روزنامه جمهوري اسلامي 13/03/1386 صفحه جبهه و جنگ

  • وفاي به عهد
  • دوخته چي زاده عكاس جنگ :
    عكس هاي جنگ به اموال خصوصي برخي سازمان ها تبديل شده است
  • *****
    وفاي به عهد




  • حمزه خليلي و اوسري
    بيچاره فكر مي كرد كه پسرش سربه هوا شده و با خود مي گفت : « اگر ازدواج كنه مي چسبه به زندگي و هي نمي گه به جبهه برم . »
    به يادش آمد كه وقتي خودش دل به مليحه سپرده بود چون كمي خجالتي بود و نمي توانست حرف دلش را رك و پوست كنده بگويد هر روز بهانه مي گرفت و با اين و آن قهر مي كرد.
    يك شب كه خسته و كوفته از شبپايي برگشته بود سر سفره صبحانه به حاجيه مليحه همسرش خيلي آرام و مثل درگوشي گفت : عباس كجاست
    حاجيه مليحه كه نيمه خالي استكان را زير شير سماور گرفته بود تا پر كند با صدايي كه ناراحتي از آن موج مي زد گفت : نمي دونم صبحونه را كه خورد بيرون رفت .
    هيچ چي نگفت
    به من نه ولي به كلثوم مي گفت « خجالت مي كشم كه تو خيابون راه مي رم . »
    چرا
    مي گفت : وقتي پدر و مادر رسول را مي بينم احساس مي كنم به من مي گويند « تو كه هم سن وهمكلاس و دوست رسول بودي چرا راهش را ادامه نمي دهي »
    اون كه همه جوره مثل رسوله چطور راهش را ادامه نمي ده
    به من مي گي من كه نگفتم .
    مشهدي ولي الله آه سردي از سينه گرم بركشيد و يك حبه قند به لب گرفت و اولين چاي نعلبكي را كه نوشيد گفت : كلثوم كجاست
    رفته خمير درست كنه چيكارش داري
    فكر مي كنم كلثوم مي دونه كه عباس به كي علاقه داره
    يعني چه
    ببين مليحه ! اينجوري كه عباس پيش گرفته زن مي خواد.
    مليحه كه از اين حرف مشهدي ولي الله متعجب شد و لقمه در گلويش گير كرد و پس از يكي دوتا سرفه گفت : مشهدي ! معلومه چي داري مي گي پسره مي گه سرم درد مي كنه تو مي گي پايش را ببنديم ! مشهدي ولي الله لبخند مليحي به مليحه زد و گفت : سرش درد نمي كنه دلش درد مي كنه زن كه بگيره . پايبند مي شه .
    بگو و مگوهاي زن و شوهر بالا گرفته بود كه كلثوم وارد شد و سلام كرد. مشهدي ولي الله كه از ديدن دخترش ذوق زده شده بود فراموش كرد كه جواب سلامش را بدهد و گفت : دخترم من مي گم عباس زن مي خواد و مادرت مي گه اگه زن مي خواست به خواهرش مي گفت به تو چيزي نگفت
    كلثوم با شرم دختران روستايي سرش را پايين انداخت و در حالي كه با انگشت سبابه اش با نقشهاي قالي دست بافت مادرش بازي مي كرد گفت : به من كه چيزي نگفت ولي يه چيزهايي مي دونم .
    پدر كه انگار نيمي از معماي ذهنش را حل شده مي ديد گفت : چي مي دوني
    همين قدر مي دونم كه بدش نمي آد خواهر رسول را بگيره .
    با اينكه در كل روستا يك رسول بيشتر نداشتند و او هم شهيد شده و خيلي به اين خانواده نزديك بود حاجيه مليحه در حالي كه از تعجب دو ابرويش به هم نزديك شده بودند گفت : رسول كدوم رسول
    كلثوم گفت : شهيد رسول
    ام ليلا
    آره
    مشهدي ولي الله كه از انتخاب پسرش خوشحال شده بود سرشوخي را باز كرد و گفت : با اينكه همه جوره به من رفت ولي در انتخاب زن خيلي از من باسليقه تره .
