روزنامه جمهوري اسلامي 29/11/1385 صفحه جبهه و جنگ

  • خاطره
    شبي به درازاي يكسال

  • تحريف در آثار هنري
  • *****
    خاطره
    شبي به درازاي يكسال




  • سال 1364 شاهد زمستاني سخت و طاقت فرسا در كردستان بوديم . در اين فصل سرما بود كه گردانهاي جندالله سپاه بانه و سقز با حمايت و پشتيباني قرارگاه حمزه سيدالشهدا(ع ) در عملياتي مشترك موفق به آزادسازي و پاكسازي مناطقي از مرز بانه و سردشت گرديدند. اين مناطق شامل روستاها و آباديهاي « گيوه رود گله سور مالته مالدوم برده رش چومان زله و... » بود كه همگي ظرف دوروز توسط رزمندگان عزيز از لوث وجود عناصر گروهكهاي ضدانقلاب پاكسازي شدند.
    كيوه رود و اطراف آن گلوگاه مهمي براي تردد و استقرار گروهكهاي ضدانقلاب در آن برهه از زمان بود. لذا روستاي مزبور وپيرامون آن بعنوان اولين هدف وآماج نيروهاي عمل كننده قرار گرفت .
    روستاهاي فوق همگي از هرگونه سكنه خالي شده بود ليكن چندين خانوار بدون توجه به خطرات احتمالي عمليات پاكسازي در بعضي از روستاها و آباديها مانده بودند; بنابراين عمليات بايد با احتياط و دقت كامل انجام مي گرفت تا هيچ خطر و آسيبي را متوجه اهالي و افراد بي گناه نسازد.
    به هر ترتيب مراحل اوليه آزادسازي وپاكسازي مناطق در مدت كمتر از دو روز با انهدام مواضع و هلاكت چند تن از افراد گروهكهاي مسلح ضد انقلاب با موفقيت به اجرا در آمد.
    نيروهاي عمل كننده به تفكيك وظايف و واحدها و دسته ها براي استقرار خود در تپه هاي مشرف به آباديها با روشهاي تعجيلي اقدام به ايجاد پايگاه و سنگر نمودند. در اين گير و دار كه سربازان ارتش بعثي عراق كه در ارتفاعات مقابل ما مستقر بودند در حمايت از افراد ضدانقلاب و به تصور اينكه عملياتي بر عليه آنان صورت گرفته شروع به حملات خمپاره اي نمودند. انفجار خمپاره ها هرگونه تردد و تحرك رزمندگان را كند ساخته و با مشكل مواجه مي ساخت .
    عمده نيروهاي عراقي در راس قله « گامو » كه از قلل سوق الجيشي و بسيار بلند كردستان عراق به شمار مي رود مستقر بودند لذا منشا شليك خمپاره ها بيشتر اين قله و اطراف آن بود.
    با فرارسيدن تاريكي شب شدت درگيريها بين رزمندگان و افراد ضدانقلاب فروكش كرد ولي سربازان بعثي همچنان به پرتاب خمپاره ها ادامه داده وسكوت شب را درهم مي شكستند.
    حالا نيروها مانده بودند با وضعيت جنگي و كمبود آب غذا و شبي سخت و سرماي استخوان سوز و از همه مهمتر نداشتن يك مامن گرم كه اين مشكل را دو چندان مي ساخت .
    سنگرهايي كه بطور تعجيلي توسط بچه ها احداث مي شد غالبا كوچك و با پر كردن خاك و گل در داخل گوني ها و با ارتفاع حداكثر 80 الي 90 سانتي متر شكل مي گرفت ; بنابر اين براي در امان ماندن از سرما و تركشهاي خمپاره و يا كمي استراحت و خواب مجبور بوديم بصورت خميده و درازكش وارد سنگر شويم .
    ما به كمك يكديگر كف سنگرمان را با استفاده از چند متر نايلون و دو تخته پتو و همچنين سقف آن را با نايلون پوشش داديم تا اندازه اي ما را از سرما و بارش احتمالي برف حفظ كند.
    وقتي كه با بدن خسته ويخ زده زير سقف نايلوني سنگر دراز كشيديم ابتدا فكر كرديم حداقل براي دو يا سه ساعتي هم كه شده مي توانيم چشم روي چشم بگذاريم ولي غرش انفجار خمپاره ها و از آن بدتر سرماي حاكم بر منطقه و صدها دلهره و افكار جوراجور ديگر كه در آندم گريبانگير ما شده بود آرام و قرار و خواب را از چشمانمان مي ربود.
