روزنامه جمهوري اسلامي 06/04/1386 صفحه كتاب و كتابخواني
*****
عوامل موفقيت يك نهضت




  • (گفتاري از شهيد مظلوم آيت الله بهشتي )
    محيط پيدايش اسلام
    « محيط پيدايش اسلام » حاوي مجموعه اي از گفتارهاي شهيد مظلوم بهشتي پيرامون محيط پيدايش اسلام است كه به صورت كتاب درآمده و تاكنون بارها چاپ شده است . در فهرست مطالب كتاب مذكور عناوين زير ديده مي شود : روش تحقيق در مباحث ديني زادگاه اسلام ايران قبل از اسلام وضع ايران مقارن ظهور اسلام مصر باستان حبشه پيش از ظهور اسلام عوامل موفقيت يك نهضت و عناوين متعدد ديگر. در ذيل بخشي از سخنان شهيد مظلوم آيت الله بهشتي را كه پيرامون عوامل موفقيت يك نهضت مي باشد درج مي كنيم .
    در اين نتيجه گيري ميخواهيم بررسي كنيم كه عوامل پيشرفت سريع و موفقيت نهضت اسلام چه چيزهايي بوده است .
    اول ـ ايمان قاطع
    مساله ايكه در درجه اول قراردارد اينست كه شروع كننده نهضت ـ يعني پيغمبر اكرم (ص ) ـ به كار خود ايمان قاطع داشت . مادام كه رهبر يك جنبش به كار و به حركت خود ايمان قاطع نداشته باشد پيروزي آن جنبش بسيار بسيار مشكل است . يا بايد بگوئيم اصلا پيروزي جنبش يك نوع شانس است و نميشود برروي آن حساب كرد.
    دوم ـ لياقت و كارداني
    رهبر نهضت يعني پيغمبر اكرم (ص ) در كار خود لياقت و كارداني و بصيرت داشت . پيغمبر در هر موردي ميدانست چكار كند. سيره و روش پيغمبر(ص ) ـ بقول بسياري از نويسندگان غيرمسلمان كه درباره او مطلب نوشته اند ـ روش يك مرد آزموده فهميده وارد و مطلع بوده است . پيغمبر نسبت به كارهايي كه ميخواست انجام بدهد تخصص داشت وارد بود و ميدانست بايد چكار كند.
    سوم ـ عدم درماندگي
    در اثر دو عامل اول و دوم يعني ايمان پيغمبر و لياقت و كارداني او وي در برابر حوادثي كه در دوران حياتش پيش آمد هرگز درنماند. نهضت اسلام در زمان پيغمبر 23 سال طول كشيده و در اين مدت انسان حتي يك جا در تاريخ اسلام برخورد نميكند كه پيغمبر در برابر حادثه اي دست و پاي خود را گم كرده باشد. انسان در هر مورد مي بيند كه پيغمبر(ص ) با كمال بردباري و متانت و قاطعيت از حادثه بيرون آمده است . در ميان حوادث تاريخ اسلام چند حادثه مربوط به قبل از هجرت پيغمبر به مدينه است كه نشان دهنده اين امتياز پيغمبر است و چند حادثه مربوط به بعد از هجرت پيغمبر به مدينه است كه اينها نيز نشان ميدهد كه چطور پيغمبر با قاطعيت و صراحت مسائلي را كه پيش ميامد حل ميكرد. براي نمونه بعد از هجرت پيغمبر به مدينه در جريان « صلح حديبيه » كه در سال هشتم هجرت واقع شد براي مسلمانان حالت پيش بيني نشده اي پيش آمد چون پيغمبر به آنها گفته بود كه امسال ميتوانيم به مكه برويم و همه در موسم حج به عزم زيارت بيرون آمدند و مسلح و مجهز براي جنگ هم نبودند و همه لوازم سفر حج را هم برداشته بودند. وقتي مسلمانان به نزديكيهاي مكه رسيدند كفار مكه گفتند نه . همه ميتوانند امسال به مكه بيايند ولي