
ث گزارشي ازيك غسالخانه
مجيد زندي
نوري شديد به چشمم خورد و پس از اينكه چشمانم را
بستم ديگر چيزي نفهميدم . تا يكي دو ساعت بعد هم متوجه
نشدم چه اتفاقي افتاده است قبل از آن را به خاطر مي آورم كه
روزهاي پاياني ماه مبارك رمضان بود و از پزشك معالجم نوبت
آنژيوگرافي قلب گرفته بودم و قرار بود هفته اول پس از ماه مبارك
در بيمارستان بستري شوم اما تعطيلات سه ـ چهار روزي عيد
فطر آن را به شنبه هفته دوم آبانماه رساند و تا اين روزها طول
كشيد. آنژيوگرافي هم انجام شد اما دكترها مباحثه و اعلام كردند
كارشان موفقيت آميز نبوده و حتما بايد جراحي قلب باز شوم و
تا گرفتن نوبت جراحي اورژانس از بيمارستان به اصرار خودم
روانه منزل شدم تا يكي دو روز هم در بيمارستان نمانم . از
فضاي بيمارستان و اتاق هاي دلگير آن اصلا خوشم نمي آيد. اما
ديشب دوباره حالم بهم خورد و سرم به شدت گيج رفت رنگم
مثل گچ سفيد شد. انگار رگهايم ديگر قدرت انتقال خون را به سر
و صورتم نداشتند و قلبم هم نمي توانست خون را پمپاژ كند.
همسر و فرزندانم سريعا با اورژانس تماس گرفتند و آنها هم پس
از معاينه اوليه سريعا مرا به بيمارستان و در آنجا هم پرستاران
مرا به بخش مراقبت هاي ويژه « سي سي يو » منتقل
كردند.
مي دانستم حالم وخيم است چون رمقي در بدنم احساس
نمي كردم ظاهرا نبايد آنژيوگرافي انجام مي شد زيرا رگهايم مشكل
داشته و با آن كار صدمات شديدي به ديواره هاي رگهاي گرفته
اطراف قلبم وارد شده است . وخامت حالم آنچنان شديد بود كه
مي شنيدم يكي از دكترها مي گفت در آمبولانس اورژانس تمام
كرده بود. چون ممكن بود باز گردم شوكي هم به من وارد كردند
احساس پرواز هر لحظه در من بيشتر پديدار مي شد و پس از اين
شوك دقيقا مراحل بالا رفتن را تماشا مي كردم و عجيب اينكه اين
جسم خاكي قدرت پرواز نداشت . هر لحظه بين زمين و آسمان
رفته و بازمي گشتم و محكم به زمين مي خوردم . چند ساعتي در
اين عذاب به سربردم به همين دليل الاذن خستگي و كوفتگي
شديدي احساس مي كنم . تا اينكه به تشخيص پزشكان دستگاه
احيا از بدنم جدا و جانم خلاص شد... واقعا چه آرامشي بعد از
مرگ هست كه در دنيا هيچ لحظه اي چنان آرامشي وجود نداشته
است و...!
اين خيال مربوط به شب قبل از تهيه گزارش درباره
غسالخانه است به هر حال اين راهي است كه هر انساني و در
جهت كلي تر هر موجود زنده اي طي خواهد كرد.
صبح زود براي رفتن به بهشت زهرا به همراه عكاس روزنامه
آماده مي شوم رفتن افراد زنده به سمت قبرستان اگر چه با سفر
اموات تفاوت دارد ولي در تهران عمدتا جنازه ها را از محل
بيمارستان و منزل متوفي با بنزهاي مجلل و مجهز الگانس به
بهشت زهرا مي برند همان الگانس هايي كه گريه بسياري از
خانواده اموات رادرمي آورد اما فوت شدگان به آرامي با آن به
گورستان منتقل مي شوند.
همزمان با چند متوفاي ديگر به بهشت زهرا رسيديم و با
هماهنگي خاصي كه قبلا شده بود از درب پشتي به محوطه
غسالخانه مي رويم در فضاي بازي كه محيط استراحت كاركنان
بخش غسالخانه است
هر لحظه آمبولانسي وارد مي شود و
خدمه غسالخانه جنازه اي را تحويل و به درون سردخانه
مي برند. كاركنان دايره غسالخانه همگي لباس سبز اتاق عملي به
تن و چكمه اي سفيد به پا دارند. البته بخش زنان كاملا جدا و با
حفاظ كامل بسته شده است به همين دليل كارهاي خدماتي
بيرون سالن اصلي غسالخانه با مردهاست و البته تعداد آنها در
غسالخانه دو ـ سه برابر زن ها هم هست .
