روزنامه جمهوري اسلامي 24/08/1385 صفحه هنر و ادبيات
*****
سرمست باده


  • ويژه 24 آبان سالروز بزرگداشت علامه طباطبايي
    1 ـ زندگاني در يك نگاه
    سخن گفتن درباره انسان هاي كم نظير مثل علامه سيد محمدحسين طباطبايي تبريزي كار بسيار دشوار است قلم در وصف چنين شخصيتهاي بزرگ جهان عاجز است .
    علامه سيدمحمدحسين طباطبايي تبريزي در سال 1281 در تبريز به دنيا آمد بعد از تحصيلات مقدماتي وارد رشته هاي علوم ديني و عربي شد در سال 1300 رهسپار نجف اشرف شده و ده سال در حوزه علميه آن شهر از محضر علماي آن روزگار كسب فيض نمود و سپس بعد از رسيدن به مقام اجتهاد در سال 1314 به تبريز بازگشت .
    وي از سال 1325 در شهر قم رحل اقامت افكند و به تدريس حكمت و تفسير پرداخت « علامه طباطبايي علاوه بر اين كه مفسر قرآن بود بزرگترين اثر وي در اين زمينه « الميزان » اهميت بسيار دارد كه اصل 20 جلدي آن به زبان عربي نوشته شده و ترجمه آن به فارسي نيز در دسترس است علامه طباطبايي در سن 79 سالگي دارفاني را وداع گفت .
    2 ـ جد علامه
    جد علامه طباطبايي (ره ) از شاگردان و معاشران نزديك شيخ محمدحسن نجفي (صاحب جواهرالكلام ) بود و نامه ها ونوشته هاي ايشان را مي نگاشت .
    مجتهد بود و به علوم غريب (رمل و جفر و...) نيز احاطه داشت اما از نعمت داشتن فرزند محروم بود. روزي هنگام تلاوت قرآن به اين آيه رسيد « وايوب اذنادي ربه : اني مسني الضر و انت ارحم الراحمين » . با خواندن اين آيه دلش مي شكند و از نداشتن فرزند غمگين مي شود.
    همان هنگام چنين ادراك مي كند كه اگر حاجت خود را از خداوند بخواهد روا خواهد شد.
    دعا مي كند و خداوند هم ـ پس از عمري دراز ـ فرزند صالحي به او عنايت مي فرمايد. آن پسر پدر مرحوم علامه طباطبائي مي شود. پدر علامه نيز پس از تولد او نام پدر خود (يعني جد علامه ) را بر وي مي نهد.
    3 ـ مهارتهاي علامه
    فرزند علامه مي گويد :
    « پدرم از نظر فردي هم تيرانداز بسيار ماهري بود و هم اسب سواري تيزتك و به راستي در شهر خودمان ـ تبريز ـ بي رقيب بود هم خطاطي برجسته بود هم نقاش و طراحي ورزيده هم دستي به قلم داشت و هم طبعي روان در سرايش اشعار ناب عارفانه و....
    اما از نظر شخصيت علمي و اجتماعي هم استاد صرف و نحو عربي بود هم معاني و بيان هم در اصول و كلام كم نظير بود و هم در فقه و فلسفه هم از رياضي (حساب و هندسه و جبر) حظي وافر داشت و هم از اخلاق اسلامي هم در ستاره شناسي (نجوم ) تبحر داشت هم در حديث و روايت و خبر و...
    شايد باور نكنيد كه پدر بزرگوار من حتي در مسائل كشاورزي و معماري هم صاحب نظر و بصير بود و سالها شخصا در املاك پدري در تبريز به زراعت اشتغال داشت و در ساختمان مسجد حجت در قم عملا طراح و معماري اصلي را عهده دار بود و تازه اينها گوشه اي از فضايل آن شادروان بود وگرنه شما مي دانيد كه بي جهت به هر كس لقب علامه نمي دهند و همگان بخصوص بزرگان و افراد خبير و بصير هيچكس را علامه نمي خوانند مگر به عمق اطلاعات يك شخص در تمام علوم و فنون عصر ايمان آورده باشند... »
    4 ـ در جستجوي استاد
    علامه مي فرمود :
    « هنگامي كه از تبريز به قصد ادامه تحصيل علوم اسلامي به سوي نجف اشرف حركت كردم از وضع نجف بي اطلاع بودم نمي دانستم كجا بروم و چه بكنم در بين راه همواره به فكر بودم كه چه درسي بخوانم پيش چه استادي تلمذ نمايم و چه راه و روشي را انتخاب كنم كه مرضي خدا باشد.
