
دكتر غلامرضا رحمدل شرفشادهي
قسمت اول
مديريت جنگ
از جمله
موضوعات پژوهشي در نهضت
عاشوراست كه جايگاه برجسته اي در تاريخ انقلاب آزاديبخش اسلامي
دارد. عاشورا در دو عرصه پيوسته
اما گسسته نما
قابل تحليل و
ارزيابي است
عرصه قيام
و عرصه پيام
يا عرصه خون و عرصه پيام .
مقاله اي كه پيش رو داريد مربوط به عرصه پيام مي باشد با محوريت
مديريت اسارت زينب (س ) مورد بررسي قرار گرفته است . در اين مقاله
عناويني از قبيل
مديريت جمع آوري اسرا
مديريت اطلاع رساني
مديريت امنيت اسرا
مديريت خطبه ها و خطابه ها و... در كربلا و كوفه و
شام
مورد مطالعه قرار گرفته است .
مديريت « پيام » در دوران اسارت
تزريق خون در اندام تاريخ
به عهده شهيدان است كه جوهره
جاودانگي اند و تزريق پيام به عهده شاهدان
و اين هر دو از كلمات
شهادت سرچشمه مي گيرد كه قلب تاريخ است . پرچم خون و پيام
نسل
اندرنسل بين ميراث داران خون و شهادت دست به دست مي گردد.
زيارت وارث
سند زنده اي از يك كشمكش ديرينه تاريخي است
كشمكش بين ميراث داران و ميراث خواران . كشمكش بين آب كه
مي خواهد برود و مرداب كه مي خواهد بماند و ديگران را هم از رفتن باز
دارد. مديريت آزادگان در استمرار خط پيام يعني دوران اسارت را مرور
مي نمائيم و به جلوه هايي از مديريت حضرت زينب (س ) اشارت
مي نمائيم .
اگر چه همه اسراي كربلا
در كوران ابتلا آبديده شده وهمگي
آمادگي لازم را براي تحمل شدايد و ناملايمات دوران اسارت و تحمل
داغ عزيزان خويش داشته اند
اما ميزان مقاومت آنها در تحمل شدايد به
حد زينب (س ) نمي رسيد.
زينب بعد از عاشورا با مسئوليتهاي بزرگي مواجه بود. اولا
مي بايست به احساسات مجروح اسرا پاسخ مناسب داده و تعامل عاطفي
انديشيده و متقاعد كننده اي را با روحيه سوگوار و عزادار اسرا داشته
باشد و بستر لازم را براي تظاهر طبيعي حس سوگواري آنها فراهم كند
يعني هم اندوه خود را كنترل كند و هم كاروان بازماندگان شهيدان را با
ساز و كارهايي خلاق
در شرايط كاملا بحراني مديريت كند. براي انجام
بهينه و اثرگذار اين وظايف
پيش و بيش از هر چيز لازم است شرايط
موجود را در نوع نگاه خود
بازخواني و بازسازي كند و با نگاه خود
از
لاي كركره اندوه
شادي را و از لاي دريچه ماتم
زيبايي را بنگرد. زيرا
مديريت
هنر است و هنر در نوع نگاه
خلاق مي شود و ويژگي ماهوي آن
به ويژگي كاركردي تبديل مي شود. مدير واقعي كسي است كه در موارد
« مسئله اي » خلاق و كارآمد باشد
نه در جريان « امور
روزمره »
عبارت هنرمندانه و زيبايي شناسانه « ما رايت الا جميلا » در اين
فرايند از شناخت معني مي دهد. دقايقي بعد از جنگ
غريزه غارت و
تخريب
مرده ريگ جاهليت عرب
فريب خوردگان سپاه عمر بن سعد را
به يورش به سوي خيمه ها واداشت . غارت اموال ميهمانان بي پناه
آرمان فروشان و آدم فروشان سپاه يزيد را در پوشش دفاع از خليفه ! نه
تنها از اسلاميت بلكه به تعبير امام
از عربيت و خوي مهمان نوازي
جاهليت نيز خارج ساخته و مست و وحشي كرده بود. آنها براي سبقت
درغارت
سر از پاي نمي شناختند
در چنين شرايطي دلداري و جمع
آوري اسرا و جلوگيري از آسيبها و صدمات آنها با توجه به اينكه تعداد
قابل توجهي از اسرا را كودكان تشكيل مي دادند و طبيعتا دست و پاگير
بودند از اهم وظايف زينب بود. تاريخ هيچگونه روايت يا حكايت
موثقي را كه دلالت بر تلفات جاني اسرا در طول دوران غارت و تهاجم
داشته باشد ذكر نكرده است و اين دلالت بر مديريت نيرومند و مدبرانه
حضرت زينب در اين شرايط بحراني دارد.
