
تاريخ دستگيري خود را بيان بفرمائيد چند سال زندان شاه بوديد
بسم الله الرحمن الرحيم . اولين دستگيري من سال 1327 بود . مدت
كوتاهي زندان بودم . دومين دستگيري من در خردادماه سال 1342 (اطراف
پانزده خرداد 42 ) بود . در اين دستگيري هم چند روز بيشتر زندان نبودم .
سومين دستگيري من روز يازدهم بهمن ماه سال 1343 بود . به مناسبت
اعدام انقلابي حسنعلي منصور و اينكه من نماينده امام خميني در رابطه با
فتواي اعدام انقلابي حسنعلي منصور بودم . لو رفتم و ريختند خانه ما و
اسنادي از خانه ما به دست آوردند. به علت اين دو مورد
دستگير شدم و
دستگيري سوم من 12 سال و خرده اي طول كشيد . يعني از 11 بهمن 1343
تا 1356 شمسي در زندان بودم .
علت دستگيري اولتان چه بود
دستگيري اول در ارتباط با مسئله فلسطين بود. در ارتباط با غصب فلسطين
توسط صهيونيستها. آيت الله كاشاني دعوت به راه پيمايي عليه غاصبان
فلسطين و قدس شريف كرد. راه پيمايي در ميدان بهارستان روبه روي مدرسه
مسجد سپهسالار (شهيدمطهري فعلي ) برگزار شد. نظاميان رژيم شاه مردم
را مورد حمله قرار دادند. تعدادي از تظاهركنندگان به نفع ملت فلسطين
دستگير شدند. تعدادي هم بعدها به عنوان محرك و گردانندگان راه پيمايي
دستگير شدند. از جمله افرادي كه در اين واقعه دستگير شدند
من بودم .
چند روز زندان بوديد
5 روز .
كدام زندان بوديد
زندان اطلاعات شهرباني . در محدوده ميدان امام خميني فعلي تهران .
دستگيري دوم علتش چه بود
دستگيري دوم من هم حدود 5 روز بود . در دستيگري دوم چند زندان را
ديدم . علتش هم اين بود كه اتهامي كه به من نسبت داده بودند مبهم بود.
قزل قلعه
زندان اطلاعات شهرباني و زندان موقت شهرباني و ساواك را هم
ديدم .
در دستگيري سوم هم زندان اطلاعات شهرباني بوديم . در زندان
اطلاعات شهرباني زنداني بوديم . بعد در زندان موقت شهرباني در بخش
بهداري زنداني بوديم . در جايي زنداني بوديم كه بعدها تبديل به كميته
مشترك ضدخرابكاري ساواك و شهرباني شد و حالا موزه عبرت شده است .
حدود 11 بهمن تا 26 خرداد 1344 شمسي در اين زندان بوديم . دوران
دادگاه و محاكمه هم از زندان اطلاعات شهرباني ما را به دادگاه مي بردند.
حكم نهايي كه براي ما صادر شد شب 26 خردادماه سال 1344 شمسي
شهدا را به شهادتگاه بردند و ما را هم همان صبح به زندان قصر تحويل
دادند . در مرحله اول ما را به زندان عادي قصر بردند . هركدام از ما 9 نفر را
كه اعدام شده بوديم به يك بند از بندهاي زندان عادي قصر فرستادند. من را
به بند 7 زندان عادي قصر تحويل دادند . شهيدعراقي را به بند يك زندان
عادي قصر تحويل دادند . آيت الله انواري را به زندان شماره 2 عادي تحويل
دادند.
در آنجا اعتصاب غذا و درخواست انتقال به زندان سياسي كرديم .
مامورين زندان قصر بر اثر اعتصاب غذاي ما
با ما وارد مذاكره شدند و
درخواست ما را براي انتقال بند سياسي زندان قصر پذيرفتند و ما منتقل به
زندان سياسي شديم . يكي از درخواستهاي ما در اين اعتصاب غذا ادامه
تحصيل بود كه اين را هم پذيرفتند و قرار شد در زندان دبيرستان باز كنند. به
هر حال به بند 3 زندان سياسي قصر رفتيم .
تا چه زماني در بند 3 قصر بوديد
در دوران زندان 12 سال و خرده اي
خيلي تبعيد شدم . يك دوره به زندان
موقت قصر تبعيد شدم . مجددا بعد از اينكه به زندان سياسي آمدم
تبعيد
شدم به زندان عادي بند موقتي ها. يك دوره به زندان برازجان تبعيد شدم .
يك دوره هم سال حدود 50 شمسي به مشهد تبعيد شدم كه 3 سال و
خرده اي هم در زندان مشهد زنداني شدم . حدود سال 50 به مشهد تبعيد
شدم . به زندان برازجان در سال 48 و 49 تبعيد شدم و حدود يك سال
زندان برازجان بودم .
در زندان برازجان
علاوه بر شما كداميك از زندانيان سياسي هم سلول
شما بودند
من بودم
آيت الله انواري و شهيدعراقي هم بودند. آقايان سوركي و
سرمدي و دو سه نفر از گروه جزني بودند. افسران توده اي هم چند نفري با ما
هم سلول بودند.
علت تبعيد چه بود
آقايان سوركي و سرمدي و دو نفر ديگر برنامه فرار از زندان ريختند.
فرارشان لو رفت و دستگير شدند. بعد از دستگيري زندانيان فراري
در
زندان شرايط سختي پديد آوردند . ما اعتصاب غذا كرديم . 11 روز اعتصاب
غذاي ما طول كشيد. نظاميان قصر آمدند و با آيت الله انواري جهت شكستن
اعتصاب غذاي ما وارد مذاكره شدند و خواستند او را واسطه كنند تا
ميانجي گري كند و ما اعتصاب غذا را بشكنيم . آيت الله انواري ميانجي گري
براي شكستن اعتصاب غذاي ما را نپذيرفت . روز بعدش ما را تبعيد كردند
زندان برازجان . ما در اين اعتصاب غذا كتاب و قرآن و ساير مايحتاج
خودمان را مي خواستيم . همه كتابها از جمله قرآن ها و نهج البلاغه و صحيفه
سجاديه و مفاتيح و ساير كتابها را از ما گرفته بودند. شرايط را به ما سخت
كرده بودند. همه چيز را از ما گرفتند براثر اين فرار. ما به نظاميان قصر گفتيم
كه فراري ها دستگير شده اند و در اختيار شما هستند
چرا با ما اين طور رفتار
مي كنيد افراد مختلفي از شهرباني شاه و ساواك شاه براي مذاكره آمدند. ما
محكم ايستاديم و گفتيم شرايط اوليه ما در زندان بايد به ما بازگردانده شود.
