بمناسبت 31 خرداد سالگرد شهادت دكتر مصطفي چمران
به سوي قربانگاه
در سحرگاه سي و يكم خردادماه شصت
ايرج رستمي فرمانده منطقه دهلاويه به شهادت رسيد و شهيد دكتر چمران به شدت از اين
حادثه افسرده و ناراحت بود.
غمي مرموز همه رزمندگان ستاد
بخصوص رزمندگان و دوستان رستمي را فرا گرفته بود. دسته اي از دوستان صميمي او مي گريستند
و گروهي ديگر مبهوت فقط به هم مي نگريستند. از در و ديوار
از جبهه و شهر
بوي مرگ و نسيم شهادت مي وزيد و گويي همه در
سكوتي مرگبار منتظر حادثه اي بزرگ و زلزله اي وحشتناك بودند. شهيد چمران
يكي ديگر از فرماندهانش را احضار كرد و خود او را به
جبهه برد تا در دهلاويه به جاي رستمي معرفي كند و در لحظه حركت وي
يكي از رزمندگان با سادگي و زيبايي گفت : « همانند روز
عاشورا كه يكايك ياران حسين (ع ) به شهادت رسيدند
عباس علمدار او (رستمي ) هم به شهادت رسيد و اينك خود او همانند ظهر
عاشوراي حسين (ع ) آماده حركت به جبهه است » .
همه اطرافيانش هنگام خروج از ستاد با او وداع مي كردند و با نگاه هاي اندوهبار تا آنجا كه چشم مي ديد و گوش مي شنيد او و
همراهانش را دنبال مي كردند و غمي مرموز و تلخ بر دلشان سنگيني مي كرد.
دكتر چمران
شب قبل در آخرين جلسه مشورتي ستاد
يارانش را با وصاياي بي سابقه اي نصيحت كرده بود و خدا مي داند كه در پس
چهره ساكت و آرام ملكوتي او چه غوغا و چه شور و هيجاني از شوق رهايي
رستن از غم و رنج ها
شنيدن دروغ و تهمت ها و
دم برنياوردن ها و از شوق شهادت برپا بود. چه بسيار ياران باوفاي او به شهادت رسيده بودند و اينك او خود به قربانگاه مي رفت . سالها
ياران و تربيت شدگان عزيزش در مقابل چشمانش و در كنارش شهيد شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتياق شهادت سوخت
ولي خداي بزرگ او را در اين آزمايش هاي سخت محك مي زد و مي آزمود
او را هر چه بيشتر مي گداخت و روحش را صيقل مي داد تا
قرباني عالي تري از خاكيان را به ملائك معرفي نمايد و بگويد : اني اعلم مالاتعلمون . « من چيزهايي مي دانم كه شما نميدانيد » .
به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بين راه مرحوم آيت الله اشراقي و شهيد تيمسار فلاحي را ملاقات كرد. براي آخرين بار يكديگر را
بوسيدند و بازهم به حركت ادامه داد تا به قربانگاه رسيد. همه رزمندگان را در كانالي پشت دهلاويه جمع كرد
شهادت فرمانده شان
ايرج
رستمي را به آنها تبريك و تسليت گفت و با صدايي محزون و گرفته از غم فقدان رستمي
ولي نگاهي عميق و پرنور و چهرهاي نوراني و
دلي و مالامال از عشق به شهادت و شوق ديدار پروردگار
گفت : « خدا رستمي را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد
مي برد » .
خداوند ثابت كرد كه او را دوست مي دارد و چه زود او را به سوي خود فراخواند.