    حاجيه مليحه كه سن و سالي ازش گذشته بود براساس روحيات زنانه گفت : خوبه خوبه اگه بچه ها نمي دونن همه مردم ده مي دونن كه سه سال آزگار براي من از همه قهر كرده بودي .
    مشهدي ولي الله كه شكمش سير شده و عرق كرده بود كلاه نمدي اش را از سرگرفت و گفت : همينه كه مي گم پسرم زن مي خواد. ببين مليحه همين امروز تو و كلثوم بريد با مادرش صحبت كنين تاما هم امشب فرداشب بريم خواستگاري .
    كلثوم كه مي ديد گرايي كه داده جدي شده است گفت بابا اول بايد از عباس مطمئن بشيم .
    من كه مطمئنم شما اگه مي خوايد مطمئن شيد باهاش حرف بزنين . من امروز سر زمين خيلي كار دارم . عصر كه اومدم خبراي خوش مي خوام .
    مشهدي ولي الله ناهارش را در بقچه اي گذاشت و كتري را به دست گرفت به سوي مزرعه به راه افتاد. دو كوچه آن طرف تر عباس را ديد كه با چند جوان روستا نشسته و گرم گفت وگو است . صدايش كرد و گفت : برو خونه كه مادرت كار مهمي با تو داره .
    عباس به سوي منزل رفت و در آستانه درب حياط با حالتي كه نوعي ناراحتي از آن موج مي زد صدا زد : مامان با من چيكار دارين
    كلثوم كه صداي عباس را شنيد گفت : بيا تو من باهات كار دارم .
    عباس وارد حياط شد و كلثوم هم از اتاق بيرون آمد و برادر و خواهر سرحوض حياط نشستند و كلثوم با كمترين درنگي گفت : ببين عباس بابا به من گفت كه به تو بگم مي خوايم بريم براي تو خواستگاري كنيم .
    براي من
    آره
    خيره ان شاالله حالا كي است
    كلثوم خنده شيطنت آميزي كرد و گفت : هموني كه من مي دونم و تو مي دوني .


    ام ليلا
    اي شيطون !
    نه چطوره كه وقتي مي گم برم جبهه مي گه هنوز بچه اي و الان مي خواد برام زن بگيره
    من نمي دونم مي گفت كه به تو بگم امشب فرداشب مي ريم خواستگاري
    ولي من مي خوام برم جبهه .
    خب برو زن گرفتن كه مانع جبهه رفتن نميشه مگه رسول نامزد نداشت كه رفت جبهه
    من نمي خوام ام ليلا مثل تو در عزاي شوهرش سياه پوش بشه .
    قرار نيست هر كي كه به جبهه رفت شهيد بشه تازه عمر و زندگي دست خداست . رسول اگر جبهه هم نمي رفت قسمت من و اون همين بود.
    نمي دونم خودتان مي دونيد ولي اگه فكر مي كني كه من به خاطر زن گرفتن سر به هوا شدم اشتباه مي كنين . من واقعا احساس مي كنم الان در جبهه به من و امثال من نياز دارن .
    كلثوم كه خود را تا اينجاي كار موفق مي ديد مادرش را صدازد و گفت : من « بله » را گرفتم بيا برو ببينم تو چيكار مي كني .
    عباس قبل از اينكه مادرش از اتاق بيرون بيايد از حياط بيرون رفت و كلثوم سرحوض نشسته بود و به ياد خاطرات روزي افتاد كه مادر رسول براي اولين بار آمده بود تا با مادرش صحبت كند. اشك در چشمانش حلقه زده و متوجه نبود كه مادرش بالاي سرش ايستاده و حاجيه مليحه هم مي دانست كه دخترش به چه فكر مي كند او را در آغوش گرفت و كمي با هم گريه كردند و با آب حوض سر و صورت خود را شست و به كلثوم گفت : تو نمي خواي بيايي من تنها مي رم . بيچاره زري خانم تو رو كه ببينه دردش تازه تر مي شه .
