سلمان هراتي
ميزبانان
به دعوت باطل رفتند
ميزبانان به بيعت آذوقه
دلقكي بر شمشير خليفه مي رقصيد
پريشاني در كوفه فراوان بود
قوس قامت بيهوده گان
به التزام تملق
حيات داشت
چشمان سمج خداناپرستان
به پايداري شب اصرار داشت
ميزبانان موافق
ميزبانان موافق
نان بيعت را تبليغ مي كنند
هفتاد و دو آفتاب
به ادامه انتشار كهكشان
از روشناي مشرق عشق برآمدند
در گذرگاه حادثه ايستادند
پيراهن خستگي را
بابلند نيزه دريدند
پيش هجوم آنان
سينه دريدند
هفتاد و دو آفتاب از ايمان
كه قوام زمين
در قيامشان نشسته بود
فرومايگان
دست تقلب را
در برابر شتابناكي ايشان گشودند
اينان به اعتماد خدا
به اعتصام خويش نماز بردند
بايد به آن قبيله دشنام داد
كه در راحت سايه نشستند
و امان شكفتن در خويش را كشتند
بايد به آن طايفه پشت كرد
كه دل خورشيد را شكستند
كدام صميميت
به انتشار مظلوميت شمايان دست زد
كه هنوز هم
توفان از آن زمين
به ناله مي گذرد
و ابر به سوگواري
بر آن سايه مي اندازد
آه ! اي بزرگواران ! ياران !
عطش ناپيداي شما را
هزار اقيانوس به تمنا نشسته است
اي پرندگان افق هاي آبي دور از چشم !
گوش من
صداي بالهاتان را شنيد
آيا جز به تحير
چگونه مي توان درشما درنگ كرد
مثل جنگل خدا
وقتي شما را بريدند
زمين عطشناك پايين
زير معنويت خونتان روييد
و افق به مرتبه ظهور آمد
اسب سحر شيهه اي كشيد
هفتاد و دو آفتاب
از جنگل نيزه برآمد.

*****
مثنوي ني نامه
|
قيصر امين پور
خوشا از دل نم اشكي فشاندن
به آبي آتش دل را نشاندن
خوشا زان عشقبازان ياد كردن
زبان را زخمه فرياد كردن
خوشا از ني
خوشا از سرسرودن
خوشا ني نامه ديگر سرودن
نواي ني نوايي آتشين است
بگو كز سر بگيرد
دلنشين است
نواي ني
نواي بينوائي است
هواي ناله هايش نينوائي است
نواي ني
نواي هر دل تنگ
شفاي خواب دل
بيماري سنگ
قلم
تصوير جانكاهي است از ني
علم تمثيل كوتاهي است از ني
خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط ني رقم زد
دل ني ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است ني را ناله پرسوز
چه رفت آن روز در انديشه ني
كه اينسان شد پريشان بيشه ني
سري سرمست شور بيقراري
چو مجنون در هواي ني سواري
پر از عشق نيستان سينه او
غم غربت
غم ديرينه او
غم ني بند بند پيكر اوست
هواي آن نيستان بر سر اوست
دلش را با غريبي آشنائي است
به هم اعضاي او وصل از جدائي است
سرش بر ني تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گرديده گه دال
ره ني
پيچ و خم بسيار دارد
نوايش زير و بم بسيار دارد
سري بر نيزه اي منزل به منزل
به همراه سرش صد كاروان دل
چگونه پا زگل بردارد اشتر
كه با خود باري از سر دارد اشتر
گرانباري به محمل بود بر ني
نه از سر
باري از دل بود بر ني
چو او از جان به پاي عشق سر داد
سرش بر ني نواي عشق سر داد
به روي نيزه و شيرين زباني
عجب نبود زني شكر فشاني
اگر بي پرده اي ديگر بخواند
نيستان را به آتش مي كشاند
سزد گر چشمها در خون نشينند
چو دريا را به روي نيزه بينند
شگفتا بي سر و ساماني عشق
به روي نيزه سرگرداني عشق
زدست عشق در عالم هياهو است
تمام فتنه ها زير سر اوست