سخنش تمام شد
با همه رزمندگان خداحافظي و ديده بوسي كرد
به همه سنگرها سركشي نمود و در خط مقدم
در نزديك ترين
نقطه به دشمن
پشت خاكريزي ايستاد و به رزمندگان تاكيد كرد كه از اين نقطه كه او هست
ديگر كسي جلوتر نرود
چون دشمن به خوبي
با چشم غيرمسلح ديده مي شد و مطمئنا دشمن هم آنها را ديده بود. آتش خمپاره كه از اولين ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر
رستمي قرباني هاي ديگري نيز گرفته بود
باريدن گرفت و دكتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از كنارش متفرق شوند و از هم
فاصله بگيرند. يارانش از او فاصله گرفتند و هر يك در گودالي مات و مبهوت در انتظار حادثه اي جانكاه بودند كه خمپاره ها در اطراف او
به زمين خورد و با اصابت يكي از خمپاره هاي صداميان
يكي از نمونه هاي كامل انساني كه مايه مباهات خداوند است
يكي از شاگردان
متواضع علي (ع ) و حسين (ع )
يكي از عارفان سالك راه حق و حقيقت و يكي از ارزشمندترين انسان هاي علي گونه و يكي از ياران
باوفاي امام خميني (ره ) از ديار ما رخت بربست و به ملكوت اعلي پيوست .
تركش خمپاره دشمن به پشت سر دكتر چمران اصابت كرد و تركش هاي ديگر صورت و سينه دو يارش را كه در كنارش ايستاده بودند
شكافت و فرياد و شيون رزمندگان و دوستان و برادران باوفايش به آسمان برخاست . او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از
سرش جاري بود و چهره ملكوتي و متبسم و در عين حال متين و محكم و موقر آغشته به خاك و خونش
با آنكه عميقا سخن ها داشت
ولي ظاهرا ديگر با كسي سخن نگفت و به كسي نگاه نكرد. شايد در آن اوقات
همانطوري كه خود آرزو كرده بود
حسين (ع ) بر بالينش
بود و او از عشق ديدار حسين (ع ) و رستن از اين دنياي پر از درد و پيوستن به روح
به زيبايي
به ملكوت اعلي و به ديار مصفاي شهيدان
فرصت نگاهي و سخني با ما خاكيان را نداشت .
در بيمارستان سوسنگرد كه بعدا به نام شهيد دكتر چمران ناميده شد
كمك هاي اوليه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت
ولي افسوس كه فقط جسم بيجانش به اهواز رسيد و روح او سبكبال و با كفني خونين كه لباس رزم او بود
به ديار ملكوتيان و به نزد
خداي خويش پرواز كرد و نداي پروردگار را لبيك گفت كه : « ارجعي الي ربك راضيه مرضيه » .
از شهادت انسان ساز سردار پرافتخار اسلام
اين فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حركت و مقاومت
نه تنها مردم اهواز و
خوزستان بلكه امت مسلمان ايران و شيعيان محروم لبنان به پا خاستند و حتي ملل مستضعف و زاده دنيا غرق در حسرت و ماتم
گرديدند.
امواج خروشان مردم حق شناس ما
خشمگين از اين جنايت صدام و اندوهبار و اشك آلود
پيكر پاك او را در اهواز و تهران تشييع
كردند كه « انالله و انااليه راجعون »
بلي
اينچنين زندگي سراسر تلاش و مبارزه خالصانه و عارفانه در راه خداي او آغاز گشت و اينچنين در كربلاي خوزستان در جهاد و
نبرد روياروي عليه باطل
حسين گونه به خاك شهادت افتاد و به ملكوت اعلي عروج كرد و به آرزوي ديرين خود كه قرباني شدن عاشقانه
در راه خدا بود
نايل گشت . خدايش رحمت كند و او را با حسين (ع ) و شهداي كربلا محشور گرداند.
نيايشي از شهيد دكتر چمران
بسم الله الرحمن الرحيم
من اعتقاد دارم كه خداي بزگ
انسان را به اندازه درد و رنجي كه در راه خدا تحمل كرده است پاداش مي دهد
و ارزش هر انساني به
اندازه درد و رنجي است كه در اين راه تحمل كرده است
و مي بينيم كه مردان خدا بيش از هركس در زندگي خود گرفتار بلا و رنج و درد
شده اند
علي بزرگ را بنگريد كه خداي درد است
كه گويي بندبند وجودش
با درد و رنج جوش خورده است
حسين را نظاره كنيد كه در
دريايي از درد و شكنجه فرو رفت
كه نظير آن در عالم ديده نشده است
و زينب كبري را ببينيد
كه با درد و رنج انس گرفته
است .
