در جبهه بچه ها با « دل » مي جنگيدند نه با « دليل »
قرار ملاقات شهيد عبدالحسين دنيوي زاده (معاون دسته ) و عبدالله
محمديان (معاون گردان ) و عبدالرحيم بهمني (مسئول گروه ) با خدا هميشه
نيمه شبها بود. هم قبل از عمليات (مناجات شبانه ) و هم در شب عمليات
والفجر 8 (شهادت ) .
دفاع مقدس ما بيشتر تاريخ بود تا جغرافيا.
نمي دانم چرا هر چه فكر مي كنم يادم نمي آيد كه در چند سال جنگ كسي از
بچه ها
ديگري را سرزنش كرده باشد اما تا دلت بخواهد نفس خويش را به
دليل گناه نكرده ملامت مي كردند.
پذيرايي در جلسات فرماندهان گردان ها و گروهانها عبارت بود از : يك
وعده چاي در ليوان پلاستيكي قرمز. همين !
شب تاريك عمليات و بيم موج بيداري تيربار دوشكاي دشمن و گرداب
بشكه هاي فوگاز و ميدان مين و معبر باريك
كجا دانند حال ما خوش نشينان
رفاه زده شهر بي دردي ها!
درست است كه جانبار دست ندارد اما چه كسي مي تواند ادعا كند كه او در
بود و نبودهاي ما دست نداشته است !
چقدر دستهاي شهيد « اكبر شيرين » (معاون دسته ) و « صحنعلي تاراس »
(فرمانده گروهان ) بوسيدني بود
آخر همواره سرشار از قنوت بودند.
خواستم بگويم مرحوم شهيد « محمد رضا سالمي » (فرمانده گروهان )...
لب گزيدم كه آنها خود غرق رحمتند. خدا ما را رحمت كند....!
اگر كبريت احمر شهادت نبود تكليف مرد و نامرد را چه كسي روشن
مي ساخت !
ث اهواز ـ گروهان نجف اشرف ـ علي عميره

*****
روي موج خبر
هم زمان با روز كتاب و كتابخواني
برترين مجموعه داستان و رمان هاي دفاع مقدس معرفي
مي شوند
|
بهترين مجموعه داستان و رمان هاي منتشر شده با موضوع دفاع مقدس
معرفي مي شوند.
به گزارش ستاد خبري دهمين دوره انتخاب بهترين كتاب سال دفاع
مقدس
در « بخش رمان » از اين جايزه كتاب هاي « شطرنج با ماشين قيامت »
نوشته حبيب احمدزاده
« سه دختر گل فروش »
نوشته مجيد قيصري
« عشق
و نفرت » تاليف نعمت الله سليماني
« كوچ پرستوها
نوشته مهشيد نوري و
« گل انارها را بادبرد » تاليف هادي حكيميان به عنوان نامزد دريافت جايزه
بهترين كتاب سال دفاع مقدس معرفي شده اند.
در بخش « مجموعه داستان » هم كتابهاي « وقتي جنگ تمام شود » نوشته
ساسان ناطق
« عصر جمعه ها » نوشته فرزاد قائمي
« يكي از اين شب ها »
تاليف حسن شكاري
« بيست و يك داستان » نوشته داود غفارزادگان و
« قصه 84 » كاري از مصطفي مستور به مرحله نيمه نهايي راه يافته اند
تا هم
زمان با روز كتاب و كتابخواني به بهترين كتاب هاي منتشرشده در اين حوزه
جوايزي اعطا شود.
داوري آثار ارسالي به اين بخش ها را امير حسين فردي به عنوان
سرگروه
شهرام شفيعي
حميدرضا شاه آبادي
كامران پارسي نژاد و
قاسمعلي فراست برعهده دارند.
دهمين دوره انتخابات بهترين كتاب سال دفاع مقدس روز 24 آبان ماه
هم زمان با روز كتاب و كتابخواني برگزار مي شود.

*****
يادها و يادمانها
|
يادواره سردار سرلشكر پاسدارشهيد مهدي زين الدين : فرمانده لشكر
17 علي بن ابيطالب (ع ) روز جمعه 27 آبان 85 در قم برگزار
مي گردد.
روابط عمومي لشكر 17 علي بن ابيطالب طي اطلاعيه اي از همه عاشقان
ولايت و رهروان شهدا براي شركت در اين مراسم دعوت به عمل آورده
است .