در انتهاي حياط غسالخانه دو جماعت دور دو جنازه و
تابوت آن مشغول هستند. عده اي از اتباع خارجي محسوب
مي شوند كه قصد دارند مقدمات قانوني خروج متوفاي خود از
ايران را فراهم كنند و عده اي ديگر هم به دنبال آمبولانسي
مي روند كه قرار است جنازه متوفاي آنها را به شهرستان مورد
نظر منتقل نمايد. ناخودآگاه خود را به زير تابوتي مي رسانم كه
تنها 6 ـ5 نفر همراه آن هستند و با ذكر فاتحه اي آن را به بيرون
محوطه مشايعت مي كنم .
كاركنان غسالخانه چهره هايي نازپرورده ندارند
همه آنها اگر
چه جثه هايي درشت دارند اما آفتاب سوختگي از آنها انسانهايي
مصمم و استوار ساخته كه هر لحظه آماده كار هستند.
بوي كافور
بوي سدر
بوي خاص مردگان فضاي اطراف
غسالخانه را هم گرفته است
فضا
فضايي سنگين است . همه
كاركنان مواظب هستند هيچگاه در جمع خانواده متوفي نخندند
و شوخي نكنند. اين مراقبت خود به فضاي غسالخانه حالتي
سخت و سنگين داده است . براي ورود به سالن اصلي غسالخانه
مجبورم از كنار سردخانه اي عبور كنم كه حدود 16 تا 20 كشوي
مخصوص نگهداري جسد دارد اما اين سردخانه ظاهرا فقط
براي جنازه امواتي است كه عصرها به اينجا مي رسند و بقيه
اموات به محض ورود به غسالخانه برده
با غسل و كفن آماده
دفن مي شوند.
در آستانه سردخانه ناگهان در سمت راست خود با جنازه
15 متوفي مواجه مي شوم كه آنها را در كاورهايي سورمه اي رنگ
و زيب دار روي برانكاردي چرخدار قرار داده اند. نگاهم با
خيالي همراه است كه مي گويد اينها جسم همان آدمهايي است كه
تا ديروز در ميان ما و هر يك به كاري مشغول بودند اما اكنون در
گوشه سردخانه غسالخانه بهشت زهرا آماده كفن و دفن مي شوند.
آنها را به نوبت وارد سالن شست و شو مي كنند و اگر جنازه
جديدي هم آورده شود به انتهاي صف و سالن سردخانه
مي برند.
در سمت چپ سردخانه اتاقهاي مخصوص استراحت و
كمدهاي مختلف لباس و محل تعويض لباس و حمام و... قرار
دارد و حتي جاي مخصوص نگهداري چكمه ها با علامتي
مخصوص براي هر فرد
به وجود نظم حاكم در غسالخانه
حكايت خبر مي دهد.
براي ورود به سالن اصلي غسالخانه مجبورم سرم را پائين
نگه دارم زيرا پرده اي پلاستيكي نيمه بالايي درب را پوشانده و
همين نگاه به پائين در ابتداي سالن خط خونابه و رشته هاي پنبه
را در قاب چشمانم قرار مي دهد كه از دالان سمت چپ در
جدول سنگي وسط سالن در حركت است . ادامه اين توجه به
حوضچه شماره دو غسالخانه منتهي مي شود كه مرد غسال به
همراه كمك هاي خود و فرد آب ريز مشغول شست و شوي اوليه
مرد ميانسال و تقريبا درشت هيكلي كه ظاهرا در تصادف با
وسايل نقليه جان خود را از دست داده است . چهره هايي نگران و
مردان سياهپوش منسوبان متوفي در پشت شيشه غسالخانه
آشكار است . برخي از آنها ضجه و فرياد مي زنند و گريه مي كنند و
برخي ديگر دست تالم بر گريبان نگه داشته اند.
چهار سنگ و دو حوضچه مخصوص شست و شو و كفن
اموات به ارتفاع حدود يك متر در طول و عرض 2 متر و يك متر
ظاهر اصلي درون سالن غسالخانه را شكل منحصر به فردي داده
كه از تمامي سالن هاي غير غسالخانه فرق دارد. دو دالان و تكرار
حوضچه ها و سنگ ها و همه امكانات در سمت مقابل قابل
مشاهده است .
به ديوار مقابل هر سنگ
كفن هاي از پيش بريده و آماده
شده اي آويزان است كه با عنوان لنگ
پيراهن و سرتاسري براي
هر متوفي قرار مي دهند و زير همه اين پارچه ها
پلاستيكي هم
براي پيچيدن نهايي متوفي گذاشته مي شود.
