گزارشي از برگزاري جلسه نقد كتاب « پسران نيمه شب » به قلم « داوود اميريان »
هفتاد و پنجمين جلسه نقد كتب دفاع مقدس كه به همت بنياد حفظ آثار
و نشر ارزشهاي دفاع مقدس برگزار مي شود
اختصاص داده شد به كتاب
« پسران نيمه شب » نوشته : « داوود اميريان » در ابتداي جلسه حسين فتاحي
به عنوان مدير جلسه با اشاره به تجربه نويسنده درخصوص جغرافياي كار و
تبحر وي در نوشتن براي گروه سني نوجوان گفت : معمولا در داستان ها يك
روح كلي و يك پارچه حاكم است و قتي با كار روبرو مي شويم
آن را يك كار
جنگي مي يابيم .
ولي از صفحه 150 به بعد كار جنگي مي شود به اين نحو كه در ابتداي
داستان كمي دزدي مي كند و فرد ديگري مي بيند و به ديگران گزارش مي دهد
كه به نوعي زندگي اجتماعي پايين شهري را به تصوير كشيده كه فساد
اجتماعي در جامعه و چگونگي تاثير آن بر بقيه افراد جامعه را نشان مي دهد.
ولي از صفحه 150 راوي وارد منطقه جنگي مي شود به شرح و بسط اتفاقاتي
كه برايش رخ داده مي پردازد. اين تم دوگانه در داستان كمي تو ذوق مي زند.
وي درخصوص بخش هاي مختلف اثر گفت : قسمت اول كتاب
به
كشمكس آيدين و غلام پرداخته . در قسمت دوم صرفا نامه ها به اطلاع رساني
مي پردازند و در قسمت سوم هم شخصيتها بايد بروند و معبري را آزاد كنند.
كه همانطور كه گفتم گره اي ديگري در كار است .
فتاحي ضمن اشاره مختصري به بيوگرافي هنري نويسنده اظهار داشت :
در ابتداي داستان برخوردي بين دو تن از شخصيتهاي داستان پيش مي آيد
كه اين برخورد كه بين آيدين و غلام رخ مي دهد. كشمكش قوي و اصلي اثر
است اما خيلي زود تمام مي شود . و اين عامل اصلي حدود صفحات 150 تا
152 تمام مي شود و 100 صفحه بعدي كتاب را پيش نمي برد .
وي درخصوص زاويه ديد گفت : من ضرورتي براي تغيير زاويه ديد در
داستان نديدم . در قسمت دوم كتاب (نامه ها)
صميميتي بين نويسنده و
خواننده برقرار مي شود كه بسيار زيبا و قشنگ است .
فتاحي اثر را به سه قسمت تقسيم كرد و افزود : هرچه جلوتر مي رويم . در
بين نويسندگان
از چهارچوب سنتي درآمده اين سبك كمرنگ شده و در
رعايتش چندان لزومي ندارد و اما نكته اي كه در مورد اين كتاب لازم مي دانم
به آن اشاره كنم اين است كه : طبق فرمولهايي كه در اكثر كتابهاي
داستان نويسي آمده و همه علماي علم تئوري داستان به آن معتقدند اين
است كه اگر گره اي در اول داستان ايجاد شد
مثل يك نخ تسبيح بايد همه
ماجراهاي داستان را تا آخر به هم ربط بدهد و باعث پيوند ماجراهاي
داستان شود. علاوه بر آن بايد باعث شود ماجراها پيوند علت و معلولي
داشته باشند.
كه در اينجا نويسنده نخواسته اين مسئله را رعايت كند. او در ابتداي
اثرش گره اي ايجاد كرده سپس به موازات آن گره اي ثانويه نيز در كنارش
دارد. گره اول
مشكل آيدين و غلام است كه تا آخر داستان ادامه دارد و گره
دوم مشكلي است در زندگي آيدين و اصغر چرا كه هر دوي آنها مي خواهند به
جبهه بروند درحاليكه خانواده هايشان راضي نيستند. اين دو گروه در كنار
هم مي آيند. البته در رمان مجازيم كه دو گروه را به موازات يكديگر بياوريم .
