حضرت علي (ع ) :
شراره هاي تعصب و كينه هاي جاهليت را كه در قلب داريد خاموش كنيد
كه اين نخوت و تعصب ناروا در مسلمان از تلقينها و نخوتها و فساد و
وسوسه هاي شيطان است .
(اي مالك ! با برخورد خوب ) گره هر كينه اي از مردم بگشا و ريشه هر كينه
(توام با دشمني ) را قطع كن .
خشم
كينه پنهاني را بر مي انگيزد.
كينه ها به ارث برده مي شود
همان طور كه اموال به ارث برده مي شود.
از امام (ع ) سئوال شد : پايدارترين چيز در دل مردم چيست فرمود : اما در
دل علما
پشيماني از گناه ; و اما در دل سفيهان
كينه توزي .
طولاني ترين ناراحتي در ميان مردم براي حريصي است كه به چيزي طمع
كند و كينه توزي كه (از خواسته اش ) منع شود.
كينه توزي
آتشي است در نهان كه جز با پيروزي خاموش نشود.
كينه توزي از سرشت بدكاران است .
كينه توزي
دردي است جانكاه
و مرضي است بلاخيز.
كينه توزي
خصلتي پست و مرضي نابود كننده است .
كينه توزي
زشت ترين عيبهاست .
كينه توزي
برانگيزنده خشم است .
كينه توزي
(انسان را) به زمين مي زند.
كينه توز جانش در عذاب و اندوهش دوچندان است .
سخت ترين دلها از نظر كينه
دل كينه توز است .
همانا خردمند كسي است كه كينه هاي دروني را به بند بكشد.
كينه توزي
در راس عيبهاست .
كينه توز
بدخويشاوندي است .
كينه توزي
سبب فتنه هاست .
كينه توزي
بداسلحه اي است .
بدترين چيزي كه دردل جاي گيرد
كينه توزي است .
آن كه كينه توزي را به دور افكند
دل و عقلش آسوده گردد.
كسي كه در دلش كينه بكارد
محنتها را درو مي كند.
انسان كريم و جوانمرد كينه توز نيست .
چه تيره است زندگاني كينه توز.

*****
اوصاف متقين در كلام اميرالمومنين
|

مردي از اصحاب اميرالمومنين علي عليه السلام بنام « همام » كه مردي
زاهد و عارف بود گفت ياعلي
برايم بگو متقيان چگونه اند
حضرت در
جواب او لحظه اي درنگ كرد و بعد فرمود اي همام پرهيزكار باش و نيكويي
كن
اما اين پاسخ آن مرد را قانع نكرد و سوگند داد تا چگونگي حالات و
صفات و اعمال متقيان را براي او وصف نمايد
مولاي متقيان عليه السلام
بعد از حمد خداي تعالي و صلوات بر رسول اكرم صلي الله عليه وآله وسلم
چنين فرمود :
خداوند سبحان مخلوقات خود را خلق كرد بدون اينكه احتياجي به
طاعت آنها داشته باشد
يا از طغيان و نافرماني آنها بترسد
براي اينكه اگر
مخلوقات اطاعت مي كردند سودي عايد خداوند نمي شد و اگر نافرماني
مي نمودند ضرري به خدا نمي رسد.
بعد از اينكه خداوند مخلوقات را آفريد مواضع آنها را تعيين كرد و هر
دسته از مخلوقات را فراخور وضعشان در جايي قرار داد
و معيشت آنها را
تعيين نمود.
در بين مخلوقات خدا
اهل تقوا مردمي هستند كه فضيلت دارند
براي
اينكه همواره عملشان نيكو و زندگي آنها از روي اعتدال و ميانه روي است و
پيوسته فروتن مي باشند و از آنچه خدا حرام كرده مي پرهيزند و دل به علم
سودمند مي دهند و اگر گرفتار بلا شوند براي نجات خود به خدا اميدوار
مي شوند
بدون آنكه بي تابي و ابراز عجز كنند
و هنگامي كه در آسايش و
وفور نعمت بسر مي برند چون از خدا مي ترسند مثل اين است كه در بلا
هستند و از آنها غرور و طغيان سر نمي زند.