محمد(ص ) و مسلمانها نميتوانند. اين مطلب خيلي به مسلمانان گران آمد. البته در اين موقع حالت صلح ميان كفار مكه و مسلمانان برقرار بود وقتي كفار گفتند ما نميگذاريم شما به مكه بيائيد عده زيادي از مسلمانان گفتند ما مي جنگيم و به مكه ميرويم . پيغمبر(ص ) در برابر مشكلي قرار گرفت زيرا اولا مسلمانان براي جنگ آماده نبودند. ثانيا از نظر تبليغاتي اگر در ايام حج جنگي بوسيله مسلمانان رخ ميداد به ضرر مسلمانان تمام ميشد زيرا گفته ميشد كه مسلمانان اصلا احترام موسم حج را هم رعايت نميكنند. تازه معلوم نبود كه نتيجه آن جنگ چه باشد. از طرف ديگر اگر مسلمانها تا نزديك مكه بيايند و برگردند و پيغمبر(ص ) و مسلمانها را به مكه راه ندهند اين هم در روحيه خود مسلمانها اثر خيلي بد مي گذاشت . حالا پيغمبر(ص ) بايد چكار بكند پيغمبر با قاطعيت عجيبي گفت مجددا با كفار صلح ميكنيم و با اينكه آنان قوانين صلح قبلي را نقض كرده اند باز هم با آنها صلح ميكنيم و از اعمال قدرت صرف نظر ميكنيم . ببينيد حادثه چقدر عجيب بوده است كه عمر بن خطاب ميگويد من در تمام عمرم درباره پيغمبر به اندازه روز صلح حديبيه شك نكرده بودم . زيرا اين حادثه من را به اين شك انداخت كه نكند واقعا حرفهاي پيغمبر(ص ) حرف حسابي نيست براي اينكه گفته بود امسال ميرويم مكه .
    داستان صلح حديبيه از داستانهاي بسيار آموزنده در تاريخ اسلام است و پيغمبر(ص ) با قاطعيت عجيبي مسئله را حل كرد. مسلمانان از اين سفر برگشتند و پس از بازگشت مدت كمي كه گذشت همه حتي كساني كه مخالف صلح بودند فهميدند كه اين قرارداد صلح از نظر سياسي چقدر به نفع امت اسلام تمام شد. بنابراين در نماندن رهبر نهضت ـ يعني پيغمبر(ص ) ـ در برابر حوادث مسئله مهمي بوده است .
    چهارم ـ ملاحظه شرايط خاص سياسي
    مسئله ديگر كه نتيجه مسائل قبلي است اينست كه پيغمبر(ص ) در تمام طول مدت نهضت اسلام در هر مرحله اي كاري متناسب با آن مرحله كرده است . در طول 13 سال كه پيغمبر در مكه بود ـ جز در يكي دو نوبت كه آن هم يك دعوا و كتك كاري بيش نبوده است ـ هرگز برخورد مسلحانه اي ميان مسلمانها و غيرمسلمانها رخ نداد.
    يك نوبت آن در همان سالهاي اول بود كه عده مسلمانان چندان زياد هم نبود در آن موقع . وقتي مسلمانان ميخواستند نماز بخوانند نه در خانه خود ميتوانستند نماز بخوانند و نه كنار كعبه و نه در هيچ جاي ديگر. درخانه خود نميتوانستند نماز بخوانند زيرا مثلا مرد مسلمان بود اما زن و فرزندش بت پرست بودند و وقتي مي ايستاد نماز بخواند او را مسخره و اذيت ميكردند و دعوا ميشد. اگر در كنار كعبه ميخواستند بروند نماز بخوانند بت پرستان آنجا بودند و آنها را مسخره و اذيت ميكردند. لذا مسلمانان هيچ جا نميتوانستند نماز بخوانند و براي اينكه بتوانند نماز بخوانند به اطراف مكه در كوهستان كمي دور از شهر به آنجا كه دره هاي زيادي بود ميرفتند. در آنجا ديگر كسي نبود و مسلمانها ميرفتند و نماز ميخواندند.
