روزنامه جمهوري اسلامي 29/09/1385 صفحه هنر و ادبيات

  • آب در ديوان پروين اعتصامي
  • ننه يلدا
  • سوگ مهر
  • *****
    آب در ديوان پروين اعتصامي




  • به بهانه يكصدمين سال تولد پروين اعتصامي
    پروين اعتصامي كه درست در يكصد سال پيش يعني در سال 1285 در شمال غرب كشور و در شهر تبريز ديده به جهان گشود از همان اوان كودكي با تلمذ در مكتب پدر بزرگوارش شادروان يوسف اعتصامي كه از شعرا و مشاهير زمان خود و از دوستان نزديك مرحوم شهريار بوده است درس عرفان ادب و فرهنگ آموخت .
    هر چند در دوران نوجواني ايشان با ورود رضا شاه به عرصه قدرت زن ايراني به اصطلاح از قيد حجاب بدر آمد و شتابزده به فرهنگ غرب روي كرد.اما پايگاه مستحكم و اصالت خانوادگي پروين او را از تمامي اين خطرات مصون و محفوظ نگاه داشت .
    اما افسوس كه گلچين دهر اين در گرانبهاي عرصه ادب و فرهنگ ايران را در سن 35 سالگي به ديار باقي رهنمون كرد تا بيت معروفش « اينكه سنگ سيهش بالين است اختر چرخ ادب پروين است » خيلي زود بر سنگ مزارش نقش بندد.
    اما از پروين ديواني باقي است كه مايه مباهات وتفاخر هر ايراني است و داراي اشعار بسيار زيبا و شيوايي است كه مرور آن همواره باعث آرام روح و جان آدمي است .
    از آنجائي كه « ومن الما كل شي حي » است وخداوند سرآغاز پيدايش وحيات را « آب » معرفي مي نمايد. مي توان استنباط نمود كه سرچشمه « فرهنگ » نيز كه همواره حي و زنده است آب است يعني مي توان ادعا نمود كه آب در فرهنگ و ادب هر كشوري نقش موثر و تعيين كننده اي را ايفا مي نمايد.
    لذا در ديوان وي به سراغ اشعاري مي رويم كه شاعره جهت تلطيف شعر خود از آب استفاده نموده است . كه در تمامي آنها پروين با بكارگيري آب حس دروني و زلال خود را به خواننده منتقل مي نمايد و نقش مهم و پررنگ آب در فرهنگ و اعتقادات مردم را به خوبي نشان مي دهد.
    زآب چشمه و باران نميشود خاموش
    كه آتشي كه دراينجاست آتش جگريست
    آب حيوان يافتن بي رنج در ظلمات دل
    زان همي نوشيدن و يادسكندر داشتن
    جفا از آب و گل ميديد بسيار
    كه تايك روز مي انباشت انبار
    نه چون هر شب حديث آب و داني
    نه از خواب خوشي نام و نشاني
    از بهر شستن رخ پاكيزه ات زگرد
    بگرفتم آب پاك زدريا و تاختم
    تا به كي جان كندن اندر آفتاب اي رنجبر
    ريختن از بهر نان از چهره آب اي رنجبر
    زبرف آماده گشت آب گوارا
    گوارايي رسد زين ناگواري
    چرا پژمرده گشت اين چهره شاداب
    چه شد كزمن گرفتي رونق و آب
    بنام زندگي هر لحظه مردن
    بجاي آب و نان خونابه خوردن
    آب دادم به پدر چون نان خواست
    ديشب از ديده من آتش جست
    نان فيل آماده هر شام و سحر
    آب و دان موراندر جوي و جر
    به آب روان گفت گل كز تو خواهم
    كه رازي كه گويم به بلبل بگويي
    به گفتا به جوي آب رفته نيايد
    نيايي مرا گرچه عمري بجويي
    چو آب روان خوش كن اين مرز و بگذر
    تومانند آبي كه اكنون به جويي
    همه پروردگان آب و گلند
    هرچه در باغ از گل و خار است
    چرا بدين صفت از آفتاب سوخته اي
    مگر بطرف چمن آب و آبياري نيست
    اندرين آب گل آلوداي عجب
    تابكي سرگشته باشي روز و شب
    چشمه نور است اين آب سياه
    تونكردي چون خريداران نگاه
    آب و رنگ ماز آب افزوده اند
    خلقت ما را چنين فرموده اند
    گر زسطح آب بالاتر شويم
    زآتش بي داد خاكستر شويم
    از سرش گرچه بسي خوناب ريخت
    او براي جامه از چشم آب ريخت
    پرده مي آويخت پيدا و نهان
    ريسمان مي تافت از آب دهان
    پايه مي سازي ولي سست و خراب
    نقش نيكو ميزني اما برآب