*****
صداي گام هاي آشناي اشك
|
به مناسبت يادواره سرلشكر پاسدار شهيد مهدي زين الدين و
5200 شهيد استان قم
تهيه و تنظيم : علي بهشتي پور
رابطه اي كه مكان نمي شناسد
ث پيش از عمليات خيبر
با شهيد مهدي زين الدين و چند تا از دوستان ديگر
رفتيم براي بازديد از منطقه اي درفكه
موقع برگشتن به اهواز
از شوش كه رد
مي شديم
آقا مهدي گفت : « خوب
حالا به كدام مهمانخانه برويم ! » گفتم :
مهمانخانه اي هست جنب سپاه شوش كه بچه ها خيلي تعريفش را مي كنند. »
رفتيم . وضو كه گرفتيم
آقا مهدي گفت : « هركس هر غذايي دوست دارد
سفارش بدهد. »
بچه ها هرچه دوست داشتند
سفارش دادند. بعد رفتيم بالا
نماز
جماعت خوانديم و آمديم نشستيم روي ميز.
آقا مهدي همين طور روي سجاده نشسته بود و به تعقيبات نماز مشغول
بود. بعضي از مردم و راننده ها هم در حال غذا خوردن و گپ زدن بودند. از
گريه و زاري آقا مهدي موي بدنمان سيخ شد. اين مردم هم با ناباوري
چشمهاشان متوجه بالكن بود كه چه اتفاقي افتاده است ! خدا شاهد است كه
من از ذهنم نمي رود آن اشك ها و گريه ها و « الهي العفو » گفتن هاي عاشقانه آقا
مهدي كه دل آدم را مي لرزاند.
شهيد زين الدين توي حال خودش داشت مي آمد پايين . شبنم اشك ها بر
نورانيت چهره اش افزوده بود كه با تبسمي شيرين آمد نشست كنار ما. در دلم
گفتم : « خدايا اين چه ارتباطي است كه وقتي برقرار شد
ديگر خانه ومسجد
و مهمانخانه نمي شناسد . » (1 )
فرمانده اول وقت ها
ث شهيد زين الدين به نماز اول وقت بسيار اهميت مي داد. ايشان در هر
وضعيت در هر منطقه اي كه بود
به محض رسيدن وقت نماز
براي اداي
فريضه نماز مهيا مي شد.
يادم هست كه در منطقه سردشت تردد داشتيم
در حالي كه جاده ها و
محورها از لحاظ امنيتي تضميني نداشت و به جهت فعاليت گروهك هاي
ضدانقلاب بسيار آلوده بود. همين كه موقع نماز مي شد
سريع ماشين را نگه
مي داشت و كنار جاده به نماز مي ايستاد.
پس از شهادتش
يكي از برادران در عالم رويا او را مي بيند كه مشغول
زيارت خانه خداست . عده اي هم دنبالش بودند. پرسيده بود! « آقا مهدي !
شما اين جا چه كاره ايد »
گفته بود : « به خاطر آن نمازهاي اول وقتي كه خوانده ام
در اين جا
فرماندهي اين ها را به من واگذار كرده اند! » (2 )
چهره شاد
ث شهيد زين الدين يك انسان خود ساخته بود
ايشان واقعا قبل از اين كه
لشكر 17 را بسازد
خودش را ساخته بود . انصافا او يك انسان متقي بود . يك
انساني كه خداوند او را هدايت كرده بود و با آن حالت تعبد و پيوستگي كه با
خدا داشت
واقعا ما را تحت تاثير قرار مي داد.
من چندين بار پشت سر اين بزرگوار نماز خواندم . خدا مي داند حالت
نماز و اذكار بعد از نماز را كه اين بزرگوار به زبان مي آورد
آن حالت تعبدي
را كه داشت
آن حالت راز و نياز و آن چهره پراز نور ايمان و پر از خنده
رويي ايشان هرگز فراموشم نمي شود . (3 )
احداث نماز خانه
ث بعداز عمليات فتح المبين لشكر 17 در جبهه دارخوين در محل مجتمع
پتروشيمي استقرار يافت . اولين اقدامي كه آقاي مهدي در آن جا صورت
داد
اين بود كه سالن بسيار بزرگي را براي نماز آماده كرد كه در هيچ لشكري
ما سراغ نداشتيم . نماز خانه بسيار عظيمي كه همه لشكر در آن جا
مي گرفت .تهيه چنين مكاني ابتكار خوبي بود و مايه عبرتي براي ديگر لشكرها
كه رزم ما براي نماز است . (4 )
امام جماعت ما
ايشان هميشه در اجراي مراسم ها
به ويژه تشكيل نماز جماعت
تاكيد
خاصي داشتند. ما اين سعادت را داشتيم كه پشت سر او يكي ـ دو مرتبه
نماز بخوانيم .من
روحانيتي راكه در نماز ايشان در طول اين مدت ديدم
بيانگر نوعي ارتباط بين عاشق و معشوق بود. يك خلوص خاصي داشت .
