پيشكش به امير سپهبد شهيد علي صياد شيرازي او كه از معبر
تنگ شهادت گذر كرد
اشاره : هشت سال پيش روز 21 فروردين خبر ترور
ناجوانمردانه اميرسپهبد شهيد علي صيادشيرازي بسياري از
هموطنان ما را كه او را از سالهاي جنگ مي شناختند
غمگين
كرد. اگرچه او پس از سالها به آرزويش رسيد اما شهادت اين
يار وفادار رهبر شمه اي جبران ناپذير به بدنه سازمان رزم ايران
اسلامي وارد كرد. در سالگرد شهادت اين امير دلاور ارتش
اسلام
گوشه هايي از خاطراتش را كه به زبان خودش بازگو
شده است .
روزهاي نخستين با درجه « سرواني » انجام وظيفه مي كردم .
تصور كنيد ارتشي را كه سران خيانتكار آن يا دستگير انقلاب
گرديده و محاكمه اعدام شده اند و يا پناه به بيگانه برده اند.
سراسر كشور در تب يك جنگ ويرانگر نابرابر مي سوخت و
پس از آن كرانه هاي غربي وطن
ناجوانمردانه توسط جمعي
خودفروخته اشغال گرديده بود. رخوتي در دل بعضي از
ارتشيان موج مي زد و تجربه تلخ گزينش اولين رئيس جمهور
نااهل انقلاب اين حالت را تشديد مي كرد.
« آيا ارتش با رهبري يك روحاني قادر به انجام وظيفه و
پيروزي خواهد بود ! »
اين كلام ياران ارتشي ما بود كه از جو آتش زاي ايام نخست
جنگ نشات مي گرفت .
آن روزها كردستان اوضاعي ناآرام داشت و ناامني در
سراسر غرب كشور به چشم مي خورد. اما هنوز هيچ انسجامي
در عملكرد نيروهاي نظامي نبود تا اين كه در دل تابستان 58
دستوري الهي صادر گرديد و اتفاقي غريب افتاد :
غائله پاوه بايد ظرف 24 ساعت خاتمه يابد!
اين سخن امام (ره ) بود كه در عرض چند ساعت طوفاني در
پادگان ها به پا ساخت . غبار ياس از چهره يگان هاي نظامي
رخت برمي بست و نشاط جنگ آوري جاي آن را مي گرفت .
خروش مردم در پشت پادگان ها به واقع ديدني بود. آنها از ما
گزارش كار مي خواستند
خواستار اين بودند كه بدانند فرمان
امام را چگونه اجرا مي كنيم . از ديدن اين همه مشتاق مسلمان
كه حاضر به اهدا جان و مال خود براي تحقق امر رهبر بودند به
وجد آمده بوديم
با قوت و قدرت الهي در نبرد براي ختم
غائله پاوه و منافقين درگير شديم و در اندك زماني منظور نظر
امام
با جانفشاني يارانش حاصل گرديد.
همين حركت يك جانبه سريع ما ارتشي ها موجب آرامش
نسبي در سطح كردستان
بانه
و سردشت و ديگر نقاط آن
نواحي گرديد. اما توطئه هاي پنهاني به موازات اين آرامش
توسعه يافت . ضدانقلاب رهگذران بي دفاع را در جاده ها
دستگير
شكنجه و به شهادت مي رساندند. بي شرمي اين قوم
فريب خورده تا بدان جا پيش رفت كه 52 نفر از مخلص ترين
نيروهاي رزمنده اصفهاني را به طرز فجيعي در سردشت و بانه
به شهادت رسانند و اين ديگر قابل تحمل نبود.
هجوم مردم به پادگان ها و درخواست عزيمت گروهي آنها
به محل واقعه هر لحظه فزوني مي يافت . چهره هاي خشمگين
خانواده هاي شهدا
ايجاد آرامش را دشوار مي ساخت .
فورا جلسه اي تشكيل گرديد و اعضا جلسه كه من نيز در
ميان آن بودم هريك به ارائه نظريات خود در اين زمينه
پرداختند كه البته صحبت هاي من مورد توجه بيشتري قرار
گرفت . درست بود كه دشمن دست به عملي ناشايسته و
غيرانساني زده بود اما آيا حمله يكباره مردم آموزش نديده به
منطقه مزبور ادامه همان كشتار فجيع نبود ! آيا ضدانقلاب اين
شهادت هاي نيروهاي اسلام را به حساب عمليات به اصطلاح
پيروزمندانه خود نمي گذاشت ! وانگهي عدم شناخت نسبي ما
از محل درگيري خود جزئي از پيروزي دشمن به شمار مي آمد.
تصميم بر اين شد كه به اتفاق جمعي از نيروهاي ديگر
براي شناسايي منطقه
عازم سردشت شويم . من همراه برادر
صفوي و تعدادي ديگر از برادران رزمنده ابتدا تحقيقات خود
را با مذاكره با وزير دفاع و نيابت نخست وزيري آن زمان يعني
دكتر چمران آغاز كرديم . صحبت هاي چمران زياد طول
نكشيد
زيرا او خود نيز با هواپيما عازم سردشت بود. صبح
فردا به اتفاق چمران به طرف سردشت حركت كرديم . در اين
ميان روش هاي شناسائي چمران برايم بسيار جالب توجه بود.
