
« عوام زدگي » در بستر تاريخ ردپايي روشن دارد و مصاديق عيني و نمونه هاي فراوان و مشهود و ملموس بر جاي
نهاده است . اين ردپا و مصداق ها و نمونه ها در همه جا يافت مي شود و در حوزه هاي علميه فزون تر و نمايان تر رخ
مي نمايد و رنج و آفت و آسيب مي آفريند.
در حوزه هاي علميه و در علوم و فنون مختلف به ويژه « فقه » و در ميان انديشمندان و عالمان ديني مخصوصا
« فقيهان »
موضوع عوام زدگي و آثار زيانبار آن همواره مطرح بوده و يكي از موانع بزرگ بر سر راه نوآوري هاي فقهي به
شمار مي آمده است .
نوآوري هاي فقهي
ثمره كنكاش هاي عميق و تلاش هاي علمي دقيق فقهايي است كه « آزادانديشي » مشخصه بارز
آنان محسوب مي شود. فقيهان آزادانديش كساني هستند كه به عمق نظر مي گسترند
نه سطح
و علم و دانش آنان از
جامعيت برخوردار است
نه يكسونگري
و در كنار دانش
از بينش نيز بهره كافي دارند
و پس از رسيدن به نظريه جديد و
حكم تازه
از صفت و خصلت شجاعت براي ابراز آن برخوردار مي باشند و از همه بيم و هراس ها عبور مي كنند و با
پذيرش همه تنگناها و ضايعات
آنچه را كه ثمره كاوش هاي وقفه ناپذير علمي آنان است اعلام مي نمايند.
فقيهان آزادانديش همواره با مانعي بزرگ كه وجود گروهي از علما و روحانيون مبتلا به عوام زدگي مي باشد
روبرو
بوده و هستند و از ناحيه اين افراد مورد هتك و اهانت قرار گرفته و آسيب و زيان روحي ديده اند.
روحانيون سطحي نگر و عوام زده
با مشاهده نظريات جديد و نوآوري هاي فقهي
به سرعت موضعگيري منفي
كرده اند و با اين احساس كه اسلام در خطر افتاده و حلال الهي حرام
يا حرام الهي حلال گشته است
با سردادن فرياد
« وااسلاما » به مخالفت هاي تند با ديدگاه هاي بديع فقهي پرداخته اند.
فرياد « وااسلاما » ابتدا از « عوام » بلند مي شود و سپس عالم ديني عوام زده را مي لرزاند و مي لغزاند. چنين عالمي
بسيار سريع در برابر فريادهاي مظلومانه ! و معصومانه ! عوام كه با پريشاني و آسيمگي و رنگ و روي پريده و به زردي
گرائيده همراه است
سست و متزلزل مي شود و احساساتش برانگيخته و تحريك مي گردد و از آنجا كه ظاهر اين استغاثه
و فرياد
« شرعي » مي نمايد و از سر درد و دلسوزي از گلو برمي آيد
سريع فكر و ذهن و روح و روان و بيان و قلم و رفتار
و سلوك عالم ديني سطحي نگر و قشري گرا را متحول و دگرگون مي كند و به نام دفاع از « ديانت » به واكنش درمي آورد و از
از همين جا « عوام زدگي » نضج مي گيرد و رشد مي كند و همچون موريانه در پيكر حوزه ها نفوذ مي نمايد و آسيب و زيان
مي آفريند.
متفكر شهيد آيت الله بهشتي كه خود از فقيهان آزادانديش مي باشد و معتقد به ضرورت نوآوري هاي فقهي در
حوزه هاي علميه
در مقابل عارضه و بيماري عوام زدگي گروهي از علما و روحانيون مي ايستد و آن را بسيار خطرناك و
مهلك و عامل ركود و سكون در مراكز ديني و ايجاد موانع بزرگ بر سر راه ترويج احكام و قوانين اسلام
مي داند.
شهيد بهشتي در مباحث ديني همواره به نقد و بررسي تفكر عوام زدگي در حوزه ها و تقابل با اين آفت بزرگ و زيانبار
اهتمام مي ورزيد و به آگاه سازي و بينش آفريني مي پرداخت . او در بحث بسيار عميق و راهگشاي « مرجعيت و رهبري »
با پرسشي مواجه مي شود كه در پاسخ به آن
به عارضه عوام زدگي و اثر ناگوار آن يعني مخالفت با آزادانديشي ها و
نوآوري هاي فقهي نظر مي گسترد و به روشنگري اذهان همت مي گمارد.
شهيد بهشتي در پاسخ به اين پرسش كه « اگر رهبر
فتوايي بر ضد اسلام داد
آيا مي توانيم از او اطاعت بكنيم »
اينگونه توضيح مي دهد و وارد مقوله عوام زدگي و مخالفت با نوآوري هاي فقهي مي شود :
« اگر رهبر فتوايي بر ضد اسلام گفت : آگاهان اجتماع كه مجتهدان ديگر هم جزو همان صف اول آگاهان اجتماع هستند
اعلام مي كنند كه اين فتوا ضد اسلام است . يك وقت است كه مجتهدان ـ حتي اگر صد مجتهد هم باشند ـ مي گويند
فتواي اين رهبر برخلاف فتواي ماست
در اين صورت ارزشي ندارد
ولي يك وقت است كه مي گويند اين فتوا ضداسلام
است
اين با هم فرق دارد. فتواي ضداسلامي يعني فتواي ضد ضروريات دين
يعني اين كه رهبر برخلاف ضرورت دين
سخني بگويد. اما اگر يك رهبر فتوايي مي دهد و صد مجتهد در برابر او فتوايي ديگر ـ مي گويند گرچه يقين نداريم كه
اسلام حتما اين را گفته است
ولي فتواي ما اين است ـ در اين صورت ارزشي ندارد. و همين مطلب است كه در اجتماع
ما « ضداسلام » و « ضد فتوا » با هم اشتباه گرفته مي شود.
