
اولين شب خاطره به مناسبت روز 29 فروردين سالروز ارتش
جمهوري اسلامي ايران در محل مسجد الغدير ستاد نيروي دريايي
ارتش برگزار شد.
در اين مراسم كه به همت اداره عقيدتي سياسي نيروي دريايي و
مركز مطالعات و تحقيقات نداجا برگزار شد امير دريادار كوچكي
فرمانده نيروي دريايي درسخناني به مقام والاي شهادت در دين اسلام
اشاره كردو اظهار داشت : « شهادت مقام عظمايي است كه خداوند به
مجاهدان و اقعي في سبيل الله عنايت مي كند و وصف شهيدان و
پاسداشت ياد و خاطره ايشان در شرايط كنوني كه كشور با هجمه هاي
گوناگون فرهنگي و سياسي از سوي بيگانگان روبرو است
به تمامي
فرماندهان نظامي و مسئولين ذيربط در امور فرهنگي و عقيدتي واجب و
ضروريست . »
اين مراسم كه مصادف با سالروز حمله نابرابر رزم ناوهاي آمريكاي
جنايتكار به ناوشكن هاي قهرمان سهند و سبلان و ناوچه قهرمان
جوشن نيز بود با محوريت بيان خاطرات رزمندگان
ايثارگران وشهداي
ناوهاي مذكور ادامه يافت .
لازم به ذكر است امير سرتيپ حسام هاشمي
رئيس دفتر عمومي
حفاظت اطلاعات ستاد فرماندهي كل قوا
اميردريادار بازنشسته عبدالله
معنوي
فرمانده ناوشكن سبلان در سال 67 و ناخدايكم روشني صفت
از فرماندهان ناوچه قهرمان جوشن وفرزند شهيد دريادار فريبرز فاضل
از راويان اولين شب خاطره بودند.

*****
اولين اعزام
|

علي استاد حسيني
اوايل جنگ بود . شايد چهار ـ پنج روزي مي گذشت كه ما به اتفاق 14
نفر از بچه هاي كرج با ميني بوس
عازم جنوب شديم . فرمانده مان شهيد
« سيد موسي سبحاني » بود.
شب را در خرم آباد به صبح رسانديم . فرمانده سپاه خرم آباد
برادر
« فروتن » بود. او ما را آنچه كه از وضعيت جنگ خبر داشت
توجيه كرد.
صبح به راه مان ادامه داديم .
وقتي به انديمشك رسيديم
گفتند : « از اين جاده نمي شود به اهواز رفت .
جاده را دشمن به وسيله توپخانه زير آتش دارد. » بايد از راه دزفول و جاده
شوشتر و سياه منصور به شوش و اهواز مي رفتيم .
چاره اي نبود
حركت كرديم . ساعت 2
5 بعد از ظهر بود كه از جاده
سياه منصور به يك كيلومتري شوش رسيديم . توپخانه هاي دشمن كار
مي كردند و گلوله ها يكي پس از ديگري به زمين ميخوردند. مردان و زنان
سالخورده با بچه هاي كوچك و بزرگ
پياده و سواره به طرف سياه منصور در
حال فرار بودند.
وقتي به بيمارستان در سه راهي شوش و اهواز رسيديم
با اين كه
بيمارستان مملو از زخمي ها بود
ولي به شدت زير باران گلوله بود. فريادها
در آسمان مي پيچيد. زنان گريه و زاري مي كردند. صداي واخدايا و يا
رسول الله (ص ) آنها گوش فلك را به لرزه مي انداخت . از طرف اهواز هم
ماشين ها با اندك باري كه مي توانستند حمل كنند
به طرف انديمشك در
حال حركت بودند. كمتر ماشين به طرف اهواز مي رفت .
غروب به پادگان « گلف » كه به آنجا « مقر منتظران مهدي » (عج ) نيز
مي گفتند
رسيديم . فرمانده آنجا « داود كريمي » بود. براي ما كه تازه آمده
بوديم
خطبه اي از نهج البلاغه خواند
همان خطبه اي كه علي عليه السلام به
پسرش محمد حنفيه خطاب مي فرمايد.
چون از راه آمده و خسته بوديم
شب را در همان پادگان خوابيديم .
رزمنده ها دسته دسته و گروه گروه مي آمدند و مي رفتند. قلقله بود. در آن
شلوغي و سر و صدا
امكان خواب براي ما تا صبح فراهم نشد. صبح اول
وقت به ما دستور دادند كه همه ما بايد آر.پي .جي هفت بدست بگيريم و
گفتند : همراه خودتان يك قبضه اسلحه ژ3 هم داشته باشيد . بار ما سنگين
بود
اما
ما تازه نفس
جوان و آماده نبرد بوديم .
خطبه حضرت علي (ع ) كه روز قبل براي ما خوانده شد : « دندان ها را به
هم بفشاريد و آخر دشمن را ببينيد »
در گوشمان طنين انداز بود. گفتند :
« آماده باشيد! امشب قرار است به « حميديه » برويم و با آقاي چمران به
دشمن حمله كنيم . »
خيلي خوشحال و سرمست بوديم . در پوست خودمان نمي گنجيديم . غروب
سوار اتوبوس شديم . حدود پنجاه نفر بوديم كه در نزديكيهاي « حميديه »
پياده شديم . نماز خوانديم و شام مختصري خورديم . شروع كرديم به وسيله
راهنما حركت كردن .
ساعت 12 شب به جايي رسيديم كه شهيد مصطفي چمران آنجا بود .
شهيد علم الهدي قبل از شهيد چمران براي ما صحبت كرد. قرآن كوچكي
داشت . آياتي را براي ما خواند و ترجمه اي و تفسيري .
و بعد شهيد چمران گفت : « بياييد درسي به دشمن بدهيم كه ديگر هوس
نكند به خاكمان تجاوز كند. » او رجز خواند و گفت : « آماده باشيد كه بايد به
اردوي دشمن كه همين نزديكي است شبيخون بزنيم . »
به طرف دشمن حركت كرديم . در نزديكي هاي عراقي ها زمين گير شديم .
آنجا متوجه نشديم چه مشكلي پيش آمد كه قبل از عمليات به ما گفتند :
سريع به مقر برگرديم . نزديك صبح بود كه با اتوبوس به عقب برمي گشتيم
ناگهان صداي انفجاري اتوبوس را لرزاند. راننده
ماشين را رها كرد و از
درب سمت خودش به بيرون پريد. ماشين بعد از مقداري حركت به جدول
برخورد كرد و ايستاد. همه ما سراسيمه از ماشين پيدا شديم . بعضي ها « آخ و
واخ » مي كردند.
در پي علت انفجار بوديم . متوجه شديم كه گلوله آر.پي .جي بالاي سقف
اتوبوس منفجر شد و پاهاي چند نفر نيز زخم برداشت . از معجزات الهي بود
كه به كسي آسيب جدي نرسيد. اگر گلوله در داخل اتوبوس منفجر ميشد
بچه ها بوسيله مهماتي كه داشتند
به هوا مي رفتند. خواست خدا اين بود
زنده بمانيم كه بوسيله دشمن
بعضي از ما جانباز و بعضي هم شهيد شويم .
بعد كه به عقب برگشتيم
در مقر متوجه شديم
دشمن از وجود ما باخبر شده
بود. به همين علت دستور عقب نشيني به ما داده بودند.
ارسالي از : روابط عمومي تيپ دوم لشگر 17 پياده
علي بن ابي طالب (4 )