    گربكارخويش مي پرداختي
    خانه اي زين آب و گل مي ساختي
    در طرف بوستان دهن خشك تازه كن
    گاهي زآب سرد و گه از ميوه تري
    دلت گرز انديشه خون كرده ام
    بچهر آب و رنگت فزون كرده ام
    به خون كشتگان شمشير شستيم
    برآتشهاي كين آبي فشانديم
    گوهر كان هوا جز ننگ نيست
    آب و رنگش جز فريب و رنگ نيست
    خشم هم بر كوزه هم بر آب كرد
    هم قدح هم كاسه را پرتاب كرد
    اگر زآب گريزي به خشكيت بزنند
    از اين حصار كسي را ره رهيدن نيست
    آب صاف از جوي نوشيدم مرا خواندند پست
    گر چه خود خون يتيم و پيرزن نوشيده اند
    به پاي نهالي كه باري نيارد
    جفا ديدن از آب و گل روزگاري
    زجويبار به منقار خويش آب ربود
    به باغ كرده ره و ميوه اي زشاخي چيد
    دمي زآتش و آبت ستم رسيدو بلا
    دمي نديم دم و دود وخشك وتر بودي
    بگسترد چون جامه از بهر خواب
    سبويي شكست و فرو ريخت آب
    از تشنگي كدوبنم امسال خشك شد
    آب قنات بردي و آبي به چاه نيست
    نه غم آب و نه غم دانه داشت
    بود گدا دولت شاهانه داشت
    نه فكريش از براي آب و دانه
    نه اندوهيش بهر آشيانه
    زمهرآموز رسم تابناكي
    كه بخشد نور بر آب و خاكي
    كرد آسيا ز آب سحرگاه بازخواست
    كاي خودپسند با منت اين بدسري چراست
    خنديد آب كين ره و رسم از من و تو نيست
    مارهرويم و قائد تقدير رهنماست
    گر رنج ميكشيم چه غم زان كه خلق را
    آسودگي و خوشدلي از آب و نان ماست
    آبم من ار بخار شوم در چمن خوش است
    سنگي تو گركاركني بشكني رواست
    از ما چه صلح خيزد و جنگ اين چه فكر توست
    در دست ديگريست گر آب وگر آسياست
    بس كه دمي خاك ودمي آب ريخت
    از تنش آن موي چو سنجاب ريخت
    از غم كشك و كره خوناب خورد
    در عوض شير بسي آب خورد
    چونان از سفره ببردند سفره گسترديم
    چو آب خشك شد انديشه سبو كرديم
    ترا چيزي برون از آب و گل نيست
    مبارك كعبه اي مانند دل نيست
    ترا گر آب و رنگ از خاك و سنگ است
    مرا از پرتو جان آب و رنگ است
    جاي تاكي كني به زيرزمين
    رونق زندگي زآب و هواست
    اينكه خوانديم شمع نور نداشت
    اينكه در كوزه بود آب نبود
    نكشيد آب دلوما زين چاه
    زانكه در دست ما طناب نبود
    آن عدس در شور با ميريختيم
    وان عسل با آب مي آميختيم
    زان ببرديم اين گل بي آب و رنگ
    كه زمانه عرصه بر وي كرد تنگ
    تو را گر كرد استاد آبياري
    مرا هم آب داد آب بهاري
    كه اي روح بخشنده لختي درنگ
    مرا برد بي آبي از چهر رنگ
    بسي ريخت بر كام آن تشنه آب
    بسي قصه گفت و نيامد جواب
    ننوشيد يك قطره زان آب پاك
    نگشت آن تن سوخته تابناك
    چو اندر به سوي تو باقي است آب
    به شكرانه از تشنگان رخ متاب
    تا تو آبي به تكلف بخوري
    نه سبويي و نه آبي به سبوست
    جهان يغماگر بس آب ورنگ است
    مرا همچو تو وقت اي دوست تنگ است
    من گوهر ناب و تو يك قطره آب
    من ز ازل پاك تو پست و پليد
    آتش آهيم چنين آب كرد
    آب شنيديد كز آتش جهيد
    بدين پاكيزه رويي از كجايي
    كه دادت آب و رنگ و روشنايي
    بهر تاب تو بس رخشندگيهاست
    درين يك قطره آب زندگيهاست
    زبونيها زخاك و آب ديدم
    زمهر و ماه منت ها كشيدم
    گرنيارد ايزد پاكت به ياد
    آب خاكت را دهد ناگه به باد
    سطح آب از گاهوارش خوش تر است
    دايه اش سيلاب و موجش مادر است
    نقش هستي نقشي از ايوان ماست
    خاك و باد و آب سرگردان ماست
    هرچه بود از مال مردم آب برد
    زان گروه رفته طفلي ماند خرد
    سنگ را گفتم به زيرش نرم شو
