روزنامه جمهوري اسلامي 06/10/1385 صفحه كتاب و كتابخواني
*****
خرافه ستيزي در انديشه ديني از ديدگاه شهيد مطهري


  • قسمت آخر
    مساله ي شومي ها و فال بدزدن
    اصل و ريشه ي فال خوب و فال بد ظاهرا به دوره ي شرك و چند خدايي به ويژه ثنويت برمي گردد; چه آن كه آنان براي هر چيزي چه خوب و مطلوب و چه نامطلوب و بد خدايي داشتند كه در عالم انسان ها تاثير خود را مي گذاشت . در چنين منظومه ي فكري و عقيدتي هر خدا در ميان انسان ها حيوان ها و حتي درختان گياهان و جمادات نيز نماينده اي داشت كه مظهر او تلقي مي شد و همين موضوع در ادامه به گونه ي مبارك و شوم پذيرفته شده ; ليكن با تغيير مذهب و رواج توحيد اگرچه مبناي عقلانيتي آن از ميان رفت ولي نماد خوب و بد مبارك و شوم خوش ميمنت و بدميمنت و... از آن در فرهنگ مردم به جاي ماند. از جمله ي اين اعتقادات شوم بودن جغد كلاغ بلدرچين و امثال اين ها; يا ميمينت داشتن سبز قبا هدهد و پرستو و مانند اين ها است كه مي تواند در تصميم گيري ها اثر بگذارد.
    در ميان اين عقايد نمونه هايي هم يافت مي شود كه آثار تخريبي زيادي دارد و موجب آزار مومن فال بدزدن به سيد و آخوند در اولين برخورد صبح و يا به هنگام سفر است .
    معتقدند كه يك مسافر وقتي مي خواهد مسافرت كند اگر سيدي به او بر بخورد مسافرتش شوم است و عاقبت ندارد به عكس اگر كولي به او برخورد كند ديگر سفرش سفر مباركي است (مطهري ـ قرآن 2 1377 243 ) .
    شخصيت پردازي
    آموزه ي معروفي است كه مي گويد : « حب الشي يعمي و يصم » يعني عشق به چيزي انسان را كور و كر مي سازد. اين از سويي و از سوي ديگر منظومه ي معرفتي شخص براساس مبناهاي شناختي خود الگوهاي كلي را براي او تصويرسازي مي كند به گونه اي كه با ساير عناصر آن سازگاري داشته باشد.
    بگذريم از اين كه چنان كه مولوي و عرفا عقيده دارند آيا نبايد منظومه ي معرفتي اشخاص را دستكاري كرد يا وظيفه داريم آنان را آگاه و آن منظومه را درست بازسازي كنيم . اصولا از ديد جامعه شناسي دين به عنوان يك نهادي كه باري داراي كاركرد است و منشا اثرهايي قابل ملاحظه است . زيرا شكي نيست كه نوع معرفت انسان موجب بروز نوع خاصي از تظاهرات احكام آن خواهد بود و چنان كه گفته اند از كوزه همان برون تراود كه در اوست . همچنين طبيعي است كه وجود انواع نامتوازن و ناهمگون در داخل منظومه ي عظيم معرفتي جامعه موجب بروز چالش و تعارض با كل دستگاه است . يعني در هدف گيري و حركت متعادل به سمت نقطه ي هدفي اختلال ايجاد مي كند مگر اين كه يك مورد منعزل از جامعه ـ همچون مورد آن شبان ـ باشد كه كاري به كار ساير اجزاي منظومه ي بزرگ و فراگير جامعه نداشته باشد. لذا وجود عقايد خرافي به عنوان شناخت ديني بر آن آسيب وارد مي كند و به قول استاد شهيد « دين را خراب مي كند. »
