
(زندگي
خاطرات و مبارزات خانم دباغ )
كتاب « پرواز با نور »
خاطرات و روايت زندگي بانوي مبارز خانم
مرضيه حديده چي « دباغ » است كه به كوشش عاليه شفيعي تدوين شده و
چاپ و نشر عروج (وابسته به موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني ) آن را
در 425 صفحه منتشر كرده است . در اين كتاب
علاوه بر تدوين زندگي خانم
دباغ و نقل خاطرات وي
ويژگي مبارزات ايشان از زبان ديگران نيز بيان
گرديده است . در ذيل
بخشي از مقدمه كتاب و همچنين
بخشي از خاطرات
و زندگي خانم دباغ را از زبان خودشان نقل مي كنيم .
مرضيه حديدچي (دباغ )
نامي است كه بر روي تفكرات سنتي درباره
زنان خط بطلان مي كشد. اين نام اثبات فرضيه اي است كه مي گفت :
مردانگي
جنسيت بردار نيست . مي توان زن بود و مرد و مردانه و نيز برعكس !
امروزه اين نام ديگر تنها معرف يك هويت صرفا شناسنامه اي نيست
بلكه بخشي از تاريخ پوياي مبارزات سياسي
اجتماعي و فرهنگي ما
مي باشد; حتي فراتر از خود تاريخ است كه در وجود يك شخص تجلي كرده
است . گره خوردگي اين نام با فرازهاي كاملا برجسته تاريخ
در قالب
رويدادهاي مختلف تاريخي
امري است كه ناديده گرفتن آن
به منزله چشم
پوشيدن از بخش مهمي از گذشته سياسي
اجتماعي و فرهنگي ماست ; يعني
بي تاريخ شدن . جامعه اي هم كه بي تاريخ شد
به سادگي از پا درمي آيد; چرا
كه به قول شاعري « تاريخ حكم آينه دارد هرآينه ! » .
مرضيه حديدچي
خواهر دباغ
خواهر طاهره
مرضيه دباغ و خواهر
زينت احمدي نيلي همه و همه عناوين مختلفي از يك حضور بي ترديد
هستند كه به محض شنيده شدن
مخاطب را با فراخور حال و مقام
به
فضايي پرتاب مي كنند : يكي را به لبنان و سوريه و ديگري را به زماني كه
صاحب اين نام
همدوش اصحاب روحانيت مبارز خارج از كشور
مبارزه و
فعاليت مي كرد; ديگري را به عراق ; آن ديگري را به عربستان و...; و چه
بسياري را به پاريس و روستاي حاشيه اي نوفل لوشاتو ـ كه خورشيدي را در
خود جاداده ـ از حاشيه به درآمده و مركز توجهات جهاني شده بود. امام
خميني (س )
نوفل لوشاتو
مرضيه حديدچي (دباغ )
اين از آن دست
گره خوردگيهاست كه پيشتر گفتيم ناديده گرفتن آن
از محالات است ; چرا كه
بي تاريخ شدن
آن هم براي مردم كشوري كه قرنهاي قرن
تاريخ گران سنگي
را پشت سر دارند
غيرممكن است .
اين زن بي ترديد يكي از برجسته ترين شخصيتهايي است كه تاريخ
معاصر ما
در نيم قرن اخير به خود ديده است . بررسي زندگي وي
به علت
حضور سيال و زنده اي كه در صحنه هاي مختلف وقايع داشته است
مي تواند از بسياري از نقاط نيمه روشن و گاه تاريك تاريخ اين چند دهه
اخير
ابهام زدايي كند. نقل وقايع اين سالها
از زبان شخص وي و يا افراد
مرتبط با او
اعم از نزديك ترين اعضاي خانواده تا ديگر همرزمانش
پاسخهايي بر بسيار پرسشهايي مي باشند كه اذهان مختلف را به خود مشغول
كرده است . در اين بين قالب كارهاي انجام شده از همان دست كارهاي اوليه
است ; يعني مصاحبه با شخص مرضيه حديدچي . مصاحبه هايي كه در
شماره هاي مختلف مجله پيام زن با عنوان « پيام سرگذشت » با او انجام شده
و نيز آنچه محسن كاظمي تحت عنوان خاطرات مرضيه حديدچي « دباغ »
براي دفتر ادبيات انقلاب اسلامي و به كوشش حوزه هنري ـ شركت
انتشارات سوره مهر ـ پديد آورده
اينگونه مي باشند. آنچه فراروي شماست
علاوه بر مصاحبه با شخص مرضيه حديدچي كه در رخدادهاي اين چند
دهه به دلايل مختلفي اعم از شركت در كارهاي عملياتي
چاپ
تكثير و
توزيع اعلاميه
نوار و كتاب
شركت در كلاسهاي مختلف آموزشي و مهم تر
از همه
بودن با حضرت امام خميني (س ) پس از هجرت ايشان در پاريس و
اقامت ايشان در نوفل لوشاتو مركز وكانون محسوب مي شود
در حوزه اي
ميداني
چنانكه پيشتر آمد
غالب افراد مرتبط با او و بالطبع مرتبط با جريان
انقلاب و مبارزاتي را نيز دربرمي گيرد و از اين منظر داعيه اين را دارد كه
كاري جديد را صورت دهد. حال اثري كه پيش رويتان است
چقدر توفيق
داشته است
قضاوت را به مخاطبان واگذار مي كند.
