روزنامه جمهوري اسلامي 09/08/1385 صفحه جبهه و جنگ

  • در سايه غربت
    اسارت

  • تلواسه
  • *****
    در سايه غربت
    اسارت


  • صبح روز نوزدهم بهمن ماه سال شصت و يك آماده ي حركت به طرف ايران بوديم كه متوجه شديم دشمن به صورت نعل اسبي در حال پاك سازي منطقه است آنها به سمت خطوط اوليه ي خودشان حركت مي كردند. ما غافلگير شده بوديم . آنهاكم كم به ما نزديك مي شدند.پنج نفر بوديم . يكي از پاسداران بلافاصله پيراهن سبز سپاه خود را بيرون آورد و در زير خاك پنهان نمود.
    كارت شناسايي آرم سپاه و غيره را كه دلالت بر پاسدار بودن او مي كرد از بين برديم . بعد از چند لحظه ديديم كه هيچ راه فراري وجود ندارد. از طرف ديگر چهل و هشت ساعت نخوابيده و هيچ غذايي نخورده بوديم . مهماتي هم نداشتيم . تنها يك راه باقي مانده بود و آن اسارت بود.
    نيروهاي دشمن مارا محاصره كردند و به اسارت درآوردند. بعد از دستگيري ما را به طرف خطوط مقدم جبهه ي خودشان بردند كه با ما فاصله زيادي نداشت . تازه متوجه شديم كه شب گذشته را نزديك خط مقدم دشمن گذرانده ايم .
    ما را به طرف ميدان مين بردند. خيال كرديم مي خواهند ما را روي مين ببرند. زيرلب ذكر خدا و شهادتين را زمزمه مي كرديم اما آنهاما را از يك معبر خاصي كه مخصوص رفت و آمدشان بود عبور دادند. سپس وارد خط مقدم عراقي ها شديم . خاك ريزها مثلثي شكل بودند و سنگر فرماندهي شان در قلب خاك ريزهابود.
    ابتدا با چند سرباز شيعه برخوردكرديم . آنها به مادلداري مي دادند و مي گفتند : « اشكالي ندارد. شما را به زيارت كربلا مي برند. با شما خوب رفتار مي كنند. چند روز ديگر به جنگ باقي نمانده و شما به زودي به وطن خود بر مي گرديد. » اين حرفها در آن لحظه مايه ي آرامش ما بود ولي نمي دانستيم كه روزگار آبستن چه حوادثي است .
    كم كم تعداد ديگري را به صورت پراكنده به اسارت درآوردند. تعداد ما در حدود پانزده تا بيست نفر بود. بعد از دادن كمي بيسكويت و آب ما را به عقب بردند. هنگام عبور از خطوط پشت جبهه گروهي از آنها فرياد مي زدند : « اينها را پايين بياوريد تا اعدامشان كنيم » .آنها خشم خود را با تكان دادن اسلحه هاي خود ابراز مي كردند.
    سرانجام ما را به يك مقر نظامي انتقال دادند. از آن جا رفتار آنها كاملا تغيير كرد. ابتدا تمام وسايل ما مانند ساعت انگشتر پول و مانند اينها را به غنيمت گرفتند سپس ما را به يك محوطه ي نظامي بسيار وسيعي انتقال دادند كه ساختمانهايي از پيش ساخته داشت . از صبح زود چشمهاي ما رابستند و ما نمي دانستيم كجا هستيم .در محوطه اي باز بوديم سوز سرما گرسنگي و تشنگي ما را آزار مي داد.
    هنگام ظهر ناگهان يكي بچه ها در خواست آب كرد. يك افسر عراقي بالاي سر او آمد. ابتدا سيلي محكمي به صورت آن رزمنده ي زخمي زد. او روي زمين افتاد. سپس يك پارچ اب را بالاي سراو آوردند. سرباز عراقي يك ليوان را پر از آب كرد و در حالي كه ليوان آب را در دستش قرار داده بود به سوي او دراز كرد و گروه فيلمبرداران از اين حالت فيلم برداري كردند. بعداز پايان فيلم برداري سرباز عراقي آب را روي زمين ريخت . دوباره چشمهاي او را بستند و چند مشت و لگد و ناسزا به آن رزمنده حواله كردند و رفتند.