    افسانهايي درست كردند كه دين را خراب مي كند. مي گويند به جبرئيل وحي شد فورا به زمين برو كه اگر شمشير علي فرود بيايد زمين را دو نيم مي كند به گاو و ماهي خواهد رسيد بال خود را زير شمشير علي بگير رفت گرفت علي هم شمشيرش را آنچنان فرود آورد كه مرحب دو نيم شد و اگر آن دو نيم را در ترازو مي گذاشتند با هم برابر بودند! بال جبرئيل از شمشير علي آسيب ديد و مجروح شد و تا چهل شبانه روز نتوانست به آسمان برود. وقتي كه به آسمان رفت خدا از او سئوال كرد : « اين چهل روز كجا بودي » . گفت : خدايا در زمين بودم تو به من ماموريت داده بودي . چرا زود برنگشتي خدايا شمشير علي كه فرود آمد بالم را مجروح كرد اين چهل روز مشغول پانسمان بال خودم بودم ! ديگري مي گويد شمشير علي آنچنان سريع و نرم آمد كه از فرق مرحب گذشت تا به نمد زين اسب رسيد. علي كه شمشيرش را بيرون كشيد خود مرحب هم نفهميد! گفت علي همه ي زور تو همين بود ! (خيال كرد ضربت كاري نشده است !) همه ي پهلواني تو همين بود ! علي گفت خودت را حركت بده مرحب خودش را حركت داد نصف بدنش از يك طرف افتاد و نصف ديگر از طرف ديگر!
    حاجي نوري اين مرد بزرگ در كتاب لولو و مرجان ضمن انتقاد از جعل اين گونه افسانه ها مي گويد براي شجاعت حضرت ابوالفضل نوشته اند كه او در جنگ صفين (كه اصلا شركت حضرت هم معلوم نيست اگر شركت هم كرده يك بچه ي پانزده ساله بوده ) مردي را به هوا انداخت ديگري را انداخت نفر بعدي را تا هشتاد نفر نفر هشتادم را كه انداخت هنوز نفر اول به زمين نيامده بود! بعد اولي كه آمد دو نيمش كرد دومي نيزو همچنين تا نفر آخر (مطهري ـ حماسه 1 1368 44 ) .
    بخش دوم ـ راهبردهاي خرافه زدايي
    روشن انديشي در برابر جمود فكري
    چنان كه گفته شد يكي از مهم ترين عامل هاي نشر خرافات و همچنين پذيرش آنها در ميان مردم بسته بودن مدار فكر و بسيط انديشي مردمان است كه انسان ها را به طور طبيعي به پذيرش اطلاعات بدون دليل مي كشاند و مجرب ترين عامل خنثي كننده ي هر پديده يا چيزي مقابله به وسيله ي ضد آن است . بنابراين ناگفته روشن است كه خرافه در ذهن فعال و روشن جاي پايي نخواهد يافت و پس از اندك تاملي از آن رخت برخواهد بست .
    ما وقتي در جريان هاي فكري صدر اسلام مطالعه مي كنيم مي بينيم در راس همه ي آنها دو جريان عمده بيشتر نيست ; مكتب عقل و مكتب نص . بحث ما در كليت اين دو مكتب است و كاري به ريزمدعاهاي آنها ـ كه خود حديث مفصلي است ـ نداريم . يك مكتب به تعقل اجتهاد پيروي از چراغ عقل و تكيه بر فكر و انديشه مي خواند و ديگري به تبعيت بي چون و چرا از شنيده ها نقل ها روايات و تكيه بر مفهوم ظاهر متون و نص هايي كه از طريق سلف رسيده اند.
    ديديم كه جريان عدليه و غيرعدليه جنگ بين جمود و ركود فكري و بين روشن بيني و روشن انديشي و تعقل بود. متاسفانه جمود و ركود و تاريك انديشي فايق آمد و از اين راه خسارت ها بر عالم اسلام وارد شد نه خسارت مادي بلكه خسارت معنوي . در آدمي حسي هست كه گاهي به خيال خود مي خواهد در برابر امور ديني زياد خضوع كند آن وقت به صورتي خضوع مي كند كه بر خلاف اجازه ي خود دين است يعني چراغ عقل را دور مي اندازد و در نتيجه راه دين را هم گم مي كند (مطهري ـ 20 گفتار 1370 50 ) .
