انديشه هاي اخلاقي
رابطه انسان و جهان
در فصل پيش روشن كرديم كه آنچه از نظر قرآن و طبعا از نظر نهج البلاغه نيز مذموم است نه « وجود في نفسه » جهان است و نه
« تمايلات و علايق فطري و طبيعي » انسان . در اين مكتب
نه جهان بيهوده آفريده شده است و نه انسان راه خود را گم كرده و به غلط در
اين جهان آمده است .
مكاتبي بوده و هستند كه نسبت به نظام آفرينش با ديده بدبيني مي نگرند
نظام موجود را نظام كامل نمي پندارند. و نيز مكتبهايي
بوده كه آمدن انسان را به اين جهان نتيجه يك اشتباه ! و از نوع راه گم كردن ! مي دانند
انسان را موجودي صددرصد بيگانه با جهان
مي شمارند كه هيچ گونه پيوند و خويشاوندي با اين جهان ندارد
زنداني اين جهان است
يوسفي است كه به دست برادران دشمن در چاه
اين جهان محبوس گشته است
تمام مساعي اش بايد صرف فرار از اين زندان و بيرون آمدن از اين چاه گردد.
بديهي است هنگامي كه رابطه انسان با جهان دنيا و طبيعت رابطه زنداني و زندان و به چاه افتاده و چاه است
انسان نمي تواند هدفي
جز « خلاصي » داشته باشد.
منطق اسلام
ولي از نظر اسلام رابطه انسان و جهان از نوع رابطه زنداني و زندان و چاه و در چاه افتاده نيست
بلكه از نوع رابطه كشاورز است با
مزرعه
و يا اسب دوندن است با ميدان مسابقه
و يا سوداگر با بازار تجارت
و يا عابد با معبد است . دنيا ازنظر اسلام مدرسه انسان و
محل تربيت انسان و جايگاه تكامل اوست .
در نهج البلاغه گفتگوي اميرالمومنين عليه السلام با مردي ذكرشده است كه ازدنيا مذمت كرده و علي عليه السلام او را كه مي پنداشت
دنياي مذموم همين جهان عيني مادي است مورد ملامت قرارداد و به اشتباهش آگاه نمود. شيخ عطار اين جريان را در مصيبت نامه به
شعردرآورده
مي گويد :
آن يكي در پيش شير دادگر
ذم دنيا كرد بسياري مگر
حيدرش گفتا كه دنيا نيست بد
بد تويي زيرا كه دوري از خرد
هست دنيا بر مثال كشتزار
هم شب و هم روز بايد كشت و كار
زانكه عز و دولت دين سر به سر
جمله
ازدنيا توان برد اي پسر

تخم امروزينه فردا بردهد
ورنكارد « اي دريغا » بر دهد
پس نكوتر جاي تودنياي توست
زانكه دنيا توشه عقباي توست
تو به دنيا در
مشو مشغول خويش
ليك در وي كارعقبي گير پيش
چون چنين كردي تو را دنيا نكوست
پس براي اين
تو دنيادار دوست
اكنون كه روشن شد رابطه انسان با جهان از نوع رابطه كشاورز با مزرعه و بازرگان با بازار و عابد با معبد است
پس انسان
نمي تواند نسبت به جهان بيگانه
پيوندهايش همه بريده و روابطش همه منفي بوده باشد. در هر ميلي طبيعي درانسان غايتي و
هدفي و مصلحتي و حكمتي نهفته است .
به طور كلي ميل و كشش و جاذبه سراسر جهان را فراگرفته است . ذرات جهان با حساب معيني به سوي يكديگر كشيده
مي شوند و يكديگر را جذب مي كنند. اين جذب و انجذابها بر اساس هدفهايي بسيار حكيمانه است .
منحصر به انسان نيست
هيچ ذره اي از ميل ياميلهايي خالي نيست . چيزي كه هست
انسان بر خلاف ساير اشيا به ميلهاي
خويش آگاهي دارد.