ما « مردم متدين » چون ضد فتوا را با ضد اسلام يكي دانسته ايم
از همين طريق راه را براي هر نوع « نوآوري » در زمينه
مسائل ديني بسته ايم . » (1 )
متفكر شهيد آيت الله بهشتي پس از بيان تفاوت بين « فتواي ضد اسلام » با « فتواي ضد فتوا » و نفي و خطرناك و حرام
دانستن فتواي ضد اسلام و مشروع و معقول دانستن هرگونه مخالفت اهل خبره يعني مجتهدان آگاه و بصير با فتواي ضد
دين
« فتواي ضد فتوا » را امري طبيعي مي داند
به اين ترتيب كه امكان دارد برخي از فقهاي اسلام در مسائل فقهي نظري
مخالف با بعضي از نظرات و فتاوا داشته باشند و به همين دليل فتوايي صادر كنند كه در نقطه مقابل فتواي فقيهان ديگر
باشد و نظري جديد محسوب شود كه داراي مباني متقن و مستحكم فقهي و علمي باشد. در چنين شرايطي نه تنها فتواي
مخالف با فتواي برخي از فقهاي ديگر نامشروع و نامعقول نمي باشد
كه بسيار صحيح و مبتني بر ضوابط شرعي و عقلي
و نوعي نوآوري فقهي محسوب مي شود.
شهيد مظلوم آيت الله بهشتي سپس به نمونه اي عيني و واقعيت يافته از فتوايي از فقيهي بر ضد فتاوي ديگر فقيهان
اشاره مي كند. اين فقيه مرحوم علامه حلي است كه شهيد بهشتي درباره نظريه جديد فقهي او اينگونه توضيح مي دهد :
« من گمان مي كنم اگر ما در زمان مرحوم علامه حلي (ره ) بوديم علامه را « هو » مي كرديم . زيرا تا زمان علامه حلي
فتواي معروف و مشهوري كه هر شيعه اي با آن آشنا بود اين بود كه اگر يك ذره خون در چاه افتاد
آن چاه نجس مي شود
هر قدر اين چاه منبعش پر سيلان و پرجوشش باشد
مگر اين كه چاه كر باشد والا اگر كمتر از كر باشد نجس است . اما
علامه حلي ـ در آن آثار متاخرش ـ اين نظر فقهي را شكست و گفت : نجس نمي شود. هر چند قبل از ايشان هم عده اي از
فقهاي قديم گفته بودند آب چاه نجس نمي شود
اما فتواي معروف كه در آن زمان هر كسي به گوشش خورده بود و يا از
هر ملايي مي پرسيد پاسخي كه مي شنيد اين بود كه نجس مي شود...
شهرت فتوايي زمان ما اين است كه به صرف ملاقات نجس
آب چاه نجس نمي شود
مگر اين كه نجاست
رنگ و
بو و طعم آن را تغيير بدهد.
اين فتواي مشهور امروز و ديروز و اين قرن و قرن پيش
بازده شجاعت فتوايي فقيهي است به نام « علامه حلي » كه
سد قبلي را شكست .
اگر ما در زمان علامه حلي قرار مي گرفتيم
فرياد « وااسلاما »
« اسلام از دست رفت » را سر مي داديم كه چرا علامه حلي
يك فتوايي ضدفتاوي همه داده است ! » (2 )
متفكر شهيد آيت الله بهشتي سپس به دو مشخصه و ويژگي براي فتواي فقيهان در مسائل گوناگون و نوآوري هاي
فقهي آنان اشاره مي كند. مشخصه اول « فقاهت » است كه به صورت يك « تخصص » و ناشي از كنكاش ها و مطالعات و
بررسي هاي دقيق علمي و حاصل رنج مستمر و تحقيق و پژوهش هاي خاص مي باشد. مشخصه دوم « عدالت » است كه
هر فقيه و مجتهد را از اظهارنظرهاي نفساني و گناه آلود و تهي از انگيزه هاي الهي باز مي دارد.
شهيد بهشتي پس از اشاره به اين دو مشخصه و ابزار براي صدور فتوا
به اين نتيجه مي رسد كه هيچ دليلي براي
تعصبات كور و جزم انديشي هاي سرچشمه يافته از تفكر عوام وجود ندارد و نبايد مانعي بر سر راه نوانديشي ها و
نوآوري هاي فقهي ايجاد نمود.
متفكر شهيد آيت الله بهشتي در سخنان ذيل به خوبي استدلال متقن و استوار خويش را مطرح و بينش آفريني
مي كند :
« آيا علامه حلي « فقيه » هست يا نه « عادل » هم هست يا نه اگر هم فقيه
و هم عادل است
چه كسي گفته بايد
دنباله روي فتاوي همه باشد پس نوآوري ها كجاست و اين « مصيبت » امروز ماست ! اگر كسي را به مقام فقاهت و
عدالت شناختيد
به او « آزادي فكر » بدهيد
همان طور كه دين به او اين آزادي را داده است .
خيلي عجيب است كه ما در حوزه هاي علمي مان وقتي دورهم مي نشينيم و درباره مسائل بحث مي كنيم
« ابتكار » ها و
« نوآوري » ها را طرد مي كنيم ! اگر پنج هزار نفر از علماي شيعه از صدر تا امروز بر اساس استنباط و طرز فهمشان از كتاب و
سنت يك فتوايي بدهند
حالا يك مجتهد امروز مي خواهد درباره آن مساله نظر بدهد
حق ندارد بگويد نظر همان است
كه اين پنج هزار نفر گفته اند. اگر يك فقيهي آن وقت كه مي خواهد جواب بدهد
و رساله عملي بنويسد
اگر در مقام
فقاهت اكتفا كرد به اين كه گذشتگان چنين گفته اند
ما نيز چنين گوئيم
اين شخص
فقيه نيست . چون غير حجت در فقه را
حجت تلقي كرده و چيزي را كه دليل نيست دليل به حساب آورده است . همين الان در حوزه هاي علمي و در مباحث
علمي ما اين مسئله مطرح است .
