در روز بيستم دي ماه سال 1339
مصادف با سوم شعبان
سالروز تولد امام حسين (ع ) در يك خانواده مذهبي ديده به جهان گشود .
در اوائل كودكي به همراه پدرش كه مغازه كوچي داشت به كار خياطي پرداخت و پس از طي دوران ابتدايي وراهنمايي وارد دبيرستان شد.
در سال سوم دبيرستان
مصادف با سال 1357 همراه با مرحوم حجت الاسلام حاج آقا حيدري و برادران مبارز ديگر به تظاهرات بر عليه
رژيم شاهنشاهي پرداخت و پس از چند روز دستگيري از سوي ساواك آزاد شد. چندي بعد
به همراه حاج آقا احمدوند و برادر حاج آقا
يونسي و پسر عموي شهيدش
منصور ترابي در ميدان مركزي شهر تجمع كرده و مجسمه شاه را پائين كشيدند و دوباره توسط مامورين
دستگير و پس از 21 روز حبس آزاد شد . پس از آن به قم رفت و اعلاميه هاي رهبر كبير انقلاب را به نهاوند آورد و با تني چند از دوستانش
اعلاميه ها را در سطح شهر پخش كرد كه دوباره توسط مامورين شاه دستگير شد ولي اين بار با كمك خداوند توانست از زندان ستم
شاهي فرار كند.
با فرارسيدن 22 بهمن 1357 و پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي به ادامه تحصيل پرداخت و دوران متوسطه را به پايان رسانيد و
پس از اخذ ديپلم راهي خدمت سربازي شد. پس از گذراندن دوران آموزش سربازي
رژيم بعث عراق به خاك كشور اسلامي مان حمله
كرد كه در آن زمان
6 ماه در جبهه هاي غرب كشور به مبارزه بر عليه رژيم بعث پرداخت و پس از آن به مدت 24 ماه ديگر در جبهه هاي
جنوب به مبارزه پرداخت و در سال 1360 خدمت سربازي را به اتمام رسانيد . پس از اتمام دوران سربازي در حوزه علميه اصفهان
مشغول تحصيل شد كه در همين دوران نيز دو بار ديگر به جبهه هاي حق عليه باطل شتافت و پس از 2 سال به قم رفت و در حوزه علميه
امام محمدباقر(ع ) مشغول به تحصيل شد. از شهر قم نيز دوباره به جبهه اعزام شد و پس از آن به زادگاه خود
نهاوند برگشت و با
عضويت در گروهان انصارالحسين تيپ 152 دوباره عازم جبهه شد كه اين بار هم سه ماه در جبهه هاي جنگ مشغول مبارزه شد و پس از
مراجعت به زادگاهش نهاوند و توقفي كوتاه در آنجا از طرف سپاه نهاوند دوباره به جبهه اعزام شد و ابتدا به دزفول و بعد به جزيره
مجنون انتقال يافت .
در بيستم شهريور 1364
مصادف با عاشوراي حسيني در جزيره مجنون به اسارت گرفته شد كه مدت اسارت وي دو سال به طول
كشيد و در آنجا نيز به مقاومت پرداخت . كه در اين هنگام مانند مولا و هم نامش حسين بن علي (ع ) به درجه رفيع شهادت رسيد و در
خاك رماديه عراق (منطقه 16 ) به خاك سپرده شد .
از وصاياي روحاني مفقودالجسد آزاده شهيد محمدحسين ترابي
...پس از شهادت من به خانواده و بستگانم بگوئيد كه زياد به شيون و زاري نپردازيد
به مادرم بگوئيد كه در مرگ من اشك نريزد و حتي
اگر جسد من به دست شما نرسيد ناراحت نشويد
فقط از مادرم مي خواهم كه تا چهل روز به نيابت از من سيصد مرتبه « الله اكبر » و
سيصد مرتبه « لااله الاالله » و سيصد مرتبه « سبحان الله » ذكر بگويد. تمام كتابهاي مرا در كتابخانه امام محمدباقر(ع ) يا امام جعفرصادق (ع )
در شهر قم بگذاريد تا عموم مردم بتوانند از اين كتابها استفاده كنند.
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان

*****
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
|

براي سي مرغ گردان كربلا
علي استاد حسيني
در عمليات « والفجر هشت » فرماندهي گردان « كربلا » را بعهده داشتم و وظيفه ام در اين عمليات
مقابله با پاتك دشمن بود.
قبل از عمليات در « حميديه » مستقر بوديم كه براي رفتن به منطقه عملياتي آماده شديم و شب به راه افتاديم .