در طول دوران غارت و آتش زدن خيمه ها نه كودكي در آتش
سوخت
نه دامني آتش گرفت و نه كودكي زير دست و پاي ديوانگان
غارت و تخريب از پاي درآمد
مدعيان اسلام و مسلماني كه اينك ديگر
به صورت آلت قتاله يزيد درآمده
و گويي كه از فتح الفتوح برگشته اند
حتي از ملحفه سركودكان و گوشواره كوچك آنها نيز نمي گذشتند
آنها
در قبال هر تيري كه به سوي خيمه شهيدان مي انداختند و هر آتشي كه
مي افروختند شركاي جنايتكار خود راشاهد مي گرفتند تا به پيشكسوتي
و مباشرت مستقيم آنها به قتل و غارت
نزد ابن زياد گواهي بدهند
اما
وقتي كه جنگ تمام شد و بوقهاي تبليغاتي بني اميه خاموش گشت و
اوضاع عادي شد و امواج فرونشست و مردم فرصت فكر كردن پيدا
كردند
امواج اعتراضات مردمي عليه بني اميه برانگيخته شد و اين
شمشيرزنان بخت برگشته براي نجات از نگاه خشم آگين مردم به
حقيرانه ترين توجيهات نخ نما دست مي زدند تا خود را در اين ماجرا بي
تقصير و بي طرف معرفي كنند. اين شمشير عريان و آتش خونخواهي از
سوي سپاه مختار ثقفي و ابراهيم بن مالك اشتر بود كه خطاب به اين
بخت برگشتگان اعلام مي نمود :
باش تا صبح دولتش بدمداين هنوز از نتيجه سحر است
مديريت مناسك سوگواري
گاه مي شود كه انسان ناگزير است كه از بين دو چيز يكي را انتخاب
كند
گاه ناگزير است كه انتخاب نكند
بلكه هر دو را نگه دارد
در
اينصورت كار دشوارتر است زيرا در اين صورت افراد بايد مواضع و
سلوك فرهنگي و اجتماعي خود را به گونه اي تنظيم
بازسازي و
بازآفريني كنند كه با هر دو سوي قضيه سازگاري و همخواني داشته
باشد. در اين صورت بينش خلاق
« عمل » فرد را در سطح « تعامل »
ارتقا داده و واجد دو افق مي نمايد
افق در زماني و افق همزماني
افق
تاريخي
افق فراتاريخي
اين آفاق دو گانه روساخت گسسته و زير
ساخت پيوسته دارند.
در جريان اعزام اسرا به كوفه
آنها را از كنار قتلگاه شهيدان عبور
دادند. حال چه عاملي باعث شد كه ماموران حكومتي بني اميه به
فرماندهي عمر بن سعد
اسرا را از مقتل شهيدان عبور دهند معلوم
نيست
تاريخ هم در اين زمينه سكوت كرده
شايد تاريخ اين مقطع از
وقايع عاشورا را به عهده ذهن تحليلگر آيندگان گذاشته
زيرا تاريخ در
روند تحليل
بازسازي و بازخواني و روزآمد مي شود. بهر تقدير
زينب
در جريان توقف موقت در كنار مقتل شهدا
بايد كنش و زبان خود را به
گونه اي ساماندهي كند كه هم احساسات مجروح و عواطف داغدار
همسفران عزادار را پاسخ دهد و هم مصالح بزرگ مكتب را حفظ كند.