طوري از اميد ثواب و ترس مجازات خواهان مرگ هستند كه اگر
نمي دانستند كه اجل
مقرر است روحشان لحظه اي در كالبد آنها برقرار
نمي ماند و غير از خداوند كه درنظرشان بزرگ است همه چيز براي آنها
كوچك جلوه مي كند.
طوري با بهشت مانوس هستند كه گويي آن را ديده اند و طوري از جهنم
مي ترسند كه گويا در آن بسر برده اند.
قلبهايشان محزون است (اندوهگين هستند كه چرا به قدر كافي ثواب
نمي كنند) و هيچ كس دچار شر
از آنها نمي شود. داراي بدنهاي نحيف
هستند و حاجاتشان در زندگي كم و نفس آنها عفيف مي باشد و روزهاي قليل
عمر را با شكيبايي بسر مي برند
زيرا مي دانند بعد از آن
استراحت طولاني
خواهند داشت . دنيا آن افراد متقي را به سوي خود فراخواند و آنها دعوت
دنيا را نپذيرفتند و اگر دنيا خواست آنها را برده خود بكند جان را فدا كردند
تا اينكه از بردگي دنيا رهايي يابند. آنها هنگام شب به نماز مي ايستند و قرآن
را با ترتيل (با ملايمت و فهم كامل كلمات و آيات ) مي خوانند و قلوب خود
را با تلاوت آيات قرآن تلطيف مي كنند و داروي هر نوع بيماري خود را از
قرآن مي طلبند
و هنگامي كه به آيه اي مي رسند كه در آن صحبت از تشويق
است دلشان در طلب آن به وجد و خوشحالي درمي آيد
و آنچه در آن آيه
وجود دارد گويا در مقابل چشمشان است و هنگامي كه به آيه اي از قرآن
مي رسند كه صحبت از بيم و عذاب است طوري به وحشت درمي آيند كه
پنداري خود را در آتش مي بينند و صداي آتش را مي شنوند و از بيم به ركوع
مي روند و صورت و پيشاني و كف دستها و زانو و حاشيه پاها را بر خاك
مي گذارند و به درگاه خداوند استغاثه مي كنند.
هنگام روز
مردمي هستند دانا و شكيبا و پرهيزكار و ثوابكار
و وقتي آنها
را مي بينند تصور مي كنند كه بيمار هستند ولي آنها بيمار نمي باشند و از
كارهاي ثواب كوچك خود راضي نيستند و اعمال ثواب بزرگ را هم بزرگ
نمي دانند.
آنها كساني هستند كه نفس خود را متهم مي نمايند
براي اينكه مي ترسند
كه در اعمال ثواب
كوتاهي كرده باشند
و اگر كسي آنها را مورد مدح قرار
بدهد مي گويند آن طور كه من خود را مي شناسم مداح مرا نمي شناسد و
خداي من
مرا بهتر از خودم مي شناسد و مي گويند خدايا مرا مسئول مدحي
كه از من مي كنند ندان و بهتر از آن فرما كه مردم تصور مي نمايند و گناهاني را
كه مرتكب شده ام و مردم از آن آگاه نيستند بر من ببخشاي .