وقتي كه از آبادان حركت مي كردي تا به « فاو » كه منطقه عملياتي « والفجر هشت » بود
برسي
جاده اي در حاشيه اروند بود كه اين جاده زير آتش
دشمن بود.
اثر تخريبي غرش مهيب توپخانه هاي خودي و دشمن كه به اعصاب و روان بچه ها سوهان مي كشيد
از آتش دشمن كه به جاده مي ريخت
بيشتر
بود.
شب بسيار عجيبي بود. آتش امانمان را بريده بود. گلوله هاي توپ دشمن كه لحظه به لحظه به زمين مي خورد
آرايش حركت كاروان ماشين ها را
كه ما را به منطقه عملياتي « والفجر هشت » مي برد
بهم مي زد.
رسيدن به منطقه عملياتي مقصد ما بود
مجروحيت و شهادت هر يك از ما خللي در اراده فولادين بچه ها را ايجاد نمي كرد.
سن نيروهاي گردان « كربلا » بين 16 تا 25 سال بود . عشق به اسلام و امام خميني (ره ) در اين جوانان كه متشكل از بسيج و پاسدار بودند
در قلب
و جانشان موج مي زد.
امام (ره ) با دم مسيحايي كه بر كالبد تك تك جوانان دميد
محبت
عشق
صفا و اشتياق وافر به شهادت را در آنها زنده كرد.
عشق به شهادت
شجاعت و بي باكي هر روز و شب از سخنان الهي امام خميني (ره ) كه جز حق را نمي ديد
به انديشه و قلب تشنه رزمندگان
مي باريد. رشد و شكوفايي كه در درخت ايمان پاسداران و بسيجيان بود
در كلام و سيره امام (ره ) ريشه داشت . فقيهي كه مجاهدت و تهذيب نفس را
از اوان جواني سرلوحه
زندگي خود كرده بود.
شب راه پر خطر را طي كرديم و به اروند رسيديم . از اروند مي بايست با قايق عبور مي كرديم . چون سرتاسر اروند زير آتش دشمن بود. بهاي
گذشت از آن گذشتن از جان بود.
بچه ها بي آن كه سر خم كنند
با قايق ها از اروند گذشتند و در منطقه اي كه با اروند هزار متر فاصله داشت
مستقر شدند . خط لشكر « 21 امام رضا »
عليه السلام همين منطقه از فاو بود.
سنگر براي درامان ماندن گلوله هاي دشمن نداشتيم . آتش توپخانه و بمباران هواپيماهاي دشمن بدون وقفه بر سر ما مي باريد.
ايجاد سنگر اولين دغدغه ذهني من براي بچه هاي گردان بود. از ابتداي ورود به « فاو » در مدت هفت ـ هشت روز سنگرهاي دفاعي و اجتماعي را
آماده كرديم .
پل بر روي رودخانه اروند بعد از چند روز احداث شد كه پس از آن تردد از روي اروند آسان شد. دشمن قصد داشت اين پل را كه نيروها و
امكانات پشتيباني از روي آن به طرف فاو منتقل مي شد
بمباران نمايد و با زدن آن
ارتباط نيروهاي خودي را در داخل فاو با خارج از فاو قطع كند.
يك شب ساعت 12
رگبار گلوله هاي توپ و خمپاره به شدت بر سر ما باريد . وضعيت آن شب باشب هاي ديگر فرق داشت . من همراه
بي سيم چي در سنگر خاكريز اول مستقر شدم . دستوردادم به نگهبان ها ابلاغ نمايند كه در سنگرها مستقر شوند و از آنها به هيچ وجه خارج نشوند.
آن شب تا صبح گلوله دشمن بر سر ما باريد. در طول شب مجروحيت و شهادت برادران گردان . لحظه به لحظه گزارش مي شد. شب بسيار تلخ و
ناگواري بود. داغ عزيزانمان آن شب كه عشق به تك تك آنها داشتم
كمرم را خم كرد.
خبر غمگين شهادت آنها كه لحظه لحظه به من مي رسيد
ناگهان دلم را به كربلا برد. زانوي غم بغل كردم و بر مظلوميت حسين (ع ) كه تك تك
ياران او در مقابل ديدگانش به شهادت رسيدند
زار زار گريستم .
به ياد آن لحظه هاي حسين (ع ) افتادم كه در زير باران تير و و نيزه دشمن كه بر جسم خسته اش فرو مي آمد
به فكر زنان و دختراني بود كه بعد از
شهادتش در چنگال دشمن اسير مي شدند.
