روزنامه جمهوري اسلامي 20/03/1386 صفحه جبهه و جنگ
*****
چراغ روشن راه هدايت اسرا




  • ابوترابي همراه با نهضت امام خميني (ره )
    حجت الاسلام ابوترابي سه سال در مدرسه نواب به فراگيري درس و تهذيب نفس پرداخت ; سپس براي ادامه تحصيل به قم بازگشت و در مدرسه حجتيه مستقر شد و از محضر علماي بزرگ حوزه علميه قم استفاده نمود. مدتي بعد به نجف اشرف مشرف شد و مقدمات تحصيل خود را آماده كرد و دوباره به قم بازگشت .
    پس از رحلت آيت الله العظمي بروجردي با امام خميني (ره ) آشنا شد و در مجالس ترحيم چهل روزه آن مرجع عظيم الشان شركت مي كرد.
    با شروع نهضت امام خميني (ره ) در سال 42 همراه با حاج آقا مصطفي به جريانات سياسي وارد شد . ايشان در خاطرات خويش اين گونه بيان مي دارد :
    شبها در نماز جماعت امام در منزل ايشان شركت مي كرديم . در نخستين جلسه اي كه در مسجد اعظم افشاگري عليه رژيم شاه را آغاز كردند در خدمتشان بوديم . سعي مان بر اين بود كه هيچ وقت مجلس درس و يا شبها نمازجماعت در منزلشان ترك نشود. اين ماجرا گذشت تا اينكه قضيه حمله به مدرسه فيضيه پيش آمد. صبح روز شهادت امام صادق (ع ) در مدرسه حجتيه برنامه بود. آنجا يك عده صلواتهايي مي فرستادند; اما چون مديريتش با آقاي شريعتمداري بود. تا همين حد بود. عصر در مجلس فيضيه هم شركت كرديم . آقاي انصاري منبر رفتند. يك عده در سخنراني صلواتهاي بي جا فرستادند. بعد هم شعار براي شاه و وليعهد دادند. مردم متوجه شدند كه با آنها برخورد كنند. آنها هم اسلحه كشيدند و با باتوم از خودشان دفاع كردند; ولي جمعيت بر آنها غلبه كرد و فرار كردند. سپس با هماهنگي شهرباني و بقيه نيروها خود را به پشت بام مدرسه فيضيه رساندند و از بالا شروع به تيراندازي كردند. افراد به داخل حجره ها پناه بردند. ما هم داخل يكي از حجره هاي طبقه دوم رفتيم . آنها با نيروي سرباز زيادي ريختند داخل مدرسه . در حجره ها را شكستند و حجره به حجره مي آورند بيرون . شديدا مي زدند و افراد را مي بردند داخل ماشين . كساني هم شهيد مي شدند.
    ما حدود بيست نفري داخل يك اتاق بوديم . تنها كاري كه كرديم در اتاق را خيلي محكم از پشت بستيم و وقتي اينها به در اتاق حمله مي كردند همه مان طوري پشت در را نگه مي داشتيم و ساكت بوديم كه آنها هر چه ضربه مي زدند در باز نمي شد و فكر مي كردند در اين حجره بسته است و كسي در آن نيست . تا ساعت ده شب در آن حجره بوديم . آن گاه توانستيم در تاريكي شب از پشت بام ورود خانه از فيضيه خارج بشويم .
    روز هفتم حدودا ساعت ده و نيم صبح ديدم كه امام با يك جمع تقريبا صد نفري از خيابان به سمت حرم دارند تشريف مي برند. بنده هم خدمتشان رسيدم . سلام عرض كردم و رفتم داخل جمع . آقا فرموده بودند كه مي خواهند بروند سر مزار شهداي فيضيه اقامه عزا بكنند. اين در شرايطي بود كه در فيضيه بسته بود و جلوي آن بيش از پانصد نيروي مسلح از گارد به حال آماده باش ايستاده بودند. شايد بيش از ده دستگاه ريوي ارتشي نيروهايشان در آنها نشسته بودند. از جلوي ميدان آستانه جلوي در فيضيه به كسي اجازه نمي دادند عبور كند.
    آقا فرموده بودند : به هر قيمتي شده من امروز بايد بروم سر مزار شهداي فيضيه . آن روز احتمال يك درصد سالم برگشتن نبود.