دستكش هاي سياه
سطل هاي مختلف مخصوص سدر
كافور و آب و شيرهاي آب گرم و سرد و انبوهي از پنبه و
پارچه هاي بند كفن و... نشانه هاي ديگر دو سالن غسالخانه است .
بي رنگي سالن بر فضاي سرد و سنگين غسالخانه افزوده است .
كمك غسال ابتدا با آب و پودر صابون كه قبلا آماده شده بود با
پارچه اي متوفي را مي شويد. هر چرخشي كه به متوفي مي دهند
خصوصا هنگامي كه بخش هاي متلاشي شده بدن متوفي مشخص
مي شود شيون همراهان به اوج مي رسد. كار شست و شوي اوليه
و آلودگي ها و خوبانه به اتمام مي رسد و مرد غسال با نيت و
بسم الله كار اصلي خود را كه همان غسل ميت است آغاز مي كند.
عده اي از همراهان در پشت شيشه با اشاره به افراد
غسالخانه دست خود را مي بوسند كه نشانه اي از تشكر و سپاس
است . سمت همه سنگ ها و حوضچه ها رو به قبله است و مراحل
غسل ميت با سكوت تمام طي مي شود. ابتدا متوفي با مخلوط آب
و سدر
پس از آن با مخلوط آب و كافور و در نهايت هم با آب
خالص غسل داده مي شود. جنازه آماده حنوط است . مقداري
كافور بر پيشاني
كف دست ها
سرزانوها و سر دو انگشت بزرگ
پا كه همان 7 جايگاه تماس با زمين هنگام اقامه نماز است قرار
داده مي شود تا متوفي به نام نماز معطر و متبرك شود.
چهره متوفي به گونه اي است كه انگار سالها از خوابش
مي گذرد و گره هاي كفن هم به گونه اي زده مي شود كه بتوان به
آساني بخشي از صورت متوفي را هنگام قرار دادن در قبر بر
خاك گذاشت و اگر هم تربت باشد همراه ميت مي نمايند.
در اينجا همه كارها به نظم و ترتيب خاصي انجام مي شود و
هر ظرفي براي آب و صابون
سدر و كافور جايگاه خاص خود را
دارد. و به محض خالي شدن
توسط فردي كه متصدي اين كار
است پر و براي متوفاي بعدي آماده مي شود.
سقف بلند غسالخانه و تهويه مطبوع كامل
فضا را خنك و
عاري از آلودگي ساخته است و پس از انجام مراحل كفن
مرد
غسال با همكاري خلعب بر
آب ريز
و كمك غسال آخرين گره ها
را بر حدود سر و سينه
دست ها و شكم و پاهاي كفن متوفي
مي زند و همه با همكاري هم جنازه را در كاور قرار مي دهند و با
برانكاردي و ريلي مخصوص به سمت تشييع كنندگان جنازه
سوق مي دهند تا از آنجا براي اقامه نماز ميت منتقل
شود.
همزمان كه با دقت به كارهاي غسال وهمراهان او نظاره
مي ايستم پس از پايان كار از مرد غسال مي خواهم دقايقي وقت
خود را به من بدهد و او هم كه يعقوب نام دارد با رويي باز با من
همصحبت مي شود و پس از مصافحه اي گرم كه حاكي از دلي
مهربان بود سخنم را با شوخي آغاز مي كنم و خطاب به او
مي گويم : آنچنان به كفن متوفي گره محكم مي زدي كه انگار به
سفر قيامت مي رود او نيز با اشاره به جثه تنومند متوفي
مي گويد : قصي القلب نيستم اما چون بايد به درون قبر منتقل
شود ممكن است افراد بندها را در دست خود بگيرند چاره اي جز
محكم بستن آن ندارم اگر چه هر قدر اموات سبكتر باشند براي ما
هم شست و شو
غسل و كفن و حمل و نقل او آسانتر
است ...
وقتي از آقا يعقوب مي پرسم چرا غسال شده اي
از كار خود
چه احساسي داري آيا از همراهي دائمي با اموات نمي ترسي
مي گويد : ما بايد از اعمال خود در قيامت بترسيم و الا مرده ها كه
ترسي ندارند اتفاقا از زنده ها بي آزارتر هستند و البته آزارشان
هم به كسي نمي رسد. اينكه چرا غسال شده ام از بي كاري بود.
زيرا دو سال بي كار بودم و مشكلات فراواني نصيبم شده كه ديگر
نمي خواهم آن دوران را پيش چشم خود ببينم .