پس
از ديدگاه اسلام نه جهان بيهوده آفريده شده و نه انسان به غلط آمده است و نه علايق طبيعي و فطري انسان اموري
نبايستني است . پس آنچه مذموم است نبايستني است و مورد توجه قرآن و نهج البلاغه است چيست اينجا بايد مقدمه اي
ذكر كنيم :
اسنان خصيصه اي دارد كه ايده آل جو و كمال مطلوب خواه آفريده شده است
در جستجوي چيزي است كه پيوندش با او
بيش از يك ارتباط معمولي باشد. به عبارت ديگر
انسان در سرشت خويش پرستنده و تقديس كننده آفريده شده است و در
جستجوي چيزي است كه او را منتهاي آرزوي خويش قرار دهد و « او » همه چيزش بشود.
اينجاست كه اگر انسان خوب رهبري نشود و خود از خود مراقبت نكند
ارتباط و « علاقه » او به اشيا به « تعليق » و
« وابستگي » تغيير شكل مي دهد
« وسيله » به « هدف » استحاله مي شود. « رابطه » به صورت « بند » و زنجير » درمي آيد
حركت
وتلاش و آزادي مبدل به توقف و رضايت و اسارت مي گردد.
اين است آن چيزي كه نبايستني است و برخلاف نظام تكاملي جهان است و از نوع نقص و نيستي است
نه كمال و هستي
و اين است آن چيزي كه آفت انسان و بيماري خطرناك انسان است
واين است آن چيزي كه قرآن و نهج البلاغه انسان را نسبت
به آن هشدار مي دهند و اعلام خطر مي كنند.
بدون شك اسلام جهان مادي و زيست در آن را (ولو بهزيستي در حد اعلي را) شايسته اين كه كمال مطلوب انسان قرار
گيرند نمي داند
زيرا اولا در جهان بيني اسلامي جهان ابدي و جاويدان در دنبال اين جهان مي آيد كه سعادت و شقاوتش
محصول كارهاي نيك و بد او در اين جهان است
وثانيا مقام انسان و ارزشهاي عالي انسان برتر و بالاتر از اين است كه
خويشتن را « بسته » و اسير و برده ماديات اين جهان نمايد.

اين است كه علي عليه السلام مكرر به اين مطلب اشاره مي كند كه دنيا خوب جايي است اما براي كسي كه بداند اينجا
قرارگاه دائمي نيست
گذرگاه و منزلگاه اوست :
« ولنعم دار من لم يرض بها دارا. » :
« خوب خانه اي است دنيا
اما براي كسي كه آن را خانه خود(قرارگاه خود) ندارند. »
« الدنيا دار مجاز لادار قرا
فخذوا من ممركم لمقركم . » :
« دنيا خانه بين راه است
نه خانه اصلي وقرارگاه دائمي . »
از نظر مكتبهاي انساني جاي هيچ گونه شك و ترديد نيست كه هر چيزي كه انسان را به خود ببندد و در خود محو نمايد بر
ضدشخصيت انساني است
زيرا او را راكد و منجمد مي كند. سيرتكامل انسان لايتناهي است و هرگونه توقفي و ركودي و
« بستگي » اي بر ضد آن است . ماهم در اين جهت بحثي نداريم
يعني اين مطلب را به صورت كلي مي پذيريم . سخن در دو
مطلب ديگر است :
يكي اينكه آيا قرآن و به پيروي قرآن نهج البلاغه چنين بينشي دارد درباره روابط انسان و جهان آيا واقعا آن چيزي كه قرآن
محكوم مي كند علاقه به معني « بستگي » و كمال مطلوب قرار دادن است كه ركود است و توقف است و سكون است و نيستي
است و برضد حركت و تعالي و تكامل است آيا قرآن مطلق علايق و عواطف دنيوي را در حدي كه به شكل كمال مطلوب و
نقطه توقف در نيايد محكوم نمي سازد ديگر اينكه اگر بنا باشد بسته بودن به چيزي و كمال مطلوب قرار گرفتن چيزي
مستلزم اسارت و در بند قرار گرفتن انسان و در نتيجه ركود و انجماد او باشد
چه فرقي مي كند كه آن چيز مورد
علاقه « خدا » باشد يا چيز ديگر
قرآن هر بستگي و بندگي را نفي كند و به هر نوع آزادي معنوي و انساني دعوت كند
هرگز بستگي به خدا و بندگي خدا را
نفي نمي كند و به آزادي از خدا براي كمال آزادي دعوت نمي نمايد
بلكه بدون ترديد دعوت قرآن براساس آزادي از غير خدا
و بندگي خدا
تمرد از اطاعت غير او و تسليم در برابر او استوار است .