درد
دل آدمي را بيدار مي كند
روح را صفا مي دهد
غرور و خودخواهي را نابود مي كند
نخوت و فراموشي را از بين مي برد
انسان را
متوجه وجود خود مي كند.
انسان گاه گاهي خود را فراموش مي كند
فراموش مي كند كه بدن دارد
بدني ضعيف و ناتوان
كه در مقابل عالم و زمان
كوچك و
ناچيز و آسيب پذير است
فراموش مي كند كه هميشگي نيست
و چند صباحي بيشتر نمي پايد
فراموش مي كند كه جسم مادي او
نمي تواند با روح او هم پرواز شود
لذا اين انسان احساس ابديت و مطلقيت و قدرت مي كند
سرمست پيروزي و اوج آمال و آرزوهاي
دور و دراز خود
بي خبر از حقيقت تلخ و واقعيت هاي عيني وجود
به پيش مي تازد و از هيچ ظلم و ستمي روگردان نمي شود. اما درد
آدمي را به خود مي آورد
حقيقت وجود او را به آدمي مي فهماند
و ضعف و زوال و ذلت خود را درك مي كند
و دست از غرور كبريايي
برمي دارد
و معني خودخواهي و مصلحت طلبي و غرور را مي فهمد و آن را توجيه مي كند.
خدايا! تو را شكر مي كنم كه با فقر آشنايم كردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درك كنم .
خدايا! تو را شكر مي كنم كه باران تهمت و دروغ و ناسزا را عليه من سرازير كردي
تا در ميان طوفان هاي وحشتناك ظلم و جهل و
تهمت غوطه ور شوم
و ناله حقطلبانه من در برابر غرش تندرهاي دشمنان و بدخواهان محو و نابود گردد
و در دامان عميق و پرشكوه
درد
سر به گريبان فطرت خود فرو برم . و درد و رنج علي را تا اعماق روحم احساس كنم
علي بزرگ
علي نمونه
علي مظهر اسلام و
عنايت و عبادت و محبت و ايمان و عشق و تكامل
كه با تمام عظمتش
و با تمام درخشش خيره كننده اش
بيش از هر كس مورد تهمت
و دروغ و ناسزا قرار گرفت
و بيش از هزار و چهار صد سال تاريخ
و هزارها عبرت روزگار
هنوز هم هجوم تبليغات شوم طاغوتيان در
اذهان اكثريت مسلمانان باقي نمانده است و شخصيت بي همتاي اين نمونه روزگار براي ميليون ها بشر ناشناخته مانده است .
خدايا! تو را شكر مي كنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم
و به ارزش كيميايي درد پي ببرم
و « ناخالصي » هاي
وجودم را در آتش درد بسوزم
و خواسته هاي نفساني خود را زير كوه غم و درد بكوبم
و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا
وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم .

خدايا! تو را شكر مي كنم كه تو مرا در آتش عشق گداختي
و همه موجودات و « خواستني » ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و
بيمقدار كردي
تا از كنار هر حادثه وحشتناك به سادگي و آرامي بگذرم . دردها
تهمت ها
ظلم ها
فشارها
و شكنجه ها را با سهولت
تحمل كنم .
خدايا! تو را شكر مي كنم كه لذت معراج را بر روحم ارزاني داشتي
تا گاهگاهي از دنياي ماده درگذرم
و آنجا جز وجود تو را نبينم و
جز « بقا » ي تو چيزي نخواهم
و بازگشت از « ملكوت اعلي » براي من شكنجه اي آسماني باشد كه ديگر به چيزي دل نبندم و چيزي دلم را
نربايد.
