سخنراني مرحوم ابوترابي در اسارت
« بسم الله الرحمن الرحيم »
خداوند به آبروي ائمه اطهار
به خصوص فاطمه ي اطهر
همه شما را از پيروان حقيقي آن حضرت محسوب بدارد.
سوره ي شريف كوثر شان نزولش درباره حضرت فاطمه (س ) است . دشمنان به پيامبر طعن مي زدند كه براي ادامه ي راه
شما كسي نيست و اين مكتب ديگر تداومي نخواهد داشت . خداوند فاطمه (س ) را به پيامبر(ص ) عطا
كردند.
پروردگار عالم مي فرمايد : « ما خير كثير به تو داديم » . اين دل بستگان به دنيا و غافلان از حقايق دنيا
از حضرت
زهرا(س ) چيزي نمي دانند. حضرت زهرا كوثر حقيقي است . « فصل لربك » چرا كه هدفت و مكتبت به وسيله ي اين هديه
تداوم خواهد داشت و آثاري از دشمنانت باقي نخواهد ماند. حضرت زهرا (س ) ام الائمه گشت وام ابيها شد. چه عظمتي
و چه شكوهي در پيشگاه حق دارند! خيلي مقام والايي است . عظمتي كه قابل تصورمان نيست . علت و سبب اين مقام
شامخ جز به خاطر عظمت روحي فاطمه زهرا(س ) نيست .
در روايت هست كه حضرت رسول اكرم (ص ) هر وقت پيش حضرت فاطمه (س ) ميرفتند
او را به آغوش
مي كشيدند. يكي از اهل خانه در اعتراض گفت : « ايشان صاحب شوهر و فرزند هستند
خوب نيست . »
حضرت فرمودند : « من بوي بهشت را از فاطمه استشمام مي كنم . »
حضرت فاطمه سيده ي نسا است . با مريم قابل مقايسه نيست .
در روايت است كه ملائكه ي آسمان در هنگام عبادت فاطمه (س ) بزرگترين آرزويشان اين بود كه در حضور ايشان
حاضر شوند و از نورانيت ايشان بهره مند شوند. حضرت فاطمه تنها بانويي است كه به مقام عصمت رسيد. هم معصوم
بود و هم مادر دوازده امام معصوم . نه مادري كه فقط سمت مادري داشته باشد. ائمه طاهرين در مقابل او احساس
كوچكي و فروتني مي كردند.
در روايت است كه حضرت امام صادق (ع ) در حال طواف خانه كعبه بودند و مي فرمودند :

« يا فاطمه اغيثينا » . سئوال شد از اين جريان حضرت فرمودند : « به آبروي فاطمه اطهر مي خواهم كسب آبرو
كنم . »
روزي آقا امام جواد (ع ) روي زمين دست مي كشيدند و با زمزمه و اشك از حضرت طلب ياري مي كردند و اشك و
گل بود كه مخلوط مي شد.
در روايت است كه ائمه معصومين از صحيفه ي مادرشان مطالبي نقل مي كنند. اين صحيفه به دست هيچ كس نرسيده
است . باتوجه به اين مساله معلوم است كه اين صحيفه از وديعه هاي پر ارزش بوده كه جز ايشان هيچ كس از آن اطلاع
ندارد. ائمه از آن روايتهايي نقل مي كنند
يعني فاطمه حقايقي به دستش رسيده است كه ما از طريق او به آن دست داريم .
ائمه معصومين بابي هستند كه از اين طريق
رحمت الهي شامل ما مي شود و از آن كسب ميكنيم و فاطمه (س ) بابي
بوده كه ائمه طاهرين از اين طريق حقايقي به دستشان آمده است .
آري « انااعطيناك الكوثر » .
خداوند به عزت فاطمه اطهر و بي بي دو عالم
همه ي شما را از متوسلين به ساحت مقدسشان محسوب كند تا از درياي
فيضشان بهره مند گرديد. و همچنين بدانيد كه بزرگان به بزرگي نرسيدند جز با توسل به آن حضرت .
خداوند يار و نگهدارتان باد!