كلمه « لااله الاالله » كه پايه اساسي بناي اسلام است
بر نفي و اثباتي
سلبي وايجابي
كفري و ايماني
تمردي و تسليمي
استوار است
نفي و سلب و كفر و تمرد نيست به غير حق
و اثبات و ايجاب و ايمان و تسليم نسبت به ذات حق
شهادت اول
اسلام يك « نه » فقط نيست
همچنانكه تنها يك « آري » نيست
تركيبي است از « نه » و « آري » .
اگر كمال انساني و تكامل شخصيت انساني ايجاب مي كند كه انسان از هر قيدي و هر اطاعتي و هر تسليمي و هر بردگي
رها و آزاد باشد و در مقابل همه چيز « عصيان » بورزدو استقلال داشته باشد و هر « آري » را نفي كند و براي اينكه آزادي مطلق
به دست آورد « نه » محض باشد(آنچنان كه اگزيستانسياليسم مي گويد)
چه فرق مي كند كه آن چيز خدا باشد يا غير خدا و اگر
بناست انسان اسارتي و اطاعتي و قيدي و تسليمي بپذيرد و در يك نقطه توقف كند
بازهم چه فرق مي كند كه آن چيز خدا
باشد يا غير خدا !
يا اينكه فرق است ميان ايده آل قرار گرفتن خدا و غير خدا. خدا تنها وجودي است كه بندگي او عين آزادي است و در او
گم شدن عين به خود آمدن و شخصيت واقعي خويش را باز يافتن است . اگر چنين است
مبنا و ريشه و بنيادش چيست و
چگونه مي توان آن را توجيه كرد
به عقيده ما در اينجا به يكي از درخشان ترين و مترقي ترين معارف انساني و اسلامي مي رسيم . اينجا يكي از جاهايي است
كه علو و عظمت منطق اسلام از يك طرف
و حقارت وكوچكي منطقهاي ديگر از طرف ديگر نمودار مي گردد. در فصول
آينده پاسخ اين پرسش را خواهيم يافت .
ارزش دنيا از نظر قرآن و نهج البلاغه
چيزي كه از نظر اسلام در رابطه انسان و دنيا « نبايستني » است و آفت و بيماري در انسان تلقي مي شود و اسلام در تعليمات
خويش مبارزه اي بي امان با آن دارد « تعلق » و « وابستگي » انسان به دنياست نه « علاقه » و « ارتباط » او به دنيا « اسيرزيستي » انسان
است نه « آزاد زيستي » او
هدف ومقصد قرار گرفتن دنياست
نه وسيله و راه واقع شدن آن .
رابطه انسان و دنيا اگر به صورت وابستگي انسان و طفيلي بودنش درآيد
موجب محو و نابودي تمام ارزشهاي عالي انسان
مي گردد. ارزش انسان به كمال مطلوب هايي است كه جستجو مي كند
بديهي است كه اگر في المثل مطلوبي بالاتر از سير
كردن شكم خودش نداشته باشد و تمام تلاشها و آرزوهايش در همين حد باشد. ارزشي بيشتر از « شكم » نخواهد داشت . اين
است كه علي عليه السلام مي فرمايد :
« آن كس كه همه هدفش پركردن شكم است
ارزشش با آنچه از شكم خارج مي گردد برابر است . »
همه سخنها در باره چگونگي ارتباط انسان و جهان است كه به چه كيفيت و به چه شكل باشد در يك شكل
انسان محو و
قرباني مي شود
به تعبير قرآن ـ به حكم اينكه هر جوينده در حد پايين تر از هدف و كمال مطلوب خويش است ـ « اسفل
سافلين » مي گردد
پست ترين
منحطترين و ساقطترين موجود جهان مي شود
تمام ارزشهاي عالي و مختصات انساني او از
ميان مي رود
و در يك شكل ديگر برعكس
دنيا و اشيا
آن فداي انسان مي گردد و در خدمت انسان قرار مي گيرد و انسان
ارزشهاي عالي خويش را باز مي يابد. اين است كه در حديث قدسي آمده است :
يا ابن آدم خلقت الاشيا لاجلك و خلفتك لاجلي .