خدايا! اكنون احساس مي كنم كه در دريايي از درد غوطه مي خورم
در دنيايي از غم و حسرت غرق شده ام
به حدي كه اگر آسمان ها و
زمين را و همه ثروت وجود را به من ارزاني داري به سهولت رد مي كنم
و اگر همه عالم را عليه من آتش كني
و آسماني از عذاب بر سرم
بريزي و زير كوه هاي غم و درد مرا شكنجه كني
حتي آخ نگويم
كوچكترين گله اي نكنم
كمترين ناراحتي به خود راه ندهم
فقط به شرط
آنكه ذكر خود را
و ياد خود را و زيبايي خود را از من نگيري
و مرا در همان حال به دست بلا بسپاري
به شرط آنكه بدانم اين بلا از
محبوب به من رسيده است تا احساس لذت كنم
و همه دردها و شكنجه ها را به جان و دل بخرم
و اثبات كنم كه عزت و ذلت دنيا براي
من يكسان است
لذت و درد دنيا مرا تكان نمي دهد و شكست و پيروزي مادي در من تاثيري ندارد.
خوش نداشتم و ندارم
كه دوستانم و بزرگان به خاطر دوستي و محبت از من دفاع كنند
و مرا از ميان طوفان بلاي حوادث نجات
دهند
خوش نداشتم كه رحمت و شفقت دوستان و مخلصين را برانگيزم
و از قدرت معنوي و مادي آنان در راه هدف مقدس خويش
استفاده كنم .
اما هميشه ميخواستم كه شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونه اي از مبارزه و كلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم ;
مي خواستم هميشه مظهر فداكاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بكشم . مي خواستم در درياي فقر غوطه
بخورم و دست نياز به سوي كسي دراز نكنم
مي خواستم فرياد شوم و زمين و آسمان را با فداكاري و ايمان و پايداري خود بلرزانم
مي خواستم ميزان حق و باطل باشم
و دروغگويان و مصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا كنم
مي خواستم آن چنان نمونه اي در برابر
مردم بوجود آورم كه هيچ حجتي براي چپ و راست نماند
و طريق مستقيم
روشن و صريح و معلوم باشد
و هر كس در معركه
سرنوشت
مورد امتحان سخت قرار نگيرد و راه فرار براي كسي نماند.
اما هميشه آرزو داشتم اگر دوستانم مي خواهند از من دفاع كنند
به خاطر حق دفاع كنند
نه به خاطر محبت و دوستي
اگر به هدف
من علاقمندند
به خاطر طرفداري از حق باشد
نه رحم و شفقت به دوستي دلسوخته و رنجديده كه احيانا كسب قلب او ثواب داشته
باشد.
خدايا! هدايتم كن ! زيرا مي دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است .
خدايا! هدايتم كن ! زيرا مي دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است .
خدايا! هدايتم كن ! كه ظلم نكنم
زيرا مي دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است .
خدايا! نگذار دروغ بگويم
زيرا دروغ ظلم كثيفي است .
خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم
زيرا تهمت
خيانت ظالمانه اي است .
خدايا! ارشادم كن كه بي انصافي نكنم
زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم
كه بي احترامي به يك انسان
همانا كفر خداي بزرگ است .
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده
تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم .
خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه گرساز
تا فريب زرق و برق عالم خاكي
مرا از ياد تو دور
نكند.
خدايا! من كوچكم
ضعيفم
ناچيزم
پركاهي در مقابل طوفان ها هستم
به من ديدهاي عبرتبين ده
تا ناجيزي خود را ببينم و عظمت
و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم .
خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است
تو را به عدالتت سوگند ميدهم كه مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار ندهي .
خدايا! مي خواهم فقيري بي نياز باشم
كه جاذبه هاي مادي زندگي
مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.
خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم
تادر غوغاي كشمكش هاي پوچ مدفون نشوم .