او در هر منطقه اي توقف نمي نمود از هر رهگذري سراغ
ضدانقلابيون را نمي گرفت ولي مختصر اطلاعاتي كه مي يافت
متفقا مورد بررسي قرار مي داد. تا اينكه :
به من خبر دادند اين جا
محل تجمع مهمات ضدانقلاب
است . چند نفر براي شناسايي محل
داوطلب شوند!

اسم داوطلب كه از زبان چمران سرازير گرديد همان
تعدادي كه با ما همراه بودند آمادگي خود را براي شناسايي
اعلام نمودند . يك تيم هشت نفره با يك هلي كوپتر كه با 40 تير
مخصوص از بالا مراقبمان بود
شروع به گشت زني كرديم .
همراه تيم ما يك پيش مرگ كرد نيز بود. با راهنمايي او به طرف
دره اي حركت نموديم و كاوش آغاز شد.
پس از چندي در مقابلمان آلونكي نمايان شد. پيرمرد و
پيرزني در جلو كلبه روستايي نشسته بودند
آرام به آنها نزديك
شدم كه كمي از اوضاع و احوال منطقه بپرسم كه ناگاه نفير
اولين گلوله به گوشم رسيد. تا به خود جنبيدم گلوله دوم و
سپس رگبار گلوله ما را هدف قرار داد.
در تله اي ناجور گير افتاده بوديم كه به ما شليك مي كردند
اگرچه پنهان بودند اما خوب معلوم بود كه در بالاي سرما
مستقر هستند. در همين اوضاع هلي كوپتر نيز ما را ترك كرد. به
واقع گرفتار شده بوديم . هر لحظه امكان اسارت يا شهادت ما
به دست دشمنان بيشتر مي شد. صداي هلي كوپتر باز شنيده شد
و اين بار قوي تر
گويي چند هلي كوپتر بودند. درست بود
آنها
به سمت ما مي آمده و پس از چندي در روي تپه ها مستقر
شدند.
از ديدن هلي كوپترهاي خودي شادمان گرديدم . بخصوص
كه در بين نيروها چمران با لباس پلنگي هميشگي اش بيشتر
نمايان بود. با آمدن نيروهاي خودي آتش دشمن به روي آنها
گشوده شد
و كمتر تيري به طرف ما شليك ميشد. ناگهان همه
آنهايي كه براي كمك ما آمده بودند غفلتا سوار هلي كوپترها
شدند و رفتند.
پاك گيج شده بودم از چمران بعيد بود كه اين طرف ما را
بلاتكليف بگذارد و برود
با اينحال هر چه فكر كردم ديدم كه
ماندن در اين دره به هيچ عنوان صلاح نيست . نيروها را با هر
زحمتي بود به بالاي دره كشاندم . مراقب تحركات مشكوك
پيش مرگ كرد شده بودم . آمدن و گير كردن در اين دره نيز به
يقين كار او بود. سلاحم را مسلح كردم و رو به او گفتم : « اگر سر
و صدايي كني يا نقشه ناجوري توي كله ات باشه اول خودت
رو خلاص مي كنيم ! »
از دره به هر زحمتي بود عبور كرديم و به جنگل زديم . كار
تا حدودي آسانتر شده بود
با فرا رسيدن شب و انبوهي جنگل
كمتر در معرض ديد بوديم به رودخانه اي در نزديكي سردشت
رسيديم
پلي كه بر روي اين رودخانه تعبيه شده به « پل كلته »
معروف است .
نزديكي هاي پل همه افراد را خواباندم
مي دانستم كه در
همين حوالي پاسگاه ژاندارمري وجود دارد و اگر ما را ببينند و
نشناسند حتما به طرفمان تيراندازي مي كنند و به اين ترتيب
اگر به دست دشمن كشته نگرديم به وسيله نيروهاي خودي از
پاي درخواهيم آمد. رو به پيشمرگ كرد كردم و با تغير گفتم : تو
همراه من به سمت پل بيالله ديالله !
پيشمرگ كه بسيار ترسيده بود با وحشت پاسخ داد
« نه من
نميآيم
افراد پاسگاه بدون ايست تيراندازي
مي كنند!!! »
بيچاره بد جوري ترسيده بود. خودم تنهايي به طرف پل
حركت كردم . عادي و معمولي مثل يك عابر راه مي رفتم . حدود
20 متر به پل مانده يك دفعه صداي گلوله در هوا پيچيد . خودم
را روي زمين انداختم و فرياد زدم . آشنا هستم بابا!! من
سروان ...
صدي خشني فرياد مرا بريد :
هر كه مي خواهي باش !
دستت را بگذار روي سرت اسلحه ات هم رو بذار روي زمين !
