روزنامه جمهوري اسلامي 27/09/1385 صفحه هنر و ادبيات
*****
عقل و وحي




  • پرداختي در رابطه ميان عقل و وحي
    بخش سوم و پاياني سيدآقا موسوي نژاد
    اشاره :
    بخش نخست و بخش دوم مقاله « عقل و وحي » كه پرداختي است در رابطه ميان عقل و وحي را به ترتيب روزهاي دوشنبه 13 آذر 85 و دوشنبه 20 آذر 85 در همين صفحه فكر و فرهنگ مطالعه فرموديد. آنچه در پي مي آيد بخش سوم و پاياني اين مقاله است كه از نظر شما مي گذرد.
    ابن سينا و عقل و وحي
    همان گونه كه قبلا اشاره شد فيلسوفان مسلمان قائل به هماهنگي عقل و وحي اند اما به هيچ وجه عقل گراي حداكثري نيستند و براي عقل محدوديت قائل اند.
    فيلسوفان مسلمان ضمن اينكه به محدودبودن عقل معترف اند به ميزان توانايي اين گوهر نوراني نيز باور داشتند. آنان به خوبي مي دانستند كه وحي الهي در بيان آمده و آنچه در بيان مي آيد براي عقل قابل ادارك خواهد بود64.
    محدوديت عقل
    ابن سينا تصريح مي كند كه عقل داراي محدوديت است . ما در شناخت حقايق اشيا ناتوانيم و تنها مي توانيم به وجود اشيا پي ببريم و برخي از خواص آنها را بشناسيم :
    الوقوف علي حقايق الاشيا ليس في قدره البشر و نحن لانعرف من الاشيا الاالخواص واللوازم و الاعراض و لانعرف الفصول المقومه لكل واحد منها الداله علي حقيقته 65.
    او در ادامه همين متن جوهر را مثال مي زند كه شناخت ما از جوهر همين مقدار است : جوهر چيزي است كه تحقق آن در خارج نيازي به محل وضع و محل تحقق ندارد و اين شناخت حقيقت جوهر نيست .
    ابن سينا و اثبات عقلاني نبوت
    نكته مهم و اساسي كه باعث گرديد ابن سينا را هم چهره ديني و هم فلسفي و از قائلان به هماهنگي عقل و وحي معرفي كند و سهم زيادي در معرفي اين نوع رويكرد او دارد پرداختن او به مسئله نبوت و تبيين عقلاني فرآيند وحي است . او در باب نبوت سعي كرده يك نظريه فلسفي موافق با تعاليم قرآن پي ريزي كند :
    مرتبه عقل انبيا درجه كمال حالتي است كه همه قوا و استعدادهاي بشري در آن به كمال رسيده باشد و اين سه شرط اساسي را بايد پيغمبر داشته باشد : صفاي عقل كمال تخيل و قدرت تاثير بر ماده خارجي ; به گونه اي كه آن را به اطاعت درآورد. در صورت وجود چنين شرايطي آن گاه پيغمبر به درجه آگاهي نبوت مي رسد و داراي عقل قدسي مي شود كه هر معرفتي را ناگهان و بي واسطه و بدون تعليم يافتن قبلي بشري از عقل فعال دريافت مي كند66.
    اين فرآيند و حصول پديده وحي بود. اما او درباره اثبات خود نبوت از طريق اجتماعي بودن انسانها وارد مي شود :
    همه مي دانيم انسان با ساير حيوانات متفاوت است و به تنهايي نمي تواند تمام نيازهاي ضروري خويش را بدون همكاري ديگران فراهم كند. بنابراين بايستي به كمك ديگر انسانها رفع حوائج نمايد. لازمه آن اين است كه در اجتماع زندگي كند. جامعه هم براي تنظيم روابط انسانها با يكديگر در اموري چون دادوستد و استقرار عدالت نياز به قانون دارد و براي اجراي قانون و عدالت نياز به مجري است . مجري هم بايستي به گونه اي باشد كه مي تواند با انسانها سخن بگويد و خود صالح باشد67.
    وي در جاي ديگر ثابت كرده است كه انسان صالحي (پيامبر) كه برقراركننده عدالت و قانون باشد امكان پذير است . او در نهايت از طريق علم خداوند به اين نيازها ضرورت بعثت انبيا را ثابت مي كند.
