
در نظام سياسي اسلام
« مقام » ها و « رياست » ها
« ابزار و وسيله »
هستند
و « هدف »
عبارت است از تدبير امور جامعه و اداره صحيح
كشور و خدمت به توده هاي مردم و تلاش و فعاليت مستمر و
برنامه ريزي شده براي رفع تنگناها و حل مشكلات و زمينه سازي هاي
لازم و مناسب به منظور رشد و توسعه در ابعاد فرهنگي
سياسي و
اقتصادي .
در نگاه ژرف و جامع نظام سياسي اسلام
مقام ها و رياست ها براي
بنيان نهادن حكومت و ساماندهي و به نتيجه و ثمر نشاندن مديريت هاي
گوناگون در مسير شكوفا ساختن استعدادهاي بالقوه در رشته ها و فنون و
تخصص هاي مختلف
بسيار لازم و ضروري و اجتناب ناپذير مي باشد و
مفهوم ابزار و وسيله بودن مقام ها و رياست ها نيز همين بهره وري هاي
سالم و استفاده هاي شايسته از قدرت و رياست است .
اين بهره برداري ها از مقام و رياست
در حيطه توان كساني است كه
در نظام سياسي و حكومتي اسلام با آموزه هاي تحول زاي « اخلاق
سياسي » و « اخلاق مديريت » به پرورش هاي دروني توفيق حاصل كرده
و به مراتب قابل توجه اي از « تقواي سياسي » نائل آمده باشند.
در نظام سياسي اسلام
مقام ها و رياست ها نبايد « هدف » گردند
كه
همه انحراف ها و انحطاط ها با اين رويكرد ناصواب و باطل به منصب و
جاه آغاز مي شود و انتهاي اين بيراهه
سقوط در دام نفسانيت هاي فردي
و گروهي و سياسي و تعارض و تقابل با « حق » و گشودن جبهه هاي
مختلف در مبارزه با « دين خدا » مي باشد و شگفت انگيز اين كه
اين
دين ستيزي ها و عنادورزي ها و تعارضات در پوشش اسلام خواهي و
حقيقت طلبي و به بنام دين و به كام دنيا آغاز و انجام مي گردد!
وقتي مقام ها و رياست ها هدف گردند
همه وسيله ها براي رسيدن به
آنها توجيه مي شوند و تفكر شوم « هدف وسيله را توجيه مي كند » كه
سياست شيطاني همه نظام هاي حكومتي و قدرت هاي باطل « ديروز » و
« امروز » مي باشد
سيره و روش عملي زمامداران ستيزنده با اسلام و
قوانين جامع و زندگي ساز آن مي گردد.
در نهضت مقدس كربلا و در تقابل بين حق و باطل
با عناصري
مواجه مي شويم كه با « هدف » قرار دادن مقام و رياست
همه سوابق
درخشان خود را در گودال مخوف نفسانيت ها و خودخواهي هاي خويش
مدفون ساختند و در جبهه باطل قرار گرفتند و تيغ به روي شخصيت
والا و ملكوتي پيشواي بزرگ الهي حضرت امام حسين (ع ) كشيدند و
فجيع ترين جنايات را در اوراق تاريخ به نام خود ثبت كردند.
« عمربن سعد » يكي از اين عناصر است كه دنيا و آخرت خويش را با
فرو رفتن در منجلاب متعفن مقام و رياست پرستي به تباهي كشاند.
عمر سعد پسر « سعدبن وقاص » است كه يكي از سرداران صدر
اسلام بود و به همراه پدرش در فتح عراق شركت داشت . (1 )
عمر سعد علاوه بر سوابق درخشان خانوادگي به دليل انتساب به
سعدبن وقاص صحابي پيامبر(ص ) و از تلاشگران و سرداران سپاه
اسلام
خود نيز اهل زهد و عبادت بود و در ميان مردم به اعتماد و
اطمينان اشتهار داشت و تا قبل از حضور در جبهه باطل و مقابله با
نهضت عاشورا
عملكردي منفي در مواجهه و تقابل با اهل بيت (ع )
نداشت .
ضعف و كاستي بزرگ عمربن سعد
شيفتگي نسبت به مقام و
رياست بود و در برابر اين جاذبه و كشش
متزلزل مي گرديد. ترديدي
وجود ندارد كه اين ضعف و نقصان
از فقدان معرفت و شناخت و
بينش هاي ديني و قصور در پرورش هاي اخلاقي و پروردن درون به
فضايل و خصال و صفات والا براي نيل به « تقوا » و « وارستگي » ناشي
مي شد
و او همچون بسياري از افراد و عناصر كه به دليل غفلت و تسامح
در تلاش هاي مستمر علمي و عملي براي شناسايي رذايل و فضايل
اخلاقي و مقابله با عوامل و موانع رشد و كمال معنوي در برابر قدرت و
رياست از خود بي خود مي شوند و دل و دين مي بازند
نتوانست در برابر
جاه و مقامي كه از نوع « باطل » و اهدايي از دستگاه بني اميه بود
مقاومت
كند و آن را بگذارد و بگذرد.
