
پرداختي در رابطه ميان عقل و وحي
بخش دوم
سيدآقا موسوي نژاد
اشاره :
بخش نخست مقاله « عقل و وحي » كه پرداختي است در رابطه ميان عقل و وحي
را دوشنبه
13 آذر85
در صفحه فكر و فرهنگ مطالعه فرموديد . آنچه در پي
مي آيد بخش دوم اين مقاله است كه از نظر شما مي گذرد.
سرنوشت عقل و وحي
بالاخره آكويناس حوزه اي را به ايمان اختصاص داده
نظير تثليثت و
تجسيد
كه اصلا قابل اثبات عقلاني نيست
و ايمان داشتن وحياني را هم به
انسانهايي كه كم سوادند اختصاص داد. حال در جاهايي كه تعارض ميان عقل و
وحي پيش آمد چه
وحي هادي ايمان است
از نظر او كوچكترين تعارضي كه ميان وحي و عقل پديد آيد نشان دهنده اين
است كه ايرادي در فلسفه شخص موجود است . ژيلسون مي گويد :
در نظر هر مومن مخلصي جزئي ترين تعارضات ميان ايمان و عقل وي
نشانه
مطمئني است دال بر اينكه ايرادي در فلسفه وي موجود است
زيرا ايمان
راهنماي صالحي است در جهت حقيقت عقلي و هشداري است خطاناپذير عليه
خطاهاي فلسفي .
قائلان به حقيقت دو گانه
در اين ميان گروهي ديگر وجود دارند كه هم التزام علمي دارند و هم
دلبستگي ديني
اينان به اين نتيجه رسيده بودند كه در مواردي
نتايج حاصل از
تلاشهاي عقلاني غير از آن چيزي است كه وحي عرضه مي كند. از يك طرف به
نتايج عقلي خودشان اعتماد داشتند و از سوي ديگر دلبستگي ايماني
آنان را
متحير كرده بود. لذا آنان قائل به حقيقت دوگانه شدند
به اين معنا كه دو نتيجه
در عين حال كه متناقض اند در همان حال صادق هم باشند. البته ژيلسون وجود
چنين نحله اي را انكار مي كند :
از نظر تاريخي صحت ندارد و هيچ يك از افراد اين گروه نپذيرفته اند كه دو
دسته نتيجه در آن واحد متناقض با يكديگر و در عين حال صادق
باشند.
وحي قابل اثبات عقلي نيست
نحله فكري كه در سالهاي آخر قرن سيزده به وجود آمد و دانس اسكاتس فرد
شاخص آن است
موضوعاتي از حقايق منزل (وحياني ) را فهرست مي كند كه
يك مسيحي بايد به آن ايمان داشته باشد اما نمي تواند اثباتش كند :
قدرت مطلقه خداوند
سعه وجودي او
حضور همه جانبه اش
رعايت
عدل
رحمانيتش جز اعتقاداتي است كه با برهان عقلي قابل اثبات
نيست .
نحله اكامي : هيچ يك از مفاهيم وحياني قابل اثبات نيست
در ثلث اول قرن چهاردهم ويليام اكامي انگليسي گام تندي را در مقابل
اسكاتس برداشت . وي مخالف سرسخت اسكاتس بود و اين اعتقاد را ابراز
داشت :
مطلقا هيچ چيزي را نمي توان درباره خداوند در پرتو عقل تكويني اثبات كرد
حتي وجود الهي را
و احكام عقل در باب خداوند از حد احتمال جدلي صرف
تجاوز نمي كند.
در واقع همين احكام قراردادي افراطي
بود كه رنسانس را آغاز و پايان قرون
وسطي را اعلام كرد وكم كم
زمينه ساز اومانيسم امروز گرديد كه اين همه نتايج
افراطيون مذهبي يا الحادي بود كه در مسيحيت اتفاق افتاد و اين دين را با
چالشهاي متعدد رو به رو ساخت و سپس براي هميشه در حاشيه
راند.
اقوال اشاعره
.1 قاضي عضدالدين ايجي : عقل نمي تواند حسن و قبح را درك كند . حال آنكه
درك حسن و قبح افعال در مقايسه با صفات خدا
خلود
معاد جسماني و... از پيش پا افتاده ترين موضوعات در قلمرو عقل بشري است .