    وقتي به نجف اشرف رسيدم هنگام ورود رو كردم به قبه و بارگاه اميرالمومنين عليه السلام و عرض كردم : ياعلي ; من براي ادامه تحصيل به محضر شما شرفياب شده ام ولي نمي دانم چه روشي را پيش گيرم و چه برنامه اي را انتخاب كنم از شما مي خواهم كه در آنچه صلاح است مرا راهنمايي كنيد.
    منزلي اجاره كردم و در آن ساكن شدم در همان روزهاي اول قبل از اينكه در جلسه درسي شركت كرده باشم در منزل نشسته بودم و به آينده خودم فكر مي كردم ; ناگاه درب خانه را زدند درب را باز كردم ديدم يكي از علماي بزرگ است سلام كرد و داخل منزل شد در اتاق نشست و خيرمقدم گفت .
    چهره اي داشت بسيار جذاب و نوراني با كمال صفا و صميميت به گفتگو نشست و با من انس گرفت و در ضمن صحبت اشعاري برايم خواند و سخناني بدين مضمون برايم گفت :
    كسي كه به قصد تحصيل به نجف مي آيد خوب است علاوه بر تحصيل به فكر تهذيب و تكميل نفس خويش نيز باشد و از نفس خود غافل نماند اين را فرمود و حركت كرد.
    من در آن مجلس شيفته اخلاق و رفتار اسلامي او شدم سخنان كوتاه و با نفوذ آن عالم رباني چنان در دل من اثر كرد كه برنامه آينده ام را شناختم تا مدتي كه در نجف بودم محضر آن عالم باتقوا را رها نكردم ; در درس اخلاقش شركت مي كردم و از محضرش استفاده مي نمودم ; آن دانشمند بزرگ حاج سيدعلي آقاي قاضي (ره ) بود. »
    5 ـ جامعيت علمي
    علامه طباطبايي گذشته از جامعيت در علوم جامع بين علم و عمل بود. خط نستعليق و شكسته ايشان از بهترين و شيواترين خط اساتيد خط بود.
    در علوم غريبه در رمل و جفر وارد بودند ولي ديده نشد عمل كنند. در علم اعداد و حساب جمل ابجد و طرق مختلف آن مهارتي عجيب داشتند. در جبر و مقابله و هندسه فضايي و مسطحه و حساب استدلالي سهمي بسزا داشتند. و در هيت قديم استاد بودند به آساني مي توانستند استخراج تقويم كنند.
    علامه در ادبيات عرب و معاني و بيان و بديع استاد بودند و در فقه و اصول به همين ترتيب . مرحوم قاضي از بني اعمام ايشان (حضرت علامه طباطبايي ) بودند. به طوري كه ايشان نام استاد را فقط بر او مي بردند. حضرت علامه مي فرمود « ما هرچه داريم از مرحوم قاضي است » مرحوم قاضي در لغت عربي بي نظير بود گويند چهل هزار لغت از حفظ داشت و شعر عربي را چنان مي سرود كه اعراب تشخيص نمي دادند سراينده اين شعر عجمي است .
    استاد علامه از طرف پدر از اولاد حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام و از اولاد ابراهيم بن اسماعيل ديباج هستند. و از طرف مادر از اولاد حضرت امام حسين عليه السلام مي باشند. در سن پنج سالگي مادرشان و در سن نه سالگي پدرشان بدرود حيات مي گويند و از آنها اولادي جز ايشان و برادر كوچك تر از ايشان به نام سيدحسن كسي ديگر باقي نمي ماند در اين كه ايشان تنها متخصص فلسفه شرق تمام عالم بوده اند بين دوست و دشمن خلافي نيست .
    گويند : آمريكا سي سال قبل ايشان را بهتر از آنچه ايرانيان شناختند شناخت و براي آنكه علامه را به عنوان لزوم تدريس فلسفه شرق در آمريكا بدانجا برد به شاه طاغوتي ايران (محمدرضا) متوسل شد و شاه ايران از حضرت آيت الله العظمي بروجردي رضوان الله عليه اين مهم را خواستار شد آيت الله بروجردي اين پيغام را به حضرت علامه رساند ولي علامه قبول نكردند.
    6 ـ يادي از همسر مهربان
    علامه نقل مي كردند :
    « من زندگي پرفراز و نشيبي داشته ام در نجف اشرف با سختيهايي مواجه مي شدم من از حوائج زندگي و چگونگي اداره آن بي اطلاع بودم .