در حوزه ها مي گوئيم كه فقيه بايد از نو
صرف نظر از گفته ديگران ابتدا « كتاب » و « سنت » را مطالعه كند
ببيند خودش
چه مي فهمد
و چه استنباطي دارد. حالا اگر اين فقيه استنباطش بر خلاف آن پنج هزار نفر شد
مگر مي تواند بگويد اگر
گفت
مگر او را آرام مي گذارند البته او بايد بگويد
اما ديگران هم بايد آگاهانه پشتوانه به ثمر رسيدن اين گفتن ها باشند
والا گفتن او هدر مي شود . » (3 )
شهيد مظلوم آيت الله بهشتي به مثال روشن ديگري روي مي آورد و از آن به صورت يك مصداق و نمونه بارز از نفوذ
عوام گرايي در حوزه هاي علميه و تاثير مخرب آن بر افكار و رفتار برخي از علما و روحانيون عاطفي و احساسي و
ظاهربين و فاقد پشتوانه هاي مستحكم فقهي و علمي ياد مي نمايد. اين نمونه و مصداق به دوران مرجعيت و فقاهت
مرحوم آيت الله حكيم مربوط مي شود و فتواي جديد او درباره طهارت اهل كتاب . شهيد بهشتي اين نمونه را با اذعان و
اعتراف به مشكل بودن نوآوري ها
اينگونه توضيح مي دهد :
« نوآوري ها
كار مشكلي است . يك مثال از زمان خودمان مي زنم . از هر فقيهي بپرسيد اهل كتاب پاك هستند يا
نجس فتواي دائر و جاري اين است كه نجس اند. مجتهد و فقيهي به نام مرحوم آيت الله حكيم استنباطش اين بود كه
اين ها پاك هستند
و اين نظر را بيان كرد. ولي به قدري ايشان را « اذيت » كرده بودند كه من در نجف از ايشان پرسيدم آقا
شنيده ام فتواي شما در مورد اهل كتاب اين است كه پاك هستند ديدم هم خود ايشان
هم آن هايي كه آنجا نشسته بودند
مي خواهند يك جوري اين فتوا را بيان كنند كه مبادا
« مبادايي » پيش بياورد! چرا جامعه ما چنين است اين « خفقان
فكري » چرا اين خفقان بايد از بين برود. نمي گويم هر انساني و هركسي كه چند عبارت عربي
چند آيه و حديث
مي داند
حق نوآوري دارد
اين معلوم است كه نه
ولي مي گويم اگر كسي واجدشرائط باشد
و با معيارهاي موجود او را
به اجتهاد شناختيد
وقتي مطلب نويي گفت
بگذاريد نوها گفته بشود. براي اين كه نظر دادن ضد فتواي مشهور
نظر دادن
ضداسلام و ضد تشيع نيست » (4 )
مشاهده مي كنيم كه متفكر شهيد آيت الله بهشتي حسرت مي خورد و اذعان مي دارد كه « نوآوري « كاري بس مشكل است .
راستي چرا چنين است آيا جز اين است كه نفوذ افكار سطحي و عوامانه در حوزه هاي علميه و عوام زدگي برخي از علما
و روحانيون علت اصلي سخت و رنج آور بودن نوآوري هاي ديني توسط فقيهان و عالمان جامع نگر و آزادانديش
مي باشد
شهيد بهشتي با بيان واژه « اذيت » عليه فقيه بزرگواري كه فتوايي تازه و خلاف نظر مشهور فقهي داده است
نشان از
فضاي بسيار مشقت زايي مي دهد كه از جانب عوام زدگان حوزه به وجود آمده و اثر آن بر فكر و جان و روان آزادگان اين
مركز ديني به شدت سنگيني مي كند.
شهيد بهشتي به صراحت از اين شرايط ناگوار و تحميل شده از جانب عوام زدگان بر حوزه هاي علميه
به عنوان
« خفقان فكري » ياد مي نمايد. اين تعبير
اوج آفات و آسيب هاي به وجود آمده از عارضه و بيماري مهلك « عوام زدگي » را
در اذهان تداعي مي كند و از طرفي ديگر خطرات و تهديدها و افق هاي تيره پيش روي را مي نماياند و همه انديشمندان و
فقها و علماي آگاه و مسئول و دلسوخته را به چاره جويي دعوت مي كند.
اعتراف صريح متفكر شهيد آيت الله بهشتي به وجود اين مشكلات و موانع و رنج ها در ديروز و امروز حوزه ها را بايد
جدي گرفت و راه حل هاي اساسي و مبنايي را جستجو نمود.
اين تلاش ها و كنكاش ها و ارائه راه حل ها بايد به ايجاد فضايي سرشار از آزادانديشي
سعه صدر
جامع نگري
نظريه پردازي
شجاعت اظهار تفكر و ديدگاه و پرهيز از هرگونه جرم انديشي و تعصب هاي كور و تنگ نظري منتهي گردد.
