تقديم به سرداران شهيد داود علي پناه و علي بهزادي
بعد از جنگ مي بينم و مي بينيد كه هر وقت مي خواهند
مسئولي را جابجا كنند صغري و كبري مي چينند و به اصطلاح
زمينه سازي مي كنند تا به قباي كسي برنخورد و جلسه توديع و
معارفه مي گذارند و... اما در جنگ اين تشريفات نبود و كسي به
جايگاه و پست اهميت نمي داد. چه بسا افراد با تجربه و جنگ
ديده كه هميشه آرپي جي زن يا تيربارچي مي ماندند. در گردان
كربلا و گروهان نجف اشرف صحنه بسيار جالبي ديدم كه بيان
آن خالي از لطف نيست .
براي شركت در عمليات بدر در حال آموزش بوديم و به
قول امروزيها براي آمادگي جسماني و بدني به اردو رفته بوديم .
در حال راهپيمايي بوديم كه يك آن متوجه شدم جاي علي
بهزادي كه فرمانده گروهان بود با يك نفر تازه وارد عوض شد.
ماجرا از اين قرار بود كه در حين راهپيمايي شهيدان حاج
اسماعيل فر جواني (فرمانده گردان )
عبدالله محمديان
(معاون گردان )
علي بهزادي و داود علي پناه جلسه اي سرپائي
تشكيل داده و داود علي پناه فرمانده گروهان نجف اشرف شد و
علي بهزادي هم معاونش . به همين سادگي !
شهيد علي بهزادي كه پنج دقيقه قبل فرمانده گروهان بود
به راحتي جاي خود را به شهيد داود علي پناه داد در حالي كه
اصلا به اين فكر نبود كه جلوي دوستان و نيروهايش باصطلاح
كم بياورد يا مثلا (بقول امروزي ها) كلاسش پايين بيايد و...
چرا كه هم گروهان و گردان و علي بهزادي و خنده هايش دنيايي
از معرفت و عشق بود و دادن مسئوليت به فرد ديگر اصلا كم
نبود و دنيا برايش هيچ ارزشي نداشت كه بخاطر آن ناراحت
شود لذا نه به راحتي كه با اشتياق پذيرفت .
خدا مي داند دقيقا (و نه تقريبا) مي گويم كه چنين
صحنه اي را در طول عمرم نديده بودم شما چطور !
ثگردان كربلاـ مهدي زهره بخش

*****
در سايه غربت
استجابت دعا و توسل اسرا به ائمه معصومين (ع )
|
برادر عليرضا ناظم از آن دسته بچه هائي بود كه مورد علاقه ي اكثر اسرا
بود
ان هم به دليل اخلاق خوب و كمال و وقاري كه علي رغم سن كمش در
او وجود داشت و همين مشخصه و خصوصيات بود كه خواه ناخواه احترام
و علاقه ي بچه ها را به طرف او جلب مي كرد. چندي بود كه به همراه عليرضا
و چند نفر ديگر تيمي تشكيل داده بوديم و در مسابقات فوتبال اردوگاه
شركت مي كرديم . در يكي از همين مسابقات عليرضا به شدت زمين خورد و
به خاطر ضربه ي محكمي كه به سرش وارد شد
پيش چشم همه ي بچه ها
شروع كرد به جان كندن . سربازان عراقي با ديدن اين صحنه بلافاصله عليرضا
را به بهداري انتقال دادند. طبيعتا بر اثر آن ضربه كه از اصابت سر عليرضا با
جدول پيش آمده بود
مرگ عليرضا حتمي به نظر مي رسيد
ولي با اين حال
بچه ها در آسايشگاه جلسات دعا و توسل تشكيل دادند و به درگاه الهي دست
دعا برداشتند و تمام شب اين توسلات ادامه داشت .