ما با اين شرايط نمي توانيم زندان ابد را بكشيم .
قصد ساواك و شهرباني اين بود كه اختلافات داخلي بين ما مذهبي ها و
كمونيستها و ملي گراها ايجاد كنند. ما زير بار نرفتيم . به ما گفتند شما نامه
بنويسيد از كساني كه از زندان نقشه فرار ريختند تنفر بجوئيد. گفتيم : براي
چه اين كار را بكنيم فرار كرده اند و دستگيرشان كرده ايد. تنفر ما چه مشكلي
را حل مي كند گفتند : اينها كمونيست بودند
شما مذهبي هستيد. ابراز تنفر
بكنيد. گفتيم : چه ربطي دارد. يا مثلا رئيس كل زندانهاي قصر در مذاكره با
آيت الله انواري به ايشان مي گويد شما به اين آقايان بگوييد اعتصاب غذا
خلاف شرع است . آقاي انواري به ايشان مي گويد : اين چه توقعي است كه
شما از من داريد. اگر من بخواهم خلاف شرع را بيان كنم
بايد قبل ازهر چيز
به شما بگويم كه اين كارها كه با زندانيان سياسي مي كنيد خلاف شرع
است .
زندان مشهد با چه كساني هم سلول بوديد
زماني كه دستگيرشدگان دو سازمان جديد سازمان مجاهدين خلق و
چريكهاي فدايي خلق وارد زندانها شده بودند
و مي رفت كه اينها جلب
نظرها را در زندان بكنند
ساواك شاه تصميم گرفت زنداني ها را بين
زندانهاي سراسر كشور تقسيم بكند. از هر گروهي چندنفري را پخش وپلا
كردند. ما را از حزب موتلفه اسلامي تبعيد كردند به زندان مشهد. من بودم
شهيد لاجوردي بود و آقاي ابوالفضل حيدري .
چند نفري را هم از حزب ملل اسلامي به مشهد تبعيد كردند. تعدادي از
مجاهدين خلق و تعدادي از چريكهاي فدايي خلق را به مشهد فرستادند. به
همين ترتيب تعدادي را هم به زندان عادل آباد شيراز فرستادند. علت تبعيد
هم اين بود كه ساواك و شهرباني شاه مي خواست بر زندانها تسلط داشته
باشند. وقتي ما دورهم بوديم
شاه و ساواك و شهرباني قادر نبودند به
زندانيان سياسي تسلط داشته باشند و بتوانند سركوب روحي در داخل
زندانها داشته باشند.
يكي از كارهاي اشتباهي كه در ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي رخ داد
تخريب زندان تاريخي قزل قلعه بود. براي ثبت در تاريخ مي توانيد تصورات
و خاطرات خود را از زندان قزل قلعه بفرمائيد.
تصوير زندان قزل قلعه در شهرباني كل كشور وجود دارد. تصويرش را
بگيريد براي ثبت در تاريخ مهم است . زندان قزل قلعه بالاي يك تپه اي بود.
بالاي يك تپه
قلعه اي بود. اين قلعه يك ديوار بلند دورش بعد در داخل يك
قلعه كوچكتر قرار داشت . در دو طرف هم يك قلعه ديگر قرار داشت . اسم
صحيح اين زندان « قزل قلاع » بود. قزل قلعه بعدها گفته شد. قلعه اي در وسط
بود با ديوارهاي بلند كه پنجره هاي كوچكي در بالا داشت . در داخل زندان به
قسمت هاي مختلفي تبديل مي شد. يك قسمت جنوب زندان قزل قلعه بود كه
از قلعه داخلي بيرون بود. ما در اين قلعه زنداني شديم . شهيد آقاشيخ جواد
فومني روحاني مبارز و مجاهد كه امام جماعت مسجد خيابان خراسان
بودند و از مبارزين ضدرژيم ستمشاهي و مشهور بودند هم در آنجا با ما
زنداني بودند. او در اين دوره زندان به ما خيلي كمك كرد. خيلي به ما روحيه
مي داد. به ما آموزشهاي لازم را درباره بازجويي مي داد. تاكيد مي كرد كه
پرحرفي نكنيم و حرف بيهوده نزنيم بخصوص در برخورد با زندانبانها و
ساير زندانيان . در قسمت جنوبي قزل قلعه و در وسط اين قلعه
بند بزرگي بود
كه در آنجا ما زنداني بوديم . در دو سه طرف اين قلعه هم قلعه هاي كوچك
قرار داشت .
حيف شد اين زندان را تخريب كردند. واقعا مي توانست موزه تاريخي
خوبي شود.
با اين اظهار تاسفي كه درباره تخريب زندان قزل قلعه مي كنيد
به عنوان
پيشكسوت انقلاب و مبارزه چرا اجازه داديد زندان قصر تخريب شود. چرا
زندان قصر را موزه تاريخي نكرديد
بايد به نظام جمهوري اسلامي بگوييد چرا زندان قصر را تخريب كردند. به
ما چه مربوط است .
شما پيشكسوت بوديد. حرفتان نفوذ داشت . از شما توقع مي رفت كه
جلوي تخريب زندان قصر را با رايزنيهايتان با مقامات بالاي نظام جمهوري
اسلامي بگيريد.
نه . ما كاري نمي توانستيم بكنيم . زمين زندان قصر قيمت پيدا كرد و زندان
قصر جاي بسيار بزرگي بود و ارزش ريالي بسيار بالايي داشت و شهرداري
منطقه زيربار نرفت . شهرداري پولش را مي خواست . اعتبار هم نبود.