    اداره زندگي به عهده خانم بود; در طول مدت زندگي ما هيچ گاه نشد كه خانم كاري بكند كه من حداقل در دلم بگويم كاش اين كار را نمي كرد يا كاري را ترك كند كه من بگويم كاش اين عمل را انجام داده بود. در تمام دوران زندگي هيچگاه به من نگفت چرا فلان عمل را انجام دادي يا چرا ترك كردي مثلا شما مي دانيد كه كار من در منزل است و هميشه مشغول نوشتن يا مطالعه هستم معلوم است كه خسته مي شوم و احتياج به استراحت و تجديدنيرو دارم خانم به اين موضوع توجه داشت سماور ما هميشه روشن بود و هر ساعت يك فنجان چاي مي ريخت و مي آورد در اتاق كار من مي گذاشت و دوباره دنبال كارش مي رفت تا ساعت ديگر و... من اين همه محبت و صفا را چگونه مي توانم فراموش كنم . »
    7 ـ حوريه بهشتي
    علامه طباطبايي نقل كرده اند كه :
    « روزي در مسجد كوفه نشسته ومشغول ذكر بودم در آن بين يك حوريه بهشتي از طرف راست من آمد و يك جام شراب بهشتي در دست داشت و براي من آورده بود و خود را به من ارائه مي نمود.
    همين كه خواستم به او توجهي كنم ناگهان ياد حرف استادم مرحوم قاضي افتادم كه فرموده بود چنانچه در بين نماز و يا قرائت قرآن و يا در حال ذكر و فكر براي شما پيش آمدي كرد و صورت زيبايي را ديديد توجه ننماييد و دنبال عمل خود باشيد.
    به همين دليل من نيز توجهي نكردم آن حوريه برخاست و از طرف چپ من آمد و آن جام را به من تعارف كرد باز من توجهي ننمودم و روي خود را برگرداندم آن حوريه رفت . » مي گويند استاد شعر « كيش مهر » را بعد از اين واقعه سروده اند.
    8 ـ تحصيل
    علامه مي گويد : « هركسي مطابق حال خود در زندگي خوشي و تلخي و زشت و زيبايي هايي ديده و خاطره هايي دارد. من هم به نوبه ي خود و خاصه از اين نظر كه بيشتر دوره ي زندگي خود را با يتيمي يا غربت و تهي دستي و گرفتاري هاي ديگر گذرانده ام در مسير زندگي با فراز و نشيب هاي گوناگون روبرو شده و در محيط هاي رنگارنگ قرار گرفته ام ولي پيوسته حس مي كردم كه دست ناپيدايي مرا از پرتگاه خطرناكي نجات مي دهد و جاذبه ي مرموزي مرا از ميان هزارها مانع بيرون كشيده و بسوي مقصد هدايت مي كند.
    در اوايل تحصيل علاقه ي زيادي به ادامه ي تحصيل نداشتم و از اين رو هرچه مي خواندم نمي فهميدم و چهار سال به همين نحو گذراندم . بعد از آن يكباره عنايت خدايي دامن گيرم شد. عوضم كرد. در خود يك نوع شيفتگي و بي تابي نسبت به تحصيل كمال حس نمودم . به طوري كه از همان روز تا پايان ايام تحصيل كه تقريبا هفده سال طول كشيد هرگز نسبت به تعليم و تفكر درك خستگي و دلسردي نكردم و زشت و زيباي جهان را فراموش نمودم و تلخ و شيرين حوادث را در برابر مي پنداشتم . »
    بعد از اين است كه محمدحسين بساط معاشرت با غيراهل علم را به كلي برمي چيند. در خور و خواب و لوازم ديگر زندگي به حداقل ضروري قناعت مي كند وفقط به مطالعه مي پردازد : « بسيار مي شد به ويژه در بهار و تابستان كه شب را تا طلوع آفتاب با مطالعه مي گذراندم و هميشه درس فردا را شب مطالعه مي كردم و اگر اشكالي پيش مي آمد با هر خودكشي اي بود حل مينمودم و وقتي كه به درس حضور مي يافتم از آنچه استاد مي گفت قبلا روشن بودم و هرگز اشتباه و اشكال درسي را پيش استاد نبردم . »
    9 ـ نماز شب
    استاد علامه طباطبايي نقل كردند :
    « چون به نجف اشرف براي تحصيل مشرف شدم از نقطه نظر قرابت و خويشاوندي گاهگاهي به محضر مرحوم قاضي شرفياب مي شدم يك روز در نجف (دركنار) در مدرسه اي ايستاده بودم كه مرحوم آيت الله قاضي از آنجا عبور مي كردند چون به من رسيدند دست خود را به روي شانه ام گذاردند و گفتند :
    « اي فرزند دنيا مي خواهي نماز شب بخوان آخرت مي خواهي نمازشب بخوان ! »
    10 ـ خاطره اي از مقام استاد
    شخصي مي گويد : در سال 1364 هـ . ق يعني حدود 50 سال پيش وقتي براي تحصيل علوم ديني به قم مشرف شدم در مدرسه حجتيه حجره اي گرفته و به درس و بحث و مطالعه ادامه دادم . چون بناي اين مدرسه كوچك بود آيت الله حجت چندين هزار متر از زمين مجاور را تهيه و نظر داشتند مدرسه را توسعه دهند و بناي عظيمي به سبك اسلامي درست كنند كه حاوي حجرات و مسجد و كتابخانه و سرداب و آب انبار و ساير مايحتاج طلاب باشد.