اما اينكه يك گروه با 23 كتاب تمام شود و بقيه كتاب با عاملي ديگر جلو برود
جاي بحث دارد. سپس علي گوديني با موفق خواندن اثر اظهار داشت : از
آنجا كه نويسنده خود بسيجي بوده و خود اين دوران را سپري كرده
خيلي
خوب توانسته صميميتي خاص بين خواننده و شخصيتهاي داستانش ايجاد
كند. و معمولا اكثر داستانهايي كه اميريان مي نويسد همينطورند. اگر نويسنده
به حال و هوايي كه دارد ادامه بدهد
از نظر تاريخي و ماندگاري مي تواند
براي نسلهاي آينده مفيد باشد. چنين كتابهايي با بحث هاي كوتاه كوتاه براي
نوجوانان و جوانان خوب است .
نشر كتاب روان است و كتاب ادبيات مناسبي دارد.
در ادامه كاظم آقاجان درخصوص اثر گفت : داستان از ساختار ضعيف و
ناتواني برخوردار است . خصوصا در نشان دادن دو شخصيت آيدين و غلام .
آيدين در برخورد با غلام بيش از حد ضعف از خودش نشان مي دهد و من
فكر مي كنم اين قضيه داستان را مصنوعي كرده . در ثاني نويسنده مشخص
نكرده اين اتفاقات در چه سني از شخصيت اصلي مي گذرد ضمن اينكه آن
زمان بچه هايي با اين سن و سال نمي توانستند وارد منطقه جنگي شوند. بعد
از گذشت يكي دو سال از جنگ منطقه از نظم و نظام خاصي برخوردار شد و
ديگر كسي نمي توانست به اين شكل وارد منطقه جنگي شود و نكته ديگر
اينكه ماجراي اسارت شخصيت اصلي داستان است . نويسنده توضيح نداده
كه چطور اين اتفاق مي افتد و اين قضيه خوب شرح داده نشده است .
در پايان جلسه داوود اميريان ضمن تشكر از نظرات منتقدان حاضر در
جلسه درخصوص اثر خود گفت : فضاي داستان دقيقا محله اي است كه من
در آن زندگي كرده بزرگ شدم . بزرگان و اساتيد داستان نويسي براين اعتقادند
كه وقتي مي خواهيد داستان بنويسيد
راجع به آنجايي بنويسيد كه در مورد
آنجا شناخت داريد. مويد اين نظرم اين است كه وقتي كار را به خواهرم دادم
تا آن را بخواند به ياد آن روزها و تصوير زنده اي كه ساخته بودم گريست .
وي درخصوص زاويه ديد و تغيير آن به شكل نامه گفت : كار تا صفحه
157 جلو مي آيد
تا جايي كه نامه ها شروع مي شود . من به عمدنامه ها را
آوردم و اين كار بخاطر ايجاز است . چرا كه اگر مي خواستم همه ماجراهايي
را كه در نامه ها آمده
بگويم
آن هم به شيوه داستاني
شايد چيزي حدود
150 صفحه به حجم فعلي اضافه مي شد . اما در نامه مي شود ماجراي بلند را
در چند خط بصورت روايي تعريف كرد.
وي درخصوص شخصيتهاي آيدين و غلام گفت : در جنوب شهر چنين
افرادي بسيار زياد هستند. انسانهايي چون آيدين به دليل ضعفهاي
شخصيتي شان
متاسفانه به سرعت و به شدت استثمار مي شوند. اما همين
آدم در درونش عاطفه هاي قوي و شديدي هم دارد كه اقتضاي سنش
است .