عمربن سعد
مقام و رياست را « هدف » قرار داد و براي كسب آن
دين خود را فروخت .
از همين جا
اين واقعيت نيز رخ مي نماياند كه « زهد و عبادت » عمر
سعد نيز سطحي و فاقد اساس و بنيان بود
كه اگر حقيقت عبادت و زهد
در جان و روح آدمي ريشه بدواند
او را چنان متحول مي سازد و به
آزادگي معنوي و وارستگي اخلاقي مي رساند كه نه تنها اسير و برده مقام
و رياست نمي شود و اين ابزار خدمت را هدف قرار نمي دهد
كه هيچ
جاذبه فريبنده ديگر نيز در او تاثير نمي گذارد و آفت و زيان نمي آفريند.
عبيدالله بن زياد فرمان حكومت ري را به عمربن سعد داده بودو او
آماده حركت به منظور حضور در حوزه رياست و حكمراني خويش
بود.
با فرود آمدن حضرت اباعبدالله الحسين (ع ) در سرزمين كربلا
عبيدالله بن زياد
عمرسعد را فراخواند و گفت :
« به سوي حسين بن علي بشتاب و پس از آن كه كار با او تمام شد
به
حوزه ماموريت خود براي حكومت بر ري رهسپار شو. »
عمربن سعد برآشفت
او انتظار نداشت كه به مقابله با امام
حسين (ع ) و سركوب نهضت او گسيل شود. در نگاه او
جنگ با
شخصيت پاك و والايي كه فرزند دختر پيامبر اسلام محسوب مي شد و
در اوج قداست و معنويت قرار داشت
امكان پذير نبود. به همين دليل
رو به عبيدالله بن زياد كرد و امتناع و خودداري خويش را از اين عمل
اعلام نمود.
عبيدالله بن زياد در پاسخ چنين گفت :
« اگر چنين است
پس فرمان انتصاب به حكومت ري را به ما
بازگردان » (2 )
عمربن سعد براي يك لحظه در فكر فرو رفت . او نمي خواست مقام
و رياستي چون حكومت بر ري را از دست بدهد
همچنان كه
نمي خواست با امام حسين (ع ) مقابله كند. او به عبيدالله بن زياد گفت :
« امروز را به من مهلت بده تا با خيرخواهان مشورت كنم و سپس تصميم
بگيرم . »
خيرخواهان و ناصحان
عمربن سعد را از جنگ با حضرت امام
حسين (ع ) نهي كردند و از آن جمله خواهرزاده او گفت : « تو را به خدا
سوگند مي دهم كه در مقابل حسين بن علي قرار مگير
كه اگر از دنيا و
مال و ثروت و سلطنت و حكومت روي زمين بگذري
بهتر است از آن
كه با ريختن خون حسين خداوند را ملاقات كني »
عمربن سعد
شب را در انديشه و تفكر سپري كرد. او با خود چنين
زمزمه مي نمود :
« آيا حكومت ري را واگذارم كه شوق و آرزوي من است يا آن كه به
ريختن خون پسر فاطمه گردن نهم ريختن خون حسين
فراهم آورنده
آتش دوزخ است
لكن حكومت ري را چگونه رها كنم
كه موجب
روشني چشم من مي باشد »
وقتي سپيده دميد و روز چهره ظاهر ساخت
به نزد عبيدالله رفت و
از او خواست كه كسان ديگري از اشراف كوفه را به مقابله باامام
حسين (ع ) گسيل دارد. عبيدالله بن زياد پيشنهاد عمربن سعد را
نپذيرفت و گفت :
« من با تو درباره افراد ديگر مشورت و صلاحديدي را نمي پذيرم . يا
به فرماندهي لشگر ما به كربلا عازم شو
يا فرمان حكومت ري را
بازگردان » (3 )
عمربن سعد تسليم شد و با فرماندهي لشگر چهار هزار نفره به سوي
كربلا شتافت تا پس از انجام اين ماموريت
به حكومت ري نائل آيد.
عمرسعد در سرزمين كربلا
سعي و تلاش نمود تا مانع وقوع جنگ
با حضرت امام حسين (ع ) شود. او پيكي به سوي امام (ع ) فرستاد و از
دليل قيامش پرسش نمود. حضرت اباعبدالله (ع ) در پاسخ به پيك
عمربن سعد اشاره به نامه ها و دعوت هاي مردم كوفه مي كند و سپس
اعلام مي نمايد كه چنانچه انديشه آنان دگرگون شده و رفتن مرا به اين
شهر خوش نمي داريد
باز مي گردم .