    هرچه مهندس از تهران و غيرتهران آمدند و نقشه هاي متنوع و مختلفي كشيدند موردنظر آيت الله حجت واقع نشد تا بالاخره شنيديم سيدي از تبريز آمده و نقشه اي كشيده كه موردنظر و تصويب آيت الله حجت قرار گرفته است .
    ما بسيار شائق بوديم كه اين سيد را ببينيم . در همين احوال شنيديم : آن سيدي كه از تبريز آمده و نقشه ساختمان را كشيده است بنام قاضي معروف و در رياضيات و فلسفه زبردست و نيز درس فلسفه اي در حوزه شروع كرده است . (حضرت علامه طباطبايي در ابتداي ورودشان به قم به قاضي معروف بودند چون سلسله سادات در آذربايجان به قاضي مشهور هستند ليكن از نقطه نظر آنكه ايشان از سادات طباطبايي هستند خود ايشان ترجيح مي دادند طباطبايي معروف شوند)
    اشتياق ما براي ديدار و ملاقات او زياد شد و حاضر شديم به منزلش برويم و به بهانه اي از او ديدار كنيم تا اين كه يكي از دوستان ما كه در مدرسه رفت وآمد داشت يكروز به حجره آمد و گفتند آقاي قاضي از زيارت مشهد برگشته بيا بديدنش برويم . چون به منزل ايشان وارد شديم ديديم كه اين رجل معروف و مشهور همان سيدي است كه ما هر روزه در كوچه ها در بين راه او را مي ديديم و ابدا احتمال نمي داديم كه اين سيد با عمامه كوچك از كرباس آبي رنگ و تكمه هاي باز و بدون جوراب با لباس كمتر از معمول از اهل علم باشد. در خانه بسيار محقر و ساده ايشان معانقه كرديم و نشستيم و گفتگو و سخن از اطراف و جوانب پيش آمد ديديم : نه واقعا اين مرد جهاني است و براي ما خوب مشهود شد كه :
    هرآنكو زدانش برد توشه اي
    جهانيست بنشسته در گوشه اي
    11 ـ چهره باطني اعمال انسان
    آيت الله جوادي آملي نقل مي كردند علامه طباطبائي فرمودند :
    « در نجف شخصي (عامي ) مشهور به اين شده بود كه از اهل معرفت است و چشمش به باطن اين عالم باز است .
    اين شخص روز پنج شنبه اي به قبرستان وادي السلام رفته بود و در حال بازگشت بود كه جمعي از علما در راه بازگشت از او پرسيدند : شما در وادي السلام چه ديديد
    ابتدا گفت : فاتحه اي خواندم و بازگشتم . آن عده چون از حال و مقام وي آگاه بودند اصرار كردند كه مشاهده خود را بگويد.
    او پاسخ داد : من رفته بودم كنار آن قبرهايي كه آماده ساخته بودند تا اگر كسي مرد معطل كندن قبر براي وي نشوند و به سرعت مرده را در آن دفن كنند.