*****
سرو بلند من كه به دادم نمي رسي
|

دستم اگر رسد به خدا مي رسانمت
دوست دهه شصت من است . در مدرسه چيذر و در آغاز
دوران تحصيل در حوزه علميه با هم آشنا شديم
چهره
معصومي كه دو چشم پرنشاط تزئين و زيبايي بخش آن بود با
شانه هايي كه از فرط لاغري
حمل همين چهره معصومانه
برايش دشوار بود.
آن روز 14 ساله بود و سايه پدر بر سرش نبود مادرش با
كارگري زندگي او و سه خواهرش را اداره مي كرد.
سال اولي بود كه به حوزه آمده بود
صلاي فراخوان به
شركت در جنگ به گوش او هم رسيد و به جانش خريد
گيوه
به پا
در كارواني كه براي خلق « والفجر مقدماتي » عازم فكه
بودند
مستقر شد و به اتفاق رفتيم
زياد طول نكشيد كه
عمليات آغاز شد و در همان شب اول سهم خودش را گرفت و
پايي را كه بايد راه طولاني را مي پيمود در همان جا
جا
گذاشت . پاي راستش رفته بود و پاي چپش به شدت مجروح
شده بود. آن روزها در بيمارستان آراد بستري شد و نوروز را در
همان بيمارستان سپري كرد. امسال
درست سه روز پيش از
نوروز در آستانه خانه ايي كه به تازگي و با هزار زحمت آن را
خريده بود و حتما بارها با همسرش درباره چگونگي رفتن به
خانه جديد صحبت كرده بودند و نقشه ها كشيده بودند
اتفاقي
برايش مي افتد
پاي مصنوعي كه اختيار پنجه هايش با او نبود.
ناخودآگاه به روي پدال گاز مي رود و اتومبيل به ناگاه به حركت
درمي آيد و او را آنچنان درهم مي پيچيد كه پاي مجروحش
مي شكند و دنده هايش خرد مي شوند. فقط دست را بر بوق
اتومبيل مي فشارد و كارگرهايي كه آن دوروبرها بودند به دادش
مي رسند و او را به بيمارستان بقيه الله الاعظم منتقل مي كنند
سه روز اول به هوش بود و از هر آنچه اتفاق افتاده بود مي گفت
روزهاي بعد باز مثل همان روزهايي كه در بيمارستان آراد بود
نوروز فرا رسيد
تيم پزشكي به دليل استفاده از تعطيلات
نوروزي نتوانستند آنگونه كه بايد به ايشان رسيدگي كنند و او
براي يك بيماري كه مي شد به راحتي درمان شود
مجبور شد
تاوان فراواني از كليه
كبد و طحال را نيز بپردازد
اكنون در
بيمارستان با بيهوشي كامل بر تختي تكيه زده است كه شايد
تخت عروجش باشد و من هنوز مي انديشم كه شهريار چه گفته
است : سرو بلند من كه به دادم نمي رسي
دستم اگر رسد به خدا
مي رسانمت .
محروم وفايي
جانبازي بالاي پنجاه درصدي است كه
هرگز براي خود حقي قايل نبود و آنچه را كه داده بود هديه به
زمينيان نمي دانست تا از آنان انتظار داشته باشد
اكنون در
بيمارستان بقيه الله
بستري است
چشمانش ICU بخش
نمي بيند و چشمان نگران مادر
همسر و دو فرزند خردسالش او
را هر روز از پشت شيشه ها مي نگرند بي آنكه چشمان او فروغ
گذشته را داشته باشد. شايد يك اتفاق يا لطفي از جانب
دوستان اين بسيجي و جانباز مخلص سالهاي دفاع مقدس را به
خانواده اش بازگرداند. برايش دعا كنيم و كاري اگر
مي توانيم .
الف ـ ابراهيمي

| | |