    اين جدال تاريخي همواره وجود داشته و هم اكنون نيز ادامه دارد. گاهي آن جريان پيروز گرديده و گاهي اين جريان ليكن آنچه ما هم اكنون به عنوان پيروان مكتب تشيع جعفري وظيفه داريم روشن نگه داشتن چراغ عقل و آگاهي وجدان انساني است كه پيامبر درون ناميده شده است .
    تقويت حس انتقاد
    شكي نيست كه برخورد انتقادي آن گاه كه از دريچه ي « فهم » علمي نسبت به قضايا و مسائل و داده هاي اطلاعاتي انجام شود به مثابه ي « قرنتينه » و ايستگاه بازشناسي در مدخل ذهن آدمي سبب خواهد شد تا هر چيزي را بدون استواربودن بر پايه ي استدلال ريشه ي عقلي نياز اصلي و تناسب با دستگاه اعتقادي و هويت ملي نپذيرد و همواره ذهن پرسش گر وي از ورود ناشناخته ها جلوگيري كند. در نتيجه تفكر انتقادي سبب تصحيح آموزه هاي فرهنگي و بازنگري در عيار درستي و اصالت و ارزش آنها گرديده به تدريج به پالوده شدن غنا و انرژي يابي فرهنگ مي انجامد.
    بازنگرشي به قرآن و آموزه هاي روشن گر آن به ويژه آنچه در سوره ي كهف آمده است ما را در ضرورت التفات به اين ابزار كارآمد و پالاينده ي افكار و انديشه ها ياري مي رساند. در اين سوره سه موضوع جالب توجه وجود دارد; يكي داستان اصحاب كهف است كه آموزنده ي اعتراض عليه وضع نابهنجار موجود است دومي اشاره به ابداعات و خلاقيت هايي است كه به وسيله ي ذوالقرنين در جهت جلوگيري از ورود ياجوج و ماجوج به داخل سرزمين انسان هاي فرهنگ مند متدين انجام مي گيرد (قرنتينه در مقابل افكار وحشي ) و سومي كه بيشتر منظور ماست آموزش تلويحي انتقاد ـ هرچند در برابر اسناد ـ و تشويق نسبت به آن است .
    داستان موسي و عبد صالح كه در قرآن كريم آمده داستان عجيبي است . يك نكته ي بزرگ كه از اين داستان استفاده مي شود اين است كه تابع و پيرو تا آنجا تسليم متبوع و پيشواست كه اصول و مابدي و قانون نشكند و خراب نشود. اگر ديد آن متبوع كاري برخلاف اصول و مباني انجام مي دهد نمي تواند سكوت كند. گو اينكه در اين داستان عملي كه عبد صالح كرد از نظر خود او كه افق وسيع تري را مي ديد و به باطن موضوع توجه داشت به خلاف اصول نبود بلكه عين وظيفه و تكليف بود ولي سخن در اين است كه چرا موسي صبر نمي كرد و زبان به انتقاد مي گشود با اين كه وعده مي داد و به خود تلقين مي كرد كه اعتراض نكند باز هم اعتراض و انتقاد مي كرد. نقص كار موسي در اعتراض و انتقاد نبود در اين بود كه به رمز مطلب و باطن كار آگاه نبود. البته اگر به رمز مطلب آگاه مي شد اعتراض نمي كرد و مايل بود كه برسد به رمز مطلب ولي مادامي كه از نظر او عملي برخلاف اصول و قانون الهي است . ايمان او به او اجازه نمي دهد سكوت كند. بعضي گفته اند اگرتا قيامت عمل عبد صالح تكرار مي شد موسي از اعتراض و انتقاد باز نمي ايستاد مگر آنكه به رمز مطلب آگاه مي شد (مطهري ـ 10 گفتار 1368 115 )
    تذكر و توضيح
    يك ـ تفكر انتقادي نيز مانند همه ي مسائل جامعه داراي سازوكاري مشخص و مجهز به شيوه ها روش ها و فرمول هاي نتيجه گيري است كه قبلا بايد آموزش داده شوند تا از عوارض ناخوشايند آن جلوگيري شود; همچنين در مخاطبان موجب تحريك حس ستيزه جويي نگردد.