    روزي كه عده اي از مسلمانان ازجمله سعدبن ابي وقاص براي نماز خواندن به آنجا رفته و چند نفري به نماز ايستاده بودند عده اي از كفار آمدند از آنجا رد شوند شروع كردند به مسخره كردن و اذيت كردن اينها. مسلمانان معمولا مقاومتشان زياد بود و به مسخرگيها هيچ اهميت نميدادند. آنها گوش ميكردند ولي بي اعتنائي و خونسردي نشان ميدادند ولي اين عده از كفار ديگر شروع به اذيتهاي عملي كردند. در نتيجه سعد ناراحت شد. و با چوبي با استخوان شتري كه آنجا افتاده بود به يكي از اينها حمله كرد و سعد كه مرد نسبتا شجاعي هم بود و جزو سردارهاي بعدي اسلام است با يك وسيله غيرحربه اي به يكي از اينها حمله كرد و سرش را شكست و در تاريخ اسلام اين حادثه بعنوان اولين خوني كه دردفاع از مسلمانها ريخته شد ذكر شده است . اما اين برخوردها دعوا بود نه جنگ . پيغمبر(ص ) در تمام مدت آن سيزده سال كه در مكه زندگي و دعوت به اسلام ميكرد شرايط سياسي آن سيزده سال را كاملا رعايت كرد. اينها مسائلي است كه قابل گفتن و فهميدن و توجه كردن است كه چگونه پيغمبر اين مسائل را رعايت ميكرد. در محيط عربستان هر كسي را كه تنها مي ماند اذيت ميكردند و واقعا جانش در خطر بود. هر كسي كه در پناه يك خانواده يك فاميل يك قبيله يا يك تيره از قبيله قرار داشت و يا خود عضو آن قبيله بود و يا اگر عضو آن قبيله نبود بين او و آن قبيله قراردادي وجود داشت كسي جرات نميكرد به او تجاوز و اذيت بكند. اين يك حالت سياسي در عربستان آن روز بود. پيغمبر تا در مكه بود و تا ابوطالب زنده بود كه اصلا در پناه ابوطالب و خانواده و تيره بني هاشم بود و همچنين در پناه آن دسته از قريش كه با بني هاشم ارتباطشان خوب بود. در سال دهم يا يازدهم بعثت كه ابوطالب مرد و ابولهب بزرگتر خانواده بني هاشم شد كار پيغمبر مشكل شد. براي اينكه ابولهب كه بزرگتر خاندان بني هاشم بود خود مخالف پيغمبر(ص ) بود. بنابراين پيغمبر ديگر آن پشتوانه سياسي داخلي را نداشت . در اين زمان پيغمبر چه كرد پيغمبر فورا به اين سمت و آن سمت رفت و با افراد و دسته هايي تماس گرفت تا باز يك پشتوانه سياسي براي خود درست كند.
    البته در اين موقع عده مسلمانها 60 70 80 و يا صدنفر و با آنهايي كه در حبشه بودند خيلي بيشتر شده بود و آنها (كفار) روي خود پيغمبر و مسلمانها هم به اندازه يك قبيله حساب ميكردند و به اين اندازه ارزش سياسي و ارزش جنگي داشتند. اما چون يك امر تازه اي بود خيلي نمي شد برروي آن حساب كرد. پيغمبر بعد از اينكه پشتوانه نسبتا معتبر و محكم حمايت خانواده بني هاشم را از دست داد به فكر اين افتاد كه پشتوانه ديگري ايجاد كند.
    او وقتي نتوانست حتي با رفتن پيش اين يا آن قبيله چنين پشتوانه اي را ايجاد كند مقدمات مهاجرت به مدينه را فراهم كرد يعني باز ضمن گفتگوي با اين قبايل ـ قبيله هاي اوس و خزرج مدينه ـ در موسم حج نتيجه اين شد كه پيغمبر به مدينه مهاجرت كند.