سنگر شهيد « شهاب الدين عيسي آبادي » نزديك سنگر من بود. كار او در گردان آن شب شليك « آر.پي .جي » بود. در يك لحظه كه به او نگاه
مي كردم
توپ دشمن به پيكر او فرود آمد و جسم قطعه قطعه شده او را به آسمان پرتاب كرد.
هر چند شهادت 18 نفر از يارانم در آن شب
داغ و غم سنگيني را بر دلم نشاند
در گذر زمان كه خوب مي انديشم
تير و تركش دشمن را نزول
رحمت الهي مي دانم كه در آن مقطع زمان شامل عزيزان شد و آنها را از آلام و غصه هاي دنيا كه لحظه به لحظه به جسم و روح انسان فرود مي آيد
نجات داد و به نعمت ابدي پيوندشان كرد.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بي خود از شعشعه پرتو ذاتم كردند
باده از جام تجلي صفاتم دادند
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
بعد از اين روي من وآينه وصل جمال
كه در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اين ها بزكاتم دادند
فرداي آن روز ساعت ده صبح بود كه دشمن حمله كرد. آنها مي خواستند خط را تصرف كنند
اما رزمندگان شجاع گردان ما مثل كوه قد علم كردند
و در مقابل دشمن ايستادند و امكان تعرض را از او سلب نمودند.
يادم است ساعت 11 صبح يكي از بچه ها به خيال اين كه خط شكسته است
خبر آن را پشت بي سيم اعلام كرد .
برادر « قاآني » كه آن موقع فرمانده لشكر 21 امام رضا(ع ) بودند
بلافاصله با من تماس گرفتند و گفتند : چه خبره
گفتم : مطمئن باشيد! تا زماني كه صداي من از بي سيم به گوش شما مي رسد
هيچ عراقي از خط عبور نخواهد كرد.
دشمن آخرين توانش را براي شكستن خط بكار برد
چون نتوانست و ساعت چهار بعدازظهر نااميد و مايوس برگشت .
در اين عمليات غرورآفرين كه بچه ها ايستادند و حركت را از دشمن سلب كردند
شيرين ترين خاطره از جنگ در ذهنم جاي دارد. دشمن
مي خواست با شكستن خطي كه ما در آن مستقر بوديم وبستن پل كه از خط ما يك كيلومتر فاصله داشت
عقبه فاو را قطع نمايد.
گردان « كربلا » در عمليات « والفجر هشت » سي نفر شهيد و پنجاه نفر مجروح تقديم نظام مقدس جمهوري اسلامي كرد. شيرمرداني كه با رشادت
و ايثار جان
در مقابل دشمن ايستادند و تا آخرين توانشان از خط سرخ نظام جمهوري اسلامي دفاع كردند.
يادشان گرامي باد!
ارسالي از : روابط عمومي تيپ دو لشكر 17 پياده علي بن ابي طالب (ع )
امام (ره ) با دم مسيحايي كه بر كالبد تك تك جوانان دميد
محبت
عشق
صفا و اشتياق وافر به شهادت را در آنها زنده كرد
هر چند شهادت 18 نفر از يارانم در آن شب
داغ و غم سنگيني را بر دلم نشاند
در گذر زمان كه خوب مي انديشم
تير و تركش دشمن را نزول
رحمت الهي مي دانم كه در آن مقطع شامل عزيزان شد

*****
پاتك به واژه ها ـ 9
|
در جبهه حتي چرت زدن بسيجي ها سر پست نگهباني هم عبادت بود ولي اينجا بايد از نمازهايمان هم استغفار كنيم .
جانبازان بدون پا تا ملكوت رفتند و ما با ادعاي دست و پا داري اندر خم يك كوچه ايم .
آي آقا داوود! سالهاي بي علي پناه (فرمانده گروهان نجف اشرف ) بودن سخت باورمان مي شود....
تير و تركش تمام شده
دعا و نماز كه هست
خدا كه تمام نشده .
آن روزها شهيدان به خاطر دين روي مين رفتند اما امروزه برخي براي رسيدن به مين چه راحت پا روي دين
مي گذارند!
در كرخه غذاي ما واقعا آب گوشت بود.
در جبهه اصل بر نماز جماعت بود مگر اينكه خلافش ثابت شود.
ملازمت و همنشيني با آن مردان بي نشان و بي ادعا بركات و الطافي داشت كه .... نگو و نپرس .....
ذره اي از ادعاهاي من چنين كردم را در شهيد محمود رشيديان (فرمانده دسته ) شهيد عبدالحسين آقايي (معاون
گردان ) نمي توان يافت .
درست است كه نخاع جانباز را قطع كرده اند اما مگر همين قطع شدنها نيست كه خاك را به خدا وصل مي كند.
علي عميره ـ گردان كربلا

| | |