صبح روز بعد اردوگاه در سكوت فرورفته بود و ما همگي منتظر خبري از
عليرضا بوديم در همين اثنا پزشك اردوگاه به محوطه آمد و با تعجب پرسيد :
شما چه كار كرديد شما چه كار كرديد كه اين پسر زنده ماند
در حالي كه
مرگش حتمي بود
گفتيم : جز دعا و توسل كاري نكرديم . و به اين ترتيب يك بار ديگر
عراقي ها مقهور ايمان و ديانت بچه ها شدند.
محمدعلي حق نگه دار
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان

*****
در طلب جام شهادت
|

به مناسبت سالگرد شهادت « حسين عرب عامري »
ث علي استاد حسيني
تكيه كلام « حسين عرب عامري » در زمان جنگ تحميلي « اخوي »
بود. ايشان هر كس را مي خواست صدا بزند
مي گفت : « اخوي » به همين
خاطر به « اخوي عرب » مشهور شد.
او در لشكر 17 پياده علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ خدمت
مي كرد. در عمليات « بدر » كه فرمانده گردان « كربلا » برادر « علي اصغر
خاني » بود
من و اخوي عرب هر يك
فرماندهي يك گروهان از
گروهان هاي آن را بر عهده داشتيم .
در عمليات بدر كه يكي از عمليات هاي بزرگ دفاع مقدس محسوب
مي شود
مي بايست از جزاير « مجنون » مي گذشتيم و به كنار « دجله »
مي رسيديم . عمليات سختي بود . حدود « 13 » كيلومتر بايد با قايق از آب
مي گذشتيم و به خشكي مي رسيديم و از آنجا هشت تا ده كيلومتر بايد
پياده طي مسير مي كرديم .
هر يك از گروهان ها « 120 » نفره بودند . هماهنگي گروهان ها در
داخل آب آن هم در شب
كار مشكلي بود.
شب حمله
نيروها كه از خوشحالي
سر از پا نمي شناختند
نماز
مغرب و عشا را با معنويت خاص روي پل هاي شناور خوانديم
سوار
قايق شديم و حركت كرديم .
از آسمان آتش مي باريد. از دو طرف كه گلوله توپ و خمپاره به سر
ما مي ريخت
بي هيچ واهمه به راه خودمان ادامه داديم .
قايق ها به سرعت سينه آب را مي شكافتند و به جلو پيش مي رفتند و
هدف
رسيدن به خشكي بود كه 13 كيلومتر راه آبي را مي بايست طي
نمائيم . شب بود
ترس از گم كردن راه و پيش آمدهاي ديگر وجود ما را
فرا گرفته بود.
بعد از 6 ـ5 ساعت راه رفتن در آب به خشكي رسيديم
غواص ها
خط را شكسته بودند. نماز صبح را با پوتين خوانديم براي رسيدن ديگر
برادران
به انتظار نشستيم .
تعدادي از برادران بر اثر اصابت تركش توپ و خمپاره به قايق ها
شهيد و مجروح شده بودند. اما بقيه برادران
ساعت هفت صبح به جمع
ما پيوستند. دوباره گروهان ها را جمع جور كرديم .
آرايش حمله كه شكل گرفت
حركت كرديم
گروهان من با گروهان
اخوي عرب كنار هم بود. چهره ايشان در آن فضاي ملكوتي كه شهادت
جمعي از برادران
حتمي بود
مي درخشيد. مانند كسي كه به حجله
دامادي قدم مي گذارد
خوشحال و خندان بود. او زير رگبار گلوله دشمن
كه مستقيما ما را هدف مي گرفت
مي غريد و همواره با تشويق خود
نيروها را به حركت وامي داشت . بعد از 2 ـ3 حركت زيرآتش دشمن به
لب دجله رسيديم . در حال آرايش گرفتن بوديم كه پاي اخوي عرب تير
خورد. پاي ايشان را كه بستيم از جا برخاست و لنگان لنگان به جلو
حركت كرد و به تشويق نيروها پرداخت .
جلوي او را گرفتم و مانع حركت ايشان شدم . گفتم : به عقب برگرد!