    بنابراين پيغمبر در طول مدت نهضت تا وقتي كه موفق نشده بود يك مكتب سياسي جديد و يك واحد نيرومند سياسي جديد كه روي پاي خود بند باشد در سرزمين عربستان بوجود بياورد از پشتوانه واحدهاي معتبر آن روز استفاده كرده است . در فاصله ميان مرگ ابوطالب تا هجرت پيغمبر به مدينه كه اين فاصله اين قدرها هم زياد نيست هنوز هم به اصطلاح تحت حمايتهاي قوم و خويش هاي خود بوده است . مثلا اگر ابولهب مخالف پيغمبر بود عباس خود شخصيتي بود در خانواده بني هاشم و او خيلي پيغمبر را دوست داشت و به اين خاطر ابولهب هم لابد تمايلات فاميل را رعايت ميكرده است . بنابراين اين مسئله كه پيغمبر در طول نهضت در هر دوره شرايط سياسي متناسب و خاص آن دوره را رعايت كرده است هم جزو عوامل موفقيت پيغمبر است . حتي وقتي ايشان به مدينه آمد با اينكه مدينه در موقع آمدن پيغمبر ـ تعبير مورخين اينستكه خانه اي نبود كه در آن موقع قرآن در آن خوانده نشود البته مساله اين طور نيست و خيلي خانه ها بود كه هنوز يكنفر از آنها مسلمان نشده بودند ـ با آنكه تقريبا در بسياري از خانه ها يك نفر مسلمان وجود داشت در عين حال پيغمبر در آن اوايل باز همان سنتهاي وقت خود را در نهضت رعايت ميكرد. بعنوان مثال در جنگ « بدر » كه پيغمبر با مسلمانها از مدينه بيرون رفته بود وقتي كه خواست بيرون برود گفت : ما براي حمله بر يك كاروان ميرويم و قصه جنگ در ميان نبود ولي وقتي پيغمبر بيرون آمد و صحبت جنگ بميان آمد شورايي تشكيل داد سئوال كرد كه آيا آماده جنگ هستيد يا نه علت سئوال را مورخين اينطور مي نويسند كه چون قرارداد پيغمبر با اوس و خزرج ـ يعني اعراب مدينه ـ اين بود كه آنها از پيغمبر دفاع كنند و مفاد اين قرارداد اين بود كه اگر پيغمبر در مدينه مورد تجاوز كسي قرار گرفت و يا اگر كاري به كار كسي نداشت و كسي به او تجاوز ميكرد در آن موقع آنان از پيغمبر دفاع كنند. ولي حالا قصه يك جنگ خارج از مدينه است و چون پيغمبر اين مطلب را داخل در قرارداد آن موقع نمي دانست از اين جهت با آنها مشورت كرد كه آن قرارداد جاي خود محفوظ چون طبق آن قرارداد من از شما نمي توانم توقع كمك داشته باشم ولي اكنون آيا آماده هستيد با من قرار جنگ ببنديد يا نه
    تا اين اندازه پيغمبر رعايت اين نكات و سنتهاي اجتماعي را در طول نهضت ميكرد و اينها جزو عوامل موفقيت پيغمبر است .
    پنجم ـ جواب قطعي به مسائل روز
    در دعوت به اسلام از همان آغاز تا آخر يعني از موقعيكه نهضت را شروع كرد تا موقع وفات پيغمبر به تمام مسائلي كه در زمان ايشان مطرح مي شد جواب روشن گفت . در طول زماني كه پيغمبر در مكه بود يعني در تمام اين مدت 13 سال شما آيات و مطالب مربوط به حكومت و ماليات و اداره و نمازجمعه و نماز عيد و امثال آن را نمي بينيد. يعني پيغمبر تا در مدينه نيامده است مسائلي كه در مكه مطرح است مسائل خدايي است به چگونگي عبادت خدا نماز روزه مسائل اخلاقي و اينگونه مسائل و بيشتر مبارزه با شرك و خودپرستي و فساد اخلاق است و تقريبا جنبه هاي سياسي در آن كم است . البته در داخل خود اين گروه مساوات برقرار بود. يعني پيغمبر با همه مسلمانهاي ديگر از همان اول برادروار زندگي مي كرد. ولي وقتي پيغمبر به مدينه آمد مسائل راه حل قاطع روشني از نظر تعاليم اسلام نشان داده است . بنابراين اگر بخواهيم با لغتهاي امروز مطلب را بيان كنيم مي گوئيم ايدئولوژي اسلام در زمان پيغمبر از اول نهضت تا آخر نهضت هميشه به سئوالات جواب قطعي قانع كننده روشن مي داد. و اين جزو عوامل موفقيت نهضت اسلام است .