    لحظاتي بعد يك افسر اطلاعاتي آمد و در باره ي تيپ گردان و تعداد نيروها از ما سئوالاتي كرد كه بچه ها اكثرا اطلاعات بيهوده اي به او دادند. البته او به زبان فارسي تسلط داشت . او از تحصيلات بچه ها و ميزان سواد آنها هم سوالاتي نمود.
    بيشتر ما از تيپ 15 امام حسن 7 بوديم . وقتي به او گفتيم كه ما عضو اين تيپ هستيم بسيار عصباني شد و با خشم فرياد زد : « مگر ما چند بار اين تيپ را منهدم نكرديم آيا هنوز اين تيپ باقي مانده است » بعد گفت : « آنها كه ديپلم دارند يك سمت قرار بگيرند و زير ديپلم ها سمت ديگر » . همه به سمت زير ديپلم ها حركت كرديم . او با تعجب گفت : « شما هيچ كدام ديپلم نداريد » در صورتي كه بچه ها اكثرا داراي ديپلم و مدارك بالاتري بودند.
    آن روز تا غروب ما را بدون غذا و آب در سرما روي زمين نگه داشتند. چشمهامان را بسته بودند و دستها را با سيم تلفن محكم از پشت به همديگر گره زده بودند. از اين موضوع دچار عذاب بوديم به خصوص بچه هايي كه از ناحيه ي دست زخمي بودند.
    هوا رو به تاريكي مي رفت كه متوجه شديم اطراف ما پر از گارد مخصوص دشمن شد. آنهاچشمهاي مارا كه از صبح بسته بودند باز كردند و به طرف يك ساختمان زيبا و مجهز حركت دادند. وقتي وارد سالن ساختمان شديم ديديم كه تعداد زيادي از افسران عالي رتبه عراقي در آنجا هستند كه آماده اند از ما استقبال كنند. با راهنمايي آنها وارد يك سالن ديگر شديم كه پر از خبرنگارهاي خارجي و عربي بود. آنها قصد مصاحبه و فيلم برداري از ما را داشتند و مي خواستند مانور تبليغاتي خودشان را شروع كنند.
    سربازان عراقي پارچ هاي آب در دست به تقسيم آب پرداختند و تصويربرداران شروع كردند به فيلم برداري از ما. آنها مي خواستند از طريق اين خبرنگاران رفتار خود را با اسراي ايراني خوب نشان دهند اما از تنها چيزي كه خبري نبود آب رسيدن به گلوي خشك و كام تشنه ي اسرا بود.
    خبرنگاران يكي از برادران رزمنده را كه سن او در حدود پانزده تا شانزده سال بود محاصره كردند. آنها از سن او سئوال مي كردند. مترجم عراقي با اصرار زياد به او مي گفت : « بگو دوازده سال سن دارم » و او پاسخ داد : « من شانزده سال سن دارم » . آنهاخشمگينانه به او نگاه مي كرند و نزديك بود كه او را به باد كتك بگيرند.
    بعداز مراسم فيلمبرداري ومصاحبه رفتار ددمنشانه ي بعثي ها شروع شد. آنهادستهايمان را با سيم تلفن محكم بستند و ما را با وضيعت بسيار بدي به داخل خودروهاي ارتشي انداختند و به طرف شهر العماره بردند. عده اي را كه مجروح بودند به بيمارستان و عده ي ديگري را به يكي از مدارس كه مقر نظامي شان بود انتقال دادند.