    دو ـ نموديابي اين موضوع نيز همه جا يكسان نيست و هرجا وضعيت خاص خودش را دارد. گاهي فقط سكوت و تامل است و گاهي اقدام هايي همچون ايستادگي در برابر اشاعه ي امور نابهنجار و ناشايست (امربه معروف و نهي ازمنكر).
    عقلانيت داده ها
    در مبحث عقلانيت به دو نوع متمايز برمي خوريم ;
    ) Strong Rationality يك عقلانيت نيرومند(
    ) Critical Rationality دو ـ عقلانيت نقدي (
    موضوع خرافه گرايي ـ چنان كه دانستيم ـ صرفا بر مبناي بسيط بودن فهم و جزم گرايي استوار است در حالي كه ما براي هدف خود نيازمند عقلانيت كارآمد و جزئي هستيم كه روبه روي هر داده اي يك چرا در آن وجود داشته باشد تا از هويت آن دليل ورود تناسب با ساير اجزاي اطلاعات ذهن و نتيجه اي كه در برخواهد داشت سئوال كند و تا پاسخ متناسب با عقلانيت نيرومند حاكم بر كل منظومه ي اعتقادي را دريافت نكند اجازه ي ورود ندهد. وجود چنين دستگاه عقلانيتي در مدخل ذهن آدمي راه را بر ياوه ها و خرافات بدون استواري بر منطق و حكم عقل مي بندد و ذهن عالم و عامي را از اطلاعات بي مبنا پاكيزه مي سازد. شايد موجب شگفتي باشد كه بگوييم ذهن عالم را نيز از خرافات پاك مي كند ليكن چنان كه در جدال دو گروه فكري يادآور شديم بسا عالماني كه در اثر بسته نگه داشتن ذهن خود اسير خرافات گردند!
    عالم اگر بي دليل چيزي را پذيرفت يا بي دليل چيزي را انكار كرد روح علمي ندارد او خزانه و انباري است از يك سلسله فورمول ها و اطلاعات هرچه به او داده شده ياد گرفته و ضبط كرده است اما در روح خودش يك روشنايي و يك مقياس براي قبول و انكار وجود ندارد. پس روحش روح علمي نيست . اگر شخصي را ديديد كه در همه ي رشته ها گواهي نامه ي تحصيلي دارد در عين حال سخني را بدون دليل قبول يا انكار مي كند بدانيد عالم واقعي نيست . علم در ذات خود هرگز مستلزم جمود يا غرور نيست . علم بشر را در مقابل حقايق خاضع تر و تسليم تر و در قبول و انكار محتاط تر مي كند. پس جمود كه بدتر از جهالت است عبارت است از روح ضدتحقيق ; عبارت است از حالتي كه مقدس ترين روحيه را كه روحيه ي تحقيق و كاوش گري است از بشر مي گيرد. شايد بشود گفت همان طوري كه جمود از جهل زشت تر است حس تحقيق از خود علم مقدس تر است (مطهري ـ امدادها بي تا 53 ) .