متاسفانه تخريب شد . زندان قصر 4 شماره زندان داشت . زندان شماره يك
قصر
زندان عادي بود . شماره 2 عادي بود . زندان شماره 3 و 4 هم زندان
سياسي بود. يك بخش بهداري هم بود. در دوره اي كه ما اعتصاب غذا كرديم
در سال 1344 شمسي يك آموزشگاه هم در زندان تاسيس كردند . يك حمام
بزرگ و يك آشپزخانه و چندين انبار بزرگ هم در زندان قصر وجود داشت .
پيشاني زندان قصر
زندان شماره يك عادي بود . در اين بند
3000 نفر
زنداني جا مي گرفت . با يك فاصله اي دور مي زديم و مي رفتيم زندان شماره
3 سياسي قصر . پشت همين زندان شماره يك بود . با يك فاصله اي
زندان
شماره 4 سياسي قصر بود . مي رفتيم يك مقدار جلوتر كه زندان شماره 2
عادي بود. قسمت حمام و آشپزخانه و آموزشگاه هم قسمت ديگري بود.
پليدترين زندانباني كه در طول زندان ديديد
چه كسي بود بدجنس
بدذات .
شايد همين سرهنگ محرري باشد. خشن ترين زندانبان بود.
از سرهنگ زماني هم خشن تر بود
نمي توانم بگويم كداميك از اين دو نفر خشن تر بودند. چون من سرهنگ
زماني را نديدم . البته زندانيان سياسي از سرهنگ زماني خيلي بد مي گويند.
اما من كارهاي محرري را خودم مي ديدم . البته زندانبانهاي خوب هم
داشتيم . در همين جا خاطره اي را برايتان نقل كنم .
زماني كه ما در زندان قصر بوديم چند تا زنداني از اهواز آوردند.
زنداني هاي جبهه آزادي بخش خوزستان بودند. چند نفر از اينها را اعدام
كردند. ناصر و سه نفر ديگر از اين گروه را اعدام كردند. تعدادي از اينها هم
زنداني شدند. افرادي كه از اين گروه اهوازي ها در زندان بودند
بعضي هاشان
آدمهاي شريفي بودند
اما بعضي هاشان براي آزادي تن به هر كاري مي دادند.
از جمله كارهاي پليد اين افراد
اين بود كه عكس شاه و فرح (همسر شاه ) را
در اتاقشان زده بودند. اين افراد را در اتاقهاي بند سياسي تقسيم كرده بودند
تا با حركات جلف
جاسوسي و اذيت و آزارهايي كه داشتند موجب تضعيف
روحيه زندانيان مقاوم بشوند. در نتيجه در چندين اتاق بند سياسي ما
عكس شاه و فرح زده بودند. يك روز كه چند نفر از هم پرونده هاي اين گروه
اهوازي داشتند آزاد مي شدند
اين افراد رفتند تا همشهريهاي خود را تا دم
در زندان بدرقه كنند. بچه ها از فرصت استفاده كردند و رفتند سريع همه
عكسهاي شاه و فرح را از ديوارها كندند لاي پتو پيچيدند و بردند توالت
خرد كردند و ريختند دستشويي . اينها برگشتند و يك دفعه ديدند عكس شاه
و فرح را از ديوار كنده اند. اينها كه مدتي خوشرقصي كرده بودند به اميد
آزادي و آزاد هم نشده بودند برگشتند و ديدند عكس شاه و فرح نيست .
شروع كردند شر به پا كردن . پليس ريخت داخل بند و چند نفري را بردند
براي بازجويي تا ببينند چه كس يا كساني عكسهاي شاه و فرح را از ديوار
كنده و پاره پاره كرده و ريخته توالت . صبح فرداي آن روز
شهيدعراقي و
بنده را بردند زير 8
دفتر رئيس زندان قصر . چند تا افسر ضداطلاعات
ارتش
دو سه تا از ساواك و دو سه تا از اطلاعات شهرباني هم بودند. رئيس
بند سياسي سرهنگ تيموري هم بود. كه البته ايشان آدم خوبي بود و با
زندانيان سياسي رفتار خوبي داشت . افسر نگهبان رئيس زندان شماره 3
قصر سروان اسدي هم بود. بعدها سرهنگ شد. هم سرهنگ تيموري و هم
سرهنگ اسدي الان هستند.
ما كه در جلسه نشستيم
آقاي محرري خطاب كرد به شهيد عراقي و
گفت : اين كارشكستن تابلوي اعليحضرت و شهبانو انجام شده است . حالا
شما دو نفر بايد به ما كمك كنيد تا ما بتوانيم فرد يا افرادي را كه اين كار را
كرده اند
پيدا كنيم .

من گفتم : ما چه كمكي مي توانيم به شما بكنيم شما مي گوئيد تابلوهاي
شاه و فرح در زندان خرد شده است
من كه اصلا خبر ندارم .
رو كرد به عراقي و گفت : عراقي ! تو و عسگراولادي متهم هستيد كه
شكستن عكسهاي شاه و فرح را در زندان فرماندهي كرده ايد. شهيدعراقي
جواب داد : سرهنگ دست وردار. همين جوري صحبت مي كرد. گفت :
سرهنگ دست وردار. اين چه حرفيه مي زنيد. من گفتم : اجازه مي دهيد
مطلبي را عرض كنم گفتند : بفرمائيد. گفتم : مطمئن باشيد
اين كار
كار ما
نبود. گفتند : چرا گفتم : اگر ما بخواهيم كه اين كار را بكنيم
اول بايد
اسكناس را از جيبمان دربياوريم و عكس شاه و فرح را از آن پاره كنيم و در
بياوريم . ما اگر قرار باشد چنين كاري را بكنيم
بايد كاري بكنيم كه عكس
شاه و فرح از اسكناسها برداشته شود. شما بدانيد اگر من و شهيدعراقي
احساس وظيفه كنيم
همين الان جفت پا مي زنيم روي ميز شما و عكس شاه
و فرح را از ديوار برمي داريم . برداشتن عكس شاه و فرح از ديوار زندان در
شرايط حاضر وظيفه ما نيست .