    وقتي به صد متري نيروها رسيديم همه آنها گارد گرفتند. به پنجاه متري شان كه رسيديم گلگدنها را كشيدند. در سي متري شان به زانو نشسته به سمت ما نشانه روي كردند. كافي بود يك فرمان آتش داده مي شد; يك نفر از اين جمع زنده نمي ماند. امام هيچ اعتنايي به اين صحنه نكرده همچنان به سمت فيضيه پيش مي رفتند. تقريبا به فاصله كمتر از هشت متري آنها رسيده بوديم كه فرمانده به نيروهايش دستور داد كه تيراندازي نكنند. راهرويي باز كردند كه حضرت امام با اين جمعيت از وسط نيروها به سمت در فيضيه حركت كردند. ما درست در داخل نيروها قرار گرفتيم تا رسيديم به در فيضيه .
    امام يك اشاره كردند به ديوار; يعني چرا كسي بالا نمي رود تا در را باز كند. دو سه نفر پاهاشان را گذاشتند روي شانه بچه ها و از ديوار بالا رفتند و داخل فيضيه شدند و در را از پشت باز كردند(1 )
    آن جمعيتي كه بيش از صد و پنجاه نفر نمي شدند وارد فيضيه شدند. در آن جمع يك بنايي كه دست و لباسهايش هم گچي بود و معلوم بود كه كارش را رها كرده شروع كرد به مداحي . امام و همه جمع نشستند. آنجا نخستين بار بود كه گريه حضرت امام را ديديم .
    ت حجت الاسلام ابوترابي همچنين در ماجراي درگيري مردم با نيروهاي شهرباني يك روز قبل از ورود شاه مخلوع حضوري فعال داشت . همچنين در جريان پانزده خرداد او در متن قضايا قرار داد شده است . مي گويد :
    صبح زود قبل از طلوع آفتاب به قصد تشرف به حرم مطهر حضرت معصومه (س ) از خانه بيرون آمدم و بعد هم مي خواستم صبحانه را تهيه كنم . اما تا شب به خانه برنگشتم .
    در خيابان ارم ديدم كه آيت الله حاج آقا مصطفي با جمعي از طلاب ـ كه حدودا ده دوازده نفر مي شدند ـ از سمت منزلشان به سمت حرم مطهر در حركتند. آنها از وسط خيابان مي رفتند. من هم به آنها پيوستم . در كنار ايشان قرار گرفتم و سلامي عرض كردم . كم كم به اين جمع افزوده مي شد. قبل از طلوع آفتاب صحن مطهر مالامال از جمعيت شد. عده اي كفن پوشيده بودند. همه از دستگير شدن امام ناراحت بودند. آقاي اشراقي ماجرا را تعريف كردند. هنگام سخنراني ايشان سكوت همه جا را فرا گرفته بود. پس از شنيدن سخنان آقاي اشراقي (داماد امام ) صداي شيون و گريه جمعيت بلند شد; سپس جمعيت مثل سيل از در جنوبي صحن مطهر بيرون آمدند و به سوي پل آهنچي حركت كردند. مردم مي خواستند كلانتري ها را خلع سلاح كنند. عده اي هم مي گفتند : پياده به سمت تهران مي رويم از چهارراه راه آهن جمعيت راه خودش را ادامه مي داد كه ريوهاي ارتشي از پادگان منظريه رسيدند. آنها تيراندازي هوايي كردند ولي جمعيت وسط خيابان ايستاده بود. درگيري شروع شد. بيش از چهل پنجاه ريو پر از نيروهاي مسلح با سرعت به وسط جمعيت آمدند.
    به هر حال تيراندازي و درگيري شدت گرفت . تعدادي داخل خيابان ايستگاه به شهادت رسيدند. آنجا تيراندازي شديدي انجام گرفت كه عده اي زمينگير شدند. من هم با عده اي كه توي پياده رو بوديم خوابيديم روي زمين يك نفر كنار دستم به شهادت رسيد. مردم پيكر پاك او را روي شانه گرفتند و به سمت پل مسجد امام حسن (ع ) حركت كردند. آن روز تا شب درگيري ادامه داشت .