آنچه در پي مي آيد شكل داستاني شده اتفاقات و وقايع نيست
بلكه
داستان واقعي اين وقايع مي باشد كه سعي شده مو به مو و امانتدارانه نقل
شود.
همان طور كه بارها گفته ام در سال 1318 در خانواده اي مذهبي و سنتي
در همدان به دنيا آمدم . پدرم كه يكي از شاگردان آقاي شيخ تقي ايزدي بود در
صحافخانه همدان كتابفروشي داشت و اهالي محل و آشنايان او را يك استاد
اخلاق چه براي خانواده
چه براي محله مان مي دانستند
به طوري كه هنوز
هم كه نزديك به بيست سال از فوت آن بزرگوار مي گذرد
بعضي از قديميهاي
همدان و كاسبهايي كه پدرم را به خاطر دارند
مي گويند كه ما اخلاق كاسبي
را از مرحوم آقاي حديدچي آموختيم . در آن مقطع زماني
تعداد مردهايي كه
به غير از قرآن چيز ديگري بخوانند
كم بودند
مگر كساني كه طلبه و عالم به
شمار مي آمدند. زنها كه حالشان مشخص بود. در همين زمان مادرم به
واسطه اينكه مادرش براي دختران كلاس قرآن مي گذاشت
قرآن را آموخته
بود و علاوه بر قرائت قرآن
روزنامه نيز مي خواند. وقتي پدرم از محاسن
مادرم مطلع شد پا در يك كفش كرد كه فقط با اين دختر مذهبي ازدواج
مي كنم . البته اصليت مادربزرگم تهراني است . در آن زمان پدربزرگم براي
كاري به تهران مي آيد و با پدر مادربزرگم كه در واقع صاحبخانه اش بوده
صحبتي مي كند و در واقع مادربزرگم را خواستگاري كرده
به همدان مي آورد
و مادر من تنها دختري بوده كه از او متولد شده است . از سن چهار ـ پنج
سالگي
هر اتفاقي كه برايمان مي افتاد
در ذهنم تثبيت شده است . يادم
مي آيد در ايام جنگ جهاني دوم كه متفقين به همدان هم ريختند ما مستاجر
بوديم . پدرم براي جلوگيري از پيشامدهاي احتمالي
خانواده خودش و
خانواده صاحبخانه اش را جمع كرد و به باغي بيرون شهر برد. سپس با مردان
ديگر
هرچه پول و جواهر و طلا كه موجود بود
همه را جمع كردند و در
كيسه اي ريختند و بالاي درخت در لانه كلاغي پنهان كردند. بعد هم تمامي
زنان و بچه هاي خانواده را در اتاقكي كه در ته باغ و بالاي يك بندي بود
اسكان داده
نردبان را از پاي اتاقك مزبور برداشتند تا در صورت حضور
احتمالي نيروهاي بيگانه متفقين
به زنان
دختران و كودكان دسترسي پيدا
نكنند. خود پدرم و ديگر مردها هم همان پايين بلندي و روي زمين
مي خوابيدند.
