روزنامه جمهوري اسلامي 23/03/1386 صفحه كتاب و كتابخواني
*****
گنجينه خواف


  • (يادداشت هاي تازه ياب و منتشر نشده شهيد آيت الله مدرس )
    كتاب « گنجينه خواف » كه شامل مجموعه درس ها و يادداشت هاي روزانه شهيد آيت الله سيد حسن مدرس در تبعيدگاه مي باشد توسط انتشارات طهوري و به كوشش نصرالله صالحي منتشر شده است . اين مجموعه شامل آن قسمت از آثار شهيد آيت الله مدرس مي باشد كه تاكنون كسي به آن دست نيافته بود و اكثر كساني كه درباره شهيد مدرس تحقيق كرده و يا پيرامون زندگي وي غور نموده اند گمان مي كردند اين آثار از ميان رفته است . نصرالله صالحي در بخشي از مقدمه كتاب « گنجينه خواف » پيرامون ماجراي پنهان و پيدا شدن اثر مذكور چنين مي نگارد :
    برخي از نويسندگان معاصر كه درباره مدرس به تاليف اثري مستقل پرداخته اند ضمن بحث از شخصيت علمي مدرس به ذكر فهرست آثار منتشر شده او نيز پرداخته اند. نويسندگان مزبور غالبا در ذكر فهرست آثار به اثر خطي منتشر نشده اي از مدرس كه در دوران حبس و تبعيد نوشته نيز هر چند با اختلاف اسامي اشاره كرده اند. از جمله مرحوم بهار از اين اثر تحت عنوان « يادداشت هاي مدرس » ياد كرده و نوشته است : « مدرس در زندان با بدن نحيف و دل شكسته روز مي گذرانيد و گاهي چيز مي نوشت و اوقاتي به مامورين شهرباني درس فقه مي داد و كسي كه يادداشت هاي مدرس نزد او مانده است از شاگردان آن مرحوم بود. »
    آقايان رضا استادي و ابوالفضل شكوري از اثر مزبور تحت عنوان « خاطرات خواف » ياد كرده اند. عبدالعلي باقي در فصل پنجم كتاب خود در ذكر تاليفات مدرس به دو اثر خطي مفقود شده او اشاره كرده است . يكي « خوافنامه » و ديگر « يادداشت هاي سياسي » . وي مي نويسد : « مدرس كتاب خوافنامه را به وسيله يكي از مامورين به نام محمد شمس براي فرزندش دكتر مدرسي مي فرستد (ولي ) كتاب ياد شده مفقود مي گردد. يادداشت هاي سياسي در كتابخانه دكتر مهدي ملك زاده (فرزند ملك المتكلمين استاد دانشگاه و پزشك سياستمدار) موجود بود ولي سرانجام معلوم نشد كه كتاب مزبور به كجا برده شد و به دست چه كسي افتاد. »
    دكتر علي مدرسي (نوه دختري مرحوم مدرس ) كه در طول ساليان متمادي به تحقيق پيرامون زندگي مدرس پرداخته و آثار متعددي نيز در اين زمينه منتشر كرده است در چند جا به اثر مزبور اشارات مختلفي داشته و در نوشته هاي خود بيش از ديگران از كم و كيف اثر فوق و نيز اين كه چه سرنوشتي يافته است پرداخته است . وي از اين اثر تحت سه عنوان « كتاب » « يادداشت » و « گنجينه خواف » ياد كرده است . وي در نقل خاطرات دكتر سيد عبدالباقي مدرسي (فرزند چهارم مدرس ) كه در ششمين سال حبس پدر با تلاش بسيار كوشيد با اجازه از دولت و دستگاه شهرباني به اتفاق يك مامور روانه خواف شود و پدر زنداني خويش را ملاقات كند مي نويسد : « در تمام طول راه مامور شهرباني شديدا مراقب آنها بوده و شبي در بيرجند توقف مي نمايند. ميزبان آنان كه كارمند بازنشسته شهرباني بوده و مدتي كار زندانباني مدرس را به عهده داشته در غياب مامور به آقاي دكتر مدرسي اظهار مي دارد (كه ) آقا بسته كاغذي كه ظاهرا كتابي است به من داده اند و سفارش نموده اند كه اين كتاب را به هر وسيله اي هست به تهران رسانيده به شما بدهم