    ارتقاي معرفت ديني
    مذهب و نقش آن در زندگي بشر
    چنان كه بر اهل مطالعه پوشيده نيست اين يك واقعيت غيرقابل انكاري است كه عقايد مذهبي در تمام جوامع انساني حداقل از دوران انسان نئاندرتال وجد داشته است . كشف آثار مربوط به هنرهاي دستي در قبول انسان هاي نئاندرتال نشان مي دهد كه اين مردم به زندگي پس از مرگ ايمان داشته اند. مجسمه هاي به دست آمده از اين قبور و نقاشي هاي موجود در ديواره هاي غارها نيز مويد اين ادعاست .
    با اين حال برخي پيش از اين بر اين عقيده بودند كه اعتقاد به دين و جادو در اثر جهل و ترس ناشي از آن بوده است كه طبعا با ورود به عصر روشن فكري از ميان خواهد رفت . برخي ديگر نيز بر خلاف آنان به دين به عنوان يك نهاد واقعي در زندگي بشر قائل بودند با اين اعتقاد كه دين گرايي در سرشت انسان است .
    تطورگرايان قرن نوزدهم عقيده داشتند كه مذهب به تدريج از بين خواهد رفت ; اما به خلاف نظر آنان نه تنها عقايد مذهبي از بين نرفتند بلكه به تدريج قوت بيشتري يافتند تا جايي كه به صورت يك قدرت قوي و پويا در جامعه درآمدند. هرچند انسان شناسان براي قضاوت در امور ماوراي طبيعي صلاحيت چنداني ندارند اما مي توانند در ارائه ي حقايقي پيرامون مذهب و نقش آن در زندگي بشر و اختلافات مذهبي ميان جوامع گام هاي اساسي بردارند . (خانقاه 1380 476 )
    استاد مطهري نسبت به ضرورت چنين اقدامي در شرايط پديد آمده ي كنوني تاكيد ورزد :
    بشر نيازمند به اين است كه روابط اجتماعي داشته باشد و امروز به اين نقطه رسيده اند كه بايد چيزي جانشين آن عصبيت هاي قبيله اي بشود ولي ديگر چيزي در حد عصبيت نمي تواند وجود داشته باشد. بايد يك عاملي كه افراد را آگاهانه به يكديگر پيوند بدهد وجود داشته باشد يعني بايد فلسفه اي براي زندگي وجود داشته باشد; فلسفه اي كه افراد به آن ايمان داشته باشند چون اگر ايمان نباشد و اعتقاد و خضوع و عاطفه نباشد فلسفه كاري نمي تواند بكند. فلسفه فقط فكر است فكر هم مسخر اسنان است يعني تابع تمايلات انسان است . علم روشنايي است عمده اين است كه انسان چه چيز بخواهد و (بااستفاده ) از اين روشنايي بخواهد به كجا برود. از علم كاري ساخته نيست . اين است كه مي گويند بشر به يك ايمان و به يك آرمان و به يك فلسفه آرمان ساز نيازمنداست و همين جاست كه به اصطلاح امروز نقش عظيم دين روشن مي شود ونياز امروز افراد بشر به چيزي كه حكم يك روح را داشته باشد كه افراد را به يكديگر پيوند بدهد و حب و دوستي و علاقه به سرنوشت يكديگر و وحدت در بين آنهاايجاد كند معلوم مي گردد. آن پيوندي كه مربوط به دوران قبيله اي بود گسسته شد ولي بشر امروز پيوند جديدي مي طلبد. به همين دليل نيازي كه در گذشته افراد بشر به دين داشته اند امروز آن نياز را به مرتبه ي اشد و اعلي دارند. (مطهري قرآن 2 1377 پاورقي صفحه 16 )
    با اين توصيف شايسته است از فرصت موجود در جهت تبيين دين و تحكيم موقعيت و تثبيت نقش آن در جامعه ي رو به معنويت حاضر حداكثر بهره گيري با رويكرد به راهبرد بعدي به عمل آيد.