    سرماي حاكم از يك طرف و تنفس بچه ها از طرف ديگر باعث مي شد تا سقف كم ارتفاع و نايلوني سنگر عرق كند و در ساعاتي كه دماي هوا به زير صفر مي رسيد روي نايلون را منجمد سازد; گويي قرار بود شبي را در سردخانه اي به صبح برسانيم !!
    گاهي قطرات آب شده از سقف سنگر بر سر و صورت ما چكه مي كرد و درست زماني كه مي خواستيم براي لحظه اي به خواب فرو رويم همانند شلاق و سيلي سختي كه بر رخسار كوبيده شود وحشت زده از خواب بيدارمان مي كرد.
    آه ! آه كه سرما چنان قشعريره اي بر جان افكنده بود كه دندانها را دائما به هم مي كوبيد تا جايي كه نفس ها را در سينه ها حبس مي كرد.
    بچه ها مي خواستند به همديگر كمك كنند ليكن وضعيت عمومي هر كس وخيم تر از ديگري بود. راستش از شدت سرما خيلي بي رمق و بي طاقت شده بوديم بطوريكه ديگر نمي توانستيم حتي به ضد حمله احتمالي و غافلگيرانه ضد انقلاب نيز فكر كنيم بلكه با تمام وجود فقط به چگونه گرم نمودن خود مي انديشيديم ; گرمايي كه در آن اوضاع و احوال از هر نيازي مهمتر به نظر مي رسيد.
    عقربه زمان مي چرخيد و لحظه ها باسرما سپري مي شد ولي انگار از روشنايي روز هيچ خبري نبود.
    پاها در داخل پوتين ها بي حس شده بود احساس مي كرديم از سوز سرما كبود شده اند ليكن كسي جرات در آوردن پوتين ها را از پاها نداشت و همه مجبور بودند تا صبح با وضعيت موجود كنار بيايند.
    هر يك ازبچه ها كلاه اوركتشان را محكم بر سر كشيده و كوله پشتي سلاح و ساير تجهيزات خود را زير سر گذاشته بودند تا در صورت لزوم بتوانند سريع آنها را بكار گيرند.
    سلاحهاي ما در پاسي از شب آنچنان سرما را به خود جذب كرده بود كه اين سرما از زير كلاه اوركت هم به شدت قابل احساس بود.
    در بعضي از لحظات به سرمان مي زد تا با آتش زدن جعبه هاي مهمات و كاغذهاي اضافي داخل جيب خودمان را گرم كنيم ولي فقط كافي بود جرقه شعله اي زده شود تا خمپاره هاي دشمن يكي پس از ديگري به سوي ما فرود آيند.
    ديگر چه مي توانستيم بكنيم ;! سرماي سخت بي رحمانه جاي همه چيز را گرفته بود چاره اي نداشتيم جز اينكه با وضعيت موجود بسوزيم وبسازيم .
    فقط ياد خدا بود كه به ما آرامش مي داد.
    ياد روزها و اتاقهاي گرم گذشته افتاده بودم . ياد كرسي گرم و چاي داغ خانه در زمستان كه دور هم مي نشستيم و نوش جان مي كرديم . با خود مي گفتم اي كاش دراين موقعيت يك استكان چاي داغ نصيبمان مي شد... اي كاش و اي كاش ...
    با اين فكر و خيال كلنجار مي رفتم كه براي دقايقي و شايد حدود يكساعتي در خواب فرو رفته و در عالم ديگري سير مي كردم ...
    صداي يكي از همسنگران كه همه را براي اداي فريضه صبح فرا مي خواند مرا نيز از خواب بيدار كرد. همگي از سنگر زديم بيرون و با تيمم و پوتين به پا نماز صبح را به جا آورديم . نمي دانم ! شايد تنها نمازي كه به نظرم تمام عيار بجا آورده ام همان نماز است .
    بعضي از همرزمان نيز به خاطر سرما و خطرات احتمالي بصورت نشسته در داخل سنگرها نماز راخواندند. بعد از نماز صبح ديگر به فكر استراحت و خواب نبوديم و مشغول صحبت بوديم تا اينكه با طلوع خورشيد بالاخره شب سختي را كه گويي به درازاي يك سال به طول انجاميد پشت سر گذاشتيم . چند ساعت پس از روشنايي هوا عمليات پشتيباني و تداركاتي از كليه نيروها وپايگاههاي احداث شده بعمل آمد و...