راضي نمي شد. دشمن درحال عقب نشيني بود كه حدود سيصد نفر از
آنها خود را به ناچار تسليم كردند. گفتم اين ها را به عقب هدايت كن . برو
كه پايت بايد مداوا شود! دراين كشاكش كه اصرار از من و امتناع از او
بود
به ناچار سرتسليم فرود آورد و به عقب برگشت .
در گرما گرم جنگ كه دود و آتش حجاب ديده گانمان شده بود
صداي اخوي عرب دوباره گوشمان را نوازش داد. او پايش را كه
پانسمان مي كند
بي آن كه به خانه رود
يك راست به خط برگشت و تا
آخر عمليات با ما بود.
سرلشكر پاسدار شهيد مهدي زين الدين
لشكر 17 پياده علي بن
ابي طالب عليه السلام ـ را به غرب كشور اعزام كرد. اين يگان كه در
عمليات ها اغلب خط شكن بود
در مهاباد مستقر شد. رزمندگان اسلام
براي انجام عمليات لحظه شماري مي كردند. يكي از گردان هاي اين
لشكر كه گردان كربلا بود
براي ديدار روزي كه عمليات در ارتفاعات
« دوپازا » و شهر « قلعه ديزه » عراق آغاز شود
لحظه شماري مي كرد.
من و اخوي عرب نيز هر يك فرماندهي يكي از گروهان هاي كربلا را
به عهده داشتيم . روزها وقت ما به آموزش و شب ها به دعا و نيايش
مي گذشت . اخوي عرب قرآني داشت كه همواره انيس او بود. در هر
فرصتي كه بدست مي آورد
با تلاوت آن
روحش را صيقل
مي داد.
زيارت عاشورا و دعاي توسل كه در جمع سربازان اهل بيت ـ
عليهم السلام ـ برگزار مي شد
نام امام حسين ـ عليه السلام ـ و فاطمه
زهرا ـ سلام الله عليها ـ و مصائبي كه بر آنها گذشته بود
اورا از خود
بي خود مي كرد و با ياد آنها ابر تيره بهاري
آسمان انديشه اش را فرا
مي گرفت و آرام آرام اشك جان سوز از پهناي صورتش سرازير مي شد.
سوز و گداز اخوي عرب يادآور دشت غريب كربلا بود كه حسين (ع )
وقتي بي ياور شد
زنان
دختران و كودكان را جمع كرد و با آنها صحبت
نمود و سختي و مصائبي كه در فراق او بر سر اهل بيت پيامبر(ص )
خواهد آمد
به صبر سفارش كرد.
افسوس و صد افسوس روزهاي خوش ما با شهادت
مهدي زين
الدين در غرب
پيراهن سياه به تن كرد. چراغ اميد ما كه با انتظار
روزهاي خوش عمليات مي سوخت
با شهادت مهدي
خاموش شد و
خاك اندوه و غم در ماتم فرمانده لشكر
بر سر ما باريد.
عشق به شهادت در تار و پود وجود اخوي عرب ريشه دوانده بود و
مرگ در بستر كه اورا به وحشت مي انداخت
آرام و قرار را از او مي ربود
و در انتظار روزي بود كه جام شهادت را سر كشد.
عمليات « والفجر هشت » فرا رسيد و اخوي عرب فرماندهي گردان
را بعهده گرفت
در شب حمله كه نداي آسماني او را همواره فرا
مي خواند
به گوش دل مي سپرد و خود را براي رفتن آماده مي كرد.
اگر چه تير و تركش دشمن در اين عمليات
جسم وجان او را هدف
گرفت و روحش پرواز كرد
اما براي او سفير نجات از مرگي بود كه در
واپسين روزهاي دفاع مقدس
به انتظارش نشسته بود.
شب وصل است و طي شد نامه هجر
سلام فيه حتي مطلع الفجر
دلا در عاشقي ثابت قدم باش
كه در اين ره نباشد كار بي اجر
من از رندي نخواهم كرد توبه
ولو آذيتني بالهجر و الحجر
برآي اي صبح روش دل خدا را
كه بس تاريك مي بينم شب هجر
دلم رفت و نديدم روي دلدار
فغان از اين تطاول آه از اين زجر
وفاخواهي جفا كش باش حافظ
فان الربح والخسران في التجر
روحش شاد و يادش همواره بر دل ها سبز باد!