    از ميان بردن زمينه هاي اجتماعي افسون گري
    چنان كه مي دانيم يك روي خرافه گرايي همواره رويكرد عوام به خرافاتي همچون افسون جادو انجام غرايب و شگفتي ها بوده و مي باشد كه از نظر روانشناسي اجتماعي پيرو انگيزه ي خاصي است كه در جامعه وجود پيدا مي كند. شايد بيش از آن كه به زمينه ي رفاه زدگي و بي دردي براي اين پديده قائل بشويم مي توانيم به عامل هاي سلبي توجه كنيم عواملي همچون فقر مادي و فقر فرهنگي و فقر معنويت .
    چرا افسون گري وجود دارد چنان كه ماير مشاهده كرده است در جوامعي كه توجيه علمي علل بحران ها به علت فقر دانش امكان پذير نباشد اعتقاد به افسون گري نه تنها احمقانه نيست بلكه منطقي نيز به شمار مي آيد... در اين نوع جوامع انواع خاصي از رفتار ضد اجتماعي كه در شخص پديد مي آيد افسون ناميده مي شود. معالجه ي اين رفتار ضد اجتماعي تنها از طريق افسوني ديگر و يا جادويي متقابل امكان پذير خواهد بود . (خانقاه 1380 489 )
    MythoIogy توضيح درباره ي نقش مثبت اساطير
    گفتيم كه افسانه ها دربردارنده ي خرافات هستند و برخي شايد به طوركامل بار خرافات داشته باشند ليكن در عين حال برخي ديگر از آنها هستند كه نه تنها بار خرافي ندارند بلكه همچون صدف هايي در بردارنده ي درهاي شاهوار گران قيمتي مي باشند و جزو ميراث هاي معنوي به شمار مي آيند. از اين روي نمي توان در مورد همه ي آنها يك حكم را جاري ساخت چه آن كه بخش اعظم آموزه هاي راهبردي حكماي سلف در لابلاي اين افسانه ها پيچيده شده اند ودر گردش احوال روزگار از تلف شدن در امان مانده به ما رسيده اند.
    از باب نمونه افسانه ي « امير ارسلان نامدار » را اگر بررسي كنيم مي بينيم پديدآورنده ي آن هزاران رمز دين داري كشورداري مبارزه با استعمار جهان خوار آشنا نمودن ملت ها با حيله ها و ترفندهاي شيطاني قدرت هاي استكباري و... را در خلال داستان خود به گونه ي رمز به نسل هاي بعد از خود منتقل نموده است .
    نقش اساطير را در عقايد نبايد فراموش كرد. اساطير داستان هايي هستند كه عقايد و اعمال مذهبي را به طريق عقلي توضيح مي دهند. در نزد برخي از اقوام اساطير افسانه هايي از حوادث تخيلي اما براي مردمي كه داراي اساطيرند داستان هاي واقعي و مشابه تاريخ هستند. اساطير حاكي از اعمال موجودات ماوراي طبيعي هستند و به تقويت عقايد در ميان مردم كمك مي كنند . (خانقاه 1380 482 )
    نتيجه گيري از بحث
    خاستگاه اصلي خرافات خواه بقاياي فرهنگ جاهلي باشد يا برداشت هاي دور از منطق مفسران خود راي و يا چيزي ناشي از تعامل فرهنگ هاي مختلف به هر حال آنچه براي ما در مقام مبارزه با آن مهم است پي بردن به منشا واقعي آن است .
    بررسي هاي انجام شده نشان مي دهند كه منشا افكار خرافي وجود عارضه ي روان تنبلي ذهن است كه در تنزل سطح فرهنگ تا حد عوامي شدن آن پيش مي رود و در اين مرحله تظاهراتي از آن بروز مي كند كه در راس آنها برخورد غير متعقلانه با اطلاعات و داده هاست . هم در اين ايستگاه ذهن است كه خرافات دروغ ها موهومات و ياوه ها فرصت ورود به ذهن مي يابند. البته روشن است كه خرافات نيز همچون ساير مسايل انساني داراي ساز و كار مشخصي است كه در قالب عوامل مختلف و در شرايط متفاوتي امكان ظهور مي يابند.