    حاجيه مليحه رفت و كلثوم را تنها گذاشت تا دخترش در فرصت مناسب آلبومش را باز كند و به عكسهاي رسول نگاه كند كه عكسهاي عقد و تشييع جنازه اش در يك مجموعه بود. عباس كه دوباره به منزل آمد كلثوم را ديد كه به آلبوم خيره شده و چشمانش كاسه شراب شده است . آن حالت را كه ديد كنارش نشست و گفت : تو رو خدا منو ببخش . اصلا نمي خواستم ناراحتت كنم خودت به من گفتي .
    كلثوم كه اشكهايش را با گوشه روسري پاك مي كرد گفت : مامان هنوز نيومد.
    برادر و خواهر با هم از ام ليلا و رسول مي گفتند كه حاجيه مليحه وارد شد. از نگاهش مي شد فهميد كه چه جوابي گرفته است ولي كلثوم با ديدن او فورا گفت : مي دونم امروز نبايد گريه كنم و شگون نداره . ولي به من هم حق بده كه عقده هاي دلم را خالي كنم . دلم مي خواست امروز رسول بود. يه روز بعد از عقد من واون و ام ليلا رفته بوديم خريد و دربرگشت به من گفت « يه روز ديگه هم تو ام ليلا با يه نفر ديگر بايد بيايد خريد.
    بنده خدا زري خانم اول كلي گريه كرد و از خواستگاري رسول گفت و به من گفت : « اجازه بده از حاجي حسن و خود ام ليلا بپرسم »
    عباس كه ته دلش قند آب مي شد فراموش كرده بود كه مادرش با آنها حرف مي زند و گفت : ام ليلا كه پرسيدن نداره مي خواهد از پدرش بپرسه .
    غمهاي لحظات پيش برادر و خواهر جايش را به خوشحالي داد و عصر كه مشهدي ولي الله از مزرعه برگشت با شنيدن اين خبر خوشحال شد و آن شب را در منزل ماند و عباس را به شبپايي فرستاد و فردا صبح دوباره حاجيه مليحه را به منزل زري خانم فرستاد تا جواب بشنود.
    جواب آري بود و همان شب و فردا شب مراسم خواستگاري و يك هفته بعد مراسم عقد برگزار شد. مشهدي ولي الله در مراسم عقد رو كرد به حاجي حسن و گفت : حاجي اگر اجازه بدي براي عروسي هم حرف بزنيم تا هر چه زودتر برگزار بشه .
    حاجي حسن دستهايش روي دوشهاي مشهدي ولي الله گذاشت و گفت : اختيار با شماست هر وقت كه خواستين عروسي بگيرين . حالا ديگه ريش و قيچي دست شماست .
    مهمانان عقد كه رفتند مشهدي ولي الله حاجيه مليحه را صدا زد و گفت : بازري خانم صحبت كنم كه زودتر جهيزيه را آماده كنن .
    حاجيه مليحه به اتاق رفت تا با زري خانم صحبت كند كه ديد ام ليلا و مادرش با هم گرم گفت و گوهاي پنهاني هستند. خود را غريبه نمي دانست كه منتظر بماند تا حرفهاي مادر و دختر تمام شود جلو رفت و با خنده گفت : عروس خانم چي دارن درباره مادر شوهر مي گن
    زري خانم برخلاف حاجيه مليحه خيلي جدي گفت : عروس خانم دارن درباره آقا دوماد مي گن .
    چه مي گه
    ميگه عباس روزي كه براي گروه خون رفته بودن حرفي زده كه نبايد مي زد.
    حاجيه مليحه « خدا مرگم بده » زنانه اي گفت و با دستش روي گونه اش زد و پرسيد : چي گفت
    وقتي دكتره به عباس گفته كه گروه خوني اش اوي منفي است و خيلي بدرد مجروحان مي خوره جواب مي ده : از اين حرفها نزنين اين خود بدرد اسلام و ايران مي خوره .
    يعني چه
    يعني اينكه عباس آقا هم ..