    من به همراه چند مجروح ديگر در بيمارستان العماره بوديم . بعداز چند روز ما را به بغداد و از آنجا به بيمارستان نيروي هوايي انتقال دادند. چند روزي در بيمارستان بستري بوديم . سپس ما را به استان الانبار اردوگاه عنبر بردند و ديگر اسرا را كه سالم بودند پس از چرخاندن در خيابانهاي بغداد و بصره به اردوگاه هاي موصل انتقال دادند.
    خداوند هيچ گاه بندگان خود را فراموش نمي كند. در اسارت هم استادان بزرگي براي ما فرستاده بود تا از عملكرد آنها درس بگيريم . ما از ابوترابي درس چگونه زيستن و صبر و شكيبايي را آموختيم . او مرد حرف نبود عمل مي كرد و با عملكرد خود درس محبت و دوستي را به اسيران مي آموخت .
    در آنجا ما چند طلبه ي جوان بوديم . با هم مشورت كرديم كه اگر او براي ما كلاس بگذارد خيلي خوب مي شود. دوستان به من ماموريت دادند تا با او صحبت كنم كه اگر قبول كرد پيش اودرس اخلاق بخوانيم . ايشان گفت : مانعي ندارد اما بياييد به جاي درس اخلاق زيارت امين الله بخوانيم و تفسير كنيم . نمي توانستم درك كنم كه درس چه ارتباطي با زيارت امين الله دارد. وقتي براي دوستان طلبه گفتم آنها تعجب كردند. اولين جلسه ي كلاس دراولين روز ماه رمضان سال 63 تشكيل شد .
    آن روز براي هواخوري به محوطه ي اردوگاه رفته بوديم ودر گوشه اي كه عراقي ها به آن شك نمي بردند نشستيم . يكي از طلاب زيارت امين الله را خواند. او مي خواند و سيد تفسير مي كرد. از مردان بزرگ و زندگي پرفراز و نشيبشان سخن مي گفت . در همان روز اول كه زيارت امين الله را به عنوان درس شروع كرديم خيلي چيزها فهميديم .
    روزهاي جمعه هم در گوشه اي مي نشستيم و دعاي ندبه مي خوانديم با شروع دعا صداي ناله و زاري سيد بلند مي شد. درست مثل مادري كه جوان ناكامش از دنيا رفته باشد.او به ما نماز استغاثه ي حضرت زهرا را آموخت . مي گفت : اگر باتوجه و اخلاص به آن حضرت پناه ببريم همه ي مشكلات مرتفع مي شود.
    سيد اوقات تنهايي اش را در نيايش وعبادت سپري مي كرد و بيشترايام را روزه ي مستحبي مي گرفت . اندام او نحيف و ضعيف شده بود اما روحي بلند و اراده اي قوي داشت .
    تا قبل از اينكه سيد را به موصل بياورند هركس سازخودش را مي زد.عده اي متعصب و تندرو با ندانم كاري هاي خود بهانه به دست عراقي ها مي دادند. آرامش در آنجا وجود نداشت . اما با آمدن سيد همه چيز عوض شد. روحيه ي خدمت به همنوع اوج گرفت و معنويت و آرامش حاكم گرديد.
    يك اكيپ از امدادگران صليب سرخ جهاني براي ديدن اسيران اردوگاه ما آمده بودند. در ميان آنها دكتري سالخورده بود كه سالها با اسيران جنگي دنيا سر و كار داشت . او در كشورهاي مسئول رسيدگي به كار اسيران جنگي بوده است .
    هر وقت هم كه به اردوگاه مي آمد اول حال سيد را مي پرسيد. اگر سيد آنجا بود با او به گفت و گو مي پرداخت .