    آري ! هرگز خاطره آن عمليات از ذهنم خارج نمي شود ولي آنچه كه در آن سنگر سرد برايم ارزشمند و تا ابد ماندگار شد چهره يكايك بسيجيان و جمع باصفايي بود كه گرمي بخش محفل ما در آن شب بسيار سرد بود.
    پرويز بهرامي ـ ابهر

  • *****
    تحريف در آثار هنري




  • « گزارشي از برگزاري جلسه نقد داستان كوتاه دفاع مقدس »
    هفتادوچهارمين جلسه نقد و بررسي كتب دفاع مقدس به همت بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس برگزار شد. در اين جلسه كه دو داستان كوتاه « آخرين درس » نوشته « آلفونس دوده » و ترجمه « مسعود اميرخاني » و « گوساله سرگردان » به قلم « مجيد قيصري » به بررسي گذاشته شد بلقيس سليماني مدير جلسه در خصوص داستان « آخرين درس » با بيان خلاصه اي از اين داستان گفت : اين كار از نظر محتوا با ساير كارهاي آلفونس دوده متفاوت است . فضاسازي خوب است و چيز اضافي وجود ندارد. يعني با اينكه داستان در مورد جنگ است اما وجه خشونت ديده نمي شود. چون به وجه ديگري توجه شده . اين جنگ از نوع جنگ ميداني نيست بلكه نوع ديگري است و آغاز درگيري دو فرهنگ را نشان داده است .
    آلفونس دوده مي خواهد به يك نكته اساسي اشاره كند و آن اينكه زبان ملتي كه از بين بره جنگ و اسارت واقعي از آن هنگام شروع مي شود. لزومي ندارد فرد تحت سيطره نظامي يا هر چيز ديگر كشوري باشد. همين كه زبان ملتي از بين برود تمام است و مفهوم مركزي داستان مسئله هويت و زبان است . چرا كه زبان يك امر جمعي است و عامل ارتباط و هويت انسانها عامل پيوستن اقوام به يكديگر است .
    سليماني در خصوص داستان گوساله سرگردان نيز گفت : فضايي كه نويسنده مي سازد كاملا رمزگونه است و بنظر مي رسد در ساختن چنين فضاهايي موفق است . نويسنده از همان ابتداي اثر ما را مواجه مي كند با يك سري اتفاقات كه نه خودش اطلاع دارد و نه ما از آن مطلعيم و از آن شگردهايي استفاده كرده كه خواننده را درگير متن كند. از نظر فضاسازي راوي در يك فضا و اتاقكي محدود قرار گرفته است . عنصر ديگري كه به فضاي رازآلود اضافه مي شود قبر خالي ماموستا حركت راوي وجود گوساله و گاو اشيائي كه گم شده و در جاي ديگري پيدا مي شوند خوابهايي كه واضح نيستند و... كه نويسنده از اين عناصر كمك گرفته به هر چه راز آلود بودن اثر كمك مي كند.
    تنها چيزي كه در فضاسازي براي من جاي سئوال داشت مسئله چشمه آب زلالي بود كه آن دو عراقي در آب آن آب تني مي كنند و... من فكر مي كردم چرا بايد از اين عنصر جهت چنين مساله اي استفاده شود ! چرا كه چشمه در نزد ما منشا پاكي و حيات است . اين داستان در روستايي اتفاق مي افتد. كه ساختارش كشاورزي است . و چشمه جزو عناصر طبيعي آن منطقه مي باشد. حال آيا ما مي توانيم از دل يك عنصر طبيعي يك نماد ادبي بيرون بكشيم نمادها در دل فرهنگ معنا پيدا مي كنند. اگر شخصي باشند قابل فهم نيستند.
    هر نگرشي نسبت به آب داشته باشيم در دل فرهنگ ايراني و اسلامي معنا پيدا مي كند.
    وي افزود : ما از طريق راوي با داستان آشنا مي شويم . آدمي كه ماموستا را كشته و جسدش نيز نامعلوم است . روستائيان هم نسبت به شخصيت او احترام خاصي قائلند. آن قدر اين احترام شديد است كه نسبت به گاو و گوسفندان او نيز تعصب دارند. چرا كه هنگامي كه عراقي ها از ماده گاو ماموستا شير مي دوشند و مي خورند اين مسئله روستائيان را برمي آشوبد. چرا كه معتقدند چون ماموستا راضي نبوده پس عراقي ها نبايد از شير و گوشت گاو و گوسفندان او استفاده كنند. و هنگامي كه عراقيان گاو را مي كشند روستائيان اعتراض مي كنند و با ناپديد شدن گوساله ماموستا انفجار شديدي رخ مي دهد.
