نمي رسيد اگر چه تولد چيزي مقدس
ولي غريبي بود. او هميشه به مفيد
بودن و عمر مفيد فكر مي كرد. امروز و اين جا و جنگ عمليات بيت المقدس و او كه يك فرمانده بود. شايد حدود سال
1331 بو دكه وارد ارتش شد . دوره مقدماتي و عالي زرهي را گذراند و دوره فرماندهي و ستاد و دوره پدافند ملي و اعزام
به خارج براي گذراندن دوره هاي عالي تر . از فرماندهي دسته شروع كرد . درست روز آغاز جنگ
59
7
1 به سمت
فرماندهي لشگر 88 زرهي زاهدان منصوب شد . و خاطره 60
1
20 كه انتصاب به فرماندهي لشگر 92 زرهي خوزستان
بود. و مي گفتند به واسطه لياقت و شجاعت مي بايست جانشين صياد شيرازي باشد. جملات حكم رياست جمهوري
(آيت الله خامنه اي ) در حالي كه يك سال از بازنشستگي اش گذشته بود در ذهنش تكرار شد.
« ... خدمات صادقانه و مستمر سرهنگ نياكي درنظر و مورد توجه قرار گيرد و با موافقت ايشان و ستاد مشترك ارتش
جمهوري اسلامي ايران
به عنوان جانشين اداره سوم منتقل گردند. »
خاطره عمليات هاي ديگر (والفجر و غيره ) را در ذهنش مرور كرد. به زندگيش فكر كرد. دو پسر دو دختر و حالا فقط
يك دختر و همسري مهربان و همراه و فهيم . از زندگيش راضي بود كارت شناسايي اش را درآورد. براي زمان بعد از
رفتنش هم فكر كرده بود. به دست نوشته هاي پشت كارت نگاه كرد. « چنان چه به هر دليل در زمان انجام خدمت جانم را از
دست دادم هر جايي كه براي ارتش و دولت كمترين هزينه و زحمت را داشته باشد مرا دفن كنيد. » جمله ي مرا دفن كنيد
او را به خود آورد. هنوز صورتك شاد درون عكس به حرف هاي او گوش ميداد. مرد سعي كرد اشك هاي خشك شده ي
گوشه چشم هايش را پاك كند. به عكس لبخند زد و آن را به لب هايش نزديك كرد.
خيلي زود بابا
خيلي زودتر از آن چه كه فكر كني مي آم پيشت تا اون جا با هم بدون حضور كسي حرف بزنيم و درد
دل كنيم تو بگي من بشنوم و من بگم و تو بشنوي . بابا بچه ها منتظرمنند بايد برم .
وقتي بلند شد ميدانست راهي را كه شروع كرده
آغاز يك پايان جديد است . جاده اي كه همه تمجيدها و حكم ها و
اراده ي خود او آن را مي ساخت و به پيش مي برد. تاكي و كجا اين جاده به آسمان منتهي شود. (شايد ششمين روز مرداد
ماه 1364 ) و شايد روزي ديگر .
اداره كل حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس مازندران

| | |