*****
ميا به كوفه
|
اديب الممالك فراهاني
در كوفه از وفا و محبت نشانه نيست
وز مهر و آشتي سخني در ميانه نيست
كردار
جز نفاق و عمل
جز خلاف نه
گفتار
جز دروغ و سخن
جز فسانه نيست
يا كوفيان نيافته اند از وفا نشان
يا هيچ از وفا اثري در زمانه نيست
اي شه ميا به كوفه كه اين ورطه (1 ) هلاك
گرداب حايلي (2 ) است كه هيچش كرانه نيست !
اين مردم منافق و زشت دو رويه را
خوف از خداي واحد و فرد يگانه نيست
بهر گلوي اصغر تو تير كينه است
و زبهر كودكان تو جز تازيانه نيست
هشدار! اي كبوتر بام حرم كه بس
دام است در طريق و اثر زآب و دانه نيست
بس عذرها به كشتنت آراستند
ليك
جز كينه تو در دل ايشان بهانه نيست
اين گفت وهست جرعه صهباي وصل شد
عكس فروغ دوست بد و سوي اصل شد
1 ـ ورطه : چاه مهلكه
2 ـ حايل : جدايي افكن

*****
مرثيه امام مظلوم حسين (ع )
|
محتشم كاشاني
اين زمين پربلا را نام دشت كربلاست
اي دل بي درد
آه آسمان سوزت كجاست
اين بيابان قتلگاه سيد لب تشنه است
اي زبان
وقت فغان
اي ديده
هنگام بكاست
اين فضا دارد هنوز از آه مظلومان اثر
گر زدود آه ما عالم سيه گردد رواست
اين مكان بوده است روزي قتلگاه اهل بيت
كز حساب اشك ما امروز گردش خيمه هاست
كشتي عمر حسين اينجا به زاري گشته غرق
بحر اشك
درين غرقاب
بي طوفان چراست
اينك اينك قبه پر نور كز نزديك و دور
پرتو گيتي فروزش گمرهان را رهنماست
اينك اينك حاير حضرت كه در وي متصل
زائران را شهپر روحانيان در زير پاست
اينك اينك سدره اقدس كه از عز و شرف
قدسيان را ملجا و كروبيان را ملتجاست
اينك اينك مرقد انور كه صندوق فلك
پيش او با صد هزاران در و گوهر بي بهاست
اينك اينك تكيه گاه خسرو والا سرير
كاستان بوس درش را عرش اعظم متكاست
اينك اينك زير گل سرد گلستان رسول
كز غم نخل بلندش قامت گردون دو تاست
اينك اينك خفته در خون گلبن باغ بتول
كز شكست او چو گل پيراهن جوزا قباست
اين چراغ چشم ابرار است كز تيغ ستم
همچو شمعش با تن عريان سر از پيكر جداست
اين سرور سينه زهراست كز سم ستور
سينه پر علمش از هر سو لگد كوب بلاست
اين انيس جان پيغمبر حسين بن علي ست
كز « سنان بن انس » آزرده تيغ جفاست
اين عزيز صاحب دلدل اباعبدالله است
كز ستور افتاده بي ياور به دشت كربلاست
اين حبيب ساقي كوثر وصي بي سر است
كز عروس روزگارش زهر در جام بقاست
اين سرافراز بلند اختر كه در خون خفته است
نايب شاه ولايت تاج فرق اولياست
اين سهي سرو گزين كزپشت زين افتاده است
جانشين شاه مردان شهسوار « لافتي » است
اين مه فرخنده طلعت كاين زمينش مهبط است
قره العين علي
چشم و چراغ اوصياست
اين در رخشنده گوهر كاين مقامش محزن است
دره التاج شه دين تاجدار « هل اتي » است
اين دلارام ولي حق اميرالمومنين
كامكار « انت مني »
نامدار « انما » ست
اين گزين عترت حيدر
امام المتقين
پادشاه كشور دين پيشواي اتقياست
پا در اين مشهد به حرمت نه كه فرش انورش
لاله رنگ از خون فرق نور چشم مرتضاست
دوست را گر چشم از اين حسرت نگريد واي واي
كز تاسف دشمنان را بر زبان واحسر تاست
مردم جن و ملك
ز آه نبي در آتشند
آري آري تعزيت را گرمي از صاحب عزاست
مي شود شام از شفق ظاهر كه بر بام فلك
سرنگون از دوش دوران رايت آل عباست
طفل مريم بر سپهر از اشك گلگون كرده سرخ
مهد خود در شام غم
همرنگ طفل اشك ماست
خاكساراني كه بر رود علي بستند آب
گو نگهداريد آبي كآتش او را در قفاست
تيره گشت از روبهان ماواي شيري كز شرف
كمترين جاي سگانش چشم آهوي ختاست
اي دل اينجا كعبه وصل است بگشا چشم جان
كز صفا هر خشت آن آيينه گيتي نماست
زين حرم دامن كشان مگذر اگر غافل نه اي
كاستين حوريان جاروب اين جنت سراست
رتبه اين بارگه بنگر كه زير قبه اش
كافر صد ساله را چشم اجابت از دعاست
يا ملاد المسلمين
در كفر عريان مانده ام
از خداوندم اميد رحمت و چشم عطا است
يا اميرالمومنين از راندگان درگهم
وز در آمرز گارم گوش بر بانگ صلاست
يا امام المتقين
از عاصيان امتم
وز رسولم چشم خشنودي و اميد رضاست
يا شفيع المذنبين
جرمم برون است از عدد
وز تو مقصودم شفاعت پيش جدت مصطفي است
يا امان الخائفين اينجا پناه آورده ام
وز تو مطلوبم حمايت
خاصه در روز جزاست
يا اباعبدالله اينك تشنه ابر كرم
از پي يك قطره
پويان بر لب بحر سخاست
يا ولي الله
گداي آستانت « محتشم »
بر در عجز و نياز استاده بي برگ و نواست
مدتي شد كز وطن بهر تو دل بركنده است
وز ره دور و درازش رو در اين دولت سر است
چون غبار آلوده دشت كربلا گرديده است
گرد عصيان گر زدامانش نيفشاني رواست