    ابن سينا در المبدا والمعاد
    او چگونگي دريافت وحي توسط انبيا و نيز چگونگي وحي و روياي صادقه را در فصل هفدهم تبيين مي كند و در فصل بعدي مي آورد : بسياري از چيزهايي كه پيامبر مي بيند و مي شنود از حواس ما مخفي است . به دنبال اين به معجزات و كرامات مختص به انبيا مي پردازد و با برشمردن ويژگيهاي انبيا اثبات مي كند كه اين نوع دريافتها مصون از خطاست 68.
    ابن سينا و معاد جسماني
    او در ابتداي بحث معاد مي گويد : « آنچه از معاد جسماني » در شريعت آمده راهي براي اثبات آن جز از طريق شريعت و تصديق خبر نبوت وجود ندارد » 69 اين يكي از آن محدوديتهاي عقل و تنگناهاي آن است كه به باور ابن سينا بايد به آن چه شرع آورده ايمان داشت .
    او درباره اينكه چرا ابن سينا چنين رايي را اتخاذ كرده تعليل آورده اند كه : ابن سينا از يك سو براي درك عقلاني اصول دين همه همت خويش را به كار برده و نشان داده است كه عقل با شرع هماهنگ و سازگار است و از طرف ديگر معاد جسماني را قابل اثبات عقلاني نمي داند; شايد او معاد جسماني را از اصول ثبات و قطعي دين به شمار نياورده است 70.
    به همين جهت او در عين تدين از سوي غزالي متهم به كفر شد بنابراين در فلسفه ابن سينا علي رغم اينكه عقل محدوديت خاص خود را دارد ذات حق را نمي شناسد يعني قادر به شناخت آن نيست و نيز جوهر را نمي شناسد. در باب وجود خدا صفات خداوندي اثبات ضرورت نبوت فرآيند وحي و... قلمرو نسبتا فراخي در فلسفه او وجود دارد و همين امر باعث گرديده كه دين در فلسفه او جايگاه عقلاني و استواري داشته باشد.
    شيخ اشراق و عقل و وحي
    نخست براي روشن شدن سيماي كلي فلسفه او بايد گفت : چنان كه از لقبي كه به او داده اند پيداست در دستگاه فلسفي او اشراق و يافته هاي شهودي ـ دروني جايگاه خاصي دارد در اين مكتب هم استدلال به كمال رسيده و هم اشراق كه از طريق مواظبت و رياضت و ديگر مراقبتها فراهم مي آيد.
    همه مي دانيم كه سهروردي در باب اثبات وجود خداوند از طريق نور به نورالانوار مي رسد و خدا را اثبات مي كند. اما اشراقيون ديگر فلاسفه مسلمان را به باد انتقاد گرفته اند كه آنها همواره يك بعدي بوده اند يا جانب استدلال را گرفته اند و از ذوقيات غافل مانده اند و يا جانب عرفان را گرفته اند و از استدلال به دور مانده اند. اينان در وصف خويش گفته اند : « هم در فلسفه استدلالي به كمال رسيده و هم به اشراق و عرفان دست يافته اند » 71
    اين نشان مي دهد اشراق مرجعيت زيادي در فلسفه او دارد و چه بسا حرف اول را مي زند از مقدمه كتاب حكمه الاشراق برمي آيد كه فلسفه اي متكي به ذوق است تا استدلال و شهود و اشراق در آن محوريت دارد :
    و ما يحصل لي اولا بالفكر بل كان حصوله بامر آخر ثم طلبت الحجه عليه حتي لو قطعت النظر عن الحجه مثلا ماكان يشككني فيه مشكك 72.
    معرفت اولا و بالذات با اشراق به دست مي آيد و استدلال عقلي فقط دليل است و مويد.
    شيخ اشراق به اين نكته اشاره مي كند : فلسفه يونان و حكماي اسلامي خواستند به وسيله اصول و قوانين فلسفي به وجود صانع و چگونگي صنع او پي ببرند اما سرانجام به بن بستهايي رسيده اند كه گشودن آنها شايد محال باشد و از فلسفه مشايي خود جز سرگرداني بهره اي نبرده اند73.