    در همين حال عباس از در وارد شد و رو كرد به ام ليلا و گفت : دو تا مادر چي دارن مي گن
    ام ليلا چادر سفيدش را مرتب كرد و به كنايه گفت : مي گن اوي منفي خيلي خوبه !!
    خوب كه خوبه چي شده كه امروز خون شناس شدن
    زري خانم كه پس از شهادت رسول هيچ كس را پسر صدا نكرده بود با اندوه تمام گفت : پسرم ام ليلا را به تو و تو را به خدا سپردم .
    عباس كه بو برده بود درباره حرفهاي او و ام ليلا حرف مي زنند گفت : ببين مادراي خوب من بذاريد يه رازي را به شما بگم من و رسول با هم عده كرده بوديم كه خواهراي همديگر را بگيريم و با همه به جبهه بريم . او به هر دو عهدش وفا كرد. از شانس بد من بود كه وقتي كه او مي رفت پاهايم شكست و نتونستم برم . رسول رفت و شهيد شد. من تازه به يه عهدم وفا كردم . اگر بخواين مانع جبهه رفتنم بشين فرداي قيامت به رسول مي گم كه مادر و خواهر تو نمي ذاشتن .
    حرفهاي رسول داشت اثرش را مي كرد كه مشهدي ولي الله و حاجي حسن وارد شدند و قرار و مدارهاي هم را گفتند كه روز عيد غدير عروسي مي گيريم .
    عباس نگاهي به ام ليلا كرد و ام ليلا نگاهي به تقويم بزرگ روي ديوار تا عروسي فقط سي و پنج روز فرصت داشتند. كسي حرفي نزد و از فرداي آن روز همه مشغول آماده كردن عروسي شدند.
    روز عروسي عروس و داماد با هم به گلزار شهدا رفتند و در حالي كه سر قبر شهيد رسول نشسته بودند عباس اين قول را از ام ليلا گرفت كه كمكش كند تا به عهده دومش با رسول وفا كند.
    دو سه ماهي از عروسي گذشته بود كه يك روز به ام ليلا سفارش آب گوشت براي شام داد كه مي خواهد پدر و مادر خودش و ام ليلا را دعوت كند. آن شب همه جمع شده بودند و از هر دري سخن مي گفتند بعد از شام عباس خبر ثبت نامش را داد و همه هاج و واج به همديگر نگاه كردند و چيزي نگفتند و اگر هم حرفي داشتند خبر عباس آن قدر كوتاه و موكد بود كه مي دانستند آب غربال كردن است . چند روز بعد به جبهه رفت و هر از چند گاهي با نامه خبر سلامتي اش را به خانواده مي داد. شبي ام ليلا خواب ديد كه رسول و عباس بالاي درخت سيبي با هم عكس يادگاري مي گيرند و بادي وزيد و عباس به شكل يك سيب به زمين افتاد. صبح كه از خواب بيدار شد سر سجاده نماز كمي قرآن خواند و خوابش را براي كلثوم تعريف كرد. خواهر شوهرها مشغول تعبير خواب بودند كه صداي دق الباب آمد. حاجي حسن بود كه وارد شد در حالي كه سعي مي كرد آشفتگي اش را پنهان كند به مشهدي ولي الله گفت : از سپاه آمدند و مي گوين من و تو بريم شهر.
    حاجيه مليحه « يا حضرت عباس » گفت و مشهدي ولي الله پرسيد : چي شده حاجي حسن كه خيلي تلاش كرده بود تا جلوي دختر و عروسش خود را كنترل كند باصدايي بغض آلود گفت : مي گن عباس ...
    همين سخن ناتمام كافي بود تا ام ليلاي باردار بي حال شود. به همان ماشيني كه از طرف سپاه آمده بود او را به بيمارستان شهر بردند و دو پدر پس از بستري او به سپاه رفتند. مسئول تعاون كه چهره زرد آنها را در آستانه سالن ديد به طرف آنها دويد و گفت : ناراحت نباشين هيچي نشده آقا عباس مجروح شده و در بيمارستان بستري است .