يعني حاصل جمع رفتار و گفتارش
هم افق انتظار عزاداران را تامين كند
و هم افق انتظار مكتب را. كنش و روشي اينگونه نياز به نگرشي خلاق
زيبا و شالوده شكن از مقوله عزا و سوگواريهاي متعارف دارد. نگرشي
كه جنازه پاره پاره و غرقه به خون شهيدان را با معيار قرباني (تقرب به
خدا) قرائت نمايد
نوع نگاه در نوع قرائت شناسنده از متعلق شناخت
معنا مي يابد. لذاست كه زينب از باب « چونكه صد آمد نودهم نزد
ماست » كنار جنازه پاره پاره حسين (ع ) رفت و گفت : « اللهم تقبل منا
هذا القربان » و با اين قرائت خلاق و زيبا از مرگ في سبيل الله هم افق
انتظار عزاداران راتامين نمود و بستر لازم را براي سوگواري آنها فراهم
آورد و هم به آرمانهاي مكتب پيشوا ارج گذاشت
اينگونه نگرش زينب
ماخوذ از گفتار و رفتار امام بود
امام نيز در واپسين لحظه هاي زندگي
خود در حاليكه شمر بن ذي الجوشن با چكمه روي سينه آن حضرت
ايستاد بود و به بدن نيمه جان وي لگد مي كوبيد
حسرت يك آخ را بر
دل شمر باقي گذاشته و فقط به ذكر و زمزمه روحاني مي پرداخت :
بسم الله و بالله و علي مله رسول الله
راستي را كه اين نگرش امام مرگ
كلمه مرگ را شرمنده مي كرد.
او درخت اسلام را نيازمند به آبياري مي دانست
در آن برهه از
تاريخ ريشه هاي اين درخت از خون پاكترين فرزندان اسلام مي بايست
آبياري مي شد : « ان كان دين محمد لم يستقم الا بقتلي فياسيوف خذيني »
خنجر
گلوي حسين را بريد و گلوي حسين آبروي خنجر را برد
حسين مرگ را كشت تا قلب تاريخ زنده بماند. قلب دشمن به هيات
سنگ درآمد و پيشاني حسين را شكست
پيشاني شكسته حسين
شالوده شكستن و شالوده مرگ و شالوده ترس را شكست . آرمان حسين
به كسوت كلمه درآمد تا از زبان علي بن الحسين معناي زندگي را ساخت
شكني كند : اذا لانبالي نموت محقين (چون حق باماست
نمي ترسيم )
مرگ اگر مرداست گو نزد من آي تا درآغوشش بگيرم تنگ تنگ
خون حسين « تعريف » و « معني » را بازآفريني كرد : عسل را در زهر
سعادت را در مرگ
زندگي را در نعلين پاره قاسم
خورشيد را در پوست
سياه جون
عشق را در تن برهنه و غرق به خون شبيب
دريا را در مشك
اباالفضل
قطع شدن را در زهد زهير
پيوستن را در بازوي قطع شده
عباس
شرمندگي را درتوبه حر
خوانش را در بازخواني زهير
قرآن را
در تلاوت برير
بهار را در نفسهاي واپسين مسلم بن عوسحه
كوچه
چلچله را در چله كمان نافع بن هلال و الف را در كمان قامت
حبيب :
نيست در لوح دلم جز الف قامت يار
چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
در روز عاشورا
دستهاي حنابسته وهب نو داماد
محاسن سفيد
حبيب
نوجواني قاسم
جواني علي اكبر
كودكي اصغر
در محور
همنشيني جهان متن خون
در كنار هم معنا يافته اند
خون كلمه مي شود
و كلمه
درخت
از خاك به افلاك
كلمه طيبه كشجره طيبه
مديريت اطلاع رساني
معلم ياد مي دهد
و مربي يادآوري مي كند
و بهترين نوع يادآوري
يادآوري فعال است . معلم « زندگي » راتعليم مي دهد
مربي
برشي از
زندگي را به نشانه دريا در قطره و ديباچه در متن
« يادآوري » مي كند.