.2 فخر رازي : درباره رويت خداوند مي گويد : ما (اشاعره ) دليل عقلاني بر
امكان رويت خدا اقامه كرده اند
ولي من دوازده دليل غيرقابل رد را بر ضد آن
آورده ام . او نظر خودش را اين گونه بيان مي كند : « ما به دليل منقول رويت خدا را
ممكن مي دانيم
تنها مي گوييم كه ما خدا را توانيم ديد از طريق دليل منقول يعني
نص قرآني . » در اينجا فقط به آنچه شرع گفته اكتفا مي شود و از عقل صحبتي در
ميان نيست . اين در حالي است كه فخر رازي در مسائل كلامي از هر دو (عقل و
نقل ) الهام مي گيرد و با آميزش هر دو هماهنگي به آنها مي بخشد. گويا اشعري گري
او در اين مسئله به صورت عريان خودش را نشان مي دهد. او حتي نمي گويد عقل
دراين مورد چيزي نمي تواند بگويد.
.3 شهرستاني : از نظر اشاعره واجبات سمعي هستند
شكر منعم
پاداش
مطيعان
كيفر عاصيان به واسطه شرع واجب است و نه عقل :
الواجبات كلها سمعيه والعقل لا يوجب شيئا و لا يقتضي تحسينا و لا تقبيحا.
فمعرفه الله تعالي بالعقل تحصل و بالسمع تجب .
در ادامه تصريح مي كند
شكر منعم و پاداش مطيعان و كيفر عاصيان به
واسطه سمع واجب مي گردد و نه عقل .
.4 ابن قيم : حسن و قبح را شرعي مي داند . شارح قصيده هاي او بر اين است
كه افعال في حد ذاته نه قابل اتصاف به حسن و نه قابل اتصاف به قبح اند
بلكه
زماني كه متعلق امر يا نهي واقع شد
آن وقت است كه اتصاف به حسن و يا قبح
پيدا مي كند و گرنه حالت استوا دارد.
همچنين اشاره قصيده ابن قيم از شرح او از كتاب منازل السائرين نقل
مي كند : فاعل آلت محض است و حركات او همانند هيوب
رياح و حركات
درختان است .
صاحب كتاب الانتصار خود استدلالي به حسن و قبح دارد : خيلي از چيزها
قبل از ورود شرع قبيح نبوده مانند ازدواج با امهات
خواهران و محارم و عقل هم
آنها را قبيح نمي دانست . اما شرع آنها را تقبيح كرده است . و عقل از نظر حجيت
مرتبه بعد از رسل را دارد به دليل آيه « ما كنا معذبين حتي نبعث رسولا » . اين آيه
را از جمله مويدات ديدگاه خويش مبني بر حسن و قبح شرعي مي آورند.
.5 صاحب كتاب الغنيه في اصول الدين :
الحسن عند اهل الحق ما وردالشرع باالثنا علي فاعله و القبيح ما ورد الشرع
بالذم علي فاعله و ليس الحسن والقبيح صفه زائده علي ورودالشرع . فاما العقل
فلايحسن و لا يقبح .
.6 حافظ ابن احمد مكي صاحب معارج القبول : عقول نمي تواند كيفيت صفات
فعلي و ذاتي خداوند را درك كند و ما فقط بايد ايمان داشته باشيم به آنچه پيامبر
(صلي الله عليه وآله ) خبر داده است .
و نيز كتاب قواعد العقايد تقريبا با همان مضمون شهرستاني در باب واجبات
معتقد است كه آنها توسط شرع واجب مي گردد و نه عقل .
اشاعره ومتشابهات
آنان در اين مسئله حد وسط را اختيار كردند
نه قائل به تشبيه شدند و نه
تاويل را پذيرفتند. بخشي از صفات خداوند را خبريه دانستند و معتقد شدند :
خداوند اين صفات را دارد. اما در امر كه چگونه است نبايد اظهار نظر كرد. بايد
ايمان داشت و هيچ نپرسيد. ابوالحسن اشعري مي گويد :
و قال اهل السنه و اصحاب الحديث ليس بجسم و لايشبه الاشيا وانه علي
العرش كما قال عزوجل ... الرحمن علي العرش استوي . و لا نقدم بين يدي الله في
القول . بل نقول استوا بلا كيف وانه نور كمال قال .