عمربن سعد نامه اي به عبيدالله بن زياد مي نويسد و در متن آن به
سخنان امام حسين (ع ) اشاره مي كند. او نامه ديگري نيز به كوفه ارسال
مي دارد و سعي مي كند عبيدالله بن زياد را از مقابله با امام حسين (ع ) باز
دارد. لكن ابن زياد متوجه وقت تلف كردن و مردد ماندن او از نبرد با
امام (ع ) مي شود و نامه اي به دست شمربن ذي الجوشن كه براي ارائه
گزارش درنگ و كوتاهي عمربن سعد در تقابل با امام حسين (ع ) در
مجلس او حضور داشت مي دهد كه مضمون آن بازداشتن عمرسعد از
مسامحه و ترديد و آغاز عمليات نظامي عليه فرزند پيامبر(ص ) بود. و
نيز در متن نامه تصريح مي شود كه اگر نمي خواهي اين فرمان را اطاعت
كني
مقام فرماندهي سپاه را به شمربن ذي الجوشن واگذار تا او سريع به
انجام اين ماموريت اهتمام ورزد . (4 )
عمربن سعد
نمي تواند به تلاش هاي خويش در جلوگيري از جنگ
و ايجاد صلح ادامه دهد. او مي خواهد مقام فرماندهي سپاه را حفظ كند
و كار را به گونه اي تمام نمايد تا پس از آن
به مراد و آرزوي بزرگ
خويش يعني « حكومت ري » نائل آيد. بنابراين
عزم خويش را براي
جنگ با امام حسين (ع ) جزم و استوار مي كند.
حضرت اباعبدالله (ع ) براي عمربن سعد فرصتي به منظور
آزادانديشي و تفكر براي تحول و دگرگوني و ترك جبهه باطل و پيوستن
به جبهه حق فراهم مي آورد. امام (ع ) پيكي به سوي عمربن سعد
مي فرستد و از او دعوت مي كند كه با يكديگر ملاقات كنند و به گفتگو و
مذاكره بنشينند.
وقتي طرفين در محل ملاقات و گفتگو حاضر مي شوند
امام (ع )
اينگونه عمرسعد را به ترك سپاه يزيد و پيوستن به اردوگاه حق دعوت و
ترغيب مي نمايد :
« اي فرزند سعد
آيا از خداوندي كه بازگشت تو به سوي اوست
نمي ترسي آيا قصد داري با من وارد جنگ شوي در حالي كه مرا
مي شناسي و مي داني كه پدر من چه كسي است آيا نمي خواهي با من
باشي و دست از بني اميه برداري كه اين عمل به خدا نزديك تر و مورد
توجه اوست »
عمر سعد در برابر دعوت امام (ع ) بهانه تراشي مي كند و مي گويد
چنانچه به پيشنهاد شما عمل كنم
خانه ام را ويران مي كنند.
حضرت امام حسين (ع ) پاسخ مي دهد من خانه ات را دوباره به نحو
مطلوب بازسازي مي كنم .
عمر سعد مي گويد اموال و دارايي هايم را به غارت
مي برند.
امام (ع ) پاسخ مي دهد مال و ثروتت را بيش از آنچه از دست بدهي
به تو مي بخشم .
عمر سعد مي گويد زن و بچه ام را چه كنم نگران آنها
هستم .
حضرت امام حسين (ع ) وقتي با اين بهانه جويي ها براي امتناع و
خودداري از پذيرش حق و پيوستن به نهضت كربلا مواجه مي شود با
اين سخن كه « چرا اينقدر بر اطاعت شيطان اصرار و پافشاري مي كني » و
نفرين بر او و پيش بيني سرنوشت شومش در آينده
صحنه مذاكره را
ترك مي كند . (5 )
بين امام (ع ) و عمرسعد مذاكرات ديگري نيز انجام گرديده است .