    ششم ـ منادي آزادي بودن
    از همان اول كه پيغمبر آمد منادي مساوات و عدالت و برابري بود. و اين مسئله در موفقيت اسلام خيلي موثر بوده است . پيغمبر صريحا مي گفت كه آن غلام حبشي و اين سيدقريشي در نظر من هر دو يكسان هستند مساوات و عدالت و برادري در دعوت اسلام بدون شك از عوامل موفقيت اوست . اين ها مسائلي بود كه بيشتر مربوط مي شود به « پيغمبر » و « اسلام » .
    هفتم ـ بوجودآمدن در يك خلا سياسي اجتماعي
    مسئله ديگري كه بايد برروي آن تكيه كنم و به نظر من جزو عوامل خيلي مهم موفقيت ايست اينست كه پيغمبر اسلام نهضت اسلام را در محيط حجاز بوجود آورده و در محيط حجاز قدرتهاي بزرگ كوبنده آنزمان جاي پاي مهمي نداشتند. خلاصه اينكه پيغمبر نهضت اسلام را تقريبا در يك خلا نسبي سياسي و اجتماعي بوجود آورده است . درست است كه وقتي ما قدرت پيغمبر را نسبت به قدرت كفار مقيم حجاز حساب كنيم باز پيغمبر در آن موقع كه دعوت اسلام را شروع كرد قوه اش در برابر آنها خيلي كم بود ولي همانطور كه عرض شد ايشان از همان اول كه دعوت را شروع كرد تحت حمايت ابوطالب بود يعني ـ اين را صريحا در تمام طول تاريخ اسلام شما مي بينيد كه ـ هيچ گاه كسي جرات نمي كرد قصد جان پيغمبر را بكند حتي در شب هجرت كفار يك نفري يا دو نفري يا حتي بصورت يك قبيله نمي توانستند به پيغمبر حمله كنند. آنها گفتند ما مي آئيم از هر قبيله اي يك جوان انتخاب مي كنيم تا همه قبايل در خون پيغمبر شريك باشند. اين فكر هم تازه آن موقع به فكرشان رسيده بود كه پيغمبر به (سمت ) مدينه حركت كرد. چنانكه ملاحظه مي شود در محيط مكه قدرتهاي پراكنده جزئي وجود داشت . اين قدرتهاي پراكنده جزئي براي پيغمبر قابل مقاومت بود يعني پيغمبر مي توانست با اين قدرتها روبرو بشود آنها را بشكند يا لااقل در برابر آنها مقاومت كند. قدرتهاي بزرگ يعني روم حبشه مصر و ايران در حجاز جاي پايي نداشتند براي اينكه ملاحظه شود چقدر جاي پاي قدرتها در اينجا ضعيف بوده است اين قصه را نقل مي كنيم : در سال
    ششم هجرت موقعيكه هنوز حتي مكه بدست كفار بود و پيغمبر هنوز آنرا فتح نكرده بود ولي بين مسلمانها و كفار مكه قرارداد صلح منعقد شده بود و پيغمبر هم خيالش راحت بود كه كفار مكه ديگر بعد از جنگ خندق ـ احزاب ـ كه همه نيروهايش را جمع كردند و بجايي نرسيدند حمله نمي كنند و مي ترسند بعد از آن مرحله پيغمبر شروع به نامه نوشتن و دعوت روساي دولتهاي مجاوري كه اسمشان را آورديم كرد او به فرماندار حيره به فرماندار غسان و اردن به فرماندار يمن به پادشاه حبشه به پادشاه مصر به امپراطور روم و به امپراطور ايران خسرو پرويز نامه نوشت . پيغمبر در سال ششم تصميم به دعوت جهاني اسلام گرفت . آنهايي كه فكر مي كنند پيغمبر از همان اول اسلام را فقط براي عربها و متناسب با عربستان آورده است گويا نمي دانند پيغمبر در چه سالي دعوت اسلام را به تمام محيط اطراف عربستان اعلام كرد. او يك نفر مسلمان را بعنوان نمايندگي با نامه به آنجا مي فرستاد. وقتي نامه پيغمبر به خسرو پرويز رسيد چون نامه اينطور شروع مي شد