البته بعدها هم كه به سن شش سالگي رسيدم
خوب به ياد دارم
ماشينهاي جيپ در كوچه هاي تنگ و تاريك همدان رفت وآمد داشتند و
گاهي اوقات هم ايجاد مزاحمت مي كردند. در آن زمان
در همدان مدرسه
نبود و يك پيرزن به ما
در مكتب خانه قرآن مي آموخت . بعد از درس وقتي
كه از مكتب بيرون مي آمديم
متفقين مسلح در كوچه و خيابانها پراكنده
بودند و دختربچه ها از اسلحه و تفنگ نظامي مي ترسيدند
اما من
دختربچه اي نترس و پرجنب وجوش بودم و به بقيه دخترها مي گفتم بايستيد
تا من از اين ماشينهاي جيپ برايتان شيريني بگيرم . بعد هم جلوي ماشينهاي
نظامي مي رفتم و از آنها مي خواستم به من شيريني بدهند و شيريني را
مي گرفتم و بين بچه ها تقسيم مي كردم ; بدون اينكه از آن ماشينها بترسم . البته
مسائل اينچنيني در بچگي ام زياد بود. در ضمن ما در محله اي مي نشستيم كه
يهودي نشين بود. آنها طبق سنتشان شنبه ها آتش روشن نمي كردند
بلكه پول
را به افراد ديگر غيريهودي مي دادند تا آنها آتش خانه هايشان را روشن كنند.
من هم براي اينكه پول خوراكي بيشتري به دست بياورم
دخترها را
جمع مي كردم و به اتفاق به محله يهوديها مي رفتيم و در آن روز
آتش خانه
آنها را روشن مي كرديم و يك شاهي مي گرفتيم . سپس پنج يا ده شاهي را كه
به دست آورده بوديم
خوراكي مي گرفتيم و بين بچه ها تقسيم مي كرديم . البته
همين طور كه سنم بيشتر مي شد
شيطنتم نيز بالاتر مي رفت و عكس العلمها و
جراتهايي كه به خرج مي دادم و بخصوص طبع سلحشوري اي كه داشتم
خانواده ام را بيش از پيش نگران مي كرد. من دوست داشتم حتما سه وعده را
اذان بگويم و همسايگان و آشنايان مي دانستند كه من دختر هستم و نبايد
اينجور كارها را انجام بدهم . پس موقع اذان
به نوعي خودم را به خانه عمه ام
كه نزديك خانه ما بود مي رساندم و لباسهاي پسر او را مي پوشيدم و به پشت
بام رفته
اذان مي گفتم تا همه فكر كنند كه پسرعمه ام دارد اذان مي گويد. بعد
هم پايين مي آمدم و لباسهاي خودم را مي پوشيدم و چادرم را سر مي كردم .
سپس نمازم را مي خواندم و به خانه برمي گشتم . در آن زمان به ياد مي آورم
هيات و دسته سينه زني با علم و كتل داشتم كه مخصوص خودم بود و اينها را
توي زيرزمين خانه پنهان مي كردم . هر سال اول محرم تا دوازدهم محرم
پسرها و دخترها را جمع مي كردم . بعد خودم دسته را از محله بيرون
مي آوردم و جلودارش بودم . ديگر براي تمام همسايه ها اين امر عادي شده
بود. از روز اول محرم هر روز به نوبت يكي از همسايه ها
مقداري آش كه
مخصوص همدان بود مثل كاچي و آش كشك درست مي كرد و بچه ها پس از
سينه زني خسته و مانده
به آن خانه كه ناهار مي داد مي رفتند و ناهار را
مي خوردند و متفرق مي شدند و بازهم صبح كه مي شد
دسته مذكور ساعت
نه و ده
دوباره به راه مي افتاد و به عزاداري و سينه زني مي پرداخت .
پس از ازدواج
من را به تهران آوردند و من كه نوجوان پرشور و
پرانرژي اي بودم در ابتداي سن چهارده سالگي آن هم از يك محيط بسته تر و
كوچك تر مثل همدان به تهران آورده شده بودم . ماههاي اول
سرگرم ديد
وبازديد
برو وبيا و ديدن تهران بودم
ولي بعد از هفت ـ هشت ماه باز همان
حالت طبيعي ام شروع شد. خيلي سركش بودم . زير حرف مادرشوهر
نمي رفتم ; البته حرفهاي شوهرم را گوش مي كردم ; چون از نظر شرعي بر من
تكليف شده بود و شناخت پيدا كرده بودم كه بايد احترام شوهر را نگاه
داشت
ولي هر چيزي را هم نمي توانستم بدون منطق قبول كنم ; چون اصلا
به ياد ندارم كه در دوران كودكي هم
حتي حرفي را بدون منطق از پدر و
مادرم قبول كرده باشم . به هر حال من تازه از همدان به تهران آمده بودم و
موقعيت جديدم
ايجاب مي كرد كه انتخاب كنم و تشخيص دهم . در آن سن
و سال بازيهايي كه مي كردم هيچ شباهتي به بازيهاي هم سن و سالانم
نداشت . بلكه از يك سطح منسجم تري برخوردار بود; مثل داشتن كلاس
وغيره . البته در اوايل چهارده سالگي به خاطر جنب وجوش زياد كه
نگهداري ام را سخت كرده بود
ازدواج كردم
به عكس خواهرانم كه همه
هفده ـ هجده سالگي ازدواج مي كردند.