در چنين شرايط و زمينه هاي مساعدي است كه نوآوري هاي ديني به نقطه اوج مي رسد و اثري از حضور و نقش آفريني
مخرب تفكر « عوام زدگي » و ملحوظ داشتن پسند و خواست « عوام » در ارائه نظرات و ديدگاه ها باقي
نمي ماند.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
پاورقي :
1 ـ جاودانه تاريخ
آشنايي با افكار و انديشه هاي شهيد مظلوم آيت الله بهشتي
انتشارات روزنامه جمهوري اسلامي
ج
3
بخش اول از مجموعه گفتارها
ص 75 و 76
2 ـ همان مدرك
ص 76 و 77
3 ـ همان مدرك
ص 77
4 ـ همان مدرك
ص 77 و 78
فقيهان آزادانديش همواره با مانعي بزرگ كه وجود گروهي از روحانيون مبتلا به عوام زدگي مي باشد روبرو بوده
و هستند و از ناحيه اين افراد مورد هتك و اهانت قرار گرفته و آسيب و زيان روحي ديده اند. روحانيون
سطحي نگر و عوام زده
با مشاهده نظريات جديد و نوآوري هاي فقهي با سر دادن فرياد « وااسلاما » به
مخالفت هاي تند با ديدگاه هاي بديع فقهي پرداخته اند. فرياد « اسلام از دست رفت » ابتدا از « عوام » بلند مي شود
و سپس عالم ديني عوام زده را مي لرزاند و مي لغزاند. چنين عالمي
بسيار سريع در برابر فريادهاي مظلومانه ! و
معصومانه ! عوام كه با پريشاني و رنگ و روي پريده و به زردي گرائيده همراه است سست مي شود و احساساتش
برانگيخته و تحريك مي گردد و به نام دفاع از « ديانت » به واكنش تند و خلاف شرع و عقل مي افتد
متفكر شهيد آيت الله بهشتي به صراحت از شرايط ناگوار و تحميل شده از جانب عوام زدگان به حوزه هاي
علميه به عنوان « خفقان فكري » ياد مي نمايد. اين تعبير
اوج آفات و آسيب هاي به وجود آمده از عارضه و بيماري
مهلك « عوام زدگي » را در اذهان تداعي مي كند و از طرفي ديگر خطرات و تهديدها و افق هاي تيره پيش روي را
مي نماياند و همه انديشمندان و علماي آگاه و مسئول و دلسوخته را به چاره جويي دعوت مي كند
همه تلاش ها و ارائه راه حل ها بايد به ايجاد فضايي سرشار از آزادانديشي
سعه صدر
جامع نگري
نظريه پردازي
شجاعت اظهار نظر و ديدگاه و پرهيز از هرگونه جزم انديشي و تعصب هاي كور و تنگ نظري
منتهي گردد. در چنين شرايط و زمينه هاي مساعدي است كه نوآوري هاي ديني به نقطه اوج مي رسد واثري از
حضور و نقش آفريني مخرب « عوام زدگي » و محلوظ داشتن پسند و خواست « عوام » در ارائه نظرات و ديدگاه ها
باقي نمي ماند

*****
با سيدالشهداي انقلاب اسلامي
در كنار تربت سيدالشهدا
|

اشاره
نوشته اي كه پيش رو داريد
يادداشت سفر خانم ملوك السادات بهشتي فرزند شهيد مظلوم آيت الله بهشتي است كه به مناسبت
تشرف به عتبات عاليات مطالبي را در كنار تربت سرور شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام و شهداي كربلا به ياد شهداي
كربلاي سرچشمه و هفتم تير و در بيان ويژگيهاي سيدالشهداي انقلاب اسلامي به رشته تحرير درآورده است . اين نوشته پراحساس و
درعين حال پرنكته را در سالگرد فاجعه هفتم تير
با هم ميخوانيم .
به سرزمين عراق
سرزمين انبيا و ائمه اطهار
علما و صالحين وارد مي شويم . اين سفر با مشقت و سختي بسيار همراه است و
متاسفانه 28 صفر را توفيق حضور در حرم اميرالمومنين نمي يابيم
اما سال نو و تحويل سال جديد را در كنار عاشقان ابي عبدالله در
حرم مطهر اميرالمومنين با دعاي توسل و زيارت ائمه اطهار و زيارت عاشورا آغاز مي نمائيم . همانگونه كه زمان حيات پدر و مادر خوب
و مهربانم هر سال براي تحويل سال يا به صحن حضرت معصومه (س ) يا حرم امام رضا(ع ) مي رفتيم و البته چون پدر مقيد به ديدار
فاميل در اصفهان بودند اغلب سال تحويل را در حرم مطهر قم مي گذرانديم و پس از تحويل سال به طرف اصفهان راه مي افتاديم . ديدار از
نجف و كربلا يادآور خاطرات خوش كودكي است
كودكي دوازده ساله كه از غرب براي ديدار مادر بزرگ و عمه ها و بهمراه پدر براي
ديدار از عزيزترين استاد خود يعني امام بزرگوار به عراق سفر كرديم . آنزمان (سال 46 ) عراق كشوري ويران و ا مروزه نيز به نوعي
جنگ زده و در برخي نواحي درحال بازسازي شهرها و جاده ها است . نخلستانهاي زيبا به ياد اميرمومنان و كار طاقت فرساي رهبر مسلمين
در نخلستانها
رهبري كه از دل جامعه برخاسته و درد جامعه را درك مي كند و درعين حال فضيلت و دانش وي كه كمال آن نهج البلاغه
است و خطبه هاي غراي آن . در نجف آثار سازندگي بيشتري به چشم مي خورد و درحال بازسازي شهر است احساس امنيت بيشتري
مي كني . رفتن به حرم اميرالمومنين و مسجد سعله كه مقر عبادت اكثر انبيا و اوليا بوده است
با تقرب به آنها قدمي خود را به امام
زمانت نزديك تر مي گرداني . پس از نمازگزاردن در محل عبادت انبيا و به جاي آوردن آداب زيارت سرانجام به زمان مغرب نزديك
مي شويم . تصميم به برگزاري و شركت در نماز جماعت در اين مسجد با فضيلت گرفته مي شود و سيل جمعيت كه در صفوف منظم به
نماز مي ايستند. و در لحظه غروب هلال ماه در آسمان خبر از آغاز ماه پربركت ربيع الاول مي دهد. دو بهار هم زمان آغاز مي گردد و همه
دست به دعا بر مي دارند كه در واقع اين لحظه و در اين مكان آغاز سال جديد شمسي و آغاز بهار ولايت نيز با ذكر صلوات شروع
مي شود. اميدوارم همانند اين لحظه زيبا و به يادماندني سالي پربركت و با موفقيت و سيراب از چشمه زلال ولايت و در ركاب حضرت
از خدمتگزاران به ايشان و جامعه اسلامي قرار بگيريم . براي ادا نماز مغرب به پا مي خيزيم
اما چشم ها به دنبال گم گشته اي مي گردد. آيا
ايشان نظاره گر اين جمعيت عاشق هستند آيا لحظه اي چشم ما به جمال ايشان روشن خواهد شد آيا دعاي پدر كه : « خداوندا امام زمان
ولي عصر را از ما راضي و خشنود بدار » . در حق ما نيز مستجاب خواهد شد آيا كردار و رفتار ما در حدي قابل قبول است كه ايشان ما را
از خدمتگزاران اسلام و مسلمين بپذيرند آيا خودخواهي و خودپسندي
غرور در ما از بين رفته است و آيا حداقل به حداقل رسيده
است
شبي به يادماندني و فراموش نشدني است و شايد تا پايان عمر چنين لحظاتي را ديگر نتوانيم تجربه كرد و اما روزي ديگر و ديدار از
مسجد كوفه و خانه اميرالمومنين (ع ) خانه ولايت با حداقل امكانات و محقر در مقابل كاخ هاي يزيد و معاويه . چه شگفت انگيز است .