كه : من محمد رسول الله الي كسري ملك فارس خسرو پرويز بمحض آنكه نامه را ديد از اينكه اسمش بعد از پيامبر(ص ) آمده بود عصباني شد. او به اين حرفها عادت كرده بود اما اگر واقعا كسي بخواهد بدون تكلف انشا بنويسد چگونه بايد بنويسد نامه اي است از محمد(ص ) به خسرو پيغمبر نه خود را بالا برده و نه او را پائين آورده بود او خود را « محمد رسول الله » يعني محمد(ص ) پيغمبر خدا نوشته بود و القابي براي خود درست نكرده بود خسرو پرويز را هم كسري ملك فارس نوشته بود. خود كسري يك لقب سلطنتي بود و پيغمبر اينرا هم در نامه نوشته بود. در عين حال خسرو پرويز به محض اينكه نامه را ديد عصباني شده گفت : اين كيست كه اينقدر بي ادب است كه اسم خود را قبل از اسم من نوشته است و نامه را پاره كرد و دور انداخت و گفت اين نامه اصلا قابل اعتنا نيست . سپس به « باذان » كه در يمن از طرف خسروپرويز حكومت يمن را در دست داشت نوشت : دو نفر از سربازان و نوكرانت را بفرست به يثرب بروند و اين مردي را كه به خود جرات داده است اين گونه به من نامه بنويسد و ادعاهايي كند دستگير كنند و به اينجا نزد من بياورند.
    چنانكه ملاحظه مي شود اصلا اطلاعات خسروپرويز درباره پيغمبر در محيط عربستان چقدر ضعيف بوده كه فكر نكرده است محمد تاكنون چندين جنگ كرده و در همه اين جنگها غير از يك جنگ پيروز شده و آماده فعاليتهاي وسيع تري است و او آدمي نيست كه بشود به فرماندار ورشكسته يمن بنويسي كه دو تن از افرادت را به آنجا بفرست تا او را دستگير كنند و به اينجا بياورند. اين داستان به نظر من از آن جهت كه نشان دهنده وجود خلائي است كه در زادگاه اسلام از نظر قدرتهاي بزرگ سياسي وجود داشته است بسيار قابل مطالعه و دقت است .
    نه تنها خسروپرويز بلكه هراكليت امپراطور روم شرقي هم با اينكه ارتباط آنها با عربستان زياد بود اما اطلاعاتش درباره محمد(ص ) بسيار ضعيف بود بطوريكه وقتي نامه پيغمبر به هراكليت رسيد گفت : ببينيد از اعرابي كه براي تجارت به شام مي آيند ايا كسي در اينجا هست تا من درباره محمد(ص ) از او اطلاعاتي كسب كنم ! اتفاقا ابوسفيان كه تا آخر هم بايد گفت از مخالفين پيغمبر بود و در آن موقع آن اسلام زوركي را هم هنوز نياورده بود در شام بود. ابوسفيان آمد و با لحن سياستمدارانه خود شروع به انتقادكردن از پيغمبر نمود. ضمن انتقاداتش اتفاقا مطالبي گفت كه براي هراكليت جالب بود. هراكليت از او پرسيد كه آيا او قبلا ميان شما چگونه آدمي بود ابوسفيان گفت : خيلي خوش نام و درست بود ـ اينها را نتوانست كتمان بكند ـ كه خود داستاني مفصل دارد. ولي اصل اين حادثه مهم است كه بعد از رسيدن نامه پيغمبر به هراكليت در سال ششم هجرت او اصلا نميدانست كه اين محمد(ص ) كيست . نه تنها او بلكه اطرافيانش هم درباره او چيزي نمي دانند بطوريكه او مي گويد بفرستيد از اعرابي كه از حجاز و مكه و يثرب براي تجارت به روم مي آيند ببينيد آيا كسي در اينجا هست تا ما بخواهيم درباره صاحب اين نامه اطلاعاتي كسب كنيم مطلع تر از همه درباره نهضت اسلام در آن موقع « نجاشي » بود كه دو