    شيخ اشراق فلسفه مشايي را دانش و حكمت اشراق تصوف و عرفان را بينش مي داند74. ما در فلسفه اشراق آنچه مي بينيم براساس شهود مبتني است تا استدلالهاي عقلي و با آنكه استدلال عقلاني هم وجود دارد اما اين در درجه دوم اهميت قرار دارد. در باب عقل و وحي سهروردي عبارتي دارد كه از آن عبارت استفاده شده كه شيخ هم در عداد كساني است كه قائل به تلفيق عقل و وحي است :
    احفظ الشريعه فانها سوط الله بها يسوق عباده الي رضوانه كل دعوي لم تشهد بها الكتاب و السنه . فهي من تفاريع العبث و شعب الرفث . من لم يعتصم بحبل القرآن غوي و هوي في غيابه جب الهوي 75.
    به همين سبب در باب فلسفه او گفته شده : در فلسفه اشراق تلفيق فلسفه و دين پا پيش مي نهد. قرآن كريم و احاديث نبوي را سرچشمه الهام بخش فلسفه مي داند و بر تمسك به كتاب و سنت پا مي فشارد76.
    شيخ اشراق و نبوت


    در اين مسئله او نيز همانند فارابي و ابن سينا نبوت و چگونگي اطلاع پيامبر از امور غيبي را در چارچوب دستگاه فلسفي خويش تبيين عقلاني كرده است 77. حال چه استدلالات عقلي محور يافته هاي او باشد و چه شهود اساس معرفت در اين باب باشد و استدلال از اهميت درجه دوم برخوردار باشد براي ما تفاوتي نمي كند. مهم تبيين عقلاني از سوي اوست و اينكه اين امور را در حوزه و قلمرو عقل بداند.
    شيخ اشراق مي گويد :
    اخذ علم از روح القدس بدون تعلم بشري امري امكان پذير است و انسانها خود در مواردي تجربه كرده اند كه مسائلي را بدون اينكه وابستگي به موقعيت با خصوصيت خاصي داشته باشد مي تواند حدس به حدي برسد كه در كوتاه ترين زمان ممكن علم را به علت شدت اتصال نفس به عقل فعال از آن دريافت كند78.
    بنابراين تبييني كه او از پديده و فرآيند وحي دارد و از سوي ديگر اهتمام شديدي كه به شريعت نشان مي دهد عقلانيت شريعت گرايانه را در سيماي فلسفه او مي توان ديد.
    ملاصدرا و عقل و وحي
    اولا بايد گفت ملاصدرا نيز براي عقل انسان محدوديت قائل است . از نگاه او انديشه نخبگان علمي و عقلي بشر از درك نفس خويش عاجز است چه رسد به درك حقايق زميني و آسماني و احاطه بر دقايق آفرينش و عجايب فطرت و آثار آن . چگونه امكان پذير است چنين انساني درباره آن همه موجودات مادي و غيرمادي كه در عالم هستي وجود دارد اطلاع كامل داشته باشد او مي گويد :
    فاذا كانت احاطه الانسان بنفسه و بدنه علي ما ينبغي متعذره . فكيف يكون الاحاطه بما في العالم الجسماني و الروحاني ممكنه .
    و نيز مي گويد : « عقل اساس علوم است در هر دو قسم تصوري و تصديقي و حجت باطني است در اعتقادات . همان طوري كه انبيا و ائمه (عليهم السلام ) حجت ظاهري در دين خدا هستند . » 79
    او خود توضيح مي دهد كه « عقل حجيت مطلق و نامحدود ندارد بلكه داراي حجيت محدود است و در برخي موارد اساسا حجيتي ندارد . » 80 اصل توحيد و ايمان به خدا روشن است كه نمي تواند مستند به شرع گردد چون محذور دور پيش مي آيد. از ديدگاه او اينجا قطعا از قلمرو عقل است و نيز نبوت و امامت عامه و ساير مشتقات توحيد عقلي است و پيامبر فقط نقش « مذكر » را دارد. اما نبوت و امامت خاصه از طريق عقل و نقل هر دو است زيرا معجزه اثباتش جز از طريق عقل امكان پذير نيست 81.
    فلسفه (حكمت ) مطلوب انبياست
    از نظر ملاصدرا فلسفه نفس انساني را به معرفت حقيقت موجودات همان گونه كه هستند استكمال مي بخشد و به قدر وسع خويش به واسطه براهين و نه براساس گمان و تقليد حكم به وجود اشيا مي كند.