و حالا كه در اينجا آمده ايد اين امانت را بايد به شما بسپارم . آقاي دكتر مدرسي اظهار مي دارند فعلا به سوي خواف مي روم چه بسا ممكن است كه مورد بازرسي قرار گرفته و اين كتاب به دست مامورين شهرباني بيفتد و از طرفي با وجود مراقبت شديد مامور همراهم نگهداريش مشكل است . شما تا مراجعت من از خواف آن را نگه داريد. پس از برگشتن امانت را از شما خواهم گرفت . » مدرسي در پايان نقل خاطره فرزند مدرس (دكتر سيد عبدالباقي مدرسي ) مي نويسد : « به اين ترتيب آن نامه يا كتاب كه لابد از نظر تاريخي هم بسيار مهم و از اسناد گران قيمت تاريخ اخير ايران بوده باز هم در نزد آن مرد مي ماند. در هنگام مراجعت هم مامور اجازه توقف در بيرجند نمي دهد و آقاي دكتر مدرسي را از خواف يكسره به مشهد مي آورد. »
    علي مدرسي در جاي ديگر از اثر مزبور تحت عنوان « يادداشت » ياد كرده و وجود آن را در نزد دكتر مهدي ملك زاده (فرزند ملك المتكلمين ) مسلم دانسته است . وي مي نويسد : « به طوري كه آقاي حايري زاده نماينده مجلس و آقاي رسا كه از روزنامه نگاران مجاهد و مبارز و طرفدار يكدل و صميمي مرحوم مدرس هستند اظهار مي دارند وجود چنين يادداشت هايي در نزد مرحوم دكتر ملك زاده مسلم بوده و بارها ايشان اظهار داشته اند كه آن ها را يكي از مامورين شهرباني به نامبرده فروخته است . ولي متاسفانه تاكنون ما با تمام فعاليت هاي خويش نتوانسته ايم آن را به دست آورده و از چگونگي و شرح آن نوشته ها اطلاع يابيم . » علي مدرسي باز در ادامه همين فقره به نقل از مامور نگهبان مدرس در حبس از وجود اثر مستقل ديگري با عنوان « گنجينه خواف » ياد كرده مي نويسد : « آقاي سيد محمدتقي شمس از اهالي خراسان (كه ) در سال 1314 خدمت وظيفه مي نموده و مدتي در خواف مامور نگهباني زنداني مدرس را داشته و فعلا حيات دارد اظهار مي نمود كه كتاب ديگري به نام گنجينه خواف از تحريرات مدرس به خط ميرزا محمدعلي مباشيان كه در همان وقت مامور و نگهبان مدرس بوده مدت ها در نزد من بود و مترصد بودم كه به شخصي كه قدر آن را بداند بسپارم مدتي هم در پيش برادرم كه باسواد بود موجود بود و ايشان مي خواند و اظهار مي داشت بسيار مطالب جالب و تاريخي دارد و بارها اظهار مي داشت بايد به چاپ برسد تا اين كه فوت نمود و آن كتاب هم تقريبا گم شد و اين اواخر هر چه گشتيم نيافتيم . »
    از فقراتي كه نقل شد چند نكته قابل استنتاج است :
    1 ـ مدرس در سال هاي نخست حبس به طور حتم اقدام به نوشتن يادداشت هايي كرده و نوشته هايي از خود باقي گذاشته است . ولي چون اصل نوشته هاي مزبور تاكنون در اختيار نبوده نام و محتواي آن ها به اختلاف ذكر شده است .
    2 ـ در اين كه سرنوشت نوشته هاي مزبور در كش و قوس روزگار در نهايت چه شده دو روايت متناقض وجود دارد : يكي روايتي كه دلالت بر مفقود شدن و گم شدن اثر مزبور دارد و ديگر آن كه اثر مزبور به ظن قريب به يقين توسط دكتر مهدي ملك زاده طبيب وقت ژاندارمري از شخصي كه آن را در اختيار داشته خريداري شده و در نزد او و سپس وراث او باقي مانده است .
    تا به اين جا آن چه درباره دست نوشته هاي مدرس در ايام حبس گفته شد در حقيقت روايت دوران « ستر » آن بود اينك مي پردازيم به روايت ايام « كشف » اين دسته نوشته ها.