ث تهيه و تنظيم : فيروزه محمدحسيني
داستان (پسران نيمه شب ) از ساختار ضعيف و ناتواني
برخوردار است . خصوصا در نشان دادن دو شخصيت آيدين و
غلام
از آنجا كه نويسنده خود بسيجي بوده و خود اين دوران
(دفاع مقدس ) را سپري كرده
خيلي خوب توانسته صميميتي
خاص بين خواننده و شخصيت هاي داستان ايجاد كند

*****
عكسها
|
بر اساس خاطره اي از شهيد معظم سيد علي اصغر ابراهيم آبادي
جاي يك عكس خاليست . اين را خودش گفت : آنروز صبح كه براي عمليات
آماده مي شديم و چند ماهي بيشتر نبود كه او تيپ اطلاعاتي حر را تحويل
گرفته و آن را راه اندازي كرده بود; در يكي از مقرها به عكسها چشم دوخته
بود. به آنهايي كه از ميان قابهاي شيشه اي به ما مي نگريستند... به حسن ... به
حسين ... به ابوالفضل ... به كميل ... و در نگاه هر كدامشان گفتنيهاي ناگفته
موج مي زد.
گفتنيهايي كه ماهها و سالها معني آن را خاكريزها; در موج خمپاره ها
در
دعاي كميل هر شب جمعه
در نجواهاي شبانه آنان مي جستيم ... او نگاه از
عكسها گرفت و در حاليكه پايش را روي كيسه اي پر از شن گذاشته بود و بند
پوتينهايش را مي بست سر بلند كرد و به من چشم دوخت ; پس از سكوتي
بسيار
اشاره اي به قابهاي شيشه اي كرد و گفت : اين عكسها مسئوليت ما را
بيشتر مي كنند... ايستاد
سلاحش را بردوش جا به جا كرد و زمزمه كرد...
جاي يك عكس خاليست ...
او رفت
با هم رفتيم ; به انتهاي جاده اي خاكي
به عمق دود و خون
به جايي
كه فرياد بود و موج پي در پي خمپاره هايي كه دشمن بر خاك مي نشاند. او
رفت
با هم رفتيم به ميان اجساد و سنگرهايي تير خورده
و به هر سو
نگريستيم غبار خمپاره ها بود و هر چه مي شنيديم فرياد يا حسين ...
با انفجار هر خمپاره گلي پرپر مي شد و او خيز بر مي داشت ; بسوي آنهايي كه
ميان خون غلت مي زدند
برلباسهايش دستهايي ماند كه به ياريشان شتافته
بود زانو مي زد
سرهاي گلگونشان را ميان دستهايش بر زانو مي گذاشت و
آنها به او لبخند مي زدند
لبخندي كه در تمام مدت جنگ معني آن را ميان
خاكريزها
ميان سنگرها مي جستم . و او باز نگشت و من بي او باز گشتم ...
حال كه نگاه مي كنم به لبخند او كه در كنار حسن
حسين
ابوالفضل
كميل به
من مي خندند. حال كه نگاه مي كنم به نگاه او كه از ميان قاب شيشه اي به من
چشم دوخته است
دريابم جمله اي را كه آنروز صبح پس از سكوت بسيار
در برابر عكسها به من گفت .
جمله اي كه حال معني آنرا مي فهمم
جمله اي كه در گوشم تكرار مي شود :
جاي يك عكس خاليست !
كلاهي پر از ياس
بر اساس خاطره اي از شهيد معظم محمد مومني كلاته
كوچك بودي . كوچكتر از حالا.
پوقتي بوي ياس فضاي كهنه و ساكت حياط را پر مي كرد
بوي برادرت را
مي فهميدي ...
مي دانستي كه او عاشق عطر ياس است : جا نمازش پر بود از ياسهاي سپيد
حيات
ياس هايي كه از خشتهاي ديوار بالا وبالاتر رفته بودند وتو
دست
بلند ميكردي و روي انگشت هاي پا مي ايستا دي و ياس هارا مي كندي و ميان
دامن گلدارت مي ريختي ...
برادرت چكمه هاي سياهش را واكس ميزد
تو كنج حياط بهاري مي نشستي و
دور از چشم او ياسهاي سپيد را نخ كردي . گلهاي ميان دامنت تمام مي شد.