نوبت عده اي از مسلمانها نزد او رفته بود و مقوقس فرماندار مصر هم مطلع بود. بنابراين حكام و حكومتهاي مقتدر اطراف نسبت به مكه و مدينه و منطقه حجاز چشم داشتي نداشتند. چون نه درآمدي داشت و نه جايي بود كه بشود آنرا استثمار و استعمار كرد. در آن موقع هنوز معدن نفتي در آن جا كشف نشده بود و تازه اينها هم هنوز استخراج كننده نفت نبودند. لذا خبري نبود كه اينها سراغ آنجا بروند و فاصله هم با اين مناطق زياد بود و تمام آن سرزمين هم بيابان گرم . (بنابراين ) اصلا كاري به كار اينجا نداشتند. در اين قسمت از حجاز يك نوع خلا نسبي سياسي وجود داشت و من فكر ميكنم كه هر نهضت جديدي « اگر بشود » در منطقه اي پايه گذاري شود كه در آن خلا نسبي سياسي وجود داشته باشد خودبخود اميد موفقيت آن نهضت خيلي زياد خواهد بود. البته نمي توان گفت براي هر نهضتي شرط اينست كه در خلا سياسي بوجود بيايد براي اينكه نهضتهاي پيغمبران ديگر و همچنين بسياري از نهضت هاي عادي ديگر در غيرخلاهاي سياسي و حتي در زير فشار قدرتهاي محلي بوجود آمده و رشد كرده است . ولي شكي نيست كه نهضتهاي موفق و خيلي بزرگ دنيا را تا زمان خودمان اگر مقايسه كنيم ميبينيم كه آن نهضتها تقريبا در يك خلاهايي متناسب با هر عصر بوجود آمده است و نهضت اسلام همه جزو اين نهضتهاست .
    اينست كه بنظر من يكي از عوامل موثر در موفقيت فوق العاده و سريع نهضت اسلام را بايد در اين دانست كه نهضت در يك خلا نسبي سياسي بوجود آمد و طوري نبود كه قدرتهاي بزرگ بتوانند اين نهضت را در نطفه خفه كنند و از بين ببرند.
    بطور خلاصه نهضت اسلام خود از نظر ايدئولوژيك نهضت جامع و كاملي بود و به تمام سئوالاتي كه در زمان نهضت مطرح شد جوابي قاطع داد. جوابهايي واقع بينانه و راه حلهايي مفيد و عملي . از رهبري كسي برخوردار بود كه از ابتدا بكار خود ايماني قاطع و همتي بلند و بردباري و پشت كار فراوان داشت . رهبري كه خود در تمام مراحل نهضت شركت كرد و در تحمل مشكلات با ساير مردم واقعا سهيم و شريك بود نه رهبري كه يك گوشه بنشيند و فرمان بدهد تا ديگران انجام دهند. بعلاوه اين نهضت در يكنوع خلا سياسي و اجتماعي بوجود آمد. اينها عوامل عادي امر است . البته شكي نيست كه پشت مطلب اراده الهي و تائيد و نصرت الهي هم هست و در موارد مكرر مسلمانها از نصرت الهي برخوردار شدند ولي نصرت الهي چيزي نيست كه در كاسه بريزند و براي كسي بفرستند. مكرر در قرآن در همان مواردي كه نصرت و ياري الهي هست ميگويد كه آري اين ياري خدا هست اما (شما هم ) بايد بجنبيد و آنها هم خود جنبيدند و از ياري خدا هم برخوردار شدند.
    تا زماني كه رهبر يك جنبش به كار و حركت خود ايمان قاطع نداشته باشد پيروزي آن جنبش بسيار بسيار مشكل مي شود. از سوي ديگر كارداني و لياقت و عدم درماندگي و عدم احساس ناتواني از عوامل اساسي پيروزي يك نهضت است
    پاسخ قطعي به مسائل روز يكي ديگر از عوامل موفقيت يك نهضت است . رسول اكرم از اول تا آخر نهضت هميشه به سئوالات جواب قطعي قانع كننده و روشن مي داد و اين جزو عوامل موفقيت نهضت اسلام است