خانه اي كه اخيرا بازسازي شده اتاق محقري مخصوص حسن و حسين (ع )
مكتب خانه آنان كه در آن به مطالعه و درس و بحث
مي پرداختند و اتاقي براي زينب (س ) و چاهي و آبي !! و در نجف به ديدار از خانه امام عزيزمان مي رويم
در كوچه پس كوچه هايي كه به
بازار و سپس به حرم منتهي مي شود. خانه اي محقر و چوبين و خانه اي محقرتر در كنار آن
در خانه امام بسته است و صدافسوس كه
مي توانست براي زائرين بهترين الگو باشد. بازسازي اين خانه تاريخي و خانه كوچك تر كه حاج آقا مصطفي و حاج احمد آقا با
خانواده هايشان در آن مدتي را زندگي مي كردند
مي توانست براي جوانان ما الگوي مناسبي باشد
صدافسوس كه نه تنها بازسازي نشده
بلكه درحال فرو ريختن و به دست فراموشي سپرده شدن است .
به كربلاي معلي وارد مي شويم و از همان لحظه اول غمي بزرگ بر سينه ماسنگيني مي كند در اثر نقص فني وسيله نقليه مان
ساكها را
برداشته و از كنار رود علقمه فرات پاي پياده و با نوحه خواني به سوي حرم و در كنار آن محل استقرار و اسكان مي رويم . اما عجيب است
با وجود آنكه سالها در غم رسيدن به اين نقطه زمين كه عزيزترين عزيز خاندان پيامبر به خاك و خون افتاده حسرت خورده ايم
اضطراب
و پريشاني بيشتر مي شود. مات و مبهوت به تل زينبيه و محل قتلگاه مي نگري
زيارت مي خواني و نوحه سرايي مي كني
ناله مي كني
اما انگار اشك چشمت خشك شده و سنگي بر قلبت نهاده شده
نفس كشيدن برايت سخت شده و هر قدر به دور گودال قتلگاه و حرم
ابي اعبدالله مي چرخي عزيزت را نمي يابي . نمي داني بر كدام پيكر اول گريه كني
بر پيكر علي اكبر بر حبيب بن مظاهر بر شهدا ديگر
كربلا بر پيكر نوراني ولي خونين و زخم خورده سيدالشهدا بر پيكر كودك شش ماهه
علي اصغر كه بر سينه ابي عبدالله آرام گرفته
است پريشان و مضطرب بلاانقطاع دعا مي خواني . نماز مي خواني و به دنبال اينها و ارتباط معنوي با سيدالشهدا هستي . بالاخره به
زيارت عباس بن علي
ابي الفضل العباس مي روي
او را واسطه قرار مي دهي
پرچمدار سپاه اسلام كه پدر همچون او دستش از تن جدا
شده بود و دست ديگر برروي شكم زخم خورده نهاده بود
زخمي بزرگ برداشته بود.
وي را شفيع خود قرار مي دهي كه ابي عبدالله اين بنده گنهكار را بپذيرند وحقيقت واقعه خونين و جانگداز را به ما بنماياند. به سوي
حرم ابي عبدالله باز مي گردي
در گوشه پنجم مي ايستي و بي اختيار دردل مي گويي و سفارش فرزندان و ذريات شهيد مظلوم بهشتي كه
پاي در ره جدشان نهادند را به ايشان مي نمايي كه انشاالله نسل اندر نسل توفيق عبادت
كسب علم و خدمتگزاري به اسلام و مسلمين
به آنان عطا فرمايد. ناگهان پيكر خونين وزخم خورده امام نورافشاني مي كند و گلوي بريده با تو سخن مي گويد
به داخل ايوان مي روي و
زيارت ناحيه مقدسه را از زبان امام زمانت مي خواني و بار ديگر آنرا به زبان فارسي مي خواني و در مي يابي كه چه هولناك و غم انگيز
عزيز فاطمه زهرا
بانوي اول جهان اسلام و فرزندان و اصحاب او را قطعه قطعه مي كنند و به شهادت مي رسانند تا ريشه اسلام ناب
محمدي را بخشكانند.