مردم كوفه حسين را مي شناختند
يزيد را هم مي شناختند
بنابراين
آنها از فاجعه قتل فرزندان رسول الله چيزي نبود كه ندانند. مي دانستند
خوب هم مي دانستند
اما متغيرهايي مثل دنياخواهي
عافيت طلبي
تجربه تلخ حكميت
آرمان فروشي فرماندهاني چون عبيدالله بن عباس
بي طرفي مدعياني همچون سليمان بن صرد و... كوفيان را در عمل به
دانسته هاي خود ناتوان كرده بود. قلبشان با امام بود و شمشيرشان با
بني اميه . تبليغات بيست و يكساله بني اميه عليه خاندان علي (ع ) از سال
40 تا 61 هجري نتوانسته بود باور مردم را نسبت به حقانيت آل علي
(ع ) تكان دهد. بني اميه بعد از شهادت حسين (ع ) جهت فريب افكار
عمومي به ترفندهاي مختلفي دست يازيدند
حتي بعداز عاشورا به
شكرانه قتل خروج كنندگان عليه خليفه ! مسجد اشعث رابازسازي
كردند
اما مردم حست يك جرعه « دست مريزاد » را در دل آنها باقي
گذاشتند. آري مردم كوفه « آگاهي » داشتند ولي « خودآگاهي » نداشتند. به
« حسين » باوري رسيده بودند
اما به « خودباوري » نرسيده بودند. مانند
پرندگان حكايت منطق الطير بودند كه خوب بپا خاستند
خوب شعار
دادند
خوب دانه چيدند
اما وقتي كه پاي عمل به ميان آمد : هر يك
عذري دگر كردند ساز. آنها مانند بوتيمار
عاشق دريا بودند ولي از دريا
مي ترسيدند
در گوشه اي از ساحل
دور از امواج دريا
مي ايستادند و از
ترس آنكه مبادا قطره اي از جان دريا كم شود ناله مي كردند. براي داغ
لاله ها ناله مي كردند اما چشم خود را به روي انقلاب شقايقها بسته
بودند
اينگونه عذرآوري ها زماني فاجعه بار مي شود كه متكي به
توجيهات شرعي شود
يعني دين ابزار دست اشرار شود : فان هذاالذين
قد كان اسيرا في ايدي الاشرار يعمل فيه بالهوي و تطلب به
الدنيا.
اسرا را به كوفه آوردند و در منظر و مرعي به تماشا گذاشتند
مردم
كوفه مانند كساني كه تازه از خواب بيدار شده به عظمت فاجعه پي برده
باشند
بر خود لرزيدند
بحال اسارت بازماندگان شهداي كربلا
گريستند. گريستن مردم كوفه نسبت به سپاه شيطان
نوعي كنش فعال و
نشانه ناگشوده ماندن عقده دست مريزد در نهانخانه طراحان جنگ
طلب بني اميه بود
اما نسبت به بازماندگان شهداي كربلا نوعي واكنش
منفعل بود.
حضرت زينب بعد از عاشورا با مسئوليت هاي بزرگي
مواجه بود. او مي بايست به احساسات مجروح اسرا پاسخ
مناسب داده و تعامل عاطفي انديشيده و متقاعد كننده اي
را با روحيه سوگوار و عزادار اسرا داشته باشد. همچنين او
مي بايست هم اندوه خود را كنترل كند و هم كاروان
بازماندگان شهيدان را در شرايط كاملا بحراني مديريت
نمايد
اگرچه همه اسراي كربلا در كوران ابتلا آبديده شده و
همگي آمادگي لازم براي تحمل شدايد و ناملايمات دوران
اسارت و تحمل داغ عزيزان خويش را داشتند
اما ميزان
مقاومت آنها در تحمل شدايد به حد حضرت زينب نبود
در واقعه اعزام اسرا به كوفه
آنها را از كنار قتلگاه
شهيدان عبور دادند. حضرت زينب در توقف موقت در كنار
مقتل شهدا
بايد زبان و كنش خود را به گونه اي ساماندهي
كند كه هم احساسات مجروح و عواطف داغدار همسفران
عزادار را پاسخ مناسب دهد
و هم مصالح بزرگ مكتب را
حفظ كند. و او به انجام اين مهم توفيق حاصل نمود

|