    برف راگفتم كه آب گرم شو
    بيرنج نوك و پانتوان چينه جست و خورد
    گرآب و دانه ايست به خونابه خوردن است
    از آب و دان خانه بيگانگان چه سود
    هر كس كه منزويست زانديشه ايمن است
    ترا به مطبخ شه پخته شد هميشه طعام
    مرا به آتش آهي و آب چشم تري
    جايي كه آب و دانه و گلزار و سبزه ايست
    آنجافريب خوردن طفلان مبرهن است
    ما زيك اقليم ز آن با هم خوشيم
    گركه در آبيم و گر در آتشيم
    آب ناليد وقت جوشيدن
    كاوخ از رنج ديگ وجور شرار
    طفلان به خيال آب و دانه
    خفتند و نخاست ديگر آواز
    گشتي چوزدست من فراري
    افتاد و شكست كوزه آب
    ژوليد چو آب گشت جاري
    آن موي به از سمور و سنجاب
    شو روز به فكر آب و دانه
    هنگام شب آرميدن آموز
    رخشنده چو آب زندگاني
    جوشيد چو سنگ چشمه آب
    زآتش به غير آب فرو ننشاند
    سوز و گدازو تندي و گرما را
    آهوي روزگار نه آهوست اژدر است
    آب و هوا و حرص نه آب است آذر است
    شالوده كاخ جهان بر آب است
    تا چشم به هم برزني خراب است
    آبي بكش از چاه زندگاني
    همواره نه اين دلو را طناب است
    زاندام خود اين تيرگي فرو شوي
    درجوي تو اين آب تا روان است
    آب نوشيد چو نوشابه نيافت
    درم آورد چون دينار نداشت
    كدام تشنه بنوشيد از سبوي تو آب
    كدام گرسنه در سفره تو خورد طعام
    برو از تيه بلا گمشده اي درياب
    بزن آبي و زجاني شرري بنشان
    جز باد نبيختيم در غربال
    جز آب نكوفتيم در هاون
    زجوي علم دل را آب ده تا برلب جويي
    زخوان عقل جان را سير كن تا بر سرخواني
    روان ناشتا را كشت ناهاري و مسكيني
    توگه در پرسش آبي و گه در فكرت ناني
    من كه آب تو زسرچشمه دل مي دادم
    آب و رنگت چه شده لاله نعماني من
    بطور قطع در كار تبحر شعار در سرودن شعر استفاده از مواردي كه در قلب و روح مردم جايگاه خاص دارد به دلنشيني كلام او كمك شاياني مينمايد كه استفاده از آب يكي از موثرترين آنهاست .
    حتي بكارگيري معاني متعدد براي آب در ادبيات مختلف مي تواند شعر و بالطبع نقش آن در فرهنگ را پررنگتر نمايد.
    به عنوان مثال در بيت « تابكي جان كندن اندر آفتاب اي رنجبرريختن از بهرنان از چهره آب اي رنجبر » كه در آن هر چند منظور ابتدايي از آب همان عرق رخسار فردي درد كشيده است اما در معنا به مفهوم آب و آبروست چرا كه تلاش كارگر جهت ارتزاق حلال مانند قدم نهادن در راه جهاد وعرق جبين او مطهر و پاكيزه است .
    از اينگونه موارد در شعر او بسيار به چشم مي خورد مواردي كه ارتباط ميان آب و پروين و عشق را به خوبي نشان داده است .
    نگارش سطور فوق به منظور ارج نهادن به تلاش و اهتمام اين شاعره در عرصه فرهنگ و ادب صورت پذيرفت تا نسلي كه پروين را نديده است مشمول اين بيت حافظ نگردند :
    « رندان تشنه لب را آبي نمي دهد كس
    گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت »
    علي اكبر صابري

  • *****
    ننه يلدا




  • مادربزرگ پاييز كرسي انار و هندوانه نمي دونم تورو ياد چي مي اندازه كمي فكر كن انارهاي دون شده توي اون ظرف كريستالي قديمي مادربزرگ اون لحاف گل گلي سنگين كه روش منجوق دوزي شده بود با رنگهاي بنفش تند و سيرش كه سريع توي چشم مي اومد پايه كرسي قشنگ گرمايي داشت كه نگو به گرماي مرداد مي ماند راستي يادم رفت از ظرف آجيل بگم كه توش پر از تخمه و باسلق و نخودچي بود بايه ظرف پر از هندوانه اونم قرمز قرمز.
    بايد متوجه شده باشي ياد شب يلدا و ننه يلدا نيفتادي با اون لباس مشكي درست وسط اين سرما خودش رو مي اندازه وسط خونه مادربزرگها و پدربزرگها.