يك افسر ساواك بود
از من پرسيد : چرا وظيفه شما نيست گفتم : تا
وقتي كه عكس شاه در اسكناس
در جيب من است
براي چي عكس شاه و
فرح را از ديوار بردارم در همين حين
سرهنگ كوهرنگي رو به بقيه كرد و
گفت : كار اينها نيست .
ذكر اين نكته را ضروري مي دانم كه من
شهيد عراقي
آيت الله طالقاني
و مهندس بازرگان درباره سرهنگ اسدي
سرهنگ تيموري و همين سرهنگ
كوهرنگي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي شهادت داديم كه آدمهاي خوبي
بودند و در زندان با زندانيان بدرفتاري نداشتند و همين شهادت ما 4 نفر و
برخي ديگر از زندانيان باعث شد كه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي اين
آقايان به خدمات دولتي خود مشغول باشند و به مراحل پايان خدمت خود
برسند.
از برخوردهايتان در زندان با مجاهدين خلق (منافقين ) و چريكهاي فدايي
خلق بگوييد. از چه مقطعي بحث و مناظرات درون زنداني بين شما و
گروههاي تازه وارد به زندان شروع شد.
از سال 1349 شمسي به بعد
رفته رفته پاي گروههاي جديد از جمله همين
مجاهدين خلق (منافقين ) و چريكهاي فدايي خلق به زندانها باز
شد.
وقتي اينها به زندان آمدند
از برخي از زندانيان از جمله از آقاي
مهندس سحابي حرف شنوي داشتند. آنها در تلاش براي ايجاد كمون واحد
در زندان بودند. ما از طريق آقاي مهندس سحابي به اينها تذكر داديم كه
مسئله غذا و معاشرت ما يك مسئله جداي از عبادات و سياست ما نيست .
شما اجازه بدهيد روال قبل زندان طي شود و كمون مسلمانها جداي از كمون
كمونيستها باشد. مجاهدين خلق پذيرفتند. اما بعد از مدتي با كمونيستها
(چريكهاي فدايي خلق و توده اي ها) كمون واحد تشكيل دادند. از اينجا
بحث ما با اينها شروع شد. به سران مجاهدين خلق گفتيم شما مبناي كارتان
كجايش اسلام است به ما توضيح بدهيد. در يك جلسه مشتركي كه با آقاي
بهمن بازرگان داشتم به ايشان گفتم ايدئولوژي شما چيست بهمن بازرگان
گفت : چون مردم ايران مسلمان هستند
ما اسلام را انتخاب كرده ايم و چون
روشنفكران ايران ماركسيسم را قبول دارند
ماركسيسم را هم قبول داريم . در
آن جلسه و شب نشيني زندان يك توده اي در بحث ما حضور داشت كه
اسمش آقاي مهندس پيروزي بود. مهندس پيروزي رو كرد به بهمن بازرگان
و گفت : پس شما ايدئولوژي نداريد. بهمن بازرگان گفت : چطور مهندس
پيروزي جواب داد : اسلام كه ايدئولوژي مردم است . ماركسيسم هم كه
ايدئولوژي روشنفكران است
شما چي داريد
چندين جلسه بحث ايدئولوژي ما در زندان مشهد با اينها داشتيم . بهمن
بازرگان بود
سادات بود
احمدي پور
ابريشم چي بود. ما هم در زندان مشهد
3 نفر بوديم . آقاي لاجوردي بود
آقاي حيدري بود و بنده . چندين شب با
هم بحثهاي مفصل ايدئولوژيك داشتيم . بحث را ادامه داديم . وقتي در بحثها
كم آوردند
ما را بايكوت كردند. ارتباطاتشان را با ما در زندان مشهد قطع
كردند.
مبناي گرايش برخي از اعضاي مجاهدين خلق به ماركسيسم اين بود.
آنها مي گفتند اسلام با علم مخالف نيست
پس اسلام با ماركسيسم هم كه
يك مكتب علمي است مخالف نيست .آنها اشتباه مي كردند و نمي دانستند كه
ماركسيسم يك مكتب كاملا غير علمي است و هيچ مبناي درست علمي ندارد
و به ظاهر علم را مستمسك ايدئولوژي خود قرار داده است
و امروزه باطل
بودن نظرات علمي و فلسفي و اقتصادي ماركسيستها بر همه روشن شده
است .
البته در ميان آنها بچه هاي مسلمان ومذهبي هم بودند. واقعا برخي از
آنها بچه هاي به شدت مذهبي بودند. نماز شب خواندن محمد حياتي و
ابريشم چي را خودم ديده بودم . برخي از اينها بتدريج بريدند. از اسلام رفته
رفته بريدند. در زندان مشهد ما با آقاي طبسي و آقاي شهيد هاشمي نژاد
هم سلول بوديم . اين دو بزرگوار هم به خاطر مبارزه با رژيم شاه به زندان
افتاده بودند و ما در مدتي كه در زندان مشهد بوديم با اينها حشر و نشر
داشتيم .
كاظم شفيعيها در زندان مشهد از سران ماركسيست زندان شد. يعني از
عناصر مجاهدين خلقي بود كه ماركسيست شدند . درزندان مشهد 11 نفر از
عناصر مجاهدين خلق اعلام ماركسيست شدن كردند. يعني ماركسيسم را
رسما به عنوان ايدئولوژي پذيرفتند . از جمله اين 11 نفر كاظم شفيعيها بود .
كاظم بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به سازمان پيكار در راه آزادي طبقه
كارگر پيوست و موسسين سازمان پيكار شد . فرداي صبح روزي كه 11 نفر
از مجاهدين خلق در زندان مشهد از اسلام بريدند و به ماركسيسم پيوستند
من آقاي طبسي را در حياط زندان مشهد ديدم . دستش عصا گرفته بود و به
شدت مي لرزيد. از اين اتفاق ناگوار به شدت ناراحت بود. غصه مي خورد و
افسوس مي خورد كه چرا اين جوانها به ماركسيسم گرايش پيدا كردند. من او
را دلداري دادم وخواستم مواظب سلامتش باشد. ايشان و شهيد هاشمي
نژاد خيلي از اين مسئله ناراحت بودند.
