روزنامه جمهوري اسلامي 30/08/1385 صفحه جبهه و جنگ

  • پيروزي
  • ايمان ; نقطه اتصال من و بچه ها
  • *****
    پيروزي




  • براي هشت سال دفاع مقدس
    ياد ايام دفاع و جنگ دشمن آمده
    حمله صدام كافر خاك ميهن آمده
    دشمن از خوف امام (ره ) و قدرت اين انقلاب
    بهر پيروزي قدم بركوه و دامن آمده
    باحمايت از ستمكاران و ضد اين بشر
    با سلاح نوزفولاد وزآهن آمده
    باهواپيما و موشك كرده ويران شهرها
    رحم ننمودي به طفل و پير وهم زن آمده
    تانكهاي غول پيكر توپهاي دور زن
    با سپاه و ساز و برگ از جمع دشمن آمده
    شهرهاي دور و نزديك از گزند حمله ها
    در امان نگذاشت شهري را در ايمن آمده
    شهرهاي مرزي ايلام و خوزستان و كةرد(1 )
    زير آتشبار و موشك بار دشمن آمده
    آخرالامر با غريو رعد آساي امام (ره )
    شوق مردم بر نجات مام ميهن آمده
    شد بسيج مردمي آماده رزم و دفاع
    جبهه ها جاي دليران شيرافكن آمده
    مومنان شور حسيني بر سر وحاضر جهاد
    جان فدا بهر فداي مال وهم تن آمده
    حصر آبادان چو بشكستي به فرمان امام (ره )
    وقت آزادي بستان هور و سوسن (2 ) آمده
    حمله فتح المبين با رمز يا زهرا(س ) شروع
    ماه فروردين مه پيروزي ما رنج دشمن آمده
    شهر دزفول چون كه شد آزاد از تير عدو
    نوبت گل گون (3 ) زمين آن شهر گلشن آمده
    با فداكاري كه خونين شهر خداآزاد كرد
    قلب روح الله شاد و روح بر تن آمده
    بعد از آن دشمن به پشتيباني شيطان بزرگ
    سيل ميليون هاسلاح از بهر دشمن آمده
    روز و شب لاينفطع آتش بباريد زآسمان
    مردمان آواره از هر كوي و برزن آمد
    شهرها در ظلمت شب در نبردي پرتوان
    سرزمين شد لاله گون بردشت و دامن آمده
    جنگ اسلام است اكنون با سپاه ابرهه (4 )
    سنگ ريزان (5 ) از بسيج بر فرق دشمن آمده
    حمله خيبر به دست حيدر كرارها
    درب خيبر دست حق بنيان چوبركن آمده
    امر حق باحمله هاي كربلا و فتح و نصر(6 )
    فجر پيروزي قريب چون اسب توسن آمده
    فجر و قدس بيت المقدس حمله هاي بي امان
    بر سر صداميان گورش به گلخن (7 ) آمده
    دشمن كافر كه شد سركوب و خوار و زار وعار
    قدرت دريادلان چون اژدرافكن آمده
    هم عقابان تيزبالان جان نثاران از هوا
    چون عقاب تيزپر بر فرق دشمن آمده
    ماه مرداد ياد مرصاد و شكست خائنين
    سرنگون جمع منافق فتح احسن آمده
    دشمن از سرتاسر ايران كه گشتي تار ومار
    بعد از آن تاريكي شب روز روشن آمده
    با نثار خون پاك اين شهيدان وطن
    فتح و پيروزي عطا فرياد احسن آمده
    جاي گلها جنت و نوشد شراب بس طهور
    طعم آن باشد گوارا غير آسن (8 ) آمده
    جشن و شادي و چراغاني در ايران شد به پا
    يا عيد انقلاب و فجر بهمن آمده
    اهواز ـ حداد پور ـ پيربسيج
    پايگاه مقاومت بسيج امام حسين (ع )
    1 ـ كردستان 2 ـ سوسنگرد 3 ـ خرمشهر
    4 ـ اصحاب فيل 5 ـ حجاره من سجيل 6 ـ علميات پي درپي
    7 ـ زباله دان 8 ـ تغييرناپذير

