
ث خطبه 91 نهج البلاغه (خطبه اشباح )(1 )
ث ترجمه و نگارش : علي اكبر مظاهري
اشارت
روزي كسي نزد اميرمومنان عليه السلام آمد و به ايشان گفت : « اي
اميرمومنان ! خداوند را چنان برايمان توصيف نما كه گويا او را به چشمانمان
مي بينيم ; تا كه محبت و معرفتمان به او فزوني يابد. »
اميرمومنان و مولاي معرفت آموزان عليه السلام برافروخت و فراخوان
عمومي داد تا همگان فراهم آيند و سخنش را بشنوند. مردمان در مسجد كوفه
گرد آمدند; آنسان كه مسجد
از مردم
لبالب شد. آنگاه حضرت بر منبر برآمد
و خطبه اي خواند كه توصيف آن از عهده هركس برنيايد و همگان را معرفتي
عظيم افزايد :
حكمت و معرفت
ستايش خداي راست كه اگر (از سر حكمت ) چيزي نبخشايد و عطايي
نفرمايد
دارايي اش فزوني نمي يابد. و اگر (از روي رحمت ) هرچه ببخشايد
و عطا فرمايد
نادار نمي شود و دارايي اش كاستي نمي پذيرد.
هر دهنده اي كه ببخشايد
دارايي اش نقصان مي پذيرد
جز خداوند
رحمان . و هر نابخشنده اي
نكوهيده است
جز خداوند سبحان .
او هموست كه بر همگان نعمتهاي فراوان مي دهد و به ايشان بهره هاي
مدام مي رساند.
آفريدگان
خاندان اويند; روزيهاشان را عهده دار است و ارزاقشان را
مقرر فرموده است .
شوقناكان و مشتاقان وصالش را به سوي خويش راه نمايانده
و
خواهندگان نعمتها و پاداشهايش را نيز راه نشان داده (و هر كدامشان را به
خواسته هاشان رسانيده ).
عطا و بخشايندگي اش به خواهندگان و ناخواهندگان
يكسان است . (2 )
اگر خداوند سبحان
همه آن گوهرها و نقره ها و طلاهاي گران و آن
مرواريدهاي غلطان و آن مرجانهاي دست چينان را كه كوهساران و معدنها و
صدفهاي درياها
بيرون مي افشانند و آنها را
لب گشايان
مي نمايانند
همه را
به مردمان ببخشايد
بر بخشايندگي اش اثري نمي گذارد و در گستره
دارايي اش كاهشي پديد نمي آرد.
آري ! او چندان دارا است كه به پايان نمي برد گنجينه هايش را
خواسته هاي آفريدگان ; و چنان بخشنده است كه از عطاي او نمي كاهد
خواهش خواهندگان ; و چنان سخاوتمند است كه به آزمندي اش نمي كشاند
پاي فشاري خواهشگران .
اوصاف خداوند سبحان
هان ! پرسشگر! اينك نيك بنگر!
آنچه كه قرآن
در باب اوصاف خداوند سبحان به تو نمايانده و به
سويي كه راهت نشان داده
پذيرا باش و بدان سوي بگران و از روشناي
هدايت قرآن
روشنايي بگير. و در اين باب
از القا و تحميل شيطان پروا بدار
و آنچه را كه شيطان به تو القا مي كند ـ حال آنكه دانستن آن
در قرآن
بر تو
واجب نشده و در سيره پيامبر صلي الله عليه و آله و امامان هدايت نيز يافت
نمي شود ـ وارهان و دانش آن را به خداوند سبحان واگذار
كه خداوند بيش
از آن بر تو تكليفي نكرده است . و نيز بدان كه استواران در دانش
آنان اند كه
اقرار به ندانستن همه اسرار
ايشان را از فرو شدن در رازهاي دشوار
آسوده
نموده است . (آري ! آنان آنچه را با برهان و به عيان و با دانشوري و
انديشه ورزي دريافته اند
بر آن استوارند
و آنچه را كه توان دريافت
برهاني اش را ندارند
با « تعبد » پذيرفته اند
و بيش از توان
خويشتن را به
« تكلف » نيفكنده اند.)