    مي گفت : اسيران ديگر كشورها امكانات بيشتري از اسيران ايراني دارند اما آنها روحيه ي خوبي ندارند. مدام دست به فرار يا خودكشي مي زنند. اما شما اسيران ايراني را كه مي بينم تعجب مي كنم .از نظر رفاه و تغذيه ارودگاههاي عراق در حد بسيار پاييني است . اما شما روحيه ي بالايي داريد. زيرا همه ي توجهتان به دنيا و ماديات معطوف نيست . خواسته هاي اسيران ديگر جنگها مادي است اما اسيران ايراني به ما مي گويند بالاترين خدمتي كه مي توانيد به ما بكنيد اين است كه از دولت عراق بخواهيد تا طبق كنوانسيون ژنو با ما عمل كند تا ما بدون دردسر به مراسم مذهبي خود عمل كنيم .
    قطعنامه ي 598 پذيرفته شد . هنگام تبادل اسرا براي صليبي ها باوركردني نبود. پرفسوري با تجربه در ميان آنها ناظر تبادل اسيران بود. او مات و حيران در گوشه اي ايستاده رفتار اسيران ايراني رانگاه مي كرد. فرمانده ي ارودگاه از او مي پرسد : چه چيز آنهاباعث شده كه اين طور مشتاقانه و حيرت انگيز آنها را زير نظر داريد
    او مي گويد : سالها پيش دراول اسارت آنها را ديدم كه روحيه اي بالا و اندامي قوي داشتند. امروز كه بدن آنها نحيف و استخواني شده و جز پوست چيزي از آنها باقي نمانده روحيه شان از روزهاي اول بالاتر است .انسان عادي نمي تواند اين چنين باشد.
    او راست مي گفت : ايمان به خدا و روز قيامت ما را بيمه كرد. اين عنايت خداوند و كرامت ائمه ي اطهار عليهم السلام بود كه خللي در ايمان ما به وجود نيامد. سختي ها راتحمل كرديم و با اراده اي پولادين به ميهن برگشتيم » .
    سخنان شيرين غلامعلي قاسمي اين روحاني آزاده كه تمام شد.
    نويسنده : جاسم مقدم « كتاب عنبر »
    تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان

  • *****
    تلواسه


  • بر اساس خاطره اي از علي خاكسار
    هر كس مي گفت : علي كجاست
    مي گفتم براي سالگرد امام رفته تهران . سالگرد امام نزديك بود همه باور كردند. به هر جا كه عقلم قد مي داد زنگ زدم تا سرنخي از او پيدا كنم . اما بي فايده بود مصطفوي را كشته بودند علي و آقاي زارع را هم با خودشان برده بودند يكي مي گفت : بايد با دو تا از زنداني ها مبادله بشن يكي مي گفت : « بايد سي ميليون بدين تا آزاد شون كنن »
    بيست و پنج روز قضيه را از همه مخفي نگه داشتم تا اينكه سالگرد امام هم تمام شد و بهانه گيريها از سر گرفته شد. كم كم جريان را به اينجا رساندم كه تو زاهدان با يكي دعوا كرده باز داشتش كردن فقط براي پانزده روز آرامشان كرد. مادر نگار فهميده بود. گريه مي كرد وقت و بي وقت سراغ علي را ميگرفت تنها به من هم پيله مي كرد تا اينكه گفت ديگه نمي خوام چيزي بشنوم بايد منو ببري پسرم رو ببينم چه بايد مي كردم جز اينكه همه چيز را برايش بگويم گفتم اين يكي كه سرنداره چه جوري شناسايي اش كنم . گفتند : اين همه راه كشونديمت زاهدان براي چي .
    تمام بدنم مي لرزيد يادم آمد پاي علي تركش دارد. دقيق شدم اين جنازه هم داشت كم كم لباس هايش را هم شناختم شوكه شده بودم حتي اشكم هم در نمي آمد. پشت پاهايش سوراخ سوراخ بود انگار كه ميله اي را فرو كرده باشند تو پاش و در آورده باشند.
    تاب ماندن نداشتم نمي توانستم بعد يازده ماه برادرم را تو همچنين وضعيتي ببينم اين بار زنگ زدند كه بيا سرش پيدا شده از شان گرفتم گذاشتم توساك به هيچ كس هم نگفتم گريه كردم .