يك روح عبوديت خاصي در نماز ايشان موج مي زد . (5 )
عبد واقعي
از ايمان و تقواي بسيار بالايي برخوردار بود. به عبارت ديگر عبدواقعي
خداوند بود. در بندگي وعبوديت خداوند
درميان هم قطارانش و فرماندهان
از درجه بسيار بالايي برخوردار بود . نماز شبش ترك نمي شد . (6 )
مناجات دائم
در زمينه سازي براي عمليات محرم من باشهيدزين الدين
شهيد
حبيب اللهي
شهيد قوچاني
شهيد رداني پور
شهيد خرازي و تعدادي از
فرماندهاني كه هنوز به خدمت مشغولند
شبانه از منطقه دهلران براي
شناسايي به سمت خاك عراق رفتيم . من گاهي اوقات كه پشت سر ايشان
حركت مي كردم از زمزمه و مناجات ايشان با خدا در آن مسير طولاني مطلع
مي شدم . (7 )
صداي گريه
اهل مناجات و راز و نياز شبانه بود. هيچ وقت فراموش نمي كنم
شب هايي را كه با او در يك اتاق و يا در يك ساختمان بوديم
غالبا باصداي
گريه هاي عاشقانه اش بيدار مي شديم
هنوز هم زمزمه هاي سحرش راباتمام
وجود حس مي كنم .
شبي در مقر بوديم كه ايشان از ماموريت طولاني بازگشت . نكته اي
مي خواهم بيان كنم كه هروقت به يادش مي افتم
منقلب مي شوم
ديرگاه بود
و ما مست خواب و سرگرم روياهاي خويش بوديم كه ناگهان صداي گريه اي
شگفت
رشته هاي رنگارنگ خوابمان را آشفت .
از صداي گام هاي آشناي گريه اش كه در مقر پيچيده بود
دريافتم آقا
مهدي از ماموريت بازگشته است ! اين درست ده روز قبل از شهادتش بود. او
در خلوت خويش دست به دعا برداشته بود و با خداي خويش راز و نياز
مي كرد.
با شهيد زين الدين و شهيد محمد اشعري از سردشت به سمت كرمانشاه
مي رفتيم .آقا مهدي خودش پشت فرمان نشسته بود.از هر دري مي گفتيم . بين
صحبت ها آقا مهدي گفت : « قريب دويست روزه به خدا بدهكارم » ما اول
حرفش را جدي نگرفتيم
براي ما قابل باور نبود. آقا مهدي و اين حرف ها !
وقتي تعجب ما را ديد
گفت : « جدي مي گويم
دويست تا روزه
بدهكارم ! » بعد توضيح داد : « شش سال
تمام چون دائمادر ماموريت بودم و
نشد كه ده روز يك جا بمانم
روزه هايم ماند! »
درست پنج روز بعد به لقاي دوست شتافت . در آن زمان لشكر 17 در
مهاباد مستقر بود. اين حرف آقا مهدي در ذهنم مانده بود كه بعدا با شهيد
اسماعيل صادقي در ميان گذاشتم .
آن روز برادر صادقي تمامي بچه هاي لشكر را جمع كرده بود. چند هزار
نفر مي شديم . يك دريا بسيجي متلاطم
خبر شهادت را كه دادند
صداي
ضجه و زاري
همه ميدان را پر كرد. اشك و آه به ميدا نداري معركه ماتم
ايستاد. دست هاي سوگوار بود كه بر سر و سينه فرود آمد. ديگر كسي حال
خود را نمي فهميد.
اسماعيل نيز پاي انفجار بغضي شگفت زانو زده بود و جانانه مي گريست .
جمعي به خاك غلتيده
به خود مي پيچيدند. بعضي غريو حسين حسين شان
عنان اختيار از كف فرشتگان نيز ربوده بود. عده اي غرق در گرداب بهتي
عظيم با چشماني شبنم پوش به سكوت زل زده بودند و به ثانيه هاي سياهي
كه بي رمق مي گذشتند!