از علايم انسان متقي اين است كه در دين ثابت قدم و در اعمال زندگي
محتاط و شكيبا و در ايمان داراي يقين است
براي تحصيل دانايي حريص
است و براي تحصيل زخارف دنيوي كم اعتنا
و عبادت را با فروتني به
انجام مي رساند و اگر تنگدست شود تظاهر به فزوني نعمت مي كند و اگر
دچار شدت شود
صبر را پيشه مي نمايد و جز روزي هلال نمي طلبد و نشاط
او در اين است كه راه راست را بپيمايد و دور از هر نوع طمع مي باشد و
خوشي او در اين است كه عمل صالح به انجام برساند. روز را مي گذراند و با
شكرگزاري به شب مي رساند و شب را با ذكر الهي روز مي كند. در شب
بيمناك است و در صبح مسرور و از اين بيمناك مي باشد كه شب را به غفلت
گذرانيده و از اين مسرور مي باشد كه در بامداد رحمت الهي شامل او گرديده
و اگر نفس او چيزي بخواهد كه از منهيات است از ايجاب درخواست نفس
خودداري مي كند.
روشنايي چشم او از چيزي است كه زوال ناپذير است و علم را با حلم و
قول را با عمل قرين مي كند. آرزويش نزديك مي باشد (در دنيا آرزوهاي
كوچك دارد) و تزلزل او در زندگي اندك است . قلب او همواره داراي فروتني
است و نفس او پيوسته قانع است و با غذايي كم مي سازد و هيچ كار دنيوي را
به خود سخت نمي گيرد.
دينش محفوظ مي باشد و شهوت در او مرده و هرگز خشمگين نمي شود
و همه به خير او اميدوار هستند و همه از شر وي در امان مي باشند
اگر در
بين افراد غافل زندگي كند
از آگاهان است و اگر در بين افراد آگاه زندگي
نمايد فكر مي كند كه غافل مي باشد (براي اينكه تظاهر نمي كند).
از كسي كه نسبت به او ظلم مي كند صرفنظر مي نمايد و كسي كه او را
محروم نمايد مورد عطيه او قرار مي گيرد. وقتي كه از او كناره مي گيرند او با
كسي كه كناره گرفته گرم مي گيرد و هرگز ناسزا نمي گويد و پيوسته با نرمي
صحبت مي كند.
كارناپسند او را كسي نمي بيند و كار پسنديده اش به نظر همه مي رسد و
در رويدادهاي بزرگ با طمانيه است و در هر واقعه ناگوار خودداري مي كند و
هنگام وسعت نعمت شكرگزار است و با دشمن ستمگري نمي نمايد و هرگز
دوست را نمي رنجاند و ضرورت ندارد كسي عليه او شهادت بدهد چون قبل
از شهادت به گناه خود اعتراف مينمايد. اگر چيزي به او سپرده شود
در
امانت خيانت نمي كند و اگر چيزي را به او بگويند تا به خاطر داشته باشد
فراموش نمي كند.
هرگز كسي را با زشتي نام نمي برد و همسايه از او آزار نمي بيند و از مرگ
ديگران خرسند نمي شود و در كار ناصواب پيش قدم نمي شود و از راه حق
قدم بيرون نمي گذارد.
در موقع سكوت از سكوت خود غمگين نمي گردد و هنگام خنديدن
صداي خنده اش بلند نمي شود و اگر مورد ظلم قرار بگيرد شكيبايي را پيش
مي گيرد تا خداوند ستمگر را به سزايش برساند.
خود او همواره از خويش در رنج است
اما ديگران از او در آسايش
هستند و خود را به رنج مي اندازد براي اينكه بتواند وسيله راحت ديگران را
فراهم كند. اگر از كسي دوري كند براي اين است كه بتواند به وظائف عبادت
خود قيام نمايد و اگر به كسي نزديك شود از روي محبت مي باشد و هرگز
خودبيني وغرور او را از مردم دور نمي كند و فريب و حيله سبب نزديكي وي
به مردم نمي شود. وقتي كه كلام اميرالمومنين عليه السلام به اينجا رسيد همام
از هوش رفت و در حال بيهوشي جان سپرد
اميرالمومنين عليه السلام فرمود :
به خداوند سوگند كه من بر جان او بيم داشتم و سپس فرمود : چنين است
تاثير موعظه موثر وقتي به اهلش گفته مي شود.