بعد از اين اتفاق
ما مذهبي ها درزندان مشهد بيشتر تحت فشار و
بايكوت قرار گرفتيم . البته ما براي اينكه رژيم شاه و ساواك از اين اتفاق
سو استفاده نكنند
هيچ گونه برخورد و تنش بوجود نمي آورديم . فقط از
طريق ملاقاتي ها به سردمداران نهضت در بيرون از زندان خبر مي داديم و
تغيير و تحولات درون زندان را به بيرون گزارش مي كرديم تا انقلابيون
مسلمان در جريان تغيير مواضع برخي از عناصر مجاهدين خلق
وماركسيست شدن آنها قرار بگيرند.
براي آيت الله خامنه اي (رهبر معظم انقلاب )
به آيت الله طالقاني و...
پيغام مي داديم و جريانات را براي اينها تشريح مي كرديم . اينها نيز به ما
سفارش كردند كه در درون زندان با اينها مقابله نكنيد. من در جواب پيغام
آيت الله خامنه اي وآيت الله طالقاني پيام دادم كه نگران نباشيد
ما با اينها
در درون زندان مقابله و كار سياسي نمي كنيم
چون مي دانيم ساواك وشاه
مي خواهند از اين جريان و از اين تغيير مواضع عليه انقلاب اسلامي و
مبارزين مسلمان سو استفاده كنند.
مدتي بعد من را از زندان مشهد به زندان قصر تهران باز گرداندند. من و
عده اي از زندانيان مشهد بوديم . هنگام بازگشت من به تهران
من وكاظم
شفيعيها را با هم به يك دستبند زنجير كرده بودند. از مشهد تا تهران دستبند
من وكاظم شفيعيها يكي بود. قصد ساواك از كنار دست قراردادن من وكاظم
كه ماركسيست شده بود
اين بود كه ما با هم درگير شويم . اما من زيركي به
خرج دادم و نگذاشتم اتفاقي بيفتد.
كاظم بعد از اينكه ماركسيست شد
در زندان مشهد با من قطع رابطه
كرد. حتي وقتي من در راهرو زندان به او سلام مي كردم
جواب سلام من را
نمي داد و رويش را برمي گرداند. وقتي من و كاظم را سوار قطار كردند
من رو
به كاظم كردم و گفتم : كاظم
هر چه بودي و هر چه هستي
گذشته . الان من و
تو را به يك دستبند زده اند
بيا با هم صحبت كنيم . از قطار ما را آوردند
زندان اوين . من وكاظم را در يك سلول انداختند. سلول هاي اوين جديد.
كاظم را من از قبل مي شناختم . از خانواده متدين و قديمي و اصيل بود. در
آن چند روزي كه من و كاظم هم سلولي بوديم خيلي با هم صحبت كرديم .
خيلي بحث كرديم . مثلا يكي از بحثهايمان اين بود. به كاظم گفتم : هدفتان
چيست گفت : ما مي خواهيم خلقها حاكم شوند. گفتم : اگر تا زنده بودي و
خلقها حاكم نشدند
چه مي شود گفت : هيچي . گفتم : چيز برتري را احتمال
نمي دهي گفت : نه . گفتم : شما در صحبتهايتان مي گوئيد انسان پس از مرگ
هيچ سرنوشتي ندارد. حتي درصحبت هايت گفتي كه انسان پس از مرگ
« پهن » مي شود. كود مي شود. عين همين تعبير را مي كرد. من به كاظم گفتم :
وقتي بعد از مرگ
پهن بشوي چه خلق حاكم بشود چه خلق حاكم نشود
چه
چيزي گير تو مي آيد چه تحولي در توبوجود مي آيد كاظم گفت : تو چه
جوري فكر مي كني گفتم : من براي جلب رضاي خدا مبارزه مي كنم . البته
ايجاد حكومت اسلامي مسير ماست . ما از اين مسير مي خواهيم جلب رضاي
خدابكنيم . شد
شد
نشد
نشد
ما به هدف اصلي مان كه رضايت خدا ست
مي رسيم . كاظم پرسيد : چه دليل قرآني داري كه چنين تفكري را اجازه
مي دهد گفتم : قرآن مي فرمايد : « ومن يخرج من بيته مهاجرا الي الله ثم
يدركه الموت فقد وقع اجره علي الله » هر كس از خانه خارج شود و هدفش
جانب خدا باشد
بميرد يا كشته شود
فقد وقع اجره علي الله اجرش با
خداست . ما معتقديم نفس كشيدنمان
تحمل سختي ها و... براي خدا بايد
باشد.
درباره فعاليتهايتان از بعد از آزادي از زندان شاه توضيح بدهيد.
عضو كميته ي استقبال بودم . مامور بردن پيام خدمت امام (ره ) در پاريس
بودم . دو بار براي امام (ره ) پيام بردم و بار آخر خدمت حضرت امام (ره ) از
پاريس به تهران آمديم . »
با افزايش آگاهي مردم در مهر و آبان ماه در سالگرد تبعيد حضرت امام (ره )
تعدادي از دانش آموزان حضور بسيار جدي در اطراف دانشگاه پيدا كردند و
رژيم شاه نيز آنها را به رگبار بست . به رگبار بستن اين نوجوانان اسباب اين
شد كه آنها لباس خونين برادران خود را دست بگيرند و فرياد بزنند « اين سند
جنايت آمريكاست »
اين حركت هيجان فوق العاده اي به بار آورد. هر روز در
يكي از استان ها و شهرستان ها
به خصوص در شهرهايي مانند قم
مشهد
اصفهان
شيراز
اهواز و تبريز تظاهراتي برگزار مي شد و مردم را به رگبار
مي بستند و حضور مردم در صحنه بيشتر مي شد. حتي انواع شكنجه ها را
براي دانش آموزان دختر در يكي از استان ها و براي دانش آموزان پسر
دراستاني ديگر به كار بردند; اما حضور مردم بيشتر شد به نحوي كه اين
برخوردها در آن موقع مردم را به حضور بيشتر در صحنه تحريك مي كرد.