از اين روست كه خداوند
اقرار آنان به ناتواني و ناداني شان و اكتفاي به
مقدار توانايي و دانايي شان را ستوده و كردار ايشان را ـ كه خويشتن را به
مشقت نيفكندند و از ژرفكاوي در ذات خداوند
خويشتنداري كردند ـ
« استواري در علم » ناميده است .
تو نيز به همان مقدار اكتفا كن (و به شيوه ستوده همان ستودگان
اقتدارنما)
و عظمت خداوند سبحان را با ميزان عقل خودت اندازه مگير و
خويشتن را به هلاكت ميفكن .
خداوند
همان توانمندي است كه :
اگر پندارها چونان تيران پران
شتاب گيرند تا كرانه توانايي اش را و
منتهاي قلمرو قدرتش را دريابند; و اگر انديشه رهيده از دام وسوسه ها
بكوشند تا در ژرفناهاي ناپيداي ملكوتش
وي را دريابند; و اگر دلها شيدايي
ورزند و عاشقانه به سويش شتابند تا كه به چگونگي اوصافش معرفت يابند;
و اگر باريك انديشيها و تيزنگريهاي عقلها ـ پس از واماندن از وصول به
اوصاف خداوندي ـ بخواهند به ذات او دانش يابند و آن را دريابند; خداوند
حكيم
بازشان مي دارد (و دست غيرت و قدرت الاهي
برمي آيد و
همگي شان را واپس مي راند). و چنين است كه آن انديشه ها و خردها
پس از
آنهمه تلاشها و پيمايش آنهمه راهها و بيراهه ها
اينك سر به سنگ خورده
به دامان مهر خداوند سبحان پناه مي برند و اقرار مي كنند كه در وصول به
ذات او
ناتوان اند و از تصور جلال و شكوه آن ذات اقدس
درماندگان اند.
نشانگاني ديگر از حكمت و قدرت خداوند
(اگرچه نمي توان به باطن ذات خداوند رسيد
اما نشانگان حكمت و
شوكت او را مي توان شناخت : ) اوست خدايي كه : آفريدگان را از هيچ
بيافريد; نه نمونه اي از آفريدگاري پيش از خويش
كه از آن سرمشق گيرد
و
نه مقياسي كه آفرينش را با آن اندازه گيرد.
خداوند حكيم
از گستره توانايي اش و از شگفتيهاي پديده هاي بيانگر
حكمتش و از اقرار آفريدگان به نيازمنديشان به خداوند سبحان
چندان به
ما نماياند كه با برهان استوار
به وجود آن پروردگار
معرفت يافتيم
پس
پديده هايي كه نشانگان آفريدگاري اش و نمادهاي حكمتش بودند
آشكار
گشتند; آنگاه چنان شد كه هرچه را آفريده بود
« حجت » ي شد براي او و
دليلي شد بر وجود او. و اگر چه آن پديده
خاموش بود
اما به خالقي
تدبيرمند رهنمايي مي نمود و بر وجود پديد آورنده
برهاني استوار بود.
گواهي بر بي همتايي
آنگاه امير موحدان عليه السلام از مردمان روي برتافت و خداوند
رحمان را مخاطب ساخت و گفت :
(خداي من !) من گواهي مي دهم : آن كس كه تو را به آفريدگانت تشبيه
كند و برايت اعضا و اندامهايي پندارد ـ همان اعضا و اندامهايي كه نشانگر
تدبير و حكمت تو در آفرينش مخلوقات است ـ ژرفاي جانش با معرفت تو
پيوند نخورده است (و تو را چنان كه بايد
نشناخته است ) و يقين به اينكه
« تو همتانداري » با قلبش در نياميخته است و گويا بيزاري جستن
فريب خوردگان از فريب دهندگان (كه آنان را خدايان خويش مي انگاشتند) را
نشنيده است ; آن هنگام كه مي گويند : « به خدا! ما در گمراهي آشكاري بوديم
كه شمايان را با پروردگار جهانيان
برابر مي نهاديم . » (سوره شعرا آيات 97
و 98 )
(خدايا!) من گواهم كه مشركان
دروغ گفتند و خطا پنداشتند كه تو را به
بتانشان تشبيه كردند و با پندارشان برايت پيكري انگاشتند و جامه آفريدگان
بر آن پوشاندند و با گمانهاشان تو را چونان جسمها
داراي اعضا و اجزا
پنداشتند و با سليقه هاي (نارواي ) خردهاشان
تو را با آفريده هاي گوناگون
سنجيدند و قياس نمودند.