    ما در اين كار ارتباط خوبي برقرار مي كنيم اگر چه گاه شماري را نمي بينيم . ولي مشخصا تنظيم زماني داريم و اينطور نيست كه با يك نوع درهم ريختگي زماني روبرو باشيم . راوي از اول شروع مي كند اگرچه گاهي نقبي به گذشته مي زند. ما با يك روايت رئال طرفيم كه من معتقدم روايت رئال اصلا وجود ندارد. حتي زماني كه يك فرمانده جنگ از جنگ مي نويسد. چرا كه از فيلتر زمان موقعيت فكر خودش و هزاران فاكتور ديگر نگاه مي كند. ممكنه با روايت ديگران با موقعيتهاي متفاوت فرق داشته باشد.
    در هر اثر هنري تحريف وجود دارد. حتي در هنر عكاسي كه رئال ترين هنر است تحريف وجود دارد. چرا كه با تغيير نور زاويه ديد انتخاب سوژه و... از حالت رئال درمي آوريم . چه برسد به اثري كه از طريق كلمات و ادبيات سروكار داشته باشد. اين داستان حول وحوش دو مفهوم من چه هستم و چه مي كنم مي چرخد. راوي اطلاعاتي را راجع به خودش مي دهد و سپس به نقادي خودش مي پردازد. اساسا همه راوياني كه خاطرات چند جلدي مي نويسند مي خواهند بگويند من چه هستم و چه مي كنم و اساس روايتي كه براساس من راوي شكل مي گيرد اين دو اصل است . راوي مي خواهد وقايع را بازسازي كند و شايد بخاطر همين موضوع است كه اين نوع متن ها پهلو به خاطره مي زند.
    سپس مجيد قيصري در خصوص داستان آخرين درس گفت : من از خواندن اين داستان بسيار لذت بردم . بنظر من نويسنده جواني پرباري داشته است . و در مواقعي كه نويسندگان به لحاظ بار علمي جواني پرباري را سپري مي كنند داستانهاي موفق و موثري را مي نويسند. در چنين وقتي دست نويسنده خالي نيست و خواه و ناخواه از توشه اي كه طي سالهاي اندوخته بهره برداري مي كند. بنظر من هر چه قدر محتواي اثر محكم باشد نشان مي دهد مي تواند خيلي از ضعفها را بپوشاند و بار خودش را بكشد. اين اثر داراي چنين ويژگي اي است . چرا كه پس از گذشت سالها همچنان مطرح است . در صورتيكه بسياري از كارهايي كه امروزه مي خوانيم عمقي ندارند. اما اين كار علي رغم اينكه قصه اي فوق العاده ساده اي دارد ولي خواننده را درگير مي كند و بسيار زيباست .
    سپس طاهرخاني ضمن اشاره به نثر زيبا در داستان گوساله سرگردان اظهار داشت : وقتي خواننده اين اثر را مي خواند نويسنده نمي گذارد خواننده گم شود. چرا كه بلافاصله با فضاسازي زيبا خواننده را در مكان جغرافيايي قرار مي دهد. در داستان « آخرين درس » گاو به نوعي مي توانيم بگوئيم يادگاري از مظلوميت ماموستاست . و گويي فرهنگ و قداستي كه مختص خود روستايي هاست . فقط بنظر مي رسد پازل اين اثر خالي است . عذابي كه بر ناقه وارد مي شود در اين اثر ديده نمي شود و آنها به عذاب خودشان نمي رسند.
    در پايان جلسه مجيد قيصري گفت : در مورد داستان خودم بايد بگويم : من چند سال پيش يكي از آثار عقيق نيشابوري را مي خواندم . از آنجا كه چند روايت و تفسير در مورد ناقه حضرت وجود دارد مبناي كارم همين بود كه عقيق نيشابوري گفته است . وقتي ناقه پي مي شود عذاب نازل مي شود. من سعي كردم يك طوري اين نشانه ها را در كار بياورم و بگويم اين طور نيست كه قرآن قديمي باشد. بلكه نگاه انساني در همه شئونات لحاظ شده است . در قرآن نيز يك نفر در ناقه صالح باقي مي ماند تا جريان را روايت كند. حال نقش آن يك نفر را كاك رحيم در اين داستان بازي مي كند.
    تهيه و تنظيم : فيروزه محمد حسيني