بنابراين اشاعره درباره آيات اين چنين كه از يد
ساق و ديگر كلمات سخن
مي گويد كه ظاهر آنها بيانگر ماديت و جسمانيت و... است
معتقدند عقل
چگونگي آن را نمي فهمد و بايد ايمان داشت .
اخباريون و عقل و وحي
در ميان تشيع هم فرقه اخباري كه از اوايل قرن يازدهم به اين سو چهره
شاخصشان محمدامين استرآبادي است
از سنت گرايان افراطي شيعه محسوب
مي شوند. اينان قرآن را حمل بر ظاهر مي كنند
ولي ظاهر سنت (روايات ) را بر
ظاهر قرآن ترجيح ميدهند و تفسير آيات را فقط در صورتي قبول دارند كه روايت
آن را تفسير كرده باشد و از كندوكاو و تعقل و انديشه ورزي پيرامون آيات قرآن
كريم برحذر مي دارند و نيز بر خلاف فرقه اصوليون
ادله را منحصر در قرآن و
سنت مي بينند و عقل و اجماع را حجت نمي دانند :
اخباريان ادله را به كتاب و سنت منحصر مي دانند برخلاف اصوليون كه عقل
و اجماع را هم داراي حجيت مي دانند... انديشيدن در مدلول نصوص (قرآن و
سنت ) و كندوكاو در آنها از نظر اخباري تاويل شمرده مي شود كه حتي المقدور
بايد از آن اجتناب نمود.
معتزله
اين فرقه كلامي از عقل گرايان اهل سنت است كه نزديكترين ديدگاههاي
كلامي را به شيعه دارد. اينها از زمره آن دسته از نحله هاي فكري اند كه در صدد
ايجاد هماهنگي ميان عقل و وحي بودند. اينان از روش جدلي سود مي جويند و
آياتي را كه ظاهرا مخالف با عقل است تاويل مي برند.
احمدامين مصري مي گويد :
معتزله همانند ديگران به ايمان به متشابهات اكتفا نكردند و آياتي كه به ظاهر
با هم اختلاف داشتند نظير آيات جبر
اختيار
تجسيم وتشبيه
به منظور جمع
آنها به داوري عقل روي آوردند و آيات مخالف را بر اساس آن تاويل مي كردند.
آنان معتقدند : انسان به نيروي عقل خود قادر به شناخت خداوند است
به
همين منظور او عاقل آفريده شده و نيز مي تواند به نيروي عقل ميان نيك و بد
كارها فرق نهد و همچنين در اثبات صحت دين از توانمندي عقل استفاده كند.
فخر رازي معتقد است همه فرقه هاي اسلامي ناچارند آياتي را كه كلمات : يد
ساق و كليه امور جسماني در آنها آمده تاويل كنند
در حالي كه وي خود از
اشاعره است
اما در اين باب مذهب اعتزالي دارد.
بنابر همين مباني فكري است كه قاضي عبدالجبار معتزل
آيات اين چنين را
تاويل مي برد و مي گويد :
وجه عبارت است از ذات خداوند و استوا
بيانگر استيلا و يد نشانه قدرت
است .
ابوحامد غزالي
غزالي نيز از اشاعره است و با كتاب تهافت الفلاسفه شناخته شده تر است . او
در همين كتاب موضع سرسختانه اي از خويش اعلام كرده است و آراي فلاسفه
ونتايج حاصل از آن را خوار و پر از تناقض مي داند و بر همين اساس عقل را
ناتوان از درك و تبيين برخي از جزئيات خوانده است .
وي در باب حشر جسماني كه برخي از فلاسفه (ابن سينا)عقلا آن را ممكن
نمي دانستند موضع تندي اتخاذ كرد و نشان داد كه عقل عاجزتر از آن است كه در
مقابل جزئيات قوانين دين بايستد
او در خطاب به مخالفان مي گويد :
چگونه با وجود عقل سرشار و فضل بي اندازه منكر اديان و شرايع و جزئيات
قوانين مقدس گشتند و معتقد شدند كه آنها نواميس ساختگي و حيله هاي مزوري
بيش نيستند.