و گواهي مي دهم : آن كسي كه تو را با چيزي از آفريدگانت برابر نهد
به تو
شرك ورزيده است (و به انحراف گراييده است ) و كسي كه به تو شرك ورزد
به آن معارفي كه آيات محكماتت بيان كرده اند و نيز به آنچه كه حجتهاي
آشكارت از آن سخن گفته اند
كافر است .
حقا كه تو
تويي « الله » ; همان خدايي كه عقلها تو را در نيابند و به
ژرفايت ره نيابند
تا كه در وزشگاه نسيم انديشه هاشان شكل پذيرد
و تو نه
آني كه در خاطره هاي گذراشان جاي گيري
تا كه محدود شوي و دگرگونگي
پذيري .
قدرت و حكمت خداوند
(خداوند حكيم ) آنچه را آفريد
سنجيده و نظامدار آفريد و نظامش را
استوار گردانيد. و كار آفرينش را
به تدبير و لطف و حكمتش
سامان
بخشيد. و هر آفريده را در مسير شايسته اش
روانه ساخت . (و بدين سان بود
كه خداوند سبحان
آفريدگان را « تقدير » و « تدبير » و « هدايت » فرمود و هر
كدام را به سوي كمال شايسته و بايسته اش روانه نمود.) و چنان شد كه : هر
پديده
از منزلت خود
در نگذشت و از وصول به مكانت هدفدار خود
كوتاهي نورزيد و پيمايش طريقت اراده خداوند را و انجام فرمان وي را
دشوار نينگاشت .
چگونه چنين نباشد (و پديدگان چسان توانند كه سر به فرمان خداوند
سبحان نگذارند) حال آنكه همه كارها از اراده خداوند نشات مي گيرند و
همه امور
به مشيت او سامان مي پذيرند !
او همان خداوندي است كه پديد آورنده پديده هاي گوناگون است ;
بي انديشه اي كه استمداد جويد از آن
و بي نيروي نهفته اي كه بهره برد از آن
و بي استفاده از تجربه هاي روزگاران
و بي شريكي كه ياري كند او را در
پديداري شگفتيهاي امور جهان .
بدين سان بود كه : آفرينش
كمال يافت به فرمان او. و گردن نهاد به فرمان
او. و پيروي نمود از دعوت و فراخوان او. بهانه نياورد و سستي نورزيد و
درنگ ننمود (در برابر اراده و فرمان او).
چنين بود كه خداوند سبحان پديده ها را استوار نمود (و آنها را نيكو
بياراست ). و قلمرو و مسير هر كدام را معين ساخت . و به توان (و حكمت )
خويش
پديده هاي ناهمساز را همساز و هماواز گرداند. همگونهاشان را به
هم پيوند داد. و (آنگاه
آفريدگان و) پديدگان را پراكنده و گوناگون نمود و هر
كدام را بر جاي خود نهاد و اندازه ها و سرشتها و شكلهاي هر يك را ترسيم
فرمود.
و (سرانجام چنان شد كه خداوند حكيم ) پديدهايي نوظهور و
آفريدگاني نوين پديد آورد و آفرينش آنها را استوار ساخت و هر كدامشان را
بر سرشتي كه خود مي خواست
ايجاد فرمود.
آفرينش آسمانها
خداوند
آسمانها را نظام بخشيد
بي آنكه آنها را به چيزي بياويزد و
تكيه دهد. و شكافها و گشادگيهاشان را به هم رسانيد (و فضاهاي خالي آنها
را پوشانيد) و هر كدام (از اجرام و پديدگان آسماني ) را با همتايانشان پيوند
داد و دشواري فرود آمدن و بالا رفتن فرشتگان را آسان كرد
تا فرمان او را
پايين آورند و كردار آفريدگان را بالا برند.