در آبان ماه سال 57 من از طرف آيت الله بهشتي و آيت الله مطهري
در واقع
روحانيت مبارز آن روز و جامعه ي محترم مدرسين
پيامي خدمت امام (ره )
در نوفل لوشاتو بردم . پيام شامل دو موضوع بود يكي از آنها راجع به
حزب الله بود
امام (ره ) در آخرين روزهايي كه در عراق بودند راجع به
تشكيل حزب الله بياناتي فرموده بودند و در پاريس هم راجع به اين موضوع
صحبت كرده بودند و در آن مقطع زماني بزرگان روحاني مي خواستند كه
ايشان نظرشان را بدهند كه الان بايد چه كرد.سوال ديگر نيز راجع به شوراي
انقلاب بود كه پرسيده بودند مي خواهيم شوراي انقلاب را تشكيل دهيم اگر
نظر خاصي داريد اعلام كنيد. اسامي اي را هم مطرح كرده بودند كه من سوال
كنم . امام (ره ) فرمودند ان شا الله به ايران مي آيم و در ايران راجع به آن
صحبت مي كنيم .
بعد از تقديم اين پيام ها خدمت امام (ره ) رسيدم . ايشان فرمودند بمانيد من
فردا جواب مي دهم . فرداي آن روز وقتي خدمت ايشان رسيدم دعوت
فرمودند كه به محل اقامتشان بروم . محل سخنراني امام (ره ) جايي بود كه
محل نماز و پاسخ به سوالات بود. آقاي عسگري در آنجا منزل داشتند
امام
(ره ) در خانه ي روستايي در جنوب آن خيابان ساكن بودند. امام
(ره )فرمودند به آنجا بروم . فرمودند در جواب مطالبي كه آقايان سوال كردند
بگوئيد ان شا الله به زودي به ايران مي آيم و در آنجا راجع به اين چيزها
صحبت خواهيم كرد و بعد حركت فرمودند از داخل قفسه ها تعدادي بسته را
پايين آوردند. بسته ها را باز كردند. مقداري جواهر و زينت هاي خانم ها بود
كه به امام (ره ) تقديم كرده بود. چه خانم هاي ايراني و چه خانم هاي ديگري
كشورهاي اسلامي . مقداري زيورآلات مربوط به دختران دانشجو بود كه در
اروپا بودند و خدمت امام (ره ) تقديم كرده بودند. مقداري پول ايراني و ارز
مربوط به كشورهاي مختلف هم بود
امام (ره ) فرمودند اينها را ببريد.
در آن جلسه خدمت امام (ره ) عرض كردم ما همه مان نگران شما هستيم و
شما اينجا نياز داريد كه اينها در خدمت شما باشد
ايشان فرمودند من بايد
به خدا توكل كنم . كار من با اين چيزها حل نمي شود
به من گزارش رسيده
است كه وضع زندگي اعتصابيون بد است .
لطماتي كه غير مستقيم به كشاورزان تهي دست ما در اعتصاب كارگردان
كارمندان و اصناف رسيده بود بسيار سنگين بود
اما ايمان و تقوا اينها را به
تحمل و مبارزه وا مي داشت . شايد اشك در چشم امام (ره ) غلطيد و فرمودند
اينها را ببريد و بفروشيد هر چه زودتر به اعتصابيون بدهيد
من نگران اين
اعتصابيون هستم .
پس از اين سفر به تهران برگشتم بزرگان با فاصله ي كمي مجددا پيام هايي
داشتند كه مي بايد به خدمت امام (ره ) مي بردم
دي ماه بود. من به نوفل
لوشاتو و پاريس رفتم و پيام ها را خدمت امام (ره ) عرض كردم و ايشان
جواب فرمودند.
در آن ايام سه دستگاه از دستگاه هاي نظام با امام (ره ) همكاري صميمانه اي
را آغاز كرده بودند كه شامل مخابرات بخشي از صدا و سيما و نيروهاي
هوايي (هوانيروز) مي شدند
مخابرات توانسته بود از تلفن هاي ماهواره اي
خدماتي را ارايه دهد
اطلاعات از ايران و همه ي دنيا بسيار سريع به آنجا
مي رسيد وآنجا (نوفل لوشاتو )مانند مركز حكومتي از همه جا اطلاع داشت .
ما با اينكه در تهران مشغول فعاليت هاي بوديم
اما در مدتي كه به فرانسه نزد
امام (ره ) مي رفتيم اخباري كه دريافت مي كرديم بيشتر از اخباري بود كه در
ايران به دست مي آورديم .
در آن مقطع زماني اين امكانات از طريق مخابرات و صدا و سيماي
جمهوري اسلامي در اختيار امام (ره )گذاشته شده بود و آنها با به خطر
انداختن خود تلاش مي كردند امام (ره ) بتواند در كشور حضوري غير
مستقيم داشته باشند; البته بزرگان ما به تلفن و وسايل ارتباطي اعتماد
نمي كردند و پيام هايشان را خصوصي و به وسيله ي اشخاص خدمت
امام (ره ) ارسال مي كردند.
در ايران آمادگي كميته ي استقبال روز به روز بيشتر مي شد
مردم هيجان
بيشتري داشتند و روحانيت در دانشگاه متحصن شده بودند
در آن ايام من
به نوفل لوشاتو رسيدم و پيغام هايي را تقديم امام (ره ) كردم
ايشان به
پيغام ها پاسخ گفتند و من به طرف فرودگاه بازگشتم
قرار بود دو روز ديگر
امام (ره ) پرواز كنند. بار اولي كه من خدمت ايشان بودم از « اير فرانس »
آمدند براي اينكه امام (ره ) اگر خواسته باشند به ايران بيايند آنها وسيله را
فراهم كنند
ايشان فرمودند كه مي مي خواهم با فرزندانم در نيروي هوايي به
ايران بروم كه بعد مانع شدند براي اينكه از ايران هواپيمايي پرواز كند و قرار
شد دو روز ديگر امام (ره ) به سمت ميهن پرواز كنند.
دوم يا سوم بهمن ماه بود كه من پاسخ پيغام هايي را كه از ايران آورده بودم از
امام (ره ) گرفتم و به فرودگاه آمدم
مهرآباد بسته بود به همين دليل بازگشتم
خدمت حضرت امام (ره )
نماز جماعت را زير آن خيمه ي معروف و كنار
درخت سيب معروف خوانديم پس از نماز وقتي امام (ره ) من را در جمع
ديدند
پرسيدند شما نرفتيد عرض كردم رفتم فرودگاه تهران بسته است .