*****
ذبيح عظيم
|
سيدمحمدحسين شهريار
شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين
روي دل با كاروان كربلا دارد حسين
از حريم كعبه جدش
به اشكي شست چشم
مروه پشت سرنهاد
اما صفا دارد حسين
مي برد در كربلا
هفتاد و دو ذبح عظيم
بيش از اين ها
حرمت كوي منا دارد حسين
پيش رو
راه ديار نيستي كافي نبود
اشك و آه عالمي هم در فقا دارد حسين
بس كه محمل ها رود منزل به منزل با شتاب
كس نمي داند عروسي يا عزا دارد حسين
رخت ديباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جايي كه كفن از بوريا دارد حسين
بردن اهل حرم دستور بود و سرغيب
ورنه
اين بي حرمتي ها
كي روا دارد حسين
سروران
پروانگان شمع رخسارش
ولي
چون سحر
روشن
كه سر از تن جدا دارد حسين
سر به قاچ زين نهاده راه پيماي عراق
مي نمايد خود
كه عهدي با خدا دارد حسين
او
وفاي عهد را با سركند سودا
ولي
خون به دل از كوفيان بي وفا دارد حسين
دشمنانش بي امان و دوستانش بي وفا
با كدامين سركند مشكل دو تا دارد حسين
سيرت آل علي (ع ) با سرنوشت كربلاست
هر زمان از ما يكي صورت نما دارد حسين
آب خود با دشمنان تشنه قسمت مي كند
عزت و آزادگي بين تا كجا دارد حسين
دشمنش هم آب مي بندد به روي اهل بيت
داوري بين با چه قوم بي حيا دارد حسين
ساز عشق است و به دل هر زخم پيكان
زخمه اي
گوش كن عالم پر از شور و نوا دارد حسين
دست آخر كز همه بيگانه شد
ديدم هنوز
با دم خنجر
نگاهي آشنا دارد حسين
شمر گويد : گوش كردم تا چه خواهد از خداي
جاي نفرين هم به لب ديدم دعا دارد حسين
اشك خونين گو بيا بنشين به چشم « شهريار »
كاندرين گوشه
عزايي بي ريا دارد حسين

| | | | |