روزنامه جمهوري اسلامي 04/04/1386 صفحه هنر و ادبيات

  • ميعادي دوباره
  • پيكان ويندوز و بنز لينوكس
  • ظرف اول
  • مادر بزرگ شجاع
  • مختصري از زندگينامه خود نوشت شهيد مظلوم آيت الله دكتر بهشتي
  • *****
    ميعادي دوباره




  • باران صداقتي هست كه از نگاه بي گناه و عاشقم فرو مي غلتد. امروز آياتي از احساس را در نيلوفر زمزمه مي كنم . صبحدم از جاده نور مي گذرم . اين نقش خيال منست كه نگاشته مي شود. من در اعماق روحي بزرگ ميعادي دوباره خواهم بست با عشق باران و بوته هاي سبز خاطره . آهسته خود را در آغوش نسترن ها رها مي كنم . مي خواهم دفتر زمان را با لبخندي شيرين ورق بزنم . صداقت را مي توان از چشمان پرمهرم آموخت .
    به غروب سوگند كه دلم هواي يار را كرده است . مادرم ! اي بعد از خدا يگانه ترين ! نامت را بر تنديس شقايق ها مي نگارم . من چيزي جز خستگي ندارم كه بتو تقديم كنم . من به هيچ زورقي اجازه لنگر انداختن در درياي نيلگون عواطف تو را نمي دهم . من جزيره اي خواهم ساخت از جنس دلتنگي ها و كلبه اي به لطافت روحم در آن بنا مي كنم . مادرم ! بغض نامفهومي در سراسر وجودم بي قراري مي كند. من به آسمان ابري ديدگانم مي انديشم . به باراني كه بي محابا بر كوير گونه هايم جاري ميشود. من به ازدحام كوچه خوشبختي مي نگرم . دستها به نياز بلند است . با دريچه خوشبختي ميعادي دوباره خواهم بست . سكوتي به آرامش نيمه شبهاي بهاري و به لطافت شب بوهاي تابستاني در جان من پناه مي گيرد. قلمم مي چرخد و بر سينه ام خط پاسخي مي كشد. قلمم مي گويد : كنار ايستگاه دلگرمي بايست . نزديك كوچه محبت كه مي رسي تا ميدان آرامش برو و آرزوهاي رسيده خودت را از شاخه زندگاني بچين و با نفس هايت « يا علي » را زمزمه كن تا طلسم رنج هايت گشوده شود. سروها و صنوبرها نيز مانند تو تشنه هستند و قلبت كه سرشار از ابهام و احساس هست بايد شادمان باشد زيرا آسمان بناز ستاره باران شده است و... من جامي پر از ستاره بجاي همه تشنگان عالم مي نوشم و قلب شادمانم را در دشت اقاقي ها مي كارم تا حاصل بدهد.
    بيژن غفاري ساروي از ساري