ارسالي از : روابط عمومي تيپ دوم لشكر 17 پياده
علي بن ابي طالب عليه السلام

*****
بخاطر نيروهايش
|
تقديم به سردار شهيد حاج اسماعيل فرجواني
نمي دانم حالا مسئولين بخاطر زيردستان خود گريه
مي كنند يا خير و از اينكه قولي به نيروهاي تحت امر خود
داده اند ولي نتوانستند عملي كنند شرمنده مي شوند يا نه چرا
اين سوال را مي پرسم
پس از يك پدافندي نسبتا طولاني در فاو همراه با شهيد
حاج اسماعيل فرجواني فرمانده رشيد گردان كربلا (لشكر 7
ولي عصر(عج )) به عقب آمده و جلسه اي تشكيل شد. حاجي
به همه نويد داد كه در آينده اي نزديك عمليات بزرگي توسط
سپاه تهيه و تدارك ديده شده است لذا لازم است همگي تان به
مرخصي رفته پس از 2 هفته در همين جا جمع شويد و به همه
قول داد كه امشب همه به اهواز مي رويد و سري به
خانواده هايتان مي زنيد و.. و تني چند تن از فرماندهان گردان
همراه با حاجي به چادر فرماندهي گردان آمدند. حاجي با تلفن
قورباغه اي با فرماندهي لشكر تماس گرفت و گفت : من بچه ها را
از خط مقدم به اينجا آوردم تا از نظر رواني آنها را آماده
عمليات كنم و...
از آنطرف خط جواب آمد كه ما اتوبوس نداريم نمي توانيم
بچه ها را به مرخصي بفرستيم . در يك آن ديدم صداي حاجي
از حالت معمولي به بغض تبديل شد و در حاليكه اشك
چشمانش را پنهان مي كرد با تلفن به مسئولين لشكر مي گفت :
من به اين نيروها كه چند ماه است در خط مقدم هستند قول
داده ام ...!
با مچ قطع شده !
بعد از عمليات بدر بود و ما پشت پادگان كرخه كه محل
استقرار گردان بود مستقر بوديم و در حال آماده شدن براي
عمليات بعدي . من از گروهان به واحد اطلاعات
عمليات
گردان منتقل شده بودم . حالا ديگر حاج اسماعيل فرجواني
(فرمانده رشيد گردان ) پس از اينكه دست راست خود را قطع
شده مي ديد و نيز بعد از مدتي كه در بيمارستان بستري بود به
گردان برگشته ولي هنوز با وضعيت جديد بدني خود خو نگرفته
بود. يك روز به من گفت : مي آيي با هم برويم به ستاد لشكر و
برگرديم من هم چون از شجاعت او شناخت كافي داشتم به او
پيشنهاد دادم كه او راننده موتورسيكلت باشد و من ترك او
بنشينم .
به من گفت : نمي ترسي با اين دست قطع شده ممكن است
اتفاقي برايمان بيفتد موتور را روشن كرد و حاجي نشست و
من هم پشت سر او روي موتور قرار گرفتم . در بين راه مي ديدم
كه اين فرمانده عزيز و دوست داشتني چگونه با مچ دست قطع
شده و با فشار آوردن به موتور گاز مي داد و از تپه ها و پستي و
بلندي هاي جاده پشت پادگان كرخه عبور مي كرد و وقتي به
گردان برگشتيم
ديدم اشك شوق در چشمانش حلقه زده است
و از من بخاطر اينكه به او اعتماد كرده ام تشكر كرد و من از خود
راضي كه اعتماد به نفس فردي را به او برگردانده ام ولي ...
راستي چطور شد كه حاج اسماعيل در عمليات كربلاي چهار
به آسمان رفت و دلها را با خود برد
گردان كربلاـ مهدي زهره بخش

| | | |