امام (ع ) در يكي از اين ديدارها و گفتگوها به عمربن سعد چنين
مي فرمايد :
« اي پسر سعد
آيا تو مرا به قتل مي رساني
به اين اميد كه
عبيدالله بن زياد
اين بي بنياد و حرام زاده
حكومت ري را به تو بسپارد
به خدا سوگند كه هرگز حكومت ري را به تو واگذار نخواهند كرد ... (6 )
عمربن سعد طبق آخرين فرمان ارسالي از جانب عبيدالله بن زياد
آب فرات را به روي اردوگاه امام (ع ) مي بندد و آنان را در عطش و
تشنگي مي افكند. او با پرتاب اولين تير به سوي خيمه گاه امام حسين (ع )
جنگ را مي آغازد و خطاب به لشگريانش مي گويد : « نزد امير عبيدالله بن
زياد گواهي دهيد كه من نخستين كسي بودم كه تير به سوي اردوگاه
حسين رها كردم . » (7 )
عمرسعد آخرين فرمان عبيدالله بن زياد را نيز در اوج قساوت به
مرحله عمل درآورد و فرمان داد تا سپاهيانش با اسب هاي خويش بر
پيكر آغشته به خون امام حسين (ع ) بتازند و آن را لگدكوب كنند و در هم
بشكنند . (8 )
به اين ترتيب
عمربن سعد
چهره مردد در برابر انتخاب قدرت و
رياست و حكومت با به خاك و خون آغشته كردن امام حسين (ع ) و
يارانش
يا نفي جاه و رياست باطل با پيوستن به جبهه حق و به ياري
دين و امام و رهبر الهي شتافتن
در مقابل جاذبه هاي حكومت مذموم ـ
كه « هدف » گرديدن « رياست » و خارج شدن آن از نقش آفريني به صورت
ابزار خدمت و تدبير صحيح امور جامعه است ـ تاب و توان از دست
مي دهد و ضعف و كاستي هاي اخلاقي و شخصيتي و قصور و كوتاهي ها
در بينش يابي هاي عميق و جامع ديني
او را چنان مسخ مي كند كه به
معارضه و تقابل با حق مي افتد و خون امام و پيشواي معصوم و فرزندان
و يارانش را برخاك مي ريزد.
خطر « هدف » قراردادن « مقام و رياست » با تاثيرپذيري از
جاذبه هاي فريبنده اي كه منصب و مقامات سياسي و حكومتي ايجاد
مي كنند
در هر عصر و نسل
واقعيتي است مشهود و تلخ كه بايد آن را
باور داشت و شناخت و به مهار آن پرداخت .
آنان كه به فلسفه وجودي دنيا واقفند و به ناپايداري نعمت ها آگاهند
و جايگاه انساني خويش در آفرينش را رفيع مي يابند
هرگز براي مقام ها
و منصب ها و رياست ها ارزش و اعتبار و ماندگاري قائل نمي باشند
و از
آنها نه به صورت « هدف »
كه به شكل « ابزار » براي خدمت رساني به
جامعه انساني و مقابله با ستم و تعدي و فساد و تباهي و دفاع از
مظلومان و محرومان و رفع مضايق و تنگناها بهره وري مي كنند.
اين افراد و عناصر
اگر چه در اقليتند
لكن هستند
و در عرصه هاي
مديريت هاي سياسي و حكومتي حضور دارند و در اوج آزادگي معنوي و
وارستگي اخلاقي و خلوص و يكرنگي و صداقت و راستي
راهگشاي
رشد و بالندگي و پويايي و پيشرفت و نويد دهنده « سعادت دنيا » و
« رستگاري آخرت » مي باشند.
پاورقي :
ــــــــــ
1 ـ فرهنگ عاشورا
جواد محدثي
نشر معروف
ص 353
2 ـ نفس المهموم
تاليف مرحوم شيخ عباس قمي
ترجمه شيخ
محمدباقر كمره اي
ص 261
3 ـ همان منبع
ص 262
4 ـ ارشاد مفيد
ج 2
ص 89 و 90
5 ـ فرهنگ سخنان امام حسين (ع )
ترجمه و تنظيم محمددشتي
انتشارات مشهور
ص 586
6 ـ جلاالعيون
علامه مجلسي
انتشارات سرور
باب پنجم
ص 660
7 ـ ارشاد مفيد
ج 2
ص 104
8 ـ همان منبع
ص 118
بسياري از دين ستيزي ها و عنادورزي ها و تعارضات با
« حق » در پوشش اسلام خواهي و حقيقت طلبي و به نام دين
و به كام دنيا آغاز و انجام مي گردد!
وقتي مقام و رياست ها « هدف » گردند
همه وسيله ها
براي رسيدن به آنها توجيه مي شوند و تفكر شوم « هدف
وسيله را توجيه مي كند » سيره عملي زمامداران ستيزنده با
اسلام و قوانين جامع آن مي گردد
« عمر بن سعد » در برزخ ترديد بين پذيرش حكومت ري
با كشتن امام حسين (ع ) يا پيوستن به جبهه حق
در برابر
جاذبه رياست و حكومت از خود بي خود شد و نتوانست آن
رابگذارد و بگذرد!
خطر « هدف » قرار دادن « مقام و رياست »
در هر عصر و
نسل
واقعيتي است مشهود و تلخ كه بايد آن را باور داشت و
شناخت و به مهار آن پرداخت

|