  • *****
    پيكان ويندوز و بنز لينوكس


  • بيشتر از ويندوز است . اين گفته از چند Unix زياد شنيده ايم كه گفته شده امنيت لينوكس و كلا سيستم هاي مبتني بر جهت قابل بررسي و نقد است .
    اول اينكه چون استفاده از ويندوز در سطح دنيا بسيار بالاست بنابر اين سرمايه گذاري بيشتر نفوذ گران براي انجام اعمال خرابكارانه متوجه اين سيستم عامل است . پس مي توان گفت : شايد برتري لينوكس بر ويندوز از لحاظ امنيتي تنها مديون درصد استفاده كم آن است .
    به قول دوست معتبري : ويندوز مثل پيكاني است كه همگاني تر مي نمايد و اكثرا تعمير كاران قادر به تعمير جزئي ترين نقاط آن هستند.
    ولينوكس به سان بنزي است كه فقط عده اي خاص از جزئيات آن سررشته دارند.
    در دنيا فراگير شده تازه حفره هاي امنيتي زياد اين گونه Unix شايد اگر روزي استفاده از سيستم هاي مبتني بر سيستم ها به سان زمان حال ويندوز آشكار گردد.
    بدون كمتري برخوردارند به User friendly مشكل بوده اين سيستم ها از درصد Unix و Linux از طرفي كار با را بدون ماوس نصب كنيد بعد از نصب سيستم نصب ماوس بسيار مشكل يا Linux طوري كه اگر شما يك سيستم حتي غير ممكن است .
    بدون اتصال به هيچ شبكه اي است به بيان ديگر اگر يك نفوذ گر پشت OS اولين چيز در بحث امنيت امنيت داشتن سيستم عامل قرار گرفت نتواند به سيستم نفوذ كند . Consol
    نسخه هايي از لينوكس كه داعيه امنيت دارند موجود است كه بدون دانستن رمز عبور كاربر مدير سيستم با تايپ چند به سيستم مي توان رمز عبور اين كاربر را عوض كرد و اين يعني فاجعه ! Login فرمان قبل از
    مي توان Unix دلايل موفق روز افزون مايكروسافت را علاوه بر تمام بحث هاي موجود مبني بر امنيت بيشتر در موارد زير دانست :
    1 ـ پشتيباني قوي و به موقع
    مايكروسافت با داشتن يك وب سايت بسيار قوي فعال و كامل معمولا به بهترين نحو به ارائه خدمات پشتيباني نرم افزاري پرداخته است .
    قابل اعتماد Platforn 2 ـ مديريت قوي و برنامه ريزي شده در طراحي نرم افزار كه اين خود باعث به وجود آمدن يك گرديده است .
    ويندوز Command و خط Interfacc 3 ـ آسان تر بودن كار با
    چندين خط تايپ دستور لازم است كه از لحاظ منطقي copy براي اجراي يك دستور ساده linor در برخي نسخه هاي جالب به نظر نمي رسد.
    نسبت ويندوز براي كاربران حرفه اي و برنامه نويسان باشد در اين حالت Linux و Unix شايد تنها مزيت بارز شخص كاربر با مشاهده هرگونه نقص و يا وجود حفره امنيتي خود ميتواند به رفع نقض بپردازد و با اصلاح كه برنامه سيستم را از نفوذ امان بدارد.
    البته مشخصا مايكروسافت تا بحال در سريعترين زمان ممكن با گزارش هر مورد از وجود نقص و حفره به رفع آن پرداخته و فايل اصلاحي آنرا در اختيار عموم قرار داده است .

  • *****
    ظرف اول


  • كشاورزي الاغ پيري داشت كه اين الاغ يك روز به طور اتفاقي در يك چاه بدون آب افتاد.
    كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از چاه بيرون بياورد.
    براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بميرد و زياد زجر نكشد.
    مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاكهاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد سعي مي كرد روي خاك ها برود.
    روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن و تلاش كردن ادامه داد تا اينكه به لبه ي چاه رسيد و بيرون آمد.
    مشكلات زندگي مثل تلي از خاك بر سرما مي ريزند و ما مثل هميشه دو انتخاب داريم : اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود.
    ظرف دوم
    دو مرد در كنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند. يكي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .
    هر بار كه مرد با تجربه يك ماهي بزرگ مي گرفت آنرا در ظرف يخي كه كنار دستش بود مي انداخت تا تازه بماند اما ديگري به محض گرفتن يك ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي كرد.
    ماهيگير با تجربه از اينكه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود. لذا پس از مدتي از او پرسيد : چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي كني
    مرد جواب داد : آخر تابه من كوچك است !
    گاهي ما نيز همانند همان مرد شانس هاي بزرگ شغل هاي بزرگ روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را كه خداوند به ما ارزاني مي دارد قبول نميكنيم . چون ايمانمان كم است .
    ما به يك مرد كه تنها نيازش تهيه يك تابه بزرگتر بود مي خنديم اما نمي دانيم كه تنها نياز ما نيز آنست كه ايمانمان را افزايش دهيم .
    خداوند هيچگاه چيزي را كه شايسته آن نباشي به تو نمي دهد. اين بدان معناست كه با اعتماد به نفس كامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار ميدهد استفاده كني . هيچ چيز براي خدا غير ممكن نيست .
    به ياد داشته باش : به خدايت نگو كه چقدر مشكلاتت بزرگ است . به مشكلاتت بگو كه چقدر خدايت بزرگ است .
    ظرف سوم
    روزي مرد كوري روي پله هاي ساختماني نشسته و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود. روي تابلو خوانده مي شد : من كور هستم لطفا كمكم كنيد. روزنامه نگار خلاقي از كنار او مي گذشت و نگاهي به او انداخت . فقط چند سكه داخل كلاه بود. روزنامه نگار چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت . سپس تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد. عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل بازگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است . مرد كور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان كسي است كه آن تابلو را نوشته بگويد كه بر روي آن چه نوشته است
    روزنامه نگار جواب داد : « چيز خاص و مهمي نبود من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم » و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است . روي تابلوي او خوانده مي شد : امروز بهار است ولي من نمي توانم آنرا ببينم ...
    وقتي كارتان را نمي توانيد پيش ببريد روش خود را تغيير بدهيد. خواهيد ديد بهترين ها ممكن خواهد شد. حتي براي كوچكترين اعمالتان از دل فكر هوش و روحتان مايه بگذاريد... و لبخند بزنيد!