آنگاه آسمانها را ـ پس از آنكه چونان دودي فشرده (و گازهاي متراكم )
بودند ـ ندا داد و فرا خواند. پس
پاره ها و اجزاي پراكنده
به هم پيوستند و
انسجام يافتند.
سپس درهاي بسته آسمانها را باز گشود و لا به لاي آنها را باز نمود و بر
دروازه هاشان دربانهايي از شهابها بگمارد و آنها را به دست قدرت خويش
از لرزيدن و بي قراري
بازداشت و از فرو ريختن نگاه داشت . و فرمانشان داد
كه از اضطراب
باز ايستند و به فرمان او
آرام گيرند. و خورشيد را آيتي
روشنگر براي روزها و ماه را آيتي كم فروغ براي شبهاشان قرار داد و آن دو را
در مدارشان روانه ساخت و سير و مسيرشان را معين نمود تا با گردش آنها
قلمرو شب و روز آشكار گردد و شمار سالها و حساب زمانها اندازه گيري و
دانسته شود.
سپس در فضاي آسمانها
فلكهاي هر كدام را آويخت و زينتهايي از
گوهرهاي تابناك و ستارگان درخشان به آنها آونگان نمود و بدين سان آنها را
درخشنده و فروزنده فرمود. و آن شيطانها را كه دزدانه گوش خوابانده بودند
(تا اسرار آسمانها را دريابند) با شهابهاي درخشان
تيرباران نمود (و آنها را
از حريم ملكوتش دور فرمود).
آنگاه (خداوند توانا) ستارگان و كوكبها را; ثابتها و سيارها را
فرود
آيندگان و بالاروندگان را
نحسها و سعدها را; همگي را به فرمان خويش در
آورد و رام و آرامشان گردانيد و هر يك را در جايگاه خود قرار داد.
آفرينش فرشتگان
سپس خداوند سبحان آفريدگاني نو پديد از فرشتگان را بيافريد; براي
جاي دادنشان در آسمانهايش و آباداني بلنداي سراي گسترده مملكتش . و
راهها و واديهاي آسمانها را و فضاهاي گشاده آنها را از آن فرشتگان و به
وجود ايشان
انباشته و آكنده ساخت .
آواي تسبيح فرشتگان ستايشگر
فضاي قدوسي آسمانها را فراگيران
است . و نداي تقديسشان از لا به لاي سراپرده شكوهمند الاهي
طنين اندازان
است . و در وراي نواهاي رعدآسا و گوش لرزان
آبشارهايي از نورهاي
جلالت و شوكت خداوندي
درخشان است
كه چشمها نگريستن به آنها را
نتوانند; پس
خيره و ناكام
برجاي خود فروماندگان اند.
پاورقي :
1 ـ شايد اين خطبه را از آنجهت « اشباح » ناميده اند كه
دورنمايي از خداوند سبحان و قدرت و اوصاف او را در
بردارد.
2 ـ البته
خواهندگان و دعاكنان
برتران اند و مقربتران .

*****
صبر و حلم علي (ع )
|

ان عضك الدهر فانتظر فرجا فانه نازل بمنتظره او مسك الضر و ابتليت به فاصبر
فان الرخا في اثره (علي عليه السلام ).
صبر و حلم از صفات فاضله نفساني است و از نظر علم النفس معرف علو همت و
بلندي نظر و غلبه بر اميال دروني است و تسكين دردها و آلام روحي بوسيله صبر
و شكيبائي انجام ميگيرد.
صبر
تحمل شدايد و نا ملايمات است و يا شكيبائي در انجام واجبات و يا
تحمل بر خورداري از ارتكاب معاصي و محرمات است و در هر حال اين صفت
زينت آدمي است و هر كسي بايد خود را بزيور صبر آراسته نمايد.