حلقه ياس را بدست ميگرفتي و از ميان آن به او چشم مي دوختي . مي ديدي
لباس هايش را پوشيده
كفش هايش را به پا كرده و چفيه اش را به گردن
انداخته و ساكش را به دست گرفته امالله
و امالله فكري به ذهنت هجوم مي آورد : تو ديده بودي مرداني را با لباسهايي
همچون لباس هاي او با همان چكمه ها و با همان چفيه ولي ... آنها كلاههايي
آهنين بر سر داشته و او نداشت تو بارها وبارها تصاوير تلويزيون را نگاه
كرده بودي و بارها وبارها ميان وسايل برادرت را جستجو كرده بودي و بجز
لباسها و چفيه و قرآن و جانمازي پر از ياس چيز ديگري نيافته
بودي ....
دستهايت سست شدند و همراه حلقه ياس پايين افتادند. بطرف او دويدي
سرت را بالاگرفتي و گفتي : داداش چرا اون مرد هايي كه توي تلويزيون نشون
ميده كلاه آهني دارند
برادرت شانه هاي كوچكت را با دو دست گرفت : گرماي دست هايش را
احساس ميكردي : صدايش در گوشت پيچيد : براي اينكه تركش به سرشون
نخوره ....
پا به زمين ميكوبيدي
گريه ميكردي و ميگفتي : پس چرا تو كلاه آهني
نداري
و باز هم سكوت .... روي دو پا مي نشست
اشك روي گونه هايت را پاك
مي كرد و مي گفت :
كلاهم پر از ياس است او نوكه نمي تونم روي سرم بذارم !.
تو مي خنديدي
او هم مي خنديد
آنوقت مي ايستاد و تو حلقه گل را بالا
مي گرفتي و آنرا به گردن مي انداخت .
برادرت رفت و تو ماندي و عكس او ميان قابي چوبي بدون كلاه آهني ...
وقتي رفت ياسهاي حياط خشكيده بودند
باد بوي ياس را با خود برد
مريم عرفانيان

*****
نبرد در ارتفاعات گوشينه
|
پادگان « سيدكان » عراق كه در نزديكترين نقطه به مرز اشنويه ايران واقع
است در طول جنگ تحميلي براي رژيم بعثي از اهميت بالايي برخوردار بود
چرا كه اين پادگان به لحاظ موقعيت جغرافيايي
نقطه قوت و محل امني
براي گروهك هاي مسلح ضدانقلاب اسلامي ايران محسوب مي شد. از همين
رو در تيرماه سال 1363 فرماندهان جنگ تصميم گرفتند در يك عمليات
برون مرزي
ضربه مهلكي بر پيكره اين پادگان وارد آيد تا عوامل ضدانقلاب
به راحتي نتواند از پشتيباني آن بهره مند شوند.
اين ماموريت به تيپ ويژه 155 شهدا (سپاه ) و تيپ 23 تكاور نوهد
(ارتش ) واگذار گرديد تا در عملياتي مشترك به اجرا در آيد.
آن زمان سردار شهيد « محمود كاوه » فرماندهي تيپ ويژه شهدا را بر
عهده داشت و از آنجائيكه مهارت و تجارب خوبي در جنگ هاي چريكي و
نامنظم كسب كرده بود. بيش از همه
نظر فرماندهان عالي رتبه جنگ را به
خود معطوف ساخته بود. او همواره بر آمادگي جسماني
آموزش هاي
تخصصي و فني و حتي ورزش هاي رزمي نيروهاي تحت امر خود تاكيد
ورزيده و خود نيز از زير اين بار
شانه خالي نمي كرد; كما اينكه در مسائل
انضباطي و معنوي هم بر اين عقيده استوار بود.
شهيد كاوه
قدرت ايمان را بالاتر از همه امكانات و قدرتهاي مادي
مي دانست
بنابر اين كار خودسازي را اول از خود آغاز و بعد به دوستان و
نيروها توصيه مي نمود. برگزاري نمازجماعت و نماز اول وقت
جلسات
منظم تلاوت قرآن
احكام و... كه در مقر تيپ برگزار مي شد
همگي مويد اين
ادعا است .