  • *****
    مادر بزرگ شجاع


  • غروب بود و ستاره هاي آسمان دسته دسته روشن ميشدند. نسيمي خنك مي وزيد و غروب خورشيد بسيار زيبا بود. پسر عروس ونوه اش براي خريد به شهر رفته بودند و او در ايوان خانه نشسته بود و انتظارشان را مي كشيد.
    سرانجام نور ماشيني را از دور ديد. زير لب گفت : « خدا كنه بچه ها باشن » و با دقت بيشتري نگاه كرد. ماشين كه نزديك شد با خوشحالي لبخندي زد. آهسته چوبهاي زير بغلش را برداشت . بالش روي صندلي را مرتب كرد. نگاهي ديگر به ماشين كه لحظه به لحظه نزديكتر مي شد انداخت و به سمت آشپزخانه حركت كرد تا شام را حاضر كند چون مي دانست وقتي برسند حسابي گرسنه اند.
    اما هنوز قدمي برنداشته بود كه از بالاي سرش صدايي شنيد. با تعجب آنجا را نگاه كرد ولي چيزي نديد! فكر كرد اشتباه كرده يا شايد گربه اي روي سقف دويده است . كمي تامل كرد و چون ديگر صدايي نشنيد دوباره آماده رفتن شد كه باز همان صدا به گوشش رسيد. اما اين بار فرصتي براي فكر كردن نداشت چون ناگهان قسمتي از سقف چوبي ايوان سوراخ شد و جسمي سنگين پايين افتاد!
    پايش به زمين چسبيده بود. قدرت حركت نداشت و زبانش بند آمده بود. فقط چشمانش كار مي كرد. آن جسم سنگين مرتب دور خود مي چرخيد و زبانش را نشان مي داد!
    ماشين بچه ها تقريبا كنار نرده هاي مزرعه رسيده بود و او صداي نوه اش آيدا را شنيد كه با صداي بلند مي گفت : « مامان بزرگ مامان بزرگ ما اومديم . »
    اما او ناي حرف زدن نداشت تا جوابش را بدهد. چون آن مار سمي و خطرناك حالت حمله به خود گرفته بود. پير زن فكرش هم از كار افتاده بود. لحظه اي بعد اوضاع از آن هم بدتر شد. زيرا آيدا كه از طرف مادر بزرگ جوابي نشنيده بود دوان دوان به طرف او رفت . اما قبل از اين كه به او برسد چشمش به مار افتاد. جيغ بلندي كشيد و از ترس خشكش زد. مار هم كه طعمه جديد و بهتري پيدا كرده بود برگشت تا به او حمله كند كه مادر بزرگ به خود آمد و با يكي از چوبدستي هايش ضربه محكمي به سر مار كوبيد و با سرعتي كه از سن او بعيد بود بالش صندلي را براي پرتاب برداشت كه يك دفعه تعادلش به هم خورد و همراه بالش روي مار افتاد!
    در همين لحظه بايرام و همسرش كه به دنبال جيغ آيدا به ايوان آمده بودند با ديدن آن صحنه حسابي وحشت كردند. سولماز آيدا را در آغوش كشيد و بايرام هم سراسيمه به طرف مادرش رفت .
    مادر بزرگ بيهوش افتاده بود و تكان نمي خورد. براي همين بايرام مرتب از آيدا مي پرسيد : « چي شده آيدا چه اتفاقي افتاده » آيدا هم كه در آغوش مادر كمي آرام شده بود با هق هق گريه و بريده بريده گفت : مار! مار و با دست مادر بزرگ را نشان مي داد. » بايرام با شنيدم كلمه ي مار حسابي جا خورده بود و در حالي كه سعي مي كرد مادرش را بلند كند باخودش فكر كرد : « نكنه مار مادرم را نيش زده و فرار كرده ! » بعد براي احتياط به سولماز و آيدا گفت : « شما برين تو! » سولماز آيدا را به اتاقش برد كمي آب قند برايش درست كرد و چون مطمئن شد حالش جا آمده براي كمك به شوهرش دوباره به ايوان برگشت .
    بايرام هم كه هنوز نمي دانست چه اتفاقي افتاده مادرش را بلند كرد و كشان كشان كناري برد. ولي با ديدن خون و دم مار كه از زير بالش بيرون افتاده بود ترسش بيشتر شد. براي همين به سرعت چوب دستي مادرش را برداشت و آماده دفاع شد. از بالش فاصله گرفت و با چوب دستي آهسته آن را كنار زد و هر لحظه آماده حمله مار بود اما وقتي بالش كاملا كنار رفت و بدن مار را ديد نفس راحتي كشيد چون مار كاملا له شده بود!
    وقتي مادربزرگ به هوش آمد تا مدتي باورش نمي شد كه آن مار سمي و خطرناك را كشته است . اما از اين كه آيدا را نجات داده بود هميشه خوشحال بود.
    سيد رضا تولايي زاده