همسايه مان زن فهيم و مدبري بود. او براي اينكه مسائل خصوصي و
وجودي من و انرژي ام شكل خاصي به خود بگيرد
با همسرم صحبت كرد تا
من آموزه اي به شكل منسجم از اسلام و قرآن و مكتب را داشته باشم تا
بالاخره اگر فردا هم مادر شدم
بتوانم نقش خودم را براي اجرا و ايفاي اين
نقش خوب پياده كنم . اين همسايه به همسرم گفته بود كه در انتهاي اين كوچه
شخصي به نام حاج آقا كمال مرتضوي ـ كه اكنون سالهاست به رحمت خدا
رفته و اميدوارم كه خداوند او را مشمول رحمت الهي خود كند ـ زندگي
مي كند كه دختر من پيش او كه روحاني بسيار محترم و معززي است درس
مي خواند. مي خواهيد شما هم همسر خودتان را نزد اين مرد بزرگوار
بفرستيد حاجي هم قبول كرد و من از فردا با دختر همسايه مان
براي درس
خواندن پيش حاج آقا كمال مرتضوي رفتيم و درس خواندن را شروع كردم .
پس از يك سال كه از درس خواندنم پيش حاج آقا كمال مرتضوي گذشت
چون مستاجر بوديم
بايد منزل را عوض مي كرديم . در اين فاصله هم خدا به
ما فرزندي عطا كرد و با نقل مكان از آن محل
از اين كلاسها محروم شدم .
البته ناگفته نماند كه من فرزند ديگري را هم در راه داشتم . وقتي فرزند چهار
پنج ماهه شد
احساس كردم روحيه ناآرام من به فرزندمان صدمه مي زند در
همين زمان
لطف خدا شامل حال ما شد و با دوستاني در مسجد نزديك
منزل جديدمان (به نام مسجد سلمان ) آشنا شديم . در آنجا از پيش نماز
آدرس منزل آقاي خوانساري را گرفتيم و بعد از اينكه با خانم ايشان آشنا
شديم دوباره شروع به درس خواندن كردم
اما اين دفعه در كنار درس
فقه
اصول و اخلاق را هم با ايشان داشتم كه در رشد و تربيت بچه هايم بسيار
موثر بود.
با گذشت زمان
تعداد فرزندانم به پنج رسيده بود و پنجمين فرزندم
فاطمه پانزده روزه بود كه مرحوم آيت الله بروجردي از دنيا رفت و بعد از آن
قضيه انتخاب مرجعيت
مساله حاد و پيچيده اي شد و من هم بر اثر
آموزشهايي كه ديده بودم و آشنايي اي كه با آيات و احاديث داشتم
تا
حدودي به كم و كيف قضايا پي برده بودم . در جهان اسلام بالاخص در
ايران
شاه با آن توطئه و دسيسه هايي كه براي رسيدن به خواسته هايش
داشت
تلگرافي به چند تن از علماي نجف زد كه به مردم بفهماند بعد از
آقاي بروجردي
بايد از مراجعي كه در نجف هستند تقليد كنند
اما با ياري
خداوند و با وجود افراد تحصيلكرده
فهميده و با سياستي كه در حوزه و
دانشگاه داشتيم
اينان به سرعت قضايا را جمع و جور كردند و چهار ـ پنج
نفر از مراجع خود ايران را به مردم معرفي كردند. البته طبيعي هم بود كه مردم
از مراجع مختلف تقليد كنند
ولي بسياري هم مرجع تقليدشان را عوض
كرده
به امام خميني (س ) برگرداندند; چرا كه مرحوم آيت الله بروجردي
امام (س ) را به مردم معرفي كرده بود و فرموده بود كه حاج آقا روح الله بايد در
جلسات حتما حضور داشته باشند. بدين صورت حضرت آيت الله
خميني (س ) را به مردم شناسانده بودند
اما باز هم همه كس نمي توانست
درك كند; حتي خود من هم بعد از مرحوم بروجردي مردد مانده بودم كه
تكليفمان چه مي شود . تا اينكه جريانات 15 خرداد پيش آمد و من يك هفته
مانده به اين جريان