    در يكي از روزهاي خرداد سال 1381 در ملاقات و گفتگويي كه با استاد ارجمندم سركار خانم دكتر شيرين بياني (نوه مرحوم دكتر مهدي ملك زاده ) در گروه تاريخ دانشگاه تهران داشتم ايشان ضمن صحبت هايشان اظهار داشتند كه در خانواده همراه دو سه جزوه پزشكي و چند عكس خصوصي باقي مانده از مرحوم دكتر ملك زاده پاكت سر بسته اي وجود دارد كه بر روي آن نوشته شده : « يادداشت هاي مربوط به مدرس » . ايشان افزودند كه تاكنون پاكت مزبور را كسي از جمله خود من نگشوده و از محتواي آن با خبر نيست . سپس از من خواستند تا محتويات اين پاكت را بررسي كنم . من نيز با كمال علاقه و كنجكاوي اين پيشنهاد را پذيرفتم . درست يك هفته بعد از اين گفتگو دكتر بياني با كمال بزرگواري پاكت مذكور را به اينجانب تحويل دادند و من دو هفته بعد نتيجه بررسي را به ايشان اين گونه اطلاع دادم : « محتويات درون پاكت در واقع همان دست نوشته هاي مرحوم مدرس در دوران حبس و تبعيد در خواف است كه در برخي منابع به آن اشاره شده و تاكنون محل نگهداري آن معلوم نبوده است و برخي احتمال از بين رفتن آن را مي داده اند. »
    بنا به اهميت بسيار زياد اين دست نوشته ها در روشن شدن بخشي از زندگي مدرس در دوران تبعيد و حبس با موافقت خانم دكتر بياني از تابستان 1381 به تنظيم و تنقيح اين دست نوشته ها پرداختم و بعد از يك سال غور در اين متن و استنساخ و تنظيم آن در نهايت آن را آماده چاپ نمودم .
    مجموعه درس ها و يادداشت هايي كه از شهيد مدرس در اين مجموعه مندرج است بسيار عميق و پرجاذبه است . در ذيل نمونه هايي از يادداشت هاي روزانه شهيد مدرس را كه حكايت از سختي دوران تبعيد و همچنين شامل برخي ديدگاه هاي وي مي باشد از نظر خوانندگان مي گذرد.
    ليله دوشنبه 21 بهمن (1308 )
    منزل مرا كه با مامورين مراقبم تقريبا يكي بود جدا كردند در سمت ... دالانچه اي كه تقريبا دو ذرع و چهار يك در يك ذرع و چهار يك بود گليمچه اي تقريبا دو ذرع در يك ذرع انداخته با پوستين نيمداري كه داشتم در آنجا منزل كردم و اغلب اوقات درب آن دالانچه باز نبود. در امور زندگي هم فقط اسم نان و آبي برده مي شد. بعد از اين تضييق (كه ) دو روز قبل از عيد نوروز بود باز آن مامور مرا ملاقات كرد. به كنايه و اشاره مستقيما و توسط مامورين يك چيزهائي مي فهماند و تقريبا تقاضا مي كرد به جهت علاج خلاصي كه از عهده من و بلكه هر ذي حسي خارج بود نمي دانم مقصود چه بود. در اين سفر اين مامور آنچه گفت و شنيد و وعده داد و گفتگو كرد من از آنها بوي حقيقت استشمام نكردم و به نظر من اغفال و تعميه مي آمد و گويا مقصود چيز ديگري بود كه بر سبيل جزم نمي توانم بگويم از تلف كردن من (بود) يا گرفتاري ديگري يا هر دو والله اعلم .
    در ملاقات اخير دو مطلب به مامور مذكور گفتم : يكي آن كه اگر مقصود تلف كردن من است چرا اين رويه و تضييقات غيرمرسوم و غيرعادي را پيش گرفته ايد كه مرا زجركش كنيد. ممكن است اگر اين ماموريت را داريد در محوطه محبس شما سه نفريد مرا گرفته بخوابانيد و اين قطعه سنگي كه تقريبا بيست من است روي من بگذاريد تا من تلف شوم زيرا من كه چاره اي ندارم ولي به شما مي گويم حيات و ممات به اراده حق تعا(لي ) است از اين وقايع و مهالك هر كس بالخصوص من در عمرم بسيار ديده (ام ) اين خيالات خيالات است . ديگر اين كه معاش من (را) كه روزي پنج قران بود فقط دو دانه نان قرار داده ايد كه نيم قران است خيلي بي مناسبت است عشر كردن ; اگر زيادتر ممكن نيست خوب است مقرر كنيد همان نيم قران را (در) اختيار من گذارند; شايد روزي مقتضي شد كه به مصرف غيرنان برسانم . در جواب تعلل كرده گفتند مي روم مشهد اصلاح كرده به مامورين اطلاع مي دهم و از محبس خارج شدند. ديگر نمي دانم چه وقت رو به مشهد رفتند. نتيجه اين شد كه از شب عيد نوروز من در همان دالانچه با همان فرش و همان پوستين و مقرري مذكور مي گذراندم .