دلم تنگ است و ميخواهم با كسي درد دل خود را بازگو كنم . اما چه كسي در اين لحظات غمي كه بر تمامي وجودم سنگيني مي كند را
درك مي كند ! احساس كمبود و فقدان پدري كه با صبر و حوصله به حرف من گوش كند و بعد عادلانه قضاوت نموده و مرا راهنمايي
نمايد. غم كه مي گويم
غم من به تنهايي نيست . غم اين امت است . سرگردانم
زيرا بهترين راهنما را از دست داده ام . راهنمايي عادل و
منصف
راهنمايي تيزبين و دورانديش . راهنمايي مسلط بر تمامي مسائل و مشكلات مردم
راهنمايي دلسوز و مشفق و او كه دلش نه
براي خودش كه براي خدا مي تپيد.
او كه سخنش
عملش
هستيش
راه رفتنش و لحظه لحظه هاي عمر پربركتش را در راه خدا صرف نمود. اكنون اي بهترين معلم و
راهنما تو كجايي تو كه در هر روز از زندگي ات به من درسي آموختي . افسوس زبانم از گفتن آنهمه عظمت و صفات نيكوي مومن واقعي
به خدا قاصر است . از كجا شروع كنم از آنزمان كه طفلي خردسال بودم و تو كه همواره همسري مهربان و دلسوز براي مادرم بودي و با
وجود خستگي مفرط از فعاليت هاي اجتماعي روزانه ات براي كمك به او فرزند كوچكت را در آغوش مي گرفتي و براي او لالايي
مي خواندي و يا آن هنگام كه مرا به مدرسه فرستادي و هر شب با دقت كامل به وضع درسي ام رسيدگي مي كردي و مرا تشويق به درس
خواندن مي كردي و همواره مراقب بودي تا نقايص را برطرف كرده و پيشرفتي بدست آورم
به راستي نمي دانم از كجا آغاز كنم كه هرچه درباره تو گفته شود باز هم كم است
شخصيت تو را نمي توان به سادگي شناخت . از
آنزمان گويم كه به من نماز خواندن آموختي . آن هنگام كه چهره نوراني و باصفاي تو كه همواره لبخندي دلنشين بر آن نقش بسته بود
همانند آنكه در هر نمازي سفري به ملكوت اعلي و ملاقاتي با خداي مهربان داشته به شوق مي آمد و سراپاي وجودت در رحمت الهي
غرق مي شد و هر آنچه كه در اطرافت مي گذشت را نمي ديدي و حس نمي كردي . اين شوق آنچنان بود كه همواره در اولين دقايق به ديدار
خدا مي شتافتي و در بحراني ترين لحظات و پرمشغله ترين دقايق
همه امور را زمين گذاشته و به نماز مي ايستادي و با خداي خود تجديد
عهد مي نمودي . و اين شتاب تو بسوي نماز سبب مي گشت كه فرزندان تو نيز به شوق آيند و دريابند كه اين فريضه مهمترين در زندگي
آنان بايد باشد. و آن هنگام كه با خدا راز و نياز مي كردي و صداي پرطنين و خوش آهنگ تو در فضا مي پيچيد و بر دل هر دردمندي
مي نشست و آن هنگام كه بمن آموختي كه دروغ گفتن
غيبت كردن
دشنام دادن از بدترين كارهاست . آموختي كه فرد مومن حتي به
بدترين دشمن خود دشنام نمي دهد
كه فرد مومن هرگز سخن لغو بر زبان نمي راند
زيرا دور از شان و شخصيت اوست . صداقت و راستي
و درستي را پيشه مي كند و در هر زمان هرچند محيط بسيار آلوده و فاسد باشد دست به عمل لغو نمي زند.
بياد مي آورم روزي را كه از مدرسه مي آمدم و مشكل بزرگي مرا به خود مشغول داشته بود. با تو در ميان گذاشته و از تو راهنمايي
خواسته . مشكلي كه پيش آمده بوده كه هم كلاسي هايم خطاهاي خود را توجيه مي كردند و مي گفتند : چون رژيم شاه فاسد است و محيط
محيط فساد است و نظام طاغوتي حاكم است
بنابر اين ... و تو اي پدر معتقد بودي كه اگر فرد به انجام عمل خلافي عادت كرد
ديگر از
ياد بردن آن كار بسيار مشكل خواهد بود. وقتي عادت كردي خلاف انجام دهي
بدان خو گرفته و در آينده نيز اعمال خلاف خود را
توجيه خواهي كرد و بياد مي آورم كه پس از آن در دوران دانشجويي اين افراد و امثال آنان باز هم مرتكب چنين خلافهايي مي شدند و
براحتي آنرا براي خود توجيه مي كردند و پس از انقلاب همان شيطان صفتان كه در كودكي مرتكب خلاف مي شدند
اكنون به فريبكاري
خو گرفته و فرزندان پاك و ناآگاه اين جامعه را منحرف مي كردند و به توجيه كارهاي خلاف خود مي پرداختند وسماجت و سرسختي
آنان در اين زمينه آنچنان بود كه سرانجام حاضر به مرگ در اين راه خلاف گشتند و بعنوان منافق و مفسد اعدام شدند و يا در تصرف
خانه هاي تيمي به ورطه نابودي كشانده شدند. و تو اي پدر عزيز كه مجسمه صداقت و پاكي بودي قرباني فريبكاري اين دغل كاران مزدور
گشتي و با شهادت خود صديق بودن ودر راه خدا قدم نهادن را آموختي . و به من آموختي كه چگونه زن مسلمان بايد حجاب كه لباس
عفت اوست را حفظ نمايد
اگرچه در محيطي بسيار آلوده قرار گيرد. به من آموختي كه حجاب تنها در لباس نيست . بلكه بايستي در
سخنت