ساعتي در سوگ
پريشاني
بهت ناباوري گذشت كه صداي سوخته اي
در ميدان بال گشود
اسماعيل بود : « عزيزان ! آقا مهدي به جوار محبوبش
شتافت
اما آن گونه كه به يكي از دوستان گفته كه نزديك دويست روزه قضا
بر ذمه دارد. اگر كسي مايل است اين دين او را ادا كند
بسم الله در همين جا
اعلام آمادگي نمايد. »
يكباره تمام ميدان به جنبش آمد و فرياد « ما آماده ايم ! » در گنبد فيروزه
فام فلك پيچيد. در دلم گفتم : عجب معامله اي
چند هزار روزه در مقابل
دويست تا !(8 )
ارسالي از : روابط عمومي تيپ دوم لشكر 17 پياده علي بن ابي طالب (ع )
پاورقي :
به نقل از برادران :
1 ـ علي حاجي زاده
2 ـ محمد ميرجاني
3 ـ سرلشكر پاسدار سيديحيي صفوي
فرمانده كل سپاه پاسداران .
4 ـ سرتيپ پاسدار مرتضي صفاري
فرمانده نيروي دريايي سپاه .
5 ـ سردار جواد استكي
6 ـ سردار احمد فتوحي
7 ـ سردار مرتضي قرباني
8 ـ حجت الاسلام والمسلمين علي ايراني

*****
در سايه غربت
تبسم چشمها
|
در اردوگاه موصل 4
برادري بود به نام عبدالله كه چشم او به مرور
زمان آن قدر ضعيف شد كه عينك ته استكاني مي زد چرا كه بيش از
هشتاد در صد بينايي خود را از دست داده بود.
اسيري ديگر به نام ياسر ـ كه اكنون در عينك سازي كار مي كند ـ
مددكار چشم پزشك عراقي بود. روزي عبدالله پيش ياسر مي رود و از او
مي خواهد كه پزشك عراقي وي را معاينه كند. ياسر هم به عبدالله نوبت
مي دهد و روزي كه پزشك به اردوگاه مي آيد
ايشان را نزد او مي برد.
چشم پزشك هم به احترام ياسر
چشم عبدالله را معاينه اي دقيق
مي كند و مي گويد : اين چشم
ديگر براي تو چشم نخواهد شد
حتي اگر
متخصص ترين جراح آن راعمل كند.
مدتي مي گذرد تا اينكه نوبت زيارت عتبات عاليات
به اسراي
موصل 4 مي رسد . عبدالله هم در جمع زائران به كربلا مي رود و توفيق
پيدا مي كند قتلگاه شهداي كربلا را زيارت كند. او پس از زيارت
به
همراه اسراي ديگر به اردوگاه برمي گردد.
شب بازگشت از كربلا
عبدالله در حالي كه دلش گرفته بود
دو
ركعت نماز مي خواند و پس از نماز با خدا راز و نياز مي كند و خدمت
امام حسين (ع ) عرض مي كند :
آقاجان ! من تا حالا شفاي چشم و رفتن به ايران را از شما
نخواستم . اين مدت
اسير بودم و وظيفه ام بود. كه اسارت را بگذرانم و
سعي من هميشه بر اين بوده كه به وظيفه ي خود عمل كنم . امروز به بركت
عنايت شما داريم به ايران مي رويم و من با اين چشم راهي ندارم جز
اينكه دست گدايي پيش اين و آن دراز كنم و اين براي من سخت خواهد
بود. اگر در اينجا بميرم برايم خيلي راحت تر است .
شما را قسم مي دهم به حق مادرتان زهرا(س ) كه نظري بفرمايي تا
من بتوانم بينايي چشمم را از شما بگيرم كه محتاج كسي
نباشيم .
عبدالله پيشاني را بر روي مهر مي گذارد و اشك مي ريزد. سر را كه
بلند مي كند
مي بيند بينايي چشم او برگشته است . او شماره هاي ريزي
كه روز ظرفهاي غذاي آسايشگاه نوشته شده است را از دور مي بيند و به
راحتي آنها را مي خواند.
فردا صبح
پيش ياسر مي رود و به او مي گويد : از دكتر عراقي بخواه
تا يك بار ديگر چشمهاي مرا معاينه كند. پزشك مسيحي
به محض
اينكه چشمهاي عبدالله را معاينه كرد يك دفعه صدا مي زند : يا عيسي بن
مريم ! اين چشمها توانايي چشمهاي سالم يك جوان پانزده ساله را
دارد.
به هر حال
آن پزشك مسيحي اعتراف كرد كه چشمهاي عبدالله
شفا يافته و اين كار حتي با عمل جراحي محال بوده است .
راوي : مرحوم حاج سيدعلي اكبر ابوترابي
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان

| | | | |