وي درباره نحوه عادت كردن به اين حرفه و شغل از روزهاي
اول ورود به غسالخانه هم مي گويد : من از روز اولي كه به
غسالخانه آمدم كار غسالي را شروع كردم و به كار خود آنقدر
اعتماد داشتم كه جنازه اول ودوم كه گذشت سومين جنازه را
خودم شستم و غسل دادم .
وي با اشاره به ثواب فراوان اين كار كه براي خود كنار
گذاشته
درباره نظم در كارها هم مي گويد : اينجا هم در منظر خدا
قرار داريم كه اهانت به اموات مسلمان كار حرامي است و هم
مراقبت مي كنيم كارها را با كمال احترام و سلام و صلوات انجام
دهيم و هم اينكه پيش چشم خانواده و همراهان متوفي هستيم .
البته از اين جهت خيالمان راحت است كه همه كارمان مفيد
است و لحظه اي بي فايده نداريم در حاليكه در كارهاي ديگر
وقت كشي فراوان وجود دارد و احساس مفيد بودن نمي كردم .
آقا يعقوب معتقد است : عليرغم كار سنگيني كه غسالخانه
دارد آن خودباوري و اعتمادي كه ديگران به كارمان دارند
برايمان بسيار مفيد و دلگرم كننده است و در اينجا هم روزانه
حدود 90 تا 100 جنازه مرد
غسل و كفن مي شود .
وي فراواني بيماران بدحال را از ويژگي هاي اين دوره غسالي
مي داند ومي افزايد : من هيچ روز بدي در اينجا نداشتم و از هيچ
جنازه اي هم نترسيدم حتي جنازه اي هم داشتم كه سه ماه مانده
و كاملا متلاشي شده بود كه نمي توانستيم آن را جمع كنيم ولي
من آن را بدون هيچ مشكلي شستم و غسل دادم .
وي حقوق دريافتي خود علاوه بر اضافه كاري و غيره را
حدود 475 هزار تومان اعلام مي كند و مي افزايد : اين حقوق
يقينا براي كار سختي كه ما انجام مي دهيم كم است باز شكر گذار
هستم .
وي درباره اثر و تبعات اين كار خود نزد فاميل و آشنا هم
مي گويد : من روزي كه به غسالخانه آمدم به همه اعلام كردم كه
مي خواهم مردشور شوم (!) و از هيچ چيزي واهمه ندارم و آنقدر
به كار خود باور و اعتقاد دارم كه حرف و حديث هيچكس هم
روي من تاثير نمي گذارد
اين كار را دوست دارم و آن را هم ادامه
خواهم داد.
وي با دفاع از كار خود مي افزايد : ننگ مرد بي كاري است و
اينكه ناني براي خانواده خود نبرد
ديد بقيه براي من مهم نيست
كه چه مي گويند و چه فكر مي كنند
وي درباره نحوه كار خود هنگام غسل ميت هم مي گويد : پس
از آنكه نيت غسل ميت مي كنيم تا آخر غسل نبايد حرف بزنيم تا
همان نيت باقي بماند والا غسل باطل مي شود و اين كار به نيت
احترام به ميت مسلمان انجام مي شود.
محيط غسالخانه هر لحظه شسته مي شود و آب همچنان
همانند رود كوچكي در جريان است و اتفاقا مهمترين كاري كه
براي غسالخانه اهميت دارد توجه به بهداشت محيط است در
همين راستا براي نخستين بار در كشور آب غسالخانه بهشت زهرا
تصفيه مي شود و به گفته آقاي صادقي فر مسئول اجرائيات
سازمان بهشت زهرا روزانه 150 متر مكعب آب مصرفي
غسالخانه تصفيه بهداشتي شده و در فضاي سبز مورد استفاده
قرار مي گيرد. وي معتقد است كه ديگر دغدغه اي براي آب
غسالخانه وجود ندارد و پسماند پنبه و لباس متوفايان در
كوره اي مخصوص سوخته مي شود كه هيچ آلودگي از غسالخانه
به بيرون نمي رود. علاوه بر آن محيط غسالخانه هر شب با اشعه
مادون بنفش استريل مي شود تا آلودگي ميكروبي به صفر برسد.
وي درباره طرحهاي توسعه اي غسالخانه هم مي گويد :
طرحي در دست اجراست تا غسالخانه اي جديد و مدرن تر براي
بهشت زهرا ساخته شود.
با كمك آقاي صادقي فر با يكي از بانوان غسال هم در بيرون
غسالخانه به گفت و گو مي نشينم . كبري خانم با 54 سال سن اگر
چه مسن ترين زنان غسال غسالخانه است اما زنده دل است او
نيز به گزارشگر ما مي گويد : حدود 15 سال است كه غسال هستم
و از 39 سالگي كار شست و شوي اموات را آغاز كردم .