يك سري كارهايي داشتم كه از اين قرار بود :
اعلاميه هايي را كه از قم مي آمدند
به امضاي علما مي رساندم تا بالاخره
تكليف افراد مشخص شده و اين اعلاميه ها تا به شهرستانها برسند. يك
سري اعلاميه ها و اطلاعيه ها هم توسط آقاي صاحب الزماني به نشاني منزل
ما فرستاده شده بود كه بايد به همدان فرستاده مي شد تا توسط يك روحاني
امضا شده
دوباره به قم برگردد
در جريان توزيع اعلاميه ها ـ كه مطالب
مندرج در آن اظهارنظرهاي حضرت امام (س ) در مورد واقعه 15 خرداد و
دستگيريها و مسائل مختلف بود ـ و بعد از 15 خرداد و دستگيري امام (س )
براي ما نيز اتفاقاتي افتاد كه مشكلات مالي همسرم يكي از اين موارد بود. ما
به دنبال اين واقعه هرچه داشتيم فروختيم تا قرضهاي همسرم را بدهيم و
پس از آن
در خانه كوچكي نزديك مسجد موسي بن جعفر(ع )
سكنا
گزيديم . به خاطر اين تغيير مكان
مجددا از استادم حاج آقا خوانساري و
محضر درس آن بزرگوار دور افتادم و بعد از مدتي ايشان فوت كردند. البته در
اين مدت به عناوين مختلف با بعضي از علما و روحانيان ارتباطي برقرار
كرده بودم و گاهي اوقات سئوالات و مسائلي را كه برايم پيش مي آمد از اين
بزرگواران مي پرسيدم و بر طبق راهنماييهاي ايشان عمل مي كردم . اين جريان
ادامه داشت تا من و تعداد ديگري از خواهران با شهيد آيت الله سعيدي
در
مسجد موسي بن جعفر(ع ) آشنا شديم و از محضر ايشان كلي خواهش و تمنا
كرديم تا با تشكيل كلاسه چهارده ـ پانزده نفره خانمها موافقت فرمايد كه آن
بزرگوار هم
با بزرگواري تمام اين پيشنهاد را پذيرفتند و كلاسها داير شد.
موقعيت خوبي بود و ما بسيار استفاده مي كرديم البته با اينكه من در آن زمان
پنج ـ شش فرزند كوچك داشتم
با اين وجود آنها را به شكلي آماده كرده و
آموزش داده بودم كه آن تعداد از بچه هايي كه دانش آموز نوبت صبح بودند
صبحها كيف و كتابشان را برداشته و به مدرسه مي رفتند و بقيه كه عصري
بودند
به همين ترتيب عمل مي كردند. كوچكترين فرزندم را هم كه
شيرخواره بود
يك بار قبل از رفتن به كلاس شير مي دادم و ساعت ده در
گهواره مي خواباندم و به كلاس درس مي رفتم و درس مي گرفتم . مجددا براي
تهيه غذا و غيره به منزل برمي گشتم و در هنگامي كه بچه ها غذا را
مي خوردند
من كارهايم را انجام مي دادم و ساعت چهار دوباره فرزندم را در
گهواره مي خواباندم . اين بار براي تدريس يا سخنرانيهاي يك ساعت و
ربعي اي كه داشتم
از منزل خارج مي شدم و بچه ها را به امان و پناه خدا در
منزل تنها مي گذاشتم . در طول اين مدت
هيچ وقت خدا را شكر اتفاقي براي
بچه ها و خانواده ام نيفتاد و من تمام اين خوش يمنيها را از اثر الطاف خفيه
الهي مي دانم كه در همه اين مراحل پشت و پناه من بود. شايد بيشتر دوستان
فكر مي كردند كه اين معجزه است . چون براي هيچ كس قابل تصور نيست كه
شش ـ هفت بچه كوچك در يك خانه پنجاه متري راحت زندگي كنند و آب
از آب تكان نخورد و من هم در طول روز بيش از چهار ـ پنج ساعت در منزل
نباشم . علاوه بر اينها
همسرم هم به خاطر شغل خود
خارج از تهران و در
اهواز مشغول به كار بود و در طول يك ماه
بيش از يكي ـ دو شب در خانه
نبود.