    دو پيرمرد وقتي مطمئن شدند كه عباس در بيمارستان است به بيمارستاني رفتند كه ام ليلا بستري بود. كلثوم با ديدن آنها دويد و با شادي تمام گفت : رسول به دنيا آمد.

  • *****
    دوخته چي زاده عكاس جنگ :
    عكس هاي جنگ به اموال خصوصي برخي سازمان ها تبديل شده است



  • آثار هنري عكاسان جنگ كه در اختيار ارگان هاي مختلف است گاهي از سوي آن نهادها جزو اموال خصوصي محسوب ميشود و به همين دليل عكاسان آن عكس ها امكان دسترسي به عكس هايشان را پيدا نمي كنند.
    « مجيد دوخته چي زاده » عكاس دوره جنگ تحميلي در گفت گويي با ستاد خبري نمايشگاه و مسابقه سراسري عكس « خرمشهر حماسه مقاومت » با بيان اين مطلب گفت : حقوق ابتدايي يك عكاس جنگ دسترسي داشتن به آثار خود است در صورتي كه ارگان هاي مختلف با در انحصار گرفتن عكس هاي جنگ آنها را جزو اموال خصوصي خود تلقي مي كنند و در اين ميان عكاسان امكان دسترسي به عكس هايشان را ندارند.
    وي ادامه داد : اين نهادها از اين نكته غافلند كه تنها در صورت دادن حق كپي رايت به صاحب اثر مي توان آن را از آن خود كرد گرچه مشكلات دسترسي عكاسان به عكس هاي خود بيشتر بر پايه عدم برنامه ريزي هماهنگي عدم وجود مسئول مشخص و مشكلات آرشيوي است نه غرض ورزي مسئولان .
    اين عكاس جنگ افزود : مسئولان بايد بدانند محروم ماندن عكاسان جنگ از آثار خود به هر دليلي كه باشد به سامان دهي عكس هاي جنگ آسيب زده و هنرمندان را نيز مايوس مي كند.
    « دوخته چي زاده » درباره ايده تاسيس موزه جنگ براي ساماندهي وضعيت عكس هاي جنگ توضيح داد : مسئولان موزه دفاع مقدس اخيرا فعاليت هاي شايسته اي را آغاز كرده اند كه اميدوارم با حمايت مسئولان ديگر كم كاري سال هاي گذشته جبران شود. اين حركت مناسبي است به شرطي كه مقطعي نبوده و آينده نگرانه باشد. در ضمن امكانات برنامه ريزي شده فني و هر آن چه براي ساخت موزه عكس جنگ كه در خور نام آن باشد فراهم شود.
    وي در مورد لزوم ساخت چنين مجموعه اي بيان كرد : پس از همه جنگ ها وسايل و آلات جنگي از بين ميروند و ويرانه ها به مرور آباد ميشوند اما آنچه در طول تاريخ باقي مي ماند همانا اسناد جنگ است كه يكي از مهمترين اسناد جنگي در هر كشوري عكس هاي باقي مانده از آن است . بنابراين لزوم حفظ عكس هاي جنگ مطرح مي شود.
    « دوخته چي زاده » افزود : اين دقت نظر علاوه بر عكس در مورد فيلم هاي مستند باقي مانده از زمان جنگ نيز ضروري است زيرا تدوين و حفظ اين آثار موجب كمك به فعاليت هاي فرهنگي جوانان محققان جامعه شناسان و غني تر كردن موزه دفاع مقدس ميشود.
    وي در مورد ويژگي هاي چنين موزه اي اظهار داشت : نگاه كارشناسانه اي براي تشكيل موزه جنگ لازم است كه نبايد تك بعدي و يك سويه باشد. عكس هاي مجموعه نيز بايد متنوع غير تكراري دسته بندي شده و گوياي روايت هاي مختلفي از جنگ باشد كه مخاطب را پس نزند مسئولان اين موزه نيز بايد با موزه هاي جنگ در ديگر كشورها مرتبط باشند و از دستاوردهاي تكنيكي ايران در زمينه بهتر كردن محتواي موزه مدد بگيرند.