منشور پاكي و خدمتگزاري ـ جدل اول
ص 108
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان
1 ـ روز بيستم جمادي الثاني 1405
سالروز ولادت با سعادت حضرت صديقه ي طاهره (س ) برابر با 1363
12
21 اين
سخنراني ايراد گرديد.

*****
شيميائي
|

حاج آقا پرهيز امام جماعت كارخانه اي بود كه من در آن مشغول بكار بودم
هميشه لبخند به لب داشت و كسي نمي توانست از سلام
كردن از او پيشي بگيرد
گاهي اوقات براي صرف نهار به غذاخوري كارخانه مي آمد و هميشه كنار كارگران معمولي مي نشست و با
خوشروئي با آنها غذا مي خورد. كارگران معمولا سئوال هاي مختلفي از او مي پرسيدند و آقاي پرهيز هم با حوصله و طمانينه جواب
مي داد. گاهي اوقات جلوي ورودي نمازخانه آنقدر اطرافش شلوغ مي شد كه مسئولين كارخانه به كارگران تذكر مي دادند و آنها را متفرق
مي كردند. آقاي پرهيز خيلي خودماني وخاكي بود. در صحبت هايش هميشه اين حس خودماني بودن معلوم بود و هرگز با ادا و اصول
سخنراني نمي كرد. از ضرب المثل هاي معمولي و پيش پا افتاده استفاده مي كرد و نظرات خود را بيان مي كرد.
استخاره هايش با قرآن خيلي ديدني بود. همه كارگران كارخانه در امور خود از استخاره ايشان مدد مي گرفتند. در مناسبتهاي مختلف
سخنراني مي كرد . سخنرانيهايش منحصر به فرد بود و هميشه 2 خصيصه را همراه داشت . هميشه كوتاه ومختصر صحبت مي كرد و
هميشه عشق و علاقه او به حضرت زهرا(س ) نمايان بود.
ايام شهادت حضرت فاطمه (س ) شور وحالي عجيب پيدا مي كرد و از چند روز قبل از شروع ايام بچه هاي پايگاه را به نصب تابلو و
پلاكارد ترغيب مي كرد و در سخنرانيهايش به عظمت و محوريت حضرت زهرا(س ) بسيار اشاره مي كرد. هنگام خواندن دعا گرفتگي
خاصي در صدايش مشاهده ميشد و گاهي اوقات هم صدايش خيلي مي گرفت ولي هيچگاه شكوه و شكايت نمي كرد. بعضي از بچه هاي
كارخانه خيلي با حاج آقا خودماني شده بودند و بعضي مواقع به منزلش مي رفتند و يا براي اداي نماز مغرب و عشا به مسجد حضرت
زينب (س ) كه حاج آقا امام جماعت آنجا بود مي رفتند وبعضي شب ها نيز به منزل او مي رفتند. خيلي دلم مي خواست ارتباط نزديكتري با
ايشان داشته باشم . اين علاقه بويژه زماني خيلي شديد شد كه براي مشكلي كه داشتم نزد ايشان رفتم و در حاليكه فكر نمي كردم در اين
زمينه بتواند كمكي كند ايشان چنان سنگ تمام گذاشتند كه من واقعا شرمنده شدم و مشكلم هم از طريق يكي از دوستان ايشان سريعا
حل شد.
يك روز ظهر آقاي پرهيز به كارخانه آمد و بسوي نمازخانه رفت . چند تن از كارگران سلام و احوالپرسي كردند و همراه او شدند. هنوز
موقع اذان ظهر نشده بود وكارگران آرام آرام وضو مي گرفتند و به نمازخانه داخل مي شدند. آقاي پرهيز در گوشه اي از نمازخانه ايستاده بود
و با كارگران حرف مي زد. نزدش رفتم و پس از احوال پرسي متوجه شدم كه حالش خوب نيست . سئوال كردم ; حاج آقا خداي نكرده
كسالتي داريد با لبخند گفت : نه جانم فقط كمي گلويم درد مي كند. اين گلو درد سالي چند بار سراغ من مي آيد ولي مثل اينكه امسال
زودتر آمده است . هنوز صحبتهايش تمام نشده بود كه سرفه هاي خشك شروع شدند و چهره اش سياه شد. ديگر توان ايستادن نداشت و
كارگران او را گرفتند و روي زمين خواباندند. دست وپايم را گم كرده بودم و نمي دانستم چكار بايد كرد. يكي از كارگران مسئولين كارخانه
را صدا كرد و همه جمع شدند. آقاي پرهيز نمي توانست نفس بكشد. آمبولانس را آوردند و او را به درمانگاه انتقال دادند و اكسيژن به او
وصل كردند و به بيمارستان شيراز انتقال دادند.