    حجت الاسلام ابوترابي در پي تبعيد حضرت امام تصميم گرفت تا خود را به نجف اشرف برساند. در حاطرات خويش چنين مي گويد :
    زماني كه حضرت امام در تركيه تبعيد بودند بنده به اتفاق دو نفر ديگر تصميم گرفتيم كه به طور قاچاق به نجف اشرف مشرف بشويم ; لذا به اهواز رفتيم و از اهواز به خرمشهر و به هر صورتي كه بود از آب عبور كرديم و رفتيم به سمت بصره و خودمان را به نجف اشرف و كربلا رسانديم . اولين شب جمعه اي كه به زيارت آقا اباعبدالله الحسين (ع ) مشرف شديم در حرم آن حضرت حدود ساعت 3 بعد از نيمه شب بود كه با خبر شديم حضرت امام با حاج آقا مصطفي وارد كاظمين شده اند. ديگر در نجف اشرف با ايشان رابطه داشتيم و تا سال 1349 در محضر مباركشان بوديم كه بعد امري داشتند و آمديم ايران و در مرز بازداشت شديم .


    حجت الاسلام ابوترابي در محضر امام از درس خارج فقه و اصول معظم له بهره برد. همچنين از محضر شهيد آيت الله غروي كسب علم كرد و در درس ايشان شركت مي نمود. علاوه بر آن در درس خصوصي در منزل آيت الله وحيد خراساني همراه با جمعي از دوستانشان شركت مي كردند.
    در نجف اشرف دروس ولايت فقيه امام خميني را چاپ نمود و به ايران و جاهاي ديگر ارسال كرد. او همچنين اطلاعيه هاي حضرت امام را منتشر و پخش مي كرد و بويژه در مكه مكرمه علاوه بر آن در انتقال پيامها و اطلاعيه هاي امام به داخل كشور با فداكاري و شجاعت تمام بارها اقدام نمود و از هيچ خطري نهراسيد.
    پس از حدود شش سال تحصيل هنگامي كه اعلاميه هاي امام خميني را در كيف خود جاسازي كرده بود تا به ايران بياورد در مرز خسروي بازداشت شد . (2 ) ساواك ايشان را به زندان قصرشيرين سپس به زندان كرمانشاه و به كميته مشترك و پس از آن به زندان قصر منتقل كرد و او را مورد شكنجه و بازجويي قرارداد. ورود ايشان به زندان زماني بود كه چند روز قبل آيت الله سعيدي در زير شكنجه ماموران شاه به شهادت رسيده بود.
    حجت الاسلام والمسلمين محمدجواد حجتي كرماني در خاطراتش مي گويد :
    ... آن شب (سال 49 ) وقتي ابوترابي به زندان قصر و زندان شماره 3 وارد شد اتاق ما مملو شد از زنداني هايي كه از اتاقهاي ديگر براي ديدن زنداني تازه آمده بودند. آقاي ابوترابي را وقتي كه از نجف اشرف از حضور امام به ايران برمي گشت در مرز مورد بازرسي قرار دادند و در اثاثيه او اعلاميه ها و نوشته هايي به دست آوردند و او را دستگير و تحت الحفظ به تهران زندان قصر وارد كردند.
    ورود آقاي ابوترابي در زندان فصل جديدي از آشنايي زندانيان با نسل نوخاسته انقلابي بود.
    آن زمان انقلابيون مسلمان (در زندان ) در اقليت بودند. بيشتر انقلابيون گرايشهاي ضد مذهب داشتند. غير از جمعيت موتلفه و حزب ملل اسلامي كه من در آن عضو بودم ـ ما حدود پنجاه و پنج نفر بوديم كه دستگير شديم ـ در زندانهاي رژيم شاه اين پنجاه و پنج نفر به همراهي جمعيت موتلفه اسلامي توانسته بوديم يك گروه حدودا هفتاد نفري با يك جاذبه قوي براي نهضت اسلامي به وجود آوريم . در اين ميان افرادي نظير ابوترابي چراغ روشني بودند كه ما را در برابر وسوسه هاي گروههاي ملحد و ماركسيست دلگرم مي كرد.
    ماركسيستها در زندان به شدت جوانان بيست تابيست و دو ساله را با كتاب و صحبت فريب مي دادند. ما وقتي باكمونيستها و ماركسيستها مواجه مي شديم جواب آنها را از راه استدلال و منطق و بحثهاي علمي و فلسفي مي داديم ; اما آن قدر كه وجود پر بركتي مثل ابوترابي مي توانست منشا اثر باشد اين بحثها آن اثر را نداشت و ما آنجا فهميديم كه « كونوا دعاه الناس بغير السنتكم » يعني چه
    از روزي كه سيدعلي اكبر ابوترابي پا به زندان گذاشت ما با يك نمونه عملي و عيني تربيت اسلامي مواجه شديم كه مي توانستيم وجودش را به عنوان يك الگوي جوان مسلمان داراي عطوفت تواضع نرمش خدمتگزاري شب زنده داري همكاري با زندانيان و مانند اينها معرفي كنيم .