    هذا الفن من الحكمه هو المطلوب لسيد الرسل المسئول في دعائه (صلي الله عليه وآله ) حيث قال : « رب ارنا الاشيا كما هي » و للخليل (عليه السلام ) ايضا حين سال « رب هب لي حكما » و الحكم هو التصديق بوجود الاشيا » 82.
    وي اضافه مي كند : « الاالذين آمنوا » اشاره به غايت حكمت نظري دارد و « عملوا الصالحات » اشاره به حكمت عملي است 83.
    او در كلامي ديگر به اين مطلب اشاره مي كند كه شناخت خداوند آگاهي به معاد و علم طريق آخرت مقصود از اينها اعتقاداتي نيست كه يك عامي و يا فقيه به صورت تقليدي يا وراثتي پيدا كند زيرا براي آنها مسير حقيقت همان گونه كه براي بزرگان الهيون باز شده باز نشده است . براي آنها معرفت خداوند و حقيقت حقايق همانند آنچه براي عرفا مكشوف مي گردد تمثل پيدا نكرده است . و نيز اضافه مي كند : چنين شناختي ثمره نوري است كه خداوند در قلب مومن مي تاباند84.
    اين نشان مي دهد كه در مكتب ملاصدرا عقل و وحي و يا فلسفه و وحي و عرفان آميختگي عجيبي دارد. شناخت فقط شناخت برهاني و عرفاني است و اين نور است و تابش نور زمينه هاي سالكانه و متعهدانه اي را مي طلبد تا تابش محقق گردد. نه تنها شناخت عرفاني كه شناخت فلسفي هم چنين است .
    ملاصدرا در جاي ديگر دستاورد بزرگ كسب حكمت را تكميل نيروي نظري تحصيل علوم و معارف حقيقي مي داند و مي گويد :
    با اين علم مسالك طريق عرفان متوجه به سوي كعبه دانش و ايمان خواهد شد و از زندان ناگواريها و گمراهيها به سوي بهشت سعادت و همسايگي با حضرت رحمان رهايي خواهد يافت . و با اين علم و معرف كلمات نوراني و ذوات روحاني و شعله ملكوتي كه سبب معرفت حضرت رحمان است نائل خواهد آمد85.
    اين سخن آخر به خوبي روشن مي كند كه اين علم ما را به فهم كلام خداوند مي رساند. او در تفسير آيه شريفه « يوتي الحكمه من يشا » مي گويد : اين حكمت همان نوري است كه دسترسي بدان امكان پذير نيست مگر با تقوا و پرهيزگار و يا اينكه خداوند او را از الطاف علم لدن بهره مند سازد86.
    ملاصدرا در تفسير « ان للقرآن ظهرا وبطنا »
    قرآن هم همانند مراتب باطن انسان به سر و علانيه تقسيم مي شود. ظاهرش همان مصحف ملموس منقوش است اما باطن آن با حس باطني نظير خيال قابل درك است :
    والحسن الباطن لايدرك المني صرفا بل خلطا مع غواش جسمانيه و عوارض مقداريه الا انه ستثبته بعد زوال ماده المحسوس عن الحضور فهاتان المرتبتان من القرآن دنيا ويتان لما يدركه كل انسان بشري اما باطنه و سره فهما مرتبتان اخراويتان 87.
    چون انسان در حصار ماديت اسير است فقط همين دو مرتبه براي او قابل درك است . اما مراتب ديگر باطني قرآني زماني قابل فهم است كه از تعلقات مادي رهايي يافته باشد88. و نيز او ميزان فهم را وابسته به ميزان قدرت روحي انسان مي داند. ادراك محسوسات تنها زماني است كه روح در مرتبه ماديت تنزل يافته باشد و هراندازه كه به مراتب فراتر از حسن مانند خيال و مثال جزيي نزديك تر گردد و تجريد يافته تر شده باشد سهم بيشتري از معارف خواهد داشت 89.