بارها شاهد صوت دلنشين و حزن انگيز تلاوت آيات قرآن توسط اين
سردار بزرگوار بوديم . او براستي توانسته بود به روح و روان خود صيقل داده
و بر هواهاي نفساني غالب شود.
صبح يكي از روزهاي گرم تيرماه
از حركت چند گردان به سوي منطقه
عملياتي مطلع شديم ; هر چند كه جسته و گريخته از يكي دو روز قبل
نسبت
به عملياتي كه در پيش رو داشتيم
توجيه شده بوديم .
سردار شهيد محمود كاوه و امير سپهبد شهيد علي صياد شيرازي كه آن
زمان فرماندهي نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران را بر عهده
داشت در مقر تيپ آخرين هماهنگي ها را جهت عملي ساختن طرح عمليات
بعمل آوردند . سه گردان از تيپ ويژه شهدا و يك گردان از تيپ 23 نوهد كه
از چند روز قبل بصورت آماده ميهمان تيپ شهدا بودند براي انجام
ماموريت
سازماندهي و مهيا شدند . ساعت تقريبا 8
30 صبح بود كه همه
گردانها با تجهيزات كامل و مورد نياز
بوسيله اتوبوس و ميني بوسها
مقر
تيپ را به قصد « اشنويه » ترك كردند.
بعدازظهر بود كه به اشنويه رسيده و شب را در آنجا به صبح رسانديم .
صبح بوسيله خودروهاي ايفا و تويوتا از اشنويه به خط مرزي (محل فرود و
پرواز هليكوپترها) حركت كرديم .
در خلال اين فرصت
همه نيروها مجددا نسبت به جزئيات ومراحل
عمليات
توجيه شده و تذكرات لازم توسط فرماندهان ارائه گرديد
سپس
نمازظهر و عصر اقامه و ناهار هم صرف شد.
طبق برنامه
چند فروند هليكوپتر شنوك براي « هلي برن » نيروها به
حوالي ارتفاعات موسوم به « گوشينه » بر زمين نشسته و پس از سوار شدن
نيروها
از زمين بلند شدند.
ما با استقرار در ارتفاعات گوشينه
وظيفه تامين نيروهاي ارتش را
داشتيم و قرار بود آنها با تاميني كه در ارتفاعات برقرار مي شد عمليات
تهاجمي را بر عليه پادگان سيدكان به اجرا در آورند.
در اين ماموريت
مسئوليت يكي از گروهانها و ستاد گردان امام
حسن (ع ) بر عهده من بود كه از بدو حركت
يكي از رزمندگان بسيجي بعنوان
بي سيم چي
با يك دستگاه بي سيم « پي . آر . سي ـ 77 » مرا همراهي مي نمود .
مضافا اينكه يكي از چريك هاي بارزاني (حزب دموكرات عراق ) نيز به عنوان
بلد راه
نيروها را هدايت مي كرد.
وقتي هليكوپترها براي پياده كردن نيرو در اطراف ارتفاعات گوشينه فرود
مي آمدند ناگهان چند فروند از جنگنده بمب افكنهاي عراقي در آسمان ظاهر
شدند . لذا هليكوپترها نتوانستند بر زمين بنشينند و به ناچار با ارتفاع 1
5
الي 2 متر از زمين
آرام آرام به پرواز خود ادامه دادند تا نيروها بتوانند
بي درنگ از هليكوپترها پياده شوند.
همه نيروها
يكي پس از ديگري پياده مي شدند كه هواپيماهاي دشمن
شروع به بمباران نمودند
به همين جهت هليكوپترها به ارتفاع و سرعت خود
افزوده و فوري محل را ترك كردند.
در اين لحظه متوجه شديم چندنفر از نيروها از جمله
بي سيم چي همراه
من نتوانسته از هليكوپتر بپرند. هر نيرويي كه از هليكوپتر به پايين مي پريد
سريع خودش را در لابلاي بوته ها استتار نموده يا در داخل شيارها و هر
جايي كه مي توانست از آن به عنوان جان پناه استفاده كند موضع مي گرفت .