فرمودند حال مي خواهيد چه كنيد عرض كردم به ذهنم رسيده است كه از
كشورهاي عربي بروم و از مرز زميني وارد شوم و فرمايشات شما را برسانم .
امام (ره ) فرمودند نه بمانيد ان شاالله با هم مي رويم . در شرايطي كه اصلا
هيچ راهي براي آمدن نبود
ايشان فرمودند بمانيد ان شاالله با هم مي رويم و
بالاخره چند روزي طول كشيد و امام (ره ) روز دهم بهمن تصميم گرفتند به
هر قيمتي كه شده به ميهن بازگردند.
شهيد عراقي صبح روز يازدهم بهمن 57 به من گفت متاسفانه من و تو و
تعدادي ديگر را ازهواپيما حذف كرده اند. قطب زاده
دو ـ سه تا هواپيما
گرفته بود. امام (ره ) فرمودند يك هواپيما كافي است . گفتند تعداد زياد است
امام هم پاسخ داده اند كه حذف كنيد. ما را حذف كرده اند. من ممكن نيست
بگذارم هواپيماي امام (ره ) پرواز كند و من در آن نباشم . من بايد همراه
امام (ره ) باشم . بسيار متاثر شده بود
گريه هم كرد. من گفتم نمي دانم چه
تقديري داريم اما امام (ره ) به من قول داده است كه بمانيد ان شاالله با هم
مي رويم . قلب من آرام است كه من همراه امام (ره ) مي روم . با يك ساعت
فاصله ايشان آمد و گفت امام (ره ) فهرست سرنشين هاي هواپيما را خواست
و اسم ما دو نفر و چند نفر ديگر را گذاشت . جاي ما هم مشخص شده است .
ما در صندلي سوم هستيم . اينگونه بود كه توفيق حركت به فرودگاه را پيدا
كرديم .
در نيمه شب خلبان خدمت امام (ره ) رسيد و گفت اگر مي خواهيد استراحت
كنيد مي توانيد روي تخت من استراحت كنيد
براي امام (ره )ترجمه كردم
بعضي گفتند مصلحت نيست امام (ره ) فرمودند مي روم
بلند شدند و ايشان
به همراه مرحوم حاج سيد احمد آقا و مرحوم شهيد عراقي به آن محل رفتند
و استراحت كردند و بعد ازساعتي تشريف آوردند. نماز شب را خواندند.
نماز شبي كه ما نمي توانستيم نظيرش را تصور كنيم . حالتي عجيب داشت .
بعد نماز صبح را خواندند و نشستند. خبرنگارها بعد از نماز صبح ايشان
براي مصاحبه آمدند. يكي از خبرنگارها از ايشان پرسيد كه شما به عنوان
قدرتمندترين انسان وارد ايران مي شويد از اين ورود قدرتمندانه تان چه
احساسي داريد
امام (ره ) فرمودند هيچ . ترجمه كردم . خبرنگار احساس
كرد يا درست ترجمه نشده و يا امام (ره ) مقصود او را متوجه نشده است .
مجددا توضيح داد كه در تاريخ ايران شما به عنوان قدرتمندترين انسان وارد
ايران مي شويد
از اين ورود قدرتمندانه تان چه احساسي داريد ترجمه شد
هيچ . امام (ره ) آهسته فرمودند « الا ان اقيم حقا و ابطل باطلا
مگر اينكه من
بتوانم با اين ورود حقي را استوار و باطلي را سرنگون كنم .
واقعا زمانيكه از تركيه وارد ايران شديم
نمي شد براي هيچ كس روحيه اي
فرض كرد. همه روحيه هاي خود را از دست داده بودند. دو ـ سه فانتوم هم
در ورود ما به اطراف هواپيما آمدند. عمدتا خيال مي كردند هواپيما را همانجا
خواهند زد. كسي كه آرام ترين چهره را داشت امام (ره ) بود. اينجا بايد عرض
كنم كه مصداق اين آيه قرآن كه خداوند مي فرمايد كه « الا بذكرالله
تطمئن القلوب » در آن روز ايشان بودند . در شرايط ويژه اي در ايران در حال
پرواز بوديم . اما هيچ كس نمي تواند فرض كند كه پياده شدني از اين هواپيما
در فرودگاه مهرآباد باشد. زمانيكه بالاي مهرآباد رسيديم از شيشه ها جمعيت
را ديديم . من در كميته ي استقبال بودم . با فعاليت هايي كه انجام شده بود از
حضور مردم آگاه بودم ; اما هرگز نمي توانستم چنين حضوري را پيش بيني
كنم . حضور مردم بسيار جدي و غير قابل پيش بيني بود. از بالا كه نگاه كردم
تعدادي مامورين در قسمت هاي مختلف فرودگاه حضور داشتند
دو
هليكوپتر توپ دار هم در حال پرواز بود. هواپيما آرام آرام نزديك باند آمد و
يك دور زد و اوج گرفت . دو مرتبه برگشت و با آرامش نشست . نفهميديم اين
قضيه چه بود. سه سال پيش كه خلبان مصاحبه اي كرد و گفت از من يك كار
شيطاني خواسته شده بود
من وقتي داشتم ارتفاعم را كم مي كردم و به زمين
نزديك مي شدم يك دفعه متوجه شدم كه جنايتي خواهد بود كه من در دنيا و
قيامت نمي توانم جواب بدهم بدين جهت بالا رفتم و به خودم مسلط شدم و
دو مرتبه پايين آمدم .