خدايا! دردمندم
روحم از شدت درد مي سوزد
قلبم مي جوشد
احساسم شعله مي كشد
و بندبند وجودم از شدت درد صيحه
مي زند
تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش .
خسته ام
پير شده ام
دل شكسته ام
نااميدم
ديگر آرزويي ندارم
احساس مي كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست
با همه وداع
مي كنم
و مي خواهم فقط با خداي خود تنها باشم .
خدايا! به سوي تو مي آيم
از عالم و عالميان مي گريزم
تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده ..
درد
دل آدمي را بيدار مي كند
روح را صفا مي دهد
غرور و خودخواهي را نابود مي كند
نخوت و فراموشي را از بين مي برد
انسان را
متوجه وجود خود مي كند

*****
در سايه غربت
بيماري و رحلت امام
|
ما از طريق راديو متوجه بيماري حضرت امام شديم و بعد از آن در تمام اردوگاه دعاي توسل برگزار كرديم و بچه ها
براي شفاي حضرت امام دعا مي كردند. بعد از آن
عراقي ها راديو را قطع كردند و ما دو روز بيخبر و بسيار نگران و
مضطرب بوديم . در روز پانزده خرداد
ما هنوز از مساله ي فوت امام بيخبر بوديم . يادم هست مشغول برگزاري مراسمي
براي گراميداشت روز 15 خرداد و شهداي آن روز بوديم و من و چند نفر ديگر از دوستان آماده شده بوديم در آن روز
سخنراني كنيم كه سرباز عراقي با چند روزنامه وارد اردوگاه شد و مستقيم به طرف اتاق فرماندهي رفت . بچه ها به دنبال
او رفتند تا هر طور شده از موضوع اطلاع پيدا كنند. بعد از مدتي
ضجه اي بلند شد و خبر ارتحال امام در اردوگاه پيچيد و
آن جمعيت 1500 يا 1600 نفري غرق در ماتم شدند .
ما با اينكه خودمان از شنيدن اين خبر متاثر شده بوديم
شروع به گشتن در گوشه و كنار اردوگاه (حمامها و...) كرديم
تا اگر كسي از اسرا از شدت مصيبت از هوش رفته كمكش كنيم . وقتي ساعت سه بعدازظهر شد و ما در صف آمار حاضر
شديم
هيچ صدايي از اردوگاه شنيده نمي شد. اين در حالي بود كه هر روز در صف آمار صداي بچه ها مي آمد كه با هم
صحبت مي كردند. در آسايشگاه هم هيچ كس با ديگري حرف نمي زد و بچه ها حتي حوصله ي غذا خوردن هم نداشتند.
صبح روز بعد
از هر آسايشگاهي يك نفر نماينده آمد و بنده به اتفاق دوست مكرم و بسيار عزيزم آقاي فخلعي براي آنها
صحبت كرديم . آياتي از قرآن در خصوص صبر و استقامت تلاوت شد و قرار شد آنها اين مسائل را به دوستان اسير
منتقل كنند تا روحيه ي آنان در فراق امام حفظ شود.
ما تا سه روز عزادار بوديم و هيچ عراقي اي جرات نزديك شدن به ما را نداشت و نمي توانست به بچه ها اعتراض كند.
خود آنها پذيرفته بودند به خاطر عظمت امام
اسرا حق دارند براي او عزاداري كنند.
بعد از دو سه روز عزاداري
عراقي ها مزاحمت و آزار و اذيت خود را دوباره شروع كردند
ولي ما توجهي به آنها
نمي كرديم و باز هم مراسم خود را ادامه مي داديم . بالاخره
آنها آب و برق ما را قطع كردند و تحت فشارمان گذاشتند. ما
هم به ناچار مراسم خود را به درون آسايشگاه منتقل كرديم وشبها آن را ادامه داديم .
آزاده
غلامعلي قاسمي
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان

|