    يادم مي آد هميشه سر هندوانه خريدن با بابام حرفم مي شد اون مي گفت اين سفيده ببين صداي كله تو رو مي ده منم اصرار كه اون سفيده ولي خوب بالاخره زمونه زمونه بچه سالاريه ديگه طبق معمول فاتح و پيروز من بودم . راستي هر خانواده يه وظيفه داشت خانواده دايي قرار بود آجيل بخرن و خانواده خاله جمع شده بودن انار دون كنن .
    شبهاي يلدا براي من يه شب پر از چراغ و نور بود پر از ستاره شبي كه هيچ وقت دوست نداشتم فرداش برم مدرسه ويترين مغازه ها پر از چراغ فقط يه ماهي قرمز كم بود توي خيابانها كه حس عيد نوروز رو داشته باشي .
    خلاصه همه جمع مي شديم خونه مادربزرگ و انگار همه چيز براي اون شب خنده دار بود تا نيمه هاي شب مي گفتيم و مي خنديديم راستي از شام بگم كه مامان بزرگ درست مي كرد سبزي پلو با ماهي در كنارش كوكوسبزي واي كه خوشمزه ترين غذاي دنيا مي شد.
    از فال حافظ اون شب كه پدربزرگ مي شست بالاي كرسي و برامون تك تك فال مي گرفت .
    يادش بخير من كه ديگه الان چند ساليه نه كرسي ديدم نه شب يلداي درست و حسابي .
    نه باسلق خوردم و نه اون شب رو تا دير وقت بيدار بودم .
    امسال جاي منم در كنار خودتون خالي كنيد وقتي داريد اون هندونه هاي قرمز رو مي خوريد.

  • *****
    سوگ مهر




  • نسيم الهام بخش خزان از چهره پر ماتم من بلورهاي اشك را به يغمابردو بازدمم همچون خماري ابر وهم را تداعي مي بخشد.
    حتي به اندازه نفسي كه بر حجم سينه بيافزايد و از عمر بكاهد بودن تو را قدر خواهم دانست . چونان سرزمين مادري من مي ماني كه مرا در خود پرورانده اي .
    من همان يخهاي شيشه اي گودال هاي باران خورده ات را مي خواهم همان باران هاي نم نمي را مي خواهم كه اگر لطف آسمان همراهش شد و شدت مي گرفت تنهاييم را در كوچه هاي غربت جشن مي گرفتم . همان صداي ناله هاي برگ را به زير پاي خسته مي خواهم كه خاطرات خود را براي من بازگو مي كند. همان رنگ هاي گوناگونت را كه يادآور رنگ روزگار است . همان سوزي را مي خواهم كه بر آتش قلبم بيافزايد و زبانه هايش چشمان مرا شهلا كنند. همان اشتياق كودكي را براي شكستن طلسم جهل مي خواهم . همان دوستي هاي ساده كودكانه را كه در روزهاي كوتاه تو بلند مي گشت و همان شب هاي بلندت را كه در انتظار ديدار فردا بلندتر مي گشت را مي خواهم .
    سايه مرگ پهن تر از آن است كه بر همه چيز طعم فنا را آشكار نسازد. زمستان روزي خواهد رسيد و من انگار مي كنم خالقي بر طبيعت مرده پارچه اي سفيد كشيده است .
    سپيدي زمستان از آن سپيدبختان سياهي شب را سهم من سازيد. شب تو را مي خواهم حتي اگر ستاره اي در آن بر بخت من نور نتابد.
    و سكوت تنها سخن من است آنگاه كه تورا بيابم و در تو حقيقت را استمام كنم .
    به پايان اين فصل با شكوه تنها چند برگ باقي است . افسوس كه نتانستم غربتم را با غربتت آشنا كنم و هر دو در غريب يكديگر را به اميد سپرديم . نمي دانم قلم ها را با كدامين فولاد آبديده مي سازند كه تاب نگاشتن سخنانم را دارند.
    شب فراغ فرا رسيد. مي روي و با رفتنت نويد خزاني ديگر را در باد زمزمه مي كني كه روزي ديگر بر اين عرصه فاني گام خواهد نهاد.
    دريغا كه خورشيد در سرزمين خيال طلوع نمي كند و خواب هاي آشفته من پيوسته پاييزيست و يزدان پاك را سپاس كه آخرين آرامش با تو بودن را يلدايي نمود تا با تو بودن دمي بيشتر هستي يابد.
    پس بر اين طلوع ماه سجده بر خاك مي سايم و اين آخرين را به احيا مي گيرم باشد كه با اين وداع تلخ آغازي شيرين همراه گردد.
    رضا منتظر رحمتي