مخالفان وي فارابي و بوعلي است
به ويژه بوعلي كه حشر جسماني را كه
وحي گفته ممكن نمي داند. غزالي خود اين گونه دليل مي آورد : « خداوند قادر
متعال است و بي شك در حيطه قدرت او هست كه روح و جسم را دوباره يك جا
جمع آورد. هر چند كه عقل چنين كاري را تصور ننمايد »
آنچه قابل ذكر به نظر مي رسد اين است كه غزالي نظير فخر رازي از اشاعره
است
اما از آن دسته اشعريهايي است كه عقل را يكسره رها نكرده اند
اما آن را
در موارد موضوعاتي كه شرع از آن خبر داده نظير روحانيت نفس
معاد جسماني
و... قاصر از اثبات مي داند.
حدود عقل از ديدگاه غزالي
توان عقل به اين اندازه است كه نبوت را تصديق كند و ناتواني خويش را از
درك آنچه در حيطه عمل نبوت است و مخصوص او
اعلام نمايد. حوزه عمل و
عقل تا همين جاست و از اينجا به بعد خارج از حيطه توان آن است و بايد فقط
دستور پزشك را بفهمد و رعايت كند :
در اين باره بايد گفت كه انبيا پزشكان دردهاي دل اند. فاقد عقل و حوزه
عملش تا اينجاست كه ما را تا اين حدود آگاه مي سازد يعني نبوت را تصديق
مي كند و ناتواني خود را از درك آن و آنچه مخصوص به حوزه نبوت است بيان
مي دارد.... از اينجا به بعد از حيطه قدرت او به دور است ... اينها مواردي بود كه
ما ضرورتا در ايام خلوت و عزلت از راه مشاهده دريافتيم .
او در همين كتاب صريحا اعلام مي كند كه فلاسفه به ويژه ابن سينا و فارابي را
در سه مسئله كافر و در هفده مسئله ديگر بدعت گذار مي داند. غزالي آنها را متهم
كرده كه اموري را كه قابل قبول است به افكار انحرافي خويش درآميخته اند تا
بطلان عقايدشان به سادگي قابل فهم نباشد. مثلا آنها افكار باطلشان را در ضمن
مسائل رياضي
طبيعيات و.... به افكار عرضه مي كنند
در حالي كه اينها ربطي به
دين ندارد و دين آنها را نفي نكرده و ما هم نفي نمي كنيم . اما آنچه خطرزاست
ارائه افكار انحرافي در لابه لاي چيزهاي مقبول است تا بدين وسيله مردم را به
دين بدبين كنند و موجب اقبال مردم به فلسفه شوند.
اصالت عقليون (ابن رشديان )
اين طيف فكري در مسيحيت عقلگراترند و توجه ويژه به عقل دارند و هيچ
تعارضي ميان عقل و وحي نمي بينند و به توافق آن دو قائل اند. سرسلسله اين
تفكر ابن رشد اندلسي
متفكر اسلامي است كه در جهان مسيحيت و در كل اروپا
پيرواني دارد كه به ابن رشديان (ابن رشديان لاتيني ) معروف اند.
از نگاه ابن رشد چيزهايي هست كه در وحي نمي توان يافت و آن حقيقت
مطلق است : « در نظر ابن رشد
حقيقت مطلق را نمي توان در هيچ وحي اي يافت
بلكه بايد آن را در آثار ارسطو جست . »
ژيلسون در ادامه و در صفحات بعد كتابش مطالبي را مي آورد كه مي تواند
بازگوكننده حكمت اين امر باشد كه چرا حقيقت مطلق
در وحي وجود ندارد و
چرا بايد به دنبال فلسفه محض رفت . ابن رشد از قاتلان به هماهنگي عقل و وحي
و از عداد عقلگرايان است و از سوي ديگر نمي خواهد يا نمي تواند وحي را ناقص
بشمارد.