علي عليه السلام از هر جهت صبور و شكيبا و حليم بود زيرا رفتار او خود مبين
حالات او بود حتي در جنگها نيز صبر و بردباري ميكرد تا دشمن ابتدا بيشرمي و
تجاوز را آشكار مينمود.
علي عليه السلام در حلم و بردباري بحد كمال بود و تا حريم دين و شرافت
انساني را در معرض تهاجم و تجاوز نميديد صبر و حوصله بخرج ميداد ولي در
مقابل دفاع از حقيقت از هيچ حادثه اي رو گردان نبود.معاويه را نيز بحلم
ستوده اند اما حلم معاويه تصنعي و ساختگي بوده و از روي سياست و حيله گري
و براي حفظ منافع مادي بود در حاليكه حلم علي عليه السلام فضيلت اخلاقي
محسوب شده و براي احيا حق و پيشرفت دين و هدايت گمراهان بود.
در تمام غزوات پيغمبر صلي الله عليه و آله رنج و مشقت كارزار را تحمل نمود و
از آن بزرگوار حمايت كرد و هر گونه سختي و ناراحتي را درباره اشاعه و ترويج
دين با كمال خوشروئي پذيرفت .
رسول اكرم صلي الله عليه و آله از فتنه هائي كه پس از رحلتش در امر خلافت
بوجود آمد او را آگاه كرده بصبر و تحمل توصيه فرمود
علي عليه السلام نيز
مصلحه براي حفظ ظاهر اسلام مدت 25 سال در نهايت سختي صبر نمود
چنانكه فرمايد : فصبرت و في العين قذي و في الحلق شجي .يعن من مانند كسي
صبر كردم كه گوئي خاري در چشمش خليده و استخواني در گلويش گير كرده
باشد.
علي عليه السلام براي استرداد حق خويش قدرت داشت ولي براي حفظ دين
مامور بصبر بود و اين بزرگترين مصيبت و مظلوميتي است كه هيچكس را جز
خود او ياراي تحمل آن نيست !ميفرمايد (بارها تصميم گرفتم كه يكتنه با اين قوم
ستمگر بجنگ برخيزم و حق خود باز ستانم ولي بخاطر وصيت پيغمبر صلي الله
عليه و آله و براي حفظ دين از حق خود صرف نظر كردم .) چه صبري بالاتر از
اين كه اراذلي چند مانند مغيره بن شعبه و خالد بن وليد بخانه اش بريزند و بزور و
اجبار او را براي بيعت با ابو بكر بمسجد برند در حاليكه اگر دست بقبضه شمشير
ميبرد مخالفي را درجزيره العرب باقي نميگذاشت ! گويند وقتي حضرت امير عليه
السلام را كشان كشان براي بيعت با ابو بكر بمسجد مي بردند يك مرد يهودي كه
آن وضع و حال را ديد بي اختيار لب بتهليل و شهادت گشوده و مسلمان شد و
چون علت آنرا پرسيدند گفت : من اين شخص را ميشناسم و اين همان كسي ات
كه وقتي در ميدانهاي جنگ ظاهر ميشد دل رزمجويان را ذوب كرده و لرزه بر
اندامشان ميافكند و همان كسي است كه قلعه هاي مستحكم خيبر را گشود و در
آهنين آنرا كه بوسيله چندين نفرباز و بسته ميشد با يك تكان از جايگاهش كند و
بزمين انداخت اما حالا كه در برابر جنجال يكشت آشوبگر سكوت كرده است بي
حكمت نيست و سكوت او براي حفظ دين اوست و اگر اين دين حقيقت نداشت
او در برابر اين اهانتها صبر و تحمل نميكرد اينست كه حق بودن اسلام بر من ثابت
شد و مسلمان شدم .
باز چه مظلوميتي بزرگتر از اين كه از لشگريان بيوفاي خود بارها نقض عهد ميديد
و آنها را نصيحت ميكرد اما بقول سعدي (دم گرمش در آهن سرد آنها موثر واقع
نميشد) و چنانكه گفته شد آرزوي مرگ ميكرد تا از ديدار كوفيهاي سست عنصر
و لا قيد رهائي يابد!