    از قبرها پرسيدم : اين علما مي گويند : قبرها مار و عقرب دارند و مرده گنهكار را آزار و اذيت مي كنند. آيا اين كلام درست است
    قبرها جواب دادند : ما مار و عقرب نداريم ; هركس با خود هرچه بياورد با آن همنشين خواهد شد. »
    شايد ذكر اين نكته مناسب باشد كه آيات و روايات فراواني اين معني را تاييد مي كند از جمله اين دو آيه :
    « فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره ; و من يعمل مثقال ذره شرا يره :
    پس هر كس هموزن ذره اي نيكي انجام دهد (همان ) را مي بيند و هركس هموزن ذره اي بدي انجام دهد (همان ) را مي بيند . سوره زلزال آيات 7 و8 »
    در اين دو آيه ذكر نشده « جزاي آن اعمال را مي بيند » . بلكه فرموده است : « خود آن اعمال را خواهد ديد. »
    اين عمل هاي چو مار وكژدمت
    مار و كژدم گردد و گيرد دمت
    12 ـ رحلت
    مهندس عبدالباقي نقل مي كند :
    « هفت هشت روز مانده به رحلت علامه ايشان هيچ جوابي به هيچ كس نمي داد و سخن نمي گفت فقط زيرلب زمزمه مي كرد : « لااله الاالله ! »
    حالات مرحوم علامه در اواخر عمر دگرگون شده و مراقبه ايشان شديد شده بود و كمتر « تنازل » مي كردند و (مانند استاد خود مرحوم آيه الله قاضي ) اين بيت حافظ را مي خواندند و يك ساعت مي گريستند :
    « كاروان رفت و تو در خواب و بيابان درپيش
    كي روي ره ز كه پرسي چه كني چون باشي ! »
    همان روزهاي آخر كسي از ايشان پرسيد : « در چه مقامي هستيد » فرموده بودند : « مقام تكلم » . سائل ادامه داد : « با چه كسي » فرموده بودند : « با حق . »
    حجت الاسلام ابوالقاسم مرندي مي گويد :
    « يك ماه به رحلتشان مانده بود كه براي عيادتشان به بيمارستان رفتم . گويا آن روز كسي به ديدارشان نيامده بود. مدتي در اتاق ايستادم كه ناگهان پس از چند روز چشمانشان را گشودند و نظري به من انداختند.
    به مزاح (از آن جا كه ايشان خيلي با ديوان حافظ دمخور بودند) عرض كردم : آقا از اشعار حافظ چيزي درنظر داريد فرمودند :
    « صلاح كار كجا و من خراب كجا بقيه اش را بخوان ! »
    گفتم : ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا!
    علامه تكرار كردند : « تا به كجا! » و باز چشم خود را بستند و ديگر سخني به ميان نيامد.
    آخرين باري كه حالشان بد شد و راهي بيمارستان شده بودند به همسر خود گفتند :
    « من ديگر برنمي گردم . »
    آيت الله كشميري مي گفتند :
    « شب وفات علامه طباطبائي در خواب ديدم كه حضرت امام رضا عليه السلام درگذشته اند و ايشان را تشييع جنازه مي كنند. صبح خواب خود را چنين تعبير كردم كه يكي از بزرگان (وعالمان ) از دنيا خواهد رفت ; و در پي آن خبر آوردند كه آيت الله طباطبائي درگذشت . »
    كيش مهر
    همي گويم و گفته ام بارها
    بود كيش من مهر دلدارها
    پرستش به مستي است در كيش مهر
    برونند زين جرگه هشيارها
    به شادي و آسايش و خواب و خور
    ندارند كاري دل افگارها
    بجز اشك چشم و بجز داغ دل
    نباشد به دست گرفتارها
    كشيدند در كوي دلدادگان
    ميان دل و كام ديوارها
    چه فرهادها مرده در كوه ها
    چه حلاج ها رفته بر دارها
    چه دارد جهان جز دل و مهر يار
    مگر توده هايي وپندارها
    ولي رادمردان و وارستگان
    نيازند هرگز به مردارها
    مهين مهرورزان كه آزاده اند
    بريزند از دام جان تارها
    به خون خود آغشته و رفته اند
    چه گلهاي رنگين به جوبارها
    بهاران كه شاباش ريزد سپهر
    به دامان گلشن ز رگبارها
    كشد رخت سبزه به هامون و دشت
    زند بارگه گل به گلزارها
    نگارش دهد گلبن جويبار
    در آيينه آب رخسارها
    رود شاخ گل در بر نيلوفر
    هزار آورد نغز گفتارها
    به آواي ناي و به آهنگ چنگ
    خروشد ز سرو و سمن تارها
    به ياد خم ابروي گلرخان
    بكش جام در بزم ميخوارها
    گره را ز راز جهان بازكن
    كه آسان كند باده دشوارها
    جز افسون و افسانه نبود جهان
    كه بستند چشم خشايارها
    به اندوه آينده خود را مباز
    كه آينده خوابيست چون پارها
    فريب جهان را مخور زينهار
    كه در پاي اين گل بود خارها
    بيا پي بكش جام و سرگرم باش
    بهل گر بگيرند بيكارها