از كلمات او به دست مي آيد كه وحي با عموم مردم و با سطوح متفاوت فهم
سر و كار دارد. گروه زيادي از آنها ذهن شان آن چنان با محسوسات و مشهودات
الفت گرفته است كه زبان ديني روشي را استخدام كرده كه متناسب با عقول اين
گروه باشد و همواره از تمثيل و تخيلات استفاده مي كند. مسئله حقيقت مطلق
فراتر از اين است كه بتوان در قالب محسوسات بيان كرد. بنابراين چون مسئله
فوق العاده سنگين است
وحي متعرض آن نشده است .
اصناف مردم از نظر فهم
ابن رشد مردم را از نظر فهم به سه دسته تقسيم مي كند :
.1 كساني كه مستعدند كه فقط از طريق خطابي اقناع شوند .
.2 كساني كه بيشتر مستعد فهم احتمالات جدلي اند .
.3 كساني كه جز با براهين (رياضيدانان و فيلسوفان ) نمي توان آنها را اقناع
كرد.
ابن رشد معتقد است جمهور مردم از پيروان طبقه اول محسوب مي شوند و
پرجمعيت ترين هستند. اينان به جاي عقل از طريق صور خيالي هدايت مي شوند
و تنها خطيبان فصيح اند كه اينها را اقناع مي كنند.
طبقه دوم جدليون اند و طبقه سوم اهل دقت و برهان اند.
يكي از وجوه اعجاز قرآن اين است كه به نحوي تعاليم را ارائه كرده كه
همگان را اقناع كند هم براي دون مرتبه هاي مردم قابل فهم باشد و هم (روح
جست و جو گران دقيق النظر) را سيراب كند.
جايگاه عقلانيت در شرع
همان گونه كه مي دانيم
غزالي فلاسفه را تكفير مي كرد. ابن رشد در واكنش به
اين مسئله پرسشي را مطرح كرده و آن اينكه آيا در شريعت اسلام فلسفه امري
مباح
حرام
مستحب و يا واجب است . وي در پاسخ به اين پرسش مي گويد :
وحي نه تنها استفاده از تاملات عقلاني را تحريم نمي كند
بلكه آن را تجويز
مي نمايد
زيرا از احكام تكليفي شريعت است كه آدميان بايد به تحقيق ماهيت
موجودات بپردازند ـ و آياتي را كه دال به همين مضمون است مي آورد ـ تا بتوانند
ذهنشان را معطوف به معرفت صانع كنند. كار فلسفه هم جز اين نيست . بنابراين
روشن شد كه فلسفه يا شرعا واجب است و يا مستحب .
ابن رشد درباره چگونگي توافق عقل و شرع اين گونه استدلال مي كند :
ما مسلمانان به طور قطع مي دانيم كه راي مبتني بر برهان هيچ گاه در مقام
مخالفت وحي برنمي آيد. تفكرات عقلاني غالبا يا به نتايجي منجر مي شود كه
وحي در مقابلش ساكت است . در چنين مواردي ميان آن دو (عقل و وحي ) هيچ
تعارضي نيست
و يا در موردي صحبت كرده كه با آنچه برهان منجر به آن شده
موافقت دارند
و يا اينكه نتيجه برهان مخالف با او مي باشد. در مورد موافقت
سخني نيست . در مورد مخالفت در همان مورد آن را تاويل مي بريم .
فارابي و عقل و وحي
نخست بايد گفت : از ديدگاه مسلمانان فلسفه خاستگاه الهي دارد
فلاسفه
يوناني آموزه هاي خويش را از پيامبران به ويژه سليمان نبي (عليه السلام )
گرفته اند. « فلسفه برگرفته از محراب نبوت است » و حقيقت عميقي را احاطه كرده
كه همان رابطه حكمت با امر قدسي و ريشه آن در وحي است .
فارابي نيز همانند ديگر فلاسفه اسلامي
اعتقاد به هماهنگي عقل و وحي دارد
و از او به حكيمي التقاطي و تلفيقي و مومن به وحدت و مدافع آن ياد مي شود. از
نگاه او دين و فلسفه به لحاظ عيني داراي حقيقت واحدند
اگرچه به لحاظ
صورت متفاوت اند. هانري كربن نيز بر اين است كه فارابي در جست وجوي يافتن
هماهنگي ميان مذهب و فلسفه بوده و ميان آنها توافقي ادراك مي كرده است .