علي عليه السلام پس از رحلت پيغمبر صلي الله عليه و آله دائما در شكنجه
روحي بود و جز صبر و تحمل چاره اي نداشت بنقل ابن ابي الحديد آنحضرت
صداي كسي را شنيد كه ناله ميكرد و ميگفت من مظلوم شده ام فرمود : هلم
فلنصرخ معا فاني ما زلت مظلوما.يعني بيا با هم ناله كنيمه من هميشه مظلوم
بوده ام : درباره مظلوميت و شكيبائي علي عليه السلام پس از رحلت پيغمبر صلي
الله عليه و آله (در دوران خلفا ثلاثه ) ترجمه خطبه شقشقيه ذيلا نگاشته ميشود
تا صبر و تحمل آنجناب از زبان خود وي شنيده شود.

بدانيد بخدا سوگند كه فلاني (ابو بكر) پيراهن خلافت را (كه خياط ازل بر اندام
موزون من دوخته بود بر پيكر منحوس خود) پوشانيد و حال آنكه ميدانست محل
و موقعيت من نسبت بامر خلافت مانند ميله وسط آسياب است نسبت بسنگ
آسياب كه آنرا بگردش در ميآورد. (من در فضائل و معنويات چون كوه بلند و
مرتفعي هستم كه ) سيلابهاي علم و حكمت از دامن من سرازير شده و طاير بلند
پرواز انديشه را نيز هر قدر كه در فضاي كمالات اوج گيرد رسيدن بقله من امكان
پذير نباشد.
با اينحال شانه از زير بار خلافت (در آن شرايط نا مساعد) خالي كرده و آنرا رها
نمودم و در اين دو كار انديشه كردم كه آيا با دست تنها (بدون داشتن كمك براي
گرفتن حق خود بر آنان ) حمله آرم يا اينكه بر تاريكي كوري (گمراهي مردم ) كه
شدت آن پيران را فرسوده و جوانان را پير ميكرد و مومن در آنوضع رنج مي برد تا
پروردگارش را ملاقات مينمود شكيبائي كنم پس ديدم صبر كردن بر اين ظلم و
ستم (از نظر مصلحت اسلام ) بعقل نزديكتر است لذا از شدت اندوه مثل اينكه
خار و خاشاك در چشمم فرو رفته و استخواني در گلويم گير كرده باشد در
حاليكه ميرث خود را غارت زده ميديدم صبر كردم !تا اينكه اولي راه خود را
بپايان رسانيد و عروس خلافت را بآغوش پسر خطاب انداخت !عجبا با همه
اقراري كه در حيات خويش به بي لياقتي خود و شايستگي من ميكرد (و
ميگفت : اقيلوني و لست بخيركم و علي فيكم .ـمرا رها كنيد كه بهترين شما نيستم
در حاليكه علي در ميان شما است ) بيش از چند روز از عمرش باقي نمانده بود كه
مسند خلافت را بديگري (عمر) واگذار نمود و اين دو تن دو پستان شتر خلافت
را دوشيدند
خلافت را در دست كسي قرار داد كه طبيعتش خشن و درشت و زخم
زبانش شديد و لغزش و خطايش در مسائل ديني زياد و عذرش از آن خطاها
بيشتر بود.
او چون شتر سركش و چموشي بود كه مهار از پره بيني اش عبور كرده و شتر
سوار را بحيرت افكند كه اگر زمام ناقه را سخت كشد بيني اش پاره و مجروح شود
و اگر رها ساخته و بحال خود گذارد شتر سوار را به پرتگاه هلاكت اندازد
سوگند
بخدا مردم در زمان او دچار اشتباه شده و اراه راست بيرون رفتند من هم (براي
بار دوم ) در طول اينمدت با سختي محنت و اندوه صبر كردم تا اينكه (عمر نيز)
براه خود رفت و خلافت را در ميان جمعي كه گمان كرد من هم (در رتبه و منزلت )
مانند يكي از آنها هستم قرار داد.