هواپيماي فانتوم براي كشور ما بود
احتمال مي دادم فرمان شاه اين بود كه در
اطراف باشند تا ببينند چه دستوري مي رسد. آنها به عنوان استقبال نيامده
بودند به عنوان اين بودند كه اسكورتي باشند كه هر فرماني را كه داده مي شود
راجع به آن اجرا كنند. اما واقعا ذكر خدا و ارتباطي كه امام (ره ) با خدا داشت
هم به ايشان آرامش مي داد و هم واقعا وسيله را فراهم مي كرد كه اين انساني
كه اين همه زحمت كشيده به حاصل زحماتش برسد. امام (ره ) در يك روز
قبل از 15 خرداد در مدرسه ي فيضيه فرموده بود كه شاه ! كاري نكن كه من
بگويم چطور است ملت بيرونت كنند. مي گفتند اين حرف
حرف بسيار
تندي است . اما سفر اولي كه من به نوفل لوشاتو رفته بودم از امام (ره )
خواستم مصاحبه اي داشته باشند. آمريكايي هايي كه آنجا بودند خواستند آن
را ساعت 6
5 صبح مستقيم پخش كنند . از امام (ره )پرسيده بودند كه آيا اين
موقع مشكلي نداريد. امام (ره ) فرموده بودند براي من مشكلي نيست من
بيدارم . در اين مصاحبه دو سوال از امام (ره ) پرسيده شد. يكي اينكه در
حكومت اسلامي شما شاه مي تواند سلطنت كند و در سلطنت بماند. امام (ره )
فرمودند كه شاه بايد برود و سوال ديگر اين بود كه در اين حكومت
اسلامي شما شاه به عنوان يك شهروند مي تواند در كشور زندگي كند كه
امام (ره )نيز فرمودند « شاه بايد محاكمه شود » و همان روز آمريكايي ها پيام را
گرفتند و به شاه گفتند ديگر نمي توانيم تو را حفظ كنيم و بايد ايران را ترك
كني .
امام (ره ) به راي و نظر و حضور مردم بسيار احترام مي گذاشتند
ايشان
راجع به تعيين دولت و تغيير رژيم در قم چيزي نفرمود. به تركيه تبعيد شد
در آنجا چيزي نفرمود. به عراق و فرانسه تبعيد غير مستقيم شد چيزي
نفرمود. در راه در هواپيما و فرودگاه پاريس هيچكدام در اين باره صحبت
نكردند; اما وقتي حضور مردم را ديد و شعارهاي مردم را در مسير شنيد و
اينكه نشد ايشان را با وسيله ي زميني ببرند و در جمعيت وسيله متوقف شد
و هليكوپتر ايشان را به بهشت زهرا برد. در بهشت زهرا پاسخ آقاي بختيار را
كه در جواب به اينكه ممكن است خميني بيايد در تهران دولت تشكيل دهد
گفته بود « هرگز من نخواهم گذاشت در تهران اين اتفاق بيافتد او گر هم
بخواهد دولتش تشكيل دهد بايد به قم برود و مثل واتيكان كه مردم در رم در
يك شهر خاصي هست به آنجا برود. » فرمودند من دولت تعيين مي كنم . من
به خواست خداوند و همت شما مردم مومن دولت تعيين مي كنم . من تو دهن
اين دولت مي زنم . »
نسل اول انقلاب افتخار داشت كه مستقيما از سوي امام (ره ) و سپس از
سوي رهبران مذهبي مانند آيت الله شهيد مطهري
آيت الله شهيد بهشتي
آيت الله انواري
آيت الله شهيد باهنر و ديگر حضرات آيات همانند مدني
قاضي
اشرفي اصفهاني
صدوقي كه چهار ستون فقاهت را در چهار سوي
ايران مديريت مي كردند
رهبري شوند. حوزه هاي علميه و دانشگاهي هركدام
همانند يك پادگاني سياسي و فكري در خدمت نهضت امام خميني (ره ) قرار
گرفتند و نسل اول انقلاب شديدا تحت تاثير روحيه انقلابي
اخلاقي
سياسي فكري و روحي امام خميني (ره ) قرارداشت و پيوند امت و امامت به
گونه اي بود كه هر چيزي را كه امام (ره ) مي خواست امت نيز همان را اراده
مي فرمود و هر چيزي را مردم مي خواستند در بيانيه ها و سخنراني هاي آتشين
رهبري عينا انعكاس مي يافت انقلاب اسلامي محصول پيوند ناگسستني
امام (ره ) و امت بود.
نسل اول انقلاب سخاوتمندانه و خاضعانه در حال انتقال مديريت انقلاب به
نسل دوم و سوم است آموزه ها و تجربياتي كه در نسل اول است به تدريج به
نسل بعدي منتقل مي شود . اگر پس از 28 سال مي بينيم انقلاب پويايي خود
را حفظ كرده است دليل قاطع آن اين است كه اين انتقال قدرت
فهم و
هوشمندي بخوبي دارد صورت مي گيرد. نسل اول اكنون به مثابه مرشداني
عمل مي كنند كه تنها در انديشه رشد
پيشرفت و كارآمدي مديران خوبي
هستند. البته اشتباه نشود كه چند نفر پيرمرد و يا چند حزب سابقه دار در
خط امام منظورمان است تمامي انسانهايي كه در دهه 40 و 50 امام (ره ) را
ياري كردند جز فرماندهان ميدان نهضت امام خميني (رض ) هستند آنها
اكنون زنده اند و در آخرين سال هاي عمر خود متعهدانه عمل مي كنند و آنها
هم كه رخ در نقاب خاك كشيده اند با وصيت نامه هاي انقلابي خود در هدايت
نسل جديد در مسير انقلاب سهم خود را ادا كرده اند.
امام در پاسخ خبرنگار فرانسوي فرمود : هيچ احساسي از ورودبه ايران ندارم
مگر اينكه بتوانم با اين ورود حقي را استوار و باطلي را سرنگون كنم
زمانيكه از تركيه وارد ايران شديم
دو سه تا فانتوم به اطراف هواپيما ما آمدند
عمدتا همه خيال مي كردند هواپيما را همانجا خواهند زد. آرام ترين چهره را امام
داشت . امام خميني مصداق اين آيه قران كه خداوند مي فرمايد : الا بذكرالله
تطمئن القلوب در آن روز بودند
ذكر خدا و ارتباطي كه امام (ره ) با خدا داشت به ايشان
آرامش مي داد
براي امام خميني در پاريس كمكهاي مردمي اعم از پول و
طلا و جواهرآلات بردم . امام نپذيرفتند و گفتند : كار من با اينها
درست نمي شود. من بايد به خدا توكل كنم . اينها را برگردانيد
ايران و بدهيد به اعتصابيون

|