وي درباره خاطرات اولين روز حضور خود در غسالخانه
مي گويد : آن روزها به ما آموزش دادند و خيلي زود كار غسالي را
آغاز كردم .
وي ادامه مي دهد : ما در بخش غسالخانه زنان هم چهار
سنگ و چهار حوض داريم كه روزانه حدود 60 تا 70 متوفاي
زن داريم كه براي شستن آنها هم بسيار راحت هستيم . زيرا
معتقديم آدمها بايد از شر زنده هاي فتنه گر بترسند در غير
اينصورت مرده كه كاري با آدم زنده ندارد.
وي پاسخ به اين سوال كه چرا برخي از مردم از مرده ها
مي ترسند هم مي افزايد : علت اين ترس كه در دل آنهاست را
نمي دانم چرا از مرده خوف مي كنند در حاليكه آن روزهاي اول
كار هم از مرده نمي ترسيدم . ترسم از كارم بود و اينكه آيا واقعا
مي توانم اين كار مهم را درست انجام دهم يا نه
وي درباره مرده هاي وضعيت بد هم مي گويد : اينجا هر روز
تعدادي از مرده هاي بد حال داريم
تصادفي هستند بنده هاي خدا
كه مغزسرشان پاشيده
دست وپاي قطع شده
سربريده شده
جنازه درگوني مانده و پوسيده و كرم خورده و ... زياد داريم و
شايد بدترين نوع آن تصادفي با قطار بوده كه دل و روده و
كليه اش بيرون زده بود آن موقع ناراحت مي شويم . حتي موردي
هم داشتم كه دل و جگرش بيرون افتاده بود.
وي ناراحتي خود را فقط از ظاهر اموات اعلام مي كند و
مي افزايد : باطن آدمها را خدا مي داند.
كبري خانم درباره آرزوي خود هنگام كار هم مي گويد :
آرزويم اين است كه همه مردم صحيح و سالم باشند و هيچ
جواني فوت نكند. دوست دارم همه اموات پير و عمرشان را هم
كرده باشند. و اگر جوان باشند يابچه باشد دلمان مي سوزد ما هم
آدميم
مادر هستيم خودمان هم بچه داريم .
وي درباره روحيه خود عليرغم سالها كار در غسالخانه هم
مي گويد : ما به اين كار عادت كرديم زيرا مي دانيم مردن حق است
و همه بايد اين راه را طي كنند. ما هم يك روز به اين دنيا آمديم
يك روز هم خواهيم رفت .
وي درباره روزها تعطيلي بخش غسالخانه هم چنين ادامه
مي دهد : ما تعطيلي نداريم حتي روزهاي عيد
عاشورا و تاسوعا
جمعه و... هميشه سر كار هستيم .
اين خانم غسال رضايت مردم را رضايت خداوند مي داند و
در پايان مي افزايد : همه تلاش ما اين است كه روزي حلال تهيه
كنيم مهم اين است . زيرا من براي فرزندانم هم پدر هستم و هم
مادر. فرزندانم هم درس خواندند و تحصيلكرده هستند مرده هاي
مردم را هم مرده هاي خود و مادر و خواهر خود مي دانيم و هيچ
فرقي براي ما نمي كند.
صداي لااله الاالله تشييع كنندگان در بيرون محوطه
غسالخانه هر لحظه به گوش مي رسد
در حاليكه در اين فكر
هستم كه غسالخانه آخرين منزل بين دنياي خاكي و پس از آن
هست . اينجا هنگامي كه لباس دنيايي از تن اموات خارج مي شود
و لباس آخرتي بر تن آنها مي كنند همه يكدست مي شوند. فقير و
غني تفاوتي با هم نمي كند. دكتر باشي يا مهندس
كارخانه دار
باشي يا كارگر
خان باشي يا گدا و... تفاوتي ندارد اما فرق اينجا
با بيرون هم در اين است كه اينجا ابتداي راه قيامت
است .
در ابتداي ورود به سردخانه غسالخانه با 15
جنازه مواجه مي شوم نگاهم با خيالي همراه است كه
مي گويد اينها جسم همان آدمهايي است كه تا ديروز
در ميان ما و هر يك به كاري مشغول بودند و...
در بخش مردانه غسالخانه بهشت زهرا روزانه
90 تا 100 و در بخش زنانه 60 تا 70 جنازه متوفي
غسل و كفن و براي دفن آماده مي شود
زن غسال : اموات ترسي ندارند
آدم بايد از
شر زنده هاي فتنه گر بترسد

|