صداي اذان از بلندگو پخش مي شد ولي برخلاف هر روز كارگران جلوي درب ورودي كارخانه تجمع كرده بودند و با نگراني بسيار
دور شدن آمبولانس را تماشا مي كردند. پس از مدتي كارگران كم كم به نمازخانه برگشتند و مشغول نماز فرادا شدند. يكي از كارگران فرياد
زد : براي سلامتي حاج آقا پرهيز صلوات بفرستيد.
آنروز ساعت كاري تمام نمي شد. دقيقه ها از ساعتها كندتر شده بودند و من توان تحمل اين گذشت زمان را نداشتم . چشمم به درب
ورودي بود . منتظر بازگشت آمبولانس بودم ولي تا ساعت 17 خبري نشد . از مديريت كارخانه سئوال كردم گفتند : ظاهرا بستري شده اند .
هنگام نماز مغرب و عشا به مسجد حضرت زينب (س ) رفتم ولي ديدم همه نمازگزاران زانوي غم در بغل گرفته و مشغول ذكر و دعا
هستند . از چند نفر سئوال كردم و بالاخره اسم بيمارستان را پيدا كردم و پس از خواندن نماز مغرب و عشا با 4 تن از ديگر نمازگزاران
بسوي بيمارستان حركت كرديم . نگهبان بيمارستان اجازه نمي داد كسي داخل شود و ما هم خيلي نگران بوديم . با هزار التماس و خواهش
2 نفرمان توانستيم به بخش بستري برويم . در اتاقش 3 يا 4 بيمار ديگر نيز بستري بودند . آنقدر عجله كرده بوديم كه ميوه و يا دسته گلي
نخريده بوديم . آقاي پرهيز روي يكي از تخت ها خوابيده بود و ماسك اكسيژن روي دهانش قرار داشت . گوئي بيهوش بود ولي گاهي
اوقات چشمانش را باز مي كرد و نگاهي مي كرد. از پرستاري كه مشغول تزريق آمپول به يكي از بيماران بود پرسيدم : ببخشيد حاج آقا
حالشون چطور نگاهي به من كرد و گفت : هنوز معلوم نيست . ظاهرا مشكل تنفسي دارند و ريه هايش ناراحت هستند. البته جواب
آزمايشات تا يك ساعت ديگر مي رسد. ناگهان پرستار فكري كرد و گفت : فكر كنم شما بتوانيد به آزمايشگاه برويد و جواب را بگيريد و
چند قبض سفيد و قرمز بدستم داد و راهي شدم . به آزمايشگاه رفتم و جواب را گرفتم و خيلي زود برگشتم . همان خانم پرستار جواب را
گرفت و نزد پزشك برد و پس از كمي دكتر آمد ومقداري او را معاينه كرد و گفت : شما ايشان را مي شناسيد
گفتم : بله .
گفت : از كي ايشان شيميائي شده اند دهانمان باز ماند و نتوانستيم جوابي بدهيم .
دكتر گفت : ايشان جانباز شيميايي هستند و در معرض چند نوع گاز شيميايي در زمان جنگ قرار گرفته اند و متاسفانه بيماري ايشان
اكنون بروز كرده و روزهاي سختي را در پيش خواهند داشت .
ناخودآگاه نگاهي به چهره آقاي پرهيز كردم و اشك از چشمانم سرازير شد. ديگر نمي توانستم اين صحنه را تماشا كنم . آرام آرام بسوي
او رفتم پيشانيش را بوسيدم و آرام آرام بهمراه دوستي كه با من بود از بيمارستان خارج شديم .
ث سرافراز عبدالهي

|