    نمي دانم حبس منفرد معني اش اين است حبس معذب معني اش اين است ! حبس تاريك معني اش اين است ! حبسي كه موجب تلف بشود معني (اش ) اين است ! شب عيدي گذشت چه گذشتني ! خصوصا از براي دو نفر مامور معذور از يك طرف موظف بودند به وظيفه خودشان كه من هم خيلي مراعات مي كردم از يك طرف مشاهده وضعيات اسفناك من . هر وقت من باب ضرورت بيرون آمده حال آنها را مشاهده مي كردم حقيقتا متالم مي شدم ولي من خودم به اشتغالات جوارحي و فكري كه تفصيلا در خاتمه اين قسمت ذكر خواهد شد شبم چون روز و روزم با حال روشن به سرعت مي گذشت .
    بعضي اوقات مامورين بعضي سوالات مربوط به مطالب سابقه مي نمودند و گويا دستور داشتند. مثل اين كه شايد انتظار هم داشتند كه از اين فشارها و صدمات حادثه اي براي من روي دهد يا يك چيزهاي نگفتني و خالي از حقيقت بگويم .
    هيهات هيهات لما توعدون (و مكروا و مكرالله والله خيرالماكرين )
    هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق
    ثبت است در جريده عالم دوام ما
    و از خداوند مسئلت مي نمايم همين قسم كه خداوند تبارك و تعالي آني از من و ساير موجودات غفلت ندار مرا موفق فرمايد كه آني از او غافل نباشم .
    چون كه بي آتش مرا گرمي رسد
    راضيم كه آتشش ما را كشد
    گر تو (را) دارم همه (را) دارم اگر هيچ نباشد مامورين بي چاره شب و روز را با وضعيات ناگوار من به سر برده انتظار رسيدن تكليف جديدي را كه وعده داده شده بود داشتند.
    ليله سه شنبه 22 بهمن (1308 )
    ز زندگاني دنيا همين پسند آمد
    كه زشت و نيك و بد و خوب در گذر باشد
    در اوايل جوزا (خرداد) شخصي از تامينات مشهد به جاي آقاي عباسقلي خان وارد شدند. خيلي موجب خرسندي شد. چه عباسقلي خان هفت ماه و نيم بود كه مامور من بودند و در اين مدت علاوه بر اين كه از عيالات و بستگان و امور زندگاني دستش كوتاه شده شب و روز از صدمات روحي و جسمي هم متالم و آثار آنها از او مشهود مي شد. حتي خودم در اين اواخر روزي كه برهنه شده بود تا در حوض آب تني كند ديدم كه تمام بدنش پوست گذارده (است ).
    خداوند عالم بر طبق نيت او در مقابل اين صدمات و ناملايمات اجر دنيا و آخرت عطا فرمايد.
    بعد از ورود مامور جديد به من خبر دادند دستور جديدي را كه ما منتظر بوديم آورده و مصارف و معاش كما في السابق از اين تاريخ روزي پنج قران خواهد بود به اختيار شما. معلوم است كه اين مطلب خيلي موجب توسعه گرديد ولي بعضي مطالب در بوته اجمال ماند. از قبيل قرآن خواندن و كتاب خواندن و غيرهما. مثلا تقريبا يك سال است كه سرم تراشيده نشده اگرچه گيسوان داشتن و بعد از شصت سال تاسي به بعض اجداد كردن مانعي ندارد و فقط خلاف عادت و معتاد امثال ماها است ; اگر هم با اين حال بميريم و به همين كيفيت محشور شويم خودش نشانه و علامتي است .