    ازشب اول كه ما زندانيان دور او جمع مي شديم تا وقتي كه من از او جدا شدم (حدود سه يا چهار ماه ) و آقاي ابوترابي و ديگران در زندان ماندند و بعد از زندان در سالهاي 54 يا 55 كه در بيرون زندان بود و در خدمت ايشان بودم حالات عجيبي داشت ; بسيار كم خوراك و كم خواب و بسيار پركار.
    از همان شب اول كه زندانيان مخصوصا ماركسيستها و افراد غيرمذهبي با او آشنا شدند جاذبه سيد آنها را مجذوب خودش كرده بود و ماركسيستها احترام خاصي به او داشتند; چون سيد با آن لبخند صميمانه اي كه داشت در نهايت تواضع و مهرباني با طرف مقابل برخورد مي كرد كه نمي توانست از او جدا بشود. زندانيان مي آمدند به سراغ روحاني جواني كه از نجف آمده بود و آن گاه ضد مذهبي ها متوجه مي شدند كه سيد دست آنها را رها نمي كند و اين جذبه سيد در زندان چراغ راهي شده بود براي بچه مسلمانهايي كه در معرض تبليغات ضد مذهبي قرار داشتند و اين باعث يك انقلاب روحي شده بود.
    ما در سال 49 (در زندان ) به اين نتيجه رسيديم كه به جاي اين همه بحث و استدلال و كتاب نوشتن و سخنراني هاي دور و دراز و شعارها يك سيد بدون اينكه آن قدرها اسلحه قوي علمي داشته باشد اما عمل و رفتار و كردار و برنامه هاي عملي اخلاص و خدمتگزاري اش به اندازه هزاران سخنراني ما اثرش بيشتر بود; زيرا سيد حقيقت داشت . دروغ نمي گفت . ريا نداشت . دنبال مقام و پول نبود. هرچه داشت خدمت بود. در تمام مدتي كه با هم در زندان بوديم ظرف شستن جارو كردن لباس شستن درس دادن چاي ريختن سفره پهن كردن و... در تمام اين كارها پيشقدم بود. اگر كسي مريض مي شد پرستاري اش مي كرد. براي او دارو مي گرفت . شب بر سر بالينش بود. خودش اين كارها را مي كرد. خاطرات ابوترابي الگوست براي نسل جوان .
    منشور پاكي و خدمتگزاري ـ جلد دوم ص 498
    تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان
    1 ـ برخي از شاهدان نقل كرده اند كه حاج آقا ابوترابي كه آن زمان جواني 24 ساله بود از ديوار بالا رفت و در فيضيه را گشود .
    2 ـ در تاريخ 1349 5 14 در حالي كه ايشان قصد داشت براي انجام يك ماموريت با خانواده به كشور وارد شود در مرز خسروي بازداشت شد . ساواك هنگام بازرسي از وسايل وي در داخل جاسازي چمدان تعداد 1254 برگ اعلاميه به امضاي امام خميني (در پاسخ به علما و فضلاي قم درباره شهادت آيت الله سعيدي ) به دست آورد.
    آيت الله خاتم يزدي در خاطراتش مي گويد : يكي از كساني كه قرار بود قبوض پرداخت كنندگان وجوهات شرعي را براي افراد به ايران بياورد آقاي ابوترابي بود. او آنها را در ميان اسباب و اثاثيه اش جاسازي كرد و به طرف ايران رفت ; اما متاسفانه هنگام عبور از مرز توسط ماموران رژيم دستگير شد و ما بعدا متوجه شديم كه دو نفر از خود دفتر حضرت امام ايشان را لو داده و خبر حركتش به سوي ايران را به اطلاع ماموران رژيم رسانده اند. يكي از آنها موسوي مازندراني بود. (خاطرات آيت الله خاتم يزدي انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي ص 115 ) .
    پس از حدود شش سال تحصيل هنگامي كه اعلاميه هاي امام خميني را در كيف خود جاسازي كرده بود تا به ايران بياورد در مرز خسروي بازداشت شد. ساواك ايشان را به زندان قصرشيرين سپس به زندان كرمانشاه و سپس به كميته مشترك منتقل كرد و او را مورد شكنجه و بازجويي قرار داد