خدايا كمكي فرماي و در اين شورا نظري كن
چگونه اين مردم مرا با اولي (ابو
بكر) برابر دانسته و درباره من بشك افتادند تا امروز در رديف اين اشخاص قرار
گرفتم و لكن باز هم (بمصلحت دين ) صبر كردم و در فراز و نشيب با آنها هماهنگ
شدم (سابقا گفته شد كه اعضا شورا شش نفر بودند) پس مردي (سعد وقاص )
بسابقه حقد و كينه اي كه داشت از راه حق منحرف شد و قدم در جاده باطل نهاد
و مرد ديگري (عبد الرحمن بن عوف ) بعلت اينكه داماد عثمان بود از من اعراض
كرده و متمايل باو شد و دو نفر ديگر (طلحه و زبير كه از پستي آنها) زشت است
نامشان بردشود.بدين ترتيب سيمي (عثمان ) در حاليكه (مانند چهار پايان از
كثرت خوردن ) دو پهلويش باد كرده بود زمام امور را در دست گرفت و فرزندان
پدرش (بني اميه ) نيز با او همدست شده و مانند شتري كه با حرص و ولع گياهان
سبز بهاري را خورد
مشغول خوردن مال خدا گرديدند تا اينكه طنابي كه بافته بود
باز شد (مردم بيعتش را شكستند) و كردارش موجب قتل او گرديد.
چيزي مرا (پس از قتل عثمان ) بترس و وحشت نينداخت مگر اينكه مردم مانند
يال كفتار بسوي من هجوم آورده و از همه طرف در ميانم گرفتند بطوريكه از
ازدحام و فشار آنان حسنين در زير دست و پا مانده و دو طرف جامه ام پاره
گرديد.
مردم چون گله گوسفندي كه در جاي خود گرد آيند (براي بيعت ) دور من جمع
شدند و چون بيعت آنان را پذيرفتم گروهي (مانند طلحه و زبير) بيعت خود را
شكستند و گروه ديگري (خوارج ) از زير بار بيعت من بيرون رفتند و برخي نيز
(معاويه و طرفدارانش ) بسوي جور و باطل گرائيدند مثل اينكه آنان كلام خدا را
نشنيدند كه فرمايد : ما سراي آخرت را براي كساني قرار ميدهيم كه در روي زمين
اراده سركشي و فساد نداشته باشند و حسن عاقبت مخصوص پرهيزكاران
است .
بلي بخدا سوگند اين آيه را يقينا شنيده و حفظ كردند و لكن دنيا در نظر آنان جلوه
كرد و زينت هايش آنها را فريب داد.
(بدانيد سوگند بدان خدائي كه دانه را (در زير زمين براي روئيدن ) بشكافت و بشر
را آفريد اگر حضور آن جمعيت انبوه و قيام حجت بوسيله ياري كنندگان نبود و
پيماني كه خداوند از علما براي قرار نگرفتن آنان در برابر تسلط ستمگر و
خواري ستمديده گرفته است وجود نداشت هر آينه مهار شتر خلافت را بر كوهان
آن انداخته و رها ميكردم و از آن صرف نظر مي نمودم و شما در مي يافتيد كه اين
دنياي شما (با تمام زرق و برقش ) در نزد من بي ارزشتر از آب بيني بز است .
(1 )
علي عليه السلام در اين خطبه در اثر هيجان ضمير و فرط اندوه شمه اي از صبرو
تحمل خود را درباره مظلوميتش اظهار داشته و بر همه روشن نموده است كه
تحمل چنين مظلوميتي چقدر سخت و طاقت فرسا است زيرا آنجناب كه
مستجمع تمام صفات حميده و سجاياي عاليه اخلاقي بود در مقاب سعد وقاص
و معاويه و امثال آنها قرار گرفته بود كه تقابل آنها از نظر منطق درست تقابل
ضدين است چنانكه خود آنحضرت فرمايد روزگار مرا بپايه اي تنزل داد كه
معاويه هم خود را همانند من ميداند!تحمل اينهمه نا ملائمات در راه دين بود و
بهمين جهت وقتي ضربت خورد فرمود فزت و رب الكعبه
پي نوشتها :
(1 )نهج البلاغه خطبه ـ 3

| |