  • *****
    مختصري از زندگينامه خود نوشت شهيد مظلوم آيت الله دكتر بهشتي




  • من ـ محمد حسيني بهشتي » كه گاه به اشتباه « محمد حسين بهشتي » مي نويسند. نام اولم « محمد » و نام خانوادگي تركيبي است از « حسيني بهشتي » . در سال 1307 در شهر اصفهان در محله « لومبان » متولد شدم .
    تحصيلاتم را در يك مكتب خانه در سن چهار سالگي آغاز كردم . خيلي سريع خواندن و نوشتن و خواندن قرآن را ياد گرفتم و در خانواده به عنوان يك نوجوان تيزهوش شناخته شدم .
    قرار شد به دبستان بروم دبستان دولتي ثروت در آن زمان كه بعدها به نام 15 بهمن ناميده شد . وقتي آنجا رفتم از من امتحان ورودي كردند و گفتند كه : بايد به كلاش ششم برود ولي از نظر سن نمي تواند. بنابراين در كلاس چهارم پذيرفته شدم .
    در امتحان ششم ابتدايي شهر نفر دوم شدم . از آنجا به دبيرستان سعدي رفتم .
    در سال 1321 تحصيلات دبيرستاني را رها كردم و به مدرسه صدر اصفهان رفتم .
    از سال 1321 و 1325 در اصفهان تحصيلات ادبيات عرب منطق كلام و سطوح فقه و اصول را با سرعت خواندم ... سال 1324 و 1325 را در مدرسه گذراندم و اواخر دوره سطح بود كه تصميم گرفتم براي ادامه تحصيل به قم بروم اين را بگويم كه در دبيرستان زبان خارجه ما فرانسه بود.
    در سال آخر كه در اصفهان بودم تصميم گرفتم يك دوره زبان انگليسي ياد بگيرم يك دوره كامل « ريدر » خواندم پيش يكي از منصوبين و آشنايانمان كه او زبان انگليسي را مي دانست و با انگليسي آشنا شدم .
    در سال 1325 به قم آمدم . حدود شش ماه در قم بقيه سطح مكاسب و كفايه را تكميل كردم و از اول 1326 درس خارج را شروع كردم . درس خارج فقه و اصول نزد استاد عزيزمان مرحوم آيت الله محقق داماد ميرفتم و همچنين درس استاد و مربي بزرگوارم و رهبرمان امام خميني .
    در سال 1327 به اين فكر افتادم كه تحقيقات جديد را هم ادامه بدهم بنابراين با گرفتن ديپلم ادبي به صورت متفرقه و آمدن به دانشكده « معقول و منقول » آن موقع كه حالا الهيات و معارف اسلامي نام دارد دوره ليسانس را آنجا گذراندم در فاصله سال هاي 27 تا 30 و سال سوم را به تهران آمدم و سال آخر دانشكده را براي آنكه بيشتر از درسهاي جديد استفاده كنم و هم زبان انگليسي را اينجا كاملتر كنم و با يك استادخارجي كه مسلط تر باشد يك مقداري پيش ببرم در سال 1329 و1330 اينجا در تهران بودم .
    سال 1330 ليسانس شدم و براي ادامه تحصيل به قم برگشتم و ضمنا براي تدريس در دبيرستانها به عنوان دبير زبان انگليسي در دبيرستان حكيم نظامي قم مشغول به تدريس شدم .