    خرافات به لحاظ نوع كاركرد آن مي تواند به چندگونه شناسايي گردد فرهنگي علمي و ديني كه نوع سوم آن اهميت برخورد بيشتري مي يابد زيرا در صورت هاي گوناگوني همچون بدعت ها جعل ها تفسير به راي ها واردات فلسفي يا ديني و... نمود مي يابد و مسير واقعي دين را منحرف مي سازد. اين در حالي است كه تشخيص حقيقت از غير آن در چنين احوالي كار بسيار دشواري است كه از عهده ي هر كس برنمي آيد.
    آنچه در اين مقاله انجام گرفته است تنها به عنوان كار ضربتي فوري نگاهي اشاره گونه به نمونه هايي از هر قبيل آن همراه با نكاتي به عنوان راهبرد حفاظتي مي باشد. البته اين نكته را نبايد از ياد برد كه خرافه گونه ي واحدي نيست تا بتوان با ارائه ي يك راهبرد به معالجه ي آن پرداخت ليكن چون كه همگي برخاسته و رشديافته در بستر بي عقلانيتي و ذهن مدار بسته مي باشند از اين جهت رويكرد به عقل و برخورد نقادانه با مسائل مي تواند راهبرد عمده اي باشد اما در عين حال اين قصه سردراز دارد و به همين مختصر نبايد بسنده نمود.
    بشر نيازمند به اين است كه روابط اجتماعي داشته باشد و امروز به اين نقطه رسيده اند كه بايد چيزي جانشين آن عصبيت هاي قبيله اي بشود ولي ديگر چيزي در حد عصبيت نمي تواند وجود داشته باشد. بايد يك عاملي كه افراد را آگاهانه به يكديگر پيوند بدهد وجود داشته باشد يعني بايد فلسفه اي براي زندگي وجود داشته باشد فلسفه اي كه افراد به آن ايمان داشته باشند چون اگر ايمان نباشد و اعتقاد و خضوع و عاطفه نباشد فلسفه كاري نمي تواند بكند. فلسفه فقط فكر است . فكر هم مسخر انسان است يعني تابع تمايلات انسان است
    خاستگاه اصلي خرافات خواه بقاياي فرهنگ جاهلي باشد يا برداشت هاي دور از منطق مفسران خود راي و يا چيزي ناشي از تعامل فرهنگ هاي مختلف به هر حال آنچه براي ما در مقام مبارزه با آن مهم است پي بردن به منشا واقعي آن است
    بررسي هاي انجام شده نشان مي دهند كه منشا افكار خرافي وجود عارضه ي رواني تنبلي ذهن است كه در تنزل سطح فرهنگ تا حد عوامي شدن آن پيش مي رود و در اين مرحله تظاهراتي از آن بروز مي كند كه در راس آنها برخورد غيرمتعقلانه با اطلاعات و داده هاست . هم در اين ايستگاه ذهن است كه خرافات دروغ ها موهومات و ياوه ها فرصت ورود به ذهن مي يابند. البته روشن است كه خرافات نيز همچون ساير مسائل انساني داراي سازوكار مشخصي است كه در قالب عوامل مختلف و در شرايط متفاوتي امكان ظهور مي يابند
    خرافات به لحاظ نوع كاركرد آن مي تواند به چند گونه شناسايي گردد; فرهنگي علمي وديني كه نوع سوم آن اهميت برخورد بيشتري مي يابد زيرا در صورت هاي گوناگوني همچون بدعت ها جعل ها تفسير به راي ها واردات فلسفي يا ديني و... نمود مي يابد و مسير واقعي دين را منحرف مي سازد. اين در حالي است كه تشخيص حقيقت از غير آن در چنين احوالي كار بسياري دشواري است كه از عهده ي هر كس برنمي آيد