در نگاهت
در حركاتت عفت داشته باشي . و اينچنين بود كه براي من داشتن حجاب حتي در فاسدترين محيط سهل مي نمود. به
من آموختي كه حجاب زن مسلمان او را از قيد و بند ماديات مي رهاند و بدين طريق به آزادي واقعي مي رساند. به من آموختي آزادي در
بندگي مطلق خدا و فرامين اوست . پيروي از پيامبر خدا و امامان و نائب امام است . پيروي از ولي فقيه زمان
امام بزرگوار و عزيزمان . تو
خود مي گفتي كه اگرچه همه ما از بين برويم
اما امام امت زنده و سالم و شاداب بمانند
براي اين امت فداكار كافي است
زيرا تا امام آگاه
و هوشيار ما در ميان امت است
انحرافي در اين انقلاب رخ نخواهد داد. و به من آموختي كه بزرگترين رسالت زن مسلمان تربيت صحيح
فرزندان صالح است
زيرا تربيت جامعه بستگي به تربيت تك تك افراد تشكيل دهنده آن دارد. و بمن آموختي كه در عين آزادي بايستي
در همه كارها انضباط داشت
تا پيشرفتي سريع حاصل گردد و تو خود دركارهايت آنچنان دقت و نظمي داشتي كه بي نظير بود. و همين
نظم سبب موفقيت تو در زندگي خانوادگي و اجتماعي گشت همچون جد بزرگوارت در همه امور عادل بودي و از آن جمله تفاوت قائل
نشدن بين پسران و دخترانت براي هركدام امكاناتي را جهت رشد و نمو استعدادهايشان فراهم نمودي . هرگز فرزندانت را تنبيه بدني
ننمودي
آنچنان با آنان به صميمت رفتار مي كردي كه با يك نگاه آنانرا راهنمايي مي كردي
بيش از آنكه بخواهي تنبيه كني تشويق
مي نمودي و براستي چه مشوق و دلسوز و مهربان بودي . براي تك تك فرزندانت شخصيت قائل بودي و حتي در خردسالي به راي و
فكر آنان احترام مي گذاشتي . انتقادها را مي پذيرفتي و درصورت برداشت غلط ما را راهنمايي مي نمودي . و به ياد مي آورم لحظات
حساس زندگي ام و حساس ترين آن يعني زمان انتخاب همسرم را
آن هنگام كه با من به شور و مشورت پرداختي و درحالي كه همه
جوانب امر را برايم توضيح مي دادي
تصميم نهايي را به عهده خودم گذاشتي و آن هنگام كه يكي از افراد خانواده بيمار مي گشت
چگونه
براي يافتن سلامت وي تلاش مي نمودي و معقتد بودي كه آنزمان مومن مي تواند در حد اعلي به تلاش بپردازد كه در كنار روحي سالم
جسمي سالم نيز داشته باشد و از آن جهت روزها به پياده روي مي پرداختي و ما را نيز به تحرك وا مي داشتي و آنزمان كه به دلايل امنيتي
نمي توانستي از منزل خارج شوي
در حياط خانه به ورزش مي پرداختي .
و تو اي پدر براي ما دوستي مهربان بودي
آنچنان رابطه تو و فرزندانت صميمي و نزديك بود كه آنها هيچگونه رازي را از تو پنهان
نمي داشتند و هر زمان رازي دردل داشتيم و راه چاره نمي دانستيم به نزد تو مي آمديم و آنرا با تو در ميان مي نهاديم . تو واقعا محرم اسرار
همه ما بودي .
تو بما آموختي كه به اقشاري كه مورد ظلم واقع شده بودند عشق بورزيم و در راه حل مشكلات آنان از هيچ كوششي دريغ ننماييم . تو
خود همواره از اينگونه افراد كه در بين فاميل و آشنايان وجود داشتند دلجويي مي نمودي و درحد وسع خود به آنان كمك مي رساندي و
تا آخرين لحظات عمرت در راه اتفاق و احقاق حقوق محرومين كوشا بودي .
و تو به ما راه يافتن و راه رفتن را آموختي
راهي كه از ميان راههاي ديگر انتخاب مي شود
راهي كه با آگاهي كامل انتخاب مي شود.
بنابر اين بما آموختي كه راههاي ديگر را نيز بشناسيم تا گرفتار انحراف نشويم . و تو بما آموختي كه راهي جز راه حق و حقيقت نپيمائيم
راهي جز راه گذشت و فداكاري طي نكنيم . و براستي كه چقدر تو گذشت داشتي . با آنهمه دشمني كه داشتي هيچگاه نخواستي خود را
مطرح كني
روزهاي اوج درگيري با دشمنان اسلام بود. دور هم نشسته بوديم و درباره وقايع آنروزها صحبت مي كرديم . ما همه غمگين و
نااميد از آنكه مبادا انقلاب به انحراف كشيده شود و تو شاد و اميدوار همانند همه لحظات عمرت
زيرا تو پشتيباني مقتدر يعني خداوند
متعال را داشتي
او كه همواره به آن اتكا داشتي و درست بهمين دليل هيچگاه حزن و اندوه و نااميدي را نشناختي . در دشوارترين شرايط
اميدوار و استوار و راست قامت بودي
هيچگاه تزلزلي به خود راه ندادي و ما كه هر از گاهي دچار تزلزل مي شديم به تو روي مي آورديم
و تو بما دلداري مي دادي و به قلب ها قوت مي بخشيدي . آنچنان عزم خود را در راه خدمت به اسلام جزم كرده بودي كه وقتي ترا
مي ديديم به نظر همه مشكلات سهل و قابل حل مي نمود. تو هيچگاه براي خود دل نسوزاندي
بلكه همواره براي خدا دل سوزاندي .