    تاوقتي بود براي يك بار هم كه شده نشد سير ببينمش حالا پانزده روز با هم بوديم طوريكه ديگر دل كندن از سر بي تنش برايم سخت شده بود. اما آخرش چي .فانوس دست گرفتم رفتم قبرستان وباهمين دستها سرش راخاك كردم .
    نويسنده : زهرا فرخي
    رنگ شهادت
    بر اساس خاطره اي از شهيد معظم محمد جواد صديقي
    پير مرد روي صندلي چوبي نشست : تابلوي تمام شده را روي سه پايه گذاشت و به كيسه هاي پر از شن چشم دوخت كه كسي روي آنها ننشسته بود. جاي او ميان قاب نگاه خالي بود .به روزهاي گذشته فكر كرد به روزي كه تابلواش ناتمام بود. او ساكت و آرام روي كيسه هاي پر از شن نشسته بود : پيرمرد نگاه از چشمهاي نقاشي ميان موم گرفت و به او نگريست .
    قلم مو را در رنگ چرخاند : دوباره به او چشم دوخت كه بي حركت نشسته بود و هيچ نمي گفت . پير مرد خنديد وگفت : چرا حرف نمي زني
    او در حالي كه سعي مي كرد تكان نخورد لب از لب گشود و آرام جواب داد : مي ترسم نقاشي تان خراب بشه . دست پير مرد دامن رنگي قلم مو را روي بوم كشاند وگفت : كار اولم كه نيست عكس بيشتر بچه هاي گردان رو كشيدم : حتي او نهايي كه جاشون خاليه و...
    او در حالي كه سعي مي كرد تكان نخورد ميان حرف پيرمرد دويد : پس اين يكي بايد از تمومش بهتر باشه ....
    پير مرد چشم از چشمهاي نقاشي شده گرفت و به او نگريست : ...
    ولي چشمهاي تو يك جوريه ... نميشه او نهارو با رنگ بسازي . حالت غريبي دارن انگار رنگ شهادت توي نگاهت موج ميزنه ...
    او به آرامي خنديد وگفت : گرفتي مارو حاجي . ما حالا حالا توي جبهه كار داريم ...
    پيرمرد قلمورا روي سياهي موهاي نقاشي شده چرخاند و ادامه داد : نگاهت رو با هيچ رنگي نمي شه كشيد. به تو كه چشم مي دوزم قلبم مي لرزد و قلم روي رنگ نمي چرخه ....
    او در حاليكه سعي مي كرد تكان نخورد گفت : حتما خبراييه .. .رفتني هستيم ...
    نگاه پيرمرد از پشت شيشه هاي عينك بدنبال قلم مو دويد و ادامه داد : دلم گواهه محمد جواد... دلم گواهه كه تا ده روز ديگه اين چشمها مولاي خودشون رو مي بينن ...
    با اين حرف محمد جواد خودش را روي كيسه هاي پر از شن جا به جا كرد و در حاليكه لبخندي گوشه لبش نقاشي كرده بود گفت : خدا از دلت بشنوه حاجي شايد تكليفمون مشخص بشه ... اين نقاشي بايد بهترين باشه تنهايادگاري من از جبهه ...
    موج خمپاره قاطي ضربه هاي پياپي قلم مو شد.
    ده روز گذشته بود. جاي او ميان قاب نگاه پيرمرد خالي بود.
    دست نقاش قلم مو را در رنگ چرخانده دامن قلم مو ميان سياهي رنگ غلطيد.
    نگاه از جاي خالي او گرفت و به تابلوي تمام شده اش چشم دوخت .
    صداي آخرين حرفهاي او در ذهنش پيچيد و در حاليكه مبهوت رنگ چشمهاي محمد جواد شده بود ردي سرخ بالا گوشه چپ تابلو كشيد.