    ملاصدرا و معاد جسماني
    اينكه ابن سينا در مسئله معاد جسماني بر امتناع آن برهان اقامه مي كند و به واسطه اخبار صادق به آن معتقد مي شود تعجب ملاصدرا را برانگيخته است . او مي گويد :
    مباني وارده از شرع مقدس و انبيا بر خلاف عقل نخواهد بود و ممكن نيست انسان متعبد و مومن به وجود امر محال شود90.
    در جاي ديگر باز هم تاكيد مي كند :
    قد اشرنا مدارا الي ان الحكمه غيرمخالفه للشرايع الحقه الالهيه بل المقصود منهما شي واحد و هي معرفه الحق الاول و صفاته و افعاله و هذه تحصل تاره بطريق الوحي و الرساله و تسمي بالنبوه و تاره بطريق السلوك و الكسب فتسمي بالحكمه والولايه 91.
    وي در ادامه همين متن مي افزايد : آنهايي قائل به مخالفت حكمت و شريعت مي شوند كه نه شناختي از آن دو دارند و نه توان تطبيق شريعت بر براهين فلسفي . به نظر مي رسد عقل گرايي در فلسفه ملاصدرا وسيع تر از فارابي و سهروردي است و هماهنگي قوي تري در فلسفه صدرايي ميان عقل و وحي به چشم مي خورد.
    نتيجه
    .1 تفكر حاكمي كه سيماي قرون وسطي را شكل داد و تضاد عقل و وحي را رقم زد انديشه غالب در نزد اغلب عالمان ديني آن سامان بود و گرنه تصويري كه متفكراني چون آگوستين آنسلم و آكلويناس ارائه مي دهند منجر به آن اصطكاك نمي شد.
    .2 به نظر مي رسد فيلسوفان موصوف نماينده تفكر اقليت بودند كه با نوع نگرش غالب در دنياي اسلام (هماهنگي ميان عقل و وحي ) قرابت و مشابهتهاي زيادي دارد. ضمن اينكه هر دو تفكر قائل به محدوديت عقل اند. اما در قلمرو خودش تواناييهايي قابل توجه آن را نيز قبول دارند.
    .3 در جهان اسلام . بخشي از اشاعره سلفيه و اخباريان شيعه وحي گرايان افراطي اند كه انديشه غالب نيستند در حالي كه همين طيف از تفكر در مسيحيت قرون وسطي جريان مسلط و غالب بود.
    .4 در ميان عقل گرايان مسلمان و مسيحي قرون وسطي نيز تفاوت جدي وجود دارد : فهم آموزه هاي ديني و ايمان زماني براي عقل ميسر است كه ايمان آورده باشد. به عبارت ديگرعقل راسا قادر به فهم نيست و وقتي اين امكان براي او فراهم مي شود كه ايمان آورده باشد. اما در انديشه ديني حاكم بر دنياي اسلام كه از تفكر غالب نمايندگي مي كند فهم عقل مقيد به ايمان نيست . چنين نيست هر كه مومن شد آن گاه خواهد فهميد بلكه عقل در قلمروي كه بر اين تعريف شده بدون اينكه مقيد به چيزي باشد آموزه هاي دين را درك مي كند و مي فهمد.
    نكته اي كه نبايد فراموش شود اين است كه تاكيد بر تهذيب و مراقبت از نفس از سوي عالمان و فيلسوفان مسلمان مبني بر اينكه اين امور در فرايند انديشه ورزي و فهم تاثيرات مهمي دارد نبايد با آنچه ايمان را شرط تعقل و فهم مي دانند يكي گرفت . بنابراين با توجه به تفاوتهاي جدي ميان ميزان نفوذ انديشه هاي وحي گرايانه و ايمان گرايانه افراطي در مسيحيت قرون وسطي و اسلام و نيز عقل گرايي مورد دفاع آنها براي آنها نسخه واحد پيچيدن و محكوم به حكم واحد دانستن از سر بي انصافي است و بيشتر از ارباب سياست مايه مي گيرد تا از يك نگاه معرفت شناسانه و جريان شناختي مبتني بر واقعيتهاي فكري .
    منبع : طلوع شماره 17
    نكته مهم و اساسي كه باعث گرديد ابن سينا را هم چهره ديني و هم فلسفي و از قائلان به هماهنگي ووحي معرفي كند و سهم زيادي در معرفي اين نوع رويكرد او دارد پرداختن او به مسئله نبوت و تبيين عقلاني فرآيند وحي است