فارابي با طرح مبحث نبوت و اثبات عقلاني آن
پيوند و هماهنگي عقل و دين
را نشان داد چنان كه درباره او گفته شده : فارابي در مبحث نبوت روش عقلاني را
اتخاذ كرده
به گونه اي كه در تاريخ تفكر اسلامي مبناي عقلاني اي به استحكام
مبناي او نمي توان يافت .
فارابي در باب شناخت خدا
ما خدا را مي شناسيم ولي شناخت ما بيرون از حد تعريف است
در حالي كه
اشيا را هر اندازه كه در وجود به كمال باشد
در حد تعريف مي شناسيم . اما وجود
الهي چون مطلق الكمال است و از اين جهت
فوق قواي ادراكي ماست
پس
ادراك متناهي قادر به درك آن كمال غيرمتناهي نيست
زيرا ما در عالم ماده
غوطه وريم و ماده ديدگان ما را فروپوشيده و هر چه خود را از حجابهاي مادي
بيرون
بكشيم
به همان اندازه معرفت « باري » براي ما واضح تر و كامل تر خواهد
شد.
از نظر فارابي ذات خداوند قابل شناخت نيست . همان گونه كه ساير فلاسفه
مسلمان اعتقاد دارند
شناخت ذات خارج از توان عقل است
اما صفات ديگر
قابل اثبات است .
رابطه فلسفه و دين از ديدگاه فارابي
فارابي كلام را خادم دين و دين را خادم فلسفه مي داند و همين طور كلام نيز
به خاطر رابطه اش با دين
نسبت دين را با فلسفه دارد
زيرا هر دو (كلام و دين )
حقايق فلسفي را به زبان مشترك تمام انسانها بيان مي كنند
در حالي كه فلسفه
فقط براي عده خاصي مي تواند حقايق را بيان كند. دين و كلام حقايق فلسفه را با
زبان همه فهم مطرح مي كند :
فانه (الكلام ) لما كان خادما للمله و كانت المله منزلتها من الفلسفه تلك
المنزله
صار الكلام نسبته الي الفسلفه ايضا. علي انما بوجه ما خادمه لها ايضا
بتوسط المله اذ كانت تنصر و تلتمس تصحيح ما قد صحح اولا في الفلسفه
بالبراهين مما هو مشهور في بادي الراي عندالجميع ليحصل التعليم مشتركا
للجميع .
فارابي و نبوت
همان گونه كه گفته شد
فارابي اولين فيلسوفي است كه نبوت را در مباحث
فلسفي خود مطرح ساخت . او در باب دريافت وحي و يا به عبارت ديگر پديده
وحي از راه قوه مخيله و اينكه اين قوه مي تواند متصل به عقل فعال شود
بحث
عقلانيت آن را پيش مي كشد.
لا يمتنع ان يكون الانسان اذا بلغت قوته المتخيله نهايه الكمال
فيقبل في
يقظته عن العقل الجزئيات الحاضره والمستقبله او محاكاتها من المحسوسات و
يقبل محاكيات المعقولات المفارقه و سايرالموجودات الشريفه و براها. فيكون
بما قبله من المعقولات
نبوه بالاشياالالهيه .
او بيان مي دارد كه انسان در اثر تامل و تكفر و ممارست مي تواند از نظر قواي
عقلي به مرتبه عقل مستفاد برسد و از آنجا به عقول عشر بپيوندد و به عقل فعال
اتصال يابد انبيا از طريق حس باطني (قوه مخيله ) به عقل فعال متصل مي شوند و
وحي را دريافت مي كنند و نسبت به جزئيات امور حاضر و آينده آگاهي مي يابند.
اذا حصل ذالك في كل جزيي قوته الناطقه و هماالنظريه والعلميه ثم في قوته
المتخيله كان هذاالانسان هوالذي يوحي اليه فيكون الله عز و جل يوحي اليه
بتوسط العقل السمتفاد ثم الي قوته المتخيله .
نيز فارابي توضيح داده است كه نبي متصل به عقل فعال است و وقتي در
خواب دريافتي دارد
روياي صادقه است و در بيداري وحي است .
منبع : فصل نامه تخصصي مذاهب و فرق اسلامي ـ طلوع ـ شماره 17

|