  • *****
    ايمان ; نقطه اتصال من و بچه ها




  • حمزه خليلي واوسري
    از نماز نخواندنش آن هم در اول وقت كه همه بچه ها به امامت روحاني گروهان مشغول اداي آن بود بايد حدس مي زدم كه مسلمان نيست . ولي هيچ وقت چنين برداشتي به ذهنم خطور نكرد. مخصوصا اينكه سه روز پيش هنگام خواندن زيارت عاشورا ديده بودم كه او نيز پشت خاكريز و كمي دورتر از بچه ها زنگار دل به آب ديده شستشو مي دهد.
    بعد از نماز به طرف او رفتم و سلام دادم . احوالپرسي گرمي كرديم و با هم روي چمن هاي بهاري كه از شدت گرما خيلي زود پاييزي شده بودند نشستيم . حس كنجكاوي به پهلويم تلنگر مي زد كه بپرسم چرا نماز نمي خواني اما نجابتي كه در سيمايش مي ديدم اين اجازه را به من نمي داد. پرسيدم :
    چند وقت است كه در جبهه اي
    دو ماهي مي شود.
    از كجا اعزام شدي
    يزد
    مي توانم بپرسم افتخار هم كلامي با چه كسي را دارم
    كوچيك شما اسفنديار
    اسم قشنگي است . به چه معني است
    اسفنديار يك اسم اصيل ايراني است . از دو قسمت « اسفند » و « داد » تشكيل شده است . در ايران باستان « اسپنت تات » بود كه براساس قاعده ابدال حرف « پ » به « ف » و « ت » به « د » تبديل به اسفنديار شده يكي داده مقدس .
    وقتي ديدم اين گونه سليس و روان حرف مي زند من نيز از سدي كه حيا برايم ساخته بود گذشتم و خيلي رك و پوست كنده پرسيدم :
    چرا نماز نمي خواني
    نماز نماز چيز خوبي است . گفت وگوي خدا با انسان است . كي گفت نمي خوانم
    خودم ديدم كه نخواندي
    خنده مليحي كرد و گفت :
    يكبار كه دليل نمي شود.
    ولي بچه ها مي گفتند هميشه موقع نمازخواندن به بهانه هاي مختلف از آنها دور مي شوي .
    راست مي گويند. ولي دلم هميشه با بچه هاست .
    چگونه
    از طريق عشق به وطن . در احاديث اسلامي خواندنم كه « حب الوطن من الايمان » من به وطنم عشق مي ورزم و مطمئنم همين ايمان نقطه اتصال محكم من و بچه هاست .
    صحبت هاي ما گل انداخته بود كه مهرداد امدادگر گروهان صدايم كرد كه براي گرفتن دارو به بهداري برويم . از اسفنديار خداحافظي كردم و او نيز در حالي كه دستانم را محكم مي فشرد گفت : بدرود.
    در طول مسير آن قدر به حرفهايش فكر مي كردم كه يكي دوبار نزديك بود فرمان آمبولانس از دستم خارج شود و با صداي « چيكار مي كني ! » مهرداد به خود مي آمدم .


    در برگشت به مقر از سكوت آنجا فهميدم كه نيروها رفتند. پرس وجو كردم و گفتند گروهان آنها براي تحويل خط قل آويزان به سوي مهران حركت كرد. از مسئول تعاون گردان پرسيدم :
    اين گروهان از كجا آمده بود
    تهران
    ولي او به من گفت از يزد آمدم .
    كي
    يكي از بسيجي ها
    نه اينها همه از تهران آمده اند. نشاني اش چي بود
    مي گفت اسمم اسفنديار است
    مسئول تعاون فورا ليست اسامي گروهان را گشود و دنبال اسم اسفنديار گشت و گفت :
    راست گفت . ساكن يزد است . اما چون دانشجوي دانشگاه تهران بود از تهران اعزام شد.
    دانشجو
    بله
    چه رشته اي
    چه مي دانم .
    حالا ديگر مسئله براي من پيچيده تر شده بود. به كسي نمي گفتم اما با خودم كلنجار مي رفتم كه چرا دانشجوي بسيجي نماز نمي خواند اين فكر هميشه با من بود و هر وقت نقطه اي كه من و او نشسته بوديم به چشمم مي آمد به يادش مي افتادم . مدتها گذشت تا اينكه يك روز صبح ساعت 5 با بي سيم اعلام كردند كه فورا آمبولانس بفرستيد . با مهرداد به سوي خط رفتيم . تا جايي كه مي توانستيم با آمبولانس رفتيم و وقتي ديديم ديگر نمي توانيم گوشه اي پارك كرديم . من برانكارد را و مهرداد جعبه كمك هاي اوليه را گرفتيم و به راه افتاديم . به بالاي قله رسيديم و فرمانده گروهان با ديدن ما در حالي كه نفس نفس مي زد گفت : عجله كنيد.
    چي شده
    خمپاره دقيقا خورد روي سنگر و سه نفر شديدا مجروح شدند.
    به سوي سنگر رفتيم و ديديم بچه ها آخرين نفر را از زير آوار بيرون مي آورند. كمي كه نزديكتر شديم دو بسيجي را ديديم كه تمام صورتشان غرق خون بود. مهرداد بالاي سرشان دو زانو نشست كه نبضشان را بگيرد و هر بار با « انالله و انااليه راجعون » گفتنش مي فهميدم كه شهيد شدند. سومي نيز شهيد شده بود. مسئول تعاون گروهان آمد تا نام ونشاني آنها را از روي پلاكي كه به گردن داشتند بنويسد. با ديدن اسم اسفنديار خشكم زد. جلوتر رفتم و خواندم :
    اسفنديار كي نژاد دانشجوي سال سوم پزشكي ساكن يزد دين زرتشتي .
    چفيه را كه مهرداد روي ايشان انداخته بود از صورتش كنار زدم و احساس كردم با همان خنده مليح كه به من گفته بود « يكبار كه دليل نمي شود » جان داد.
    وقتي او را در كنار دو بسيجي شهيد ديگر ديدم به ياد آن حرفش افتادم كه گفته بود : « به وطنم عشق مي ورزم و مطمئنم همين ايمان نقطه اتصال محكم من و بچه هاست »
    آري چنين بود. كنار سرش نشستم و به رسم مسلمانان برايش فاتحه خواندم و درحالي كه چفيه را روي صورتش مي گذاشتم گفتم : « داده مقدس ! در راه مقدسي هم رفتي بدرود » .
    در طول مسير آن قدر به حرف هايش فكر مي كردم كه يكي دوبار نزديك بود فرمان آمبولانس از دستم خارج شود
    چفيه را كه مهرداد رويش انداخته بود از صورتش كنار زدم و احساس كردم با همان خنده مليح كه به من گفته بود : يكبار كه دليل نمي شود جان داد