دقايقي گذشت كه اوضاع
تا حدودي آرام گرفت ولي هر لحظه
حمله هوايي
از سوي دشمن محتمل بود
زيرا ظاهر شدن هواپيماها در آن ساعت و
موقعيت
غيرعادي به نظر مي رسيد
به عبارت ديگر لو رفتن كل عمليات
متصور بود.
بدون معطلي
با نظم و آرايش جنگي به طرف ارتفاعات گوشينه به راه
افتاديم . در طول مسير به لو رفتن موضوع فكر مي كرديم و هنوز به پاي قله ها
نرسيده بوديم كه از چند سو زير آتش شديد دشمن قرار گرفتيم اين بار
ديگر
شك و شبهه اي براي لو رفتن عمليات باقي نمي ماند.
به سرعت
خودمان را از كوهپايه به بالا مي كشيديم كه تازه متوجه
شديم منشا تيراندازي
راس ارتفاعات گوشينه است . دشمن با كسب اطلاع
از اهداف ما
در يك اقدام غافلگيرانه
شمار زيادي از نيروهاي خود را در
چند نقطه از ارتفاعات منطقه مستقر كرده بود.
راه عقب نشيني براي ما وجود نداشت
چرا كه هر چقدر از ارتفاعات
فاصله مي گرفتيم به همان اندازه
ديد و تسلط دشمن بر ما افزايش مي يافت .
از طرفي
هليكوپترها نيز از منطقه دور شده بودند. چاره اي نداشتيم جز
اينكه با يورش برق آسا
قله را از دست دشمن آزاد كنيم . اين كار با موقعيت و
سنگيني كوله باري كه داشتيم بسيار سخت و نفس گير به نظر مي رسيد ولي به
هر حال بايد به بالا پيش مي رفتيم .
ضمن پيشروي
به همه تاكيد شد كه حساب مهمات
آذوقه و آب همراه
خود را داشته باشند تا بيهوده از دست نرود.
عدم حضور بي سيم چي من كه ناخواسته با هليكوپتر بازگشته بود كار
گروهان يك را با مشكل مواجه مي ساخت
چون ارتباط با فرمانده گردان
بدون بي سيم امكانپذير نبود.
پيشروي نيروها ادامه يافت تا جايي كه جنگ به درگيري تن به تن نيز
كشيد. افراد دشمن اصلا تصور نمي كردند كه صعود و فتح قله
آن هم در
كمترين زمان ممكن
توسط رزمندگان پرتوان تيپ ويژه شهدا صورت گيرد;
بنابر اين در همان دقايق اوليه
با رويارويي نزديك رزمندگان
عاجز مانده و
متواري شدند و همچنين چندين جنازه و مجروح هم برجاي گذاشتند.
ناگفته نماند كه در اين نبرد نابرابر
چند تن از همرزمان ما نيز مصدوم و
مجروح گرديدند.
همزمان با گريختن نيروهاي بعثي از صحنه درگيري
رزمندگان تيپ 23
نوهد ارتش نيز عمليات خود را كه همان انهدام پادگان سيدكان و برهم زدن
آرايش جنگي جبهه شمالي عراق بود با موفقيت كامل به مرحله اجرا
درآورند.
نيم شبي گذشته بود ولي تبادل آتش هنوز ادامه داشت ...
طبق دستور با روشنايي صبح
خود را از ارتفاعات گوشينه خارج
ساخته و به اشنويه حركت كرديم .
اين عمليات
تجربه موفقي بود براي ما كه بدانيم « با آمادگي جسماني و
فراگيري آموزش هاي لازم كه همواره جز برنامه هاي لاينفك و موكد شهيد
كاوه بود
مي شود در سخت ترين شرايط بر دشمن پيروز شد. »
شايسته تر اينكه بايد گفت : « موفقيت اين عمليات
نقطه عطفي بود در
فرماندهي مدبرانه و شجاعانه سردار شهيد محمود كاوه كه هميشه در يادها
زنده است »
بازآفريني : بسيجي اهل قلم
پرويز بهرامي
راوي : سرهنگ پاسدار شعبان مولايي ـ ابهر

| | |