به اين ترتيب به طرف پادگان راه افتادم كسي كه شليك
كرده بود استواري بود كه كم مانده بود جان مرا در همان ابتداي
پل بگيرد. مشغول صحبت با استوار ارتشي بودم كه ديدم ديده
بان برج كه ملتفت حضور نيروهاي ما شده بود به روي
همرزماني كه قبل از پل پناه گرفته بودند آتش گشود. با نگراني
داد زدم : نزن
نزن پدر بيامرز. بعد رو كردم به استوار و گفتم :
اين همه راه را با مشقت طي كردم كه با شماها حرف بزنم
ميخواستم بگم او نا هم نيروهاي خوديند.
تيربارچي ديگر تيراندازي نمي كرد. فرصتي پيدا كرده بودم كه
بي سيمي پيدا كرده و با ياران پشت خط صحبت كنم . همين كه
صداي چمران را از پشت بي سيم شنيدم همه سختيها از يادم
رفت .
فردا صبح
چمران همراه چند هلي كوپتر به سراغ ما آمد.
در طول راه قضيه رفتن ناگهاني هلي كوپترها را از وي سوال
كردم . معلوم شد خلباني كه عهده دار كنترل هلي كوپتر بوده از
ناحيه كتف به شدت آسيب مي بيند و چون خونريزي شديدي
داشته به چمران اطلاع ميدهد كه اگر هم اكنون همه شما سوار
نشويد مي بايستي شخصا به بيمارستان عزيمت كنم . حال
خلبان بيچاره بسيار و خيم بود و تا مدتها پس از رسيدن به
بيمارستان نيز بهبودي نيافته بود.
در هر حال عمليات شناسايي سردشت با موفقيت انجام
شد و طرح به دام انداختن ضد انقلابيون هم با پيروزي به پايان
رسيد كه خود مجالي ديگر مي طلبد. اما آنچه پايان پذيرفتني
نيست همين خاطرات است . خاطراتي از آنان كه يادشان در
ميان كوه و رودخانه ها
دشتها و گذرگاهها گره خورده است .

*****
در سايه غربت
يكي از مصاديق آيه وجعلنا در اردوگاه اسرا ايراني در عراق
|
در اوايل اسارت
نگهبانان عراقي در مورد مسائل مذهبي از جمله
خواندن دعا
قرآن و همچنين تجمع بيش از پنج نفر بسيار حساس
بودند
حتي در آمارگيري بايد سرهايمان را پايين مي انداختيم و هيچ
گونه صحبتي نمي كرديم . در همين بهبوهه
يكي از هم سلوليها به نام
حسين كارخانه اي (خداوند او را غريق رحمت خويش نمايد) كه
دركارهاي فني سررشته اي خوبي داشت
به عنوان تعميركار ولوله كش
آبگرمكن
موقتا در اردوگاه كار مي كرد.يك شب بعد از داخل شدن به
آسايشگاه
از داخل پيراهن خود يك عم جز قرآن بيرون آورد
و گفت
سيد : اين قرآن را از پشت بام حمام عراقي ها پيدا كرده ام . بعد از آنكه
آيات آن را حفظ كردي به من برگردان
تا عراقي ها متوجه نشده اند
به
جاي اولش آن را منتقل كنم .
من با تمارض به بيماري
در زير پتو با نور كم شروع به حفظ قرآن
كردم . بعد از گذشت چند روز
متوجه شديم يك افسر ارشد بعثي
براي
بازديد از اردوگاه آمده است . قبل از اذان ظهر سوت آمار به صدا در
آمد
همه اسرا در صفهاي پنج نفره
پنج نفره
براي آمار ايستادند بعد
از بازرسي بدني از اسرا عراقي ها براي تفتيش به داخل آسايشگاه
رفتند. به نظر اين حقير اگر قرآن را پيدا مي كردند
اول از همه به حساب
مسئول اردوگاه
بعد نگهبانان
و بعد اسرا مي رسيدند مشغول دعا
شدم
واقعا دل شوره داشتم كه خدايا كمك كن لااقل به خاطر من بچه ها
كتك نخورند.
بعد از دقايقي با پايان گرفتن تفتيش عراقي ها از آسايشگاه بيرون
آمدند و گفتند
برويد وسايل خودتان را جمع كنيد
من با نگراني وبه
صورت دوان دوان به داخل آسايشگاه آمدم
عراقي ها تمام كيسه ها را
وسط آسايشگاه ريخته و محتويات آنها راخالي كرده بودند به نحوي كه
هر كس دنبال لباس و وسايل خود مي گشت و شايد كمتر كسي باور كند
تنها كيسه اي كه بر روي ديوار مانده بود وبه آن دست هم نزده بودند
كيسه انفرادي من بود. در آنجا خدا را شكر كردم
و به ياد آن آيه قرآن
افتادم كه مي فرمايد :
و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم
لايبصرون (كه خداوند در مقابل چشمان آنها مانعي قرار ميدهد و آنها
را به عبارتي كور مي كند) و همچنين متوجه آيه و من يتوكل علي الله فهو
حسبه كه اگر به خداوند توكل كنيد خداوند شما را كفايت مي كند
افتادم
و از اين بابت بار ديگر خداوند را شكر وسپاس گفتم .
راوي : برادر آزاده سيدعباس آل طاها
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان

|