    دبيرستاني به نام « دين و دانش » تاسيس كرديم با همكاري دوستان كه مسئولت اداره اش مستقيما به عهده من بود كه در سال 1333 تاسيس شد .
    در سالهاي 1335 تا 1338 دوره دكتراي فلسفه و معقول را در دانشكده الهيات گذراندم .
    در زمستان سال 42 من را ناچار كردند از قم خارج شوم و به تهران بيايم .
    سال 42 به تهران آمدم و در ادامه كارها با گروههاي مبارز از نزديك رابطه برقرار كرديم .
    در سال 43 كه در تهران بودم و سخت مشغول اين برنامه هاي گوناگون مسلمان هاي هامبورگ به مناسبت مسجد هامبورگ كه بنيان گزارش روحانيت بود كه به دست مرحوم آيت الله بروجردي بنيان گزارده شده بود فشار آورده بودند به مراجع كه چون مرحوم محمد تقي آمده بودند به ايران بايد يك نفر روحاني به آنجا برود. وقتي اين دعوت پيش آمد به نظر دوستان رسيد كه اين كار خوبي است و زمينه خوبي است كه برويد و آنجا مشغول فعاليت بشويد.
    دشواري كار من اين بود كه از اين فعاليت هايي كه اين جا داشتيم دور مي شدم .
    در آنجا با كمك چند تن از دانشجويان مسلمان هسته اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانشجويان گروه فارسي زبان آنجا را به وجود آورديم . مركز اسلامي گروه هامبورگ سامان گرفت . فعاليتهايي براي شناساندن اسلام به اروپاييها داشتيم و فعاليت هايي براي شناساندن اسلام انقلابي به نسل جوان داشتيم . بيش از پنج سال آنجا بودم كه سفري به حج مشرف شدم . سفري به لبنان سوريه و آمدم به تركيه براي بازديد از فعاليت هاي اسلامي آنجا. سفري هم به عراق آمدم و به خدمت امام رفتم .
    در سال 1349 به ايران براي مسافرت آمدم اما مطمئن بودم كه با اين آمدن امكان باز گشتم كم است ضرورت هايي ايجاب مي كرد كه حتما به ايران بيايم و همان طور كه پيش بيني مي كردم مانع بازگشت من شدند.
    در سال 1355 هسته هايي براي كارهاي تشكيلاتي بوجود آورديم و در سال 1356 و1357 روحانيت مبارز شكل گرفت .
    از سال 50 من يك جلسه تفسير قرآني را آغاز كردم .
    در سال 54 به مناسبت اين جلسات و فعاليت هاي ديگر كه در رابطه با خارج داشتم ساواك كميته مرا دستگير كرد چند روزي در كميته مركزي بودم .
    پس از چند روز توانستم از دست آنها خلاص شوم . البته قبلا هم ساواك من را چندين بار خواسته بود اما همه به مدت كوتاه و چند ساعته بودند.
    با رفتن امام به پاريس چند روزي خدمت ايشان رفتيم و هسته شوراي انقلاب تشكيل شد.
    در ارديبهشت سال 1331 با يكي از بستگانم ازدواج كردم .
    ثمره ازدواجمان دو دختر و دو پسر مي باشد.