شخصي گفت : يا اميرالمومنين پس چرا اين موعظه در تو اين اثر را
نكرد اميرالمومنين علي عليه السلام در جوابش فرمود : بي انديشه سخن
گفتي . بدان كه هر اجل داراي وقتي است و داراي سببي و نه آن وقت
مي گذرد و نه آن سبب به ديگري تجاوز مي نمايد و لذا ديگر از اين گونه
سخن نگو
چون اين سخن را شيطان به تو القا كرده است .
سيدجلال متقي موسوي
(نهج البلاغه خطبه 192 )
متقين به گونه اي با بهشت مانوس هستند كه گويي آن را ديده اند
و طوري
از جهنم مي ترسند كه گويا در آن به سر برده اند. آنان نفس خود را متهم
مي كنند
زيرا مي ترسند در انجام اعمال نيك
كوتاهي كرده باشند
اگر كسي متقين را مورد مدح قرار بدهد مي گويند آن طور كه من خود را
مي شناسم مداح مرا نمي شناسد
و خداي من
مرا بهتر از خودم مي شناسد
و مي گويند : خدايا مرا مسئول مدحي كه از من مي كنند ندان و بهتر از آن فرما
كه مردم تصور مي نمايند و گناهاني را كه مرتكب شده ام و مردم از آن آگاه
نيستند بر من ببخشاي

*****
هجرت از گناه
|
فضيل بن عياض يكي از دزدان معروف بود
به طوري كه مردم از دست او
خواب راحت نداشتند.
يك شب از ديوار خانه اي بالا مي رود. روي ديوار مي نشيند تا به قصد
ورود در منزل پايين برود.
اتفاقا آن خانه از مرد عابد و زاهدي بود كه شب زنده داري مي كرد
نماز
شب مي خواند
دعا مي خواند
اما در اين لحظه به قرآن خواندن مشغول بود
صداي حزين قرآن خواندنش به گوش مي رسيد
ناگهان اين آيه را تلاوت
كرد : الم يان للذين آمنوا تخشع قلوبهم لذكرالله آيا وقت آن نرسيده كه
مدعيان ايمان
قلبشان براي خدا نرم و آرام شود يعني تا كي قساوت قلب
تا كي تجري عصيان
تاكي پشت به خدا كردن آيا وقت رو بر گرداندن از گناه
و رو كردن به سوي خدا نرسيده است .
فضيل بن عياض همين كه اين آيه را روي ديوار شنيد
انگار به خود او
وحي شد
گويي مخاطب شخص او است
لذا همانجا گفت : خدايا
چرا
چرا
وقتش رسيده است
و همين الان هم موقع آن است .
از ديوار پايين آمد و بعد از آن
دزدي
شراب
قمار و هرچه را كه احيانا
به آن مبتلا بود
كنار گذاشت . از همه هجرت كرد
از تمام آن آلودگيها دوري
گزيد
تا حدي كه برايش مقدور بود اموال مردم را به صاحبانش پس داد
حقوق الهي را ادا كرد و كوتاهي هاي گذشته را جبران نمود. تا بجايي كه
بعدها يكي از بزرگان گرديد
نه فقط مرد با تقوايي شد بلكه مربي و معلمي
نمونه براي ديگران گرديد.
پس او يك مهاجر است زيرا توانسته است از سيئات و گناهان دوري
گزيند
با اين منطق همه توبه كاران دنيا مهاجرند(1 )
پاورقي :
1 ـ گفتارهاي معنوي
ص 228 ـ .226
توضيح اينكه در فرهنگ اسلامي
هجرت به دو معني استعمال شده
است : يكي هجرت از هواهاي نفساني و ديگري هجرت از مكان و جايي كه
انسان بدان دلبستگي دارد
از اين رو هجرت انفسي و هجرت آفاقي نيز تعبير
كرده اند.
(حكايت ها و هدايت ها در آثار متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري )

| | |