وقتي به تو مي گفتيم كه در مقابل تهمت هاي ناروا از خود دفاع كني
مي گفتي اكنون هنگام دفاع از خود نيست
هنگام دفاع از حق است . و
چه تهمت ها كه به تو زده شد
از سوي دشمناني آگاه و گمراهاني ناآگاه و اكنون چندين سال پس از شهادت تو آدم هاي ناآگاه از شما طلب
بخشش مي كنند. آيا آنان به راستي توبه كرده اند فقط خدا مي داند و بس .
واگر براستي توبه كرده باشند خداوند آنانرا خواهد بخشيد.
در آنروزها غمي بزرگ بر قلب هايمان سنگيني مي كرد. صحنه هاي زدو خورد منافقين و مردم در كوچه و خيابان ها
آنهم درست پس
از شروع جنگ با جنايتكار مزدور آمريكا
دشمني كه در كشور همه چيز را به خاك و خون مي كشيد و در داخل شهرها نيز جوانان گمراه و
فريب خورده در مقابل بهشتي اين اسوه صدق و صفا ايستاده و سماجت به خرج مي دادند. اكنون آن لحظات را از زبان يكي از اين فريب
خوردگان بشنويم . پدر عزيز برايت نامه اي دانش آموزي را بازگو مي كنم كه پس از شهادت عزيزي چون تو به دستم رسيده
است :
« نميدانم سخن را چگونه و از كجا آغاز كنم
سخني كه نه زبان توان گفتن آنرا دارد و نه قلم ياراي نوشتن را. سخن از آن واقعه
تاسف انگيز است
از هفتم تير
از روزي كه هرگاه به ياد آن مي افتم
غم و اندوه سراسر وجودم را فرا مي گيرد. از خودم متنفر مي شوم و
وجودم سراسر ندامت و ملامت مي شود. وقتي واقعه هفتم تير اتفاق افتاد و من در آن سال در گمراهي و تاريكي بسر مي بردم . در آن
هنگام من چه از طرف دوستان
دوستاني منافق و چه از جهت خانواده و فاميل به طرف سازمان كشانده مي شدم . من در آن روز بر آن
واقعه خنديدم
غافل از اينكه اين شيطان بود كه بر من مي خنديد و خشنود بود از اين كه توانسته بنده اي از بندگان خدا را گمراه كند. من
گمراه بودم و چه تهمت ها كه به آن شهيد بزرگوار نزدم
چه ظلمها كه به خود نكردم و از همه بدتر چيزي كه همواره مرا رنج مي دهد
رضايت من بر قتل شهيد و ياران گراميش بود. من اين نامه را با آن آه و از سوز دل براي شما مي نويسم . گمان نكنيد كه الان آسوده خاطر
اين جملات را برروي كاغذ مي نويسم . من اكنون از كردار خود پشيمانم و همواره در افسوس هستم كه چرا دير از خواب غفلت بيدار شدم
و نتوانستم آن شهيد و يارانش را آنچنان كه بودند بشناسم . نميدانم آيا آن شهيد من را در قبال آن اعمالي كه نسبت به او روا داشتم خواهد
بخشيد يا نه »
و مي بيني پدر عزيز كه چه ظلمها به تو روا داشتند. شايد آنان بيدار شده باشند. اما دشمن دست از توطئه برنميدارد. اگر از يك در
بيرونش كرده ايم سعي مي كند كه از در ديگر وارد شود. اكنون بايد ديد كه آيا براستي خطر برطرف شده است و آيا هنوز هم كه هنوز است
ياران عزيز امام مورد تهمت و افترا نمي باشند آيا براستي اينان توبه كرده اند يا اگردل به حال بهشتي و يارانش مي سوزانند
اما قدر ديگر
ياران امام را ندارند آيا بايد بارديگر فاجعه اي تكرار شود تا از خواب غفلت بيدار شويم آيا آن فاجعه درس عبرتي نبوده است و اما پدر
عزيز غم بزرگي كه مي خواستم برايت بازگو كنم آن است كه بسياري خود را منتسب به تو مي دانند
اما در عمل از افكارو عقايد تو پيروي
نمي كنند . براي شهادت تو و يارانت دل مي سوزانند
اما عملا مانع نشر افكار تو مي شوند . از وجود شهيداني چون تو و 72 تن يار
عزيزت براي اثبات وجود خود استفاده مي كنند
اما هيچگاه نخواستند و نتوانستند راه تو را ادامه دهند. در اين لحظات باشكوه و در اين
مكان مقدس پروردگارا ترا به خون پاك و مقدس شهداي عزيزمان قسم مي دهيم كه ما را به راه راست و صراط مستقيم هدايت فرمايي .
دلهاي ما را از هرگونه كينه و بغض و حسد پاك نمايي و دوستي
صفاو صميمت و صداقت را جايگزين آن نمايي . دلهاي ما را به نور
خود روشن و گرم نمايي
به ما قدرت و توانايي بخشي تا در مقابل نفاق افكني ها ودورويي ها بايستيم . بما توانايي بخشي تا در مقابل
دشمنان حيله گر
اما زبون خود بايستيم
بما ايمان كامل و استقامت و صبر عنايت فرما تا پرچم اسلام اين دين حق را در سراسر جهان به
اهتزاز درآوريم .
وقتي به تو مي گفتيم در برابر تهمت هاي ناروا از خود دفاع كن
مي گفتي اكنون هنگام دفاع از خود نيست
هنگام دفاع از « حق » است
در دشوارترين شرايط
اميدوار و استوار و راست قامت بودي
هيچ گاه تزلزلي به خود راه ندادي و ما هرگاه دچار تزلزل مي شديم به تو
روي مي آورديم
بسياري خود را منتسب به تو مي دانند
اما در عمل از افكار و عقايد تو پيروي نمي كنند. براي شهادت تو و يارانت دل مي سوزانند
اما
عملا مانع نشر افكار تو مي شوند

| |