خاطرات دوران زندان
زنان هم بند من در زندان
برايم ملحفه اي را دوخته و كشي هم برايش
انداخته بودند تا من موقع ملاقات
آن را بر تن كنم تا بدنم كه در اثر شكنجه
دچار زخمهايي عفوني شده بود
اذيتم نكند. البته خودم از زندان چيزهايي
پيدا كردم مثلا نوشته هايي به فرح كه در آن متذكر شده بود كه زخمهاي اين
خانم كه شديد شكنجه شده (يعني من ) عفوني شده و بوي بد مي دهد و ما را
اذيت مي كند. يادم هست سه نفر دكتر از طرف فرح به زندان آمدند و وقتي
من را ديدند
طي گزارشي نتيجه معاينه را چنين اعلام كردند كه اين خانم
سرطان دارد و اگر معالجه نشود حتما از بين خواهد رفت !
يادم مي آيد يك زماني هم به دليلي به منزل خواهرم مي رفتم
به خاطر
اينكه شوهرش در انتشارات اميركبير مشغول به كار بود و براي كله گنده ها
كتاب مي فرستاد نشاني بيشتر مسئولان آن روز مملكت را داشت : من هم از
اين نشانيها يادداشت برداري كرده بودم . آن روز اعلاميه هاي امام را كه چاپ
مي كردم
دستكش به دستم مي پوشاندم تا احتمالا اثر انگشت بر روي كاغذ
نماند و دردسر برايم ايجاد نشود و خلاصه محكم كاري كرده باشم . بعد
اعلاميه ها را به نشاني همين كله گنده ها پست مي كردم . البته هر زمان توسط
افراد مختلفي كار پست كردن انجام مي شد تا يك نفر لو نرود. يادم هست كه
در همسايگي ما
فرد نظامي اي بود كه درجه سرهنگ تمامي داشت
يك
اعلاميه را نيز براي او فرستادم . يك روز همسر اين فرد به خانه ما آمد و گفت :
« خواهرم ! نمي دانم اين نامه ها چگونه و از كجا برايمان مي رسد »
يك سري از وسايلم را نيز (مثل كتاب
اعلاميه و...) براي اينكه از
دسترس ساواك دور باشد
در خانه حاجي كه در اهواز كار مي كرد
پنهان
كردم . يك روز ماموران به منزل ما حمله كردند و جوان دانشجويي را كه از
بستگانمان بود دستگير كردند. احساس كردم
يك زماني اگر به حاجي دست
پيدا كنند و منزل او را بگردند و وسايل پيدا شود
حتما متوجه مي شوند كه
متعلق به من است
و اين واقعيت را نمي شود انكار كرد. پس سعي كردم به
حاجي زنگ بزنم تا ببينم كه او را نگرفته اند و الحمدلله كه او را نگرفته
بودند. خوشحال شدم . پس شبانه با يك ماشين دربستي به اهواز رفتم
تا آن
لوازم را سر به نيست كنم . شبانه خودم را از تهران خارج كردم و پس از سر به
نيست كردن وسايل
به تهران برگشتم . وقتي به تهران رسيدم
توسط ساواك
دستگير شدم
ساواكيها خيلي جاني بودند. آنها در حالت مستي و غيرعادي
هر كاري كه مي خواستند انجام مي دادند ولي من با توكل به خدا
تمامي
موازين شرع و اسلام را رعايت كردم .
در زندان رژيم شاه
به قدري مرا شكنجه دادند كه بدنم
دچار زخم هاي عفوني شد. هنگامي كه پزشكان
زخم هاي
عفوني مرا معاينه كردند
براي اينكه نگويند در اثر شكنجه
به
چنين وضعي دچار شده ام
اعلام كردند كه اين خانم به سرطان
مبتلا شده است
در دوران مبارزه
بسياري از اعلاميه هاي امام خميني را به
نشاني عاملان سرشناس رژيم شاه مي فرستادم . هنگام انجام
اين كار
دستكش به دست مي كردم و كاملا حساب شده عمل
مي نمودم تا ساواك موفق به شناسايي من نشود
در يك خانه پنجاه متري
با همسر و شش ـ هفت فرزند
زندگي مي كردم و در همين حال
هم به زندگي رسيدگي
مي نمودم و هم درس مي خواندم و هم به مبارزات ادامه
مي دادم

|