    ليله چهارشنبه 20 بهمن (1308 )
    سوم : الناس علي دين ملوكهم . در اين جا ذكر دين به واسطه اين است كه مذهب فوق هر چيز و مخفي تر از هر چيزي است . هرگاه اشخاص در مذهب تبعيت اشخاص مقتدر را بنمايند در امورات عادي و شخصي و صنفي و نوعي به طريق اولي تبعيت خواهند كرد. مقصود اين كه هر زير دستي چه طبعا و چه قهرا به جهت احتياجات خود صوره و سيره يا بدوا صوره و بعد سيره تبعيت از اشخاص مقتدر خواهد نمود. مراد از ملوك نه شخص اول صقعي يا ناحيه و يا مملكتي يا طايفه اي مي باشد بلكه مقصود مقتدر فوق شخص است . لهذا تعبير به ملوك شده (است ).
    بزرگ يك خانه و يا خانواده يا قريه يا بلوكي چه بزرگ ديني باشد چه دنيوي هر چه مي خواهد باشد مشمول كلمه ملوك مي باشند. ملت فاضله كه روز به روز ترقي كرده و مداين فاضله را تشكيل خواهند داد آن ملتي است كه تمام طبقات و درجات مقتدر آن صاحب صفات و اخلاق فاضله باشند از مذهب و اخلاق و صفاي عادي شخصي و صنفي و نوعي نسبت به خود و غيره . كما اين كه تاريخ و مشهورات گواهي مي دهد هر مملكت و ملتي (كه ) شخص اول و ساير طبقات مقتدره آن از وزرا و امرا و مامورين جز و كل صاحب اخلاق و صفات حميده ثابتي بودند روز به روز ترقي كرده دايره اقتدارات خود را توسعه دادند; و بالعكس هرگاه شخص اول يا طبقات ديگر از كارگزاران نوع فاسد شدند قهرا ملت كم كم فاسد شده و اقتدار آنها نيز تدريجا به كلي از ميان خواهد رفت : اذا فسد العالم فسدالعالم .
    داريوش گفت : ما گفته ايم در تمام مملكت هر كس دروغ بگويد او را بكشند چه دروغ اسباب فساد و خرابي ملك و ملت است . البته ماموريني كه مامور جلوگيري از دروغ بودند خود نيز بايد اهل صدق و راستي باشند والا :
    ذات نايافته از هستي بخش
    كي تواند كه بود هستي بخش
    اي ناگرفته پند مده پند ديگران . عمرم به آخر سيد. ملت ايران را متذكر مي سازم كه اگر حال بر اين منوال بماند و طبقات ارباب اقتدار به همين صفات و اخلاق عاليه كه غالبا هستند من الباب الي المحراب باشند پيش بيني مي كنم كه نه از تاك نشان ماند (و) نه از تاك نشان .
    در سفر مهاجرت موقع جنگ عمومي در اسلامبول چند ماه توقف داشتم . در اوضاع آن مملكت و ارباب اقتدار آن غوررسي كردم حتي طبقات مستخدمين و مامورين جز از عدليه و ماليه و نظميه ووو تقريبا اوضاع آنها مثل اوضاع حاليه ما بود. در آن جا پيش بيني كردم و به طلعت پاشا كه رئيس الوزرا بود در ملاقات تذكر دادم كه اين وضعيات شما قابل بقا و دوام نيست و چون طبقات ارباب اقتدار و مامورين شما غالبا پايبند مذهب و اخلاق و صفات حميده نيستند منتظر انقراض قدرت خود باشيد و خصوص شهر اسلامبول چون به هيچ وجه اخلاق و صفات حميده سابقين شما در او نمانده از براي شما گمان ندارم باقي بماند. چه ماندن مدائن از براي شخصي سلطاني (و) دولتي متفرع بر توافق اخلاق و صفات است ; واقعا نه صوره تا همديگر را واقعا دوست دارند.
    شهيد آيت الله مدرس در يادداشت هاي خود مي گويد : به ماموران گفتم چرا اين همه رويه غيرمرسوم و غيرعادي پيش گرفته ايد و دائم بر تضييقات مي افزاييد اگر قصد كشتن مرا داريد و به اين كار مامور شده ايد شما سه نفر هستيد و به راحتي مي توانيد وسط محبس مرا بخوابانيد و سنگ بزرگي روي من بگذاريد تا كشته شوم . بنابراين لازم نيست اين همه تضييقات و اعمال غيرمرسوم نشان بدهيد
    شهيد مدرس : حدود يك سال است كه نگذاشته اند حتي موهاي سر و صورتم را اصلاح كنم . اكنون بعد از شصت سال موهاي سرم چنان بلند شده كه حالت گيسو به خود گرفته است . اگر با همين وضع بميرم علامت و نشانه اي بر سختي اين دوره خواهد بود