روزنامه جمهوري اسلامي 07/08/1385 صفحه جبهه و جنگ

  • دلم در كوچه هاي « فاو » مرثيه مي خواند
  • شعر
  • جنگ پابرهنه
  • *****
    دلم در كوچه هاي « فاو » مرثيه مي خواند


  • گذري در كوچه هاي خاطرات « شهيد محمدباقر قمي » از شهداي اطلاعات عمليات لشكر ويژه 25 كربلا
    خبر نمي كني .
    ناگاه ـ
    اتاق عطر پونه مي دهد
    پرنده ي نگاه
    از گلبوته هاي قالي بر مي خيزد و
    غبار قاب را مي رويد
    مي آيي و
    مي روي
    بي كه بيابمت
    نمي داني حضور غايت تو
    چقدر ملال آور است
    ... با تجربه ي كربلاي 4 پيروزي كربلاي 5 و سلسله عملياتهاي بيرون مرزي جنگ وارد مرحله ي تازه اي شده بود درست بعد از تصميم مسئولان جنگ باري انجام عملياتهاي پياپي اسفند ماه 66 با جمعي از بچه هاي محور به سوي منطقه غرب مي رفتيم . قرار بود عمليات مهمي در غرب انجام بگيرد. ميني بوس آماده حركت مي شد. بچه ها يكي يكي سوار مي شدند.
    بچه ها دم گرفته بودنند : يا حسين ... يا حسين ... با ذكر صلوات ماشين بوق زنان از جا كنده شد... از پايگاه كه دور مي شديم به غرب فكر مي كردم و به خاطره هاي گم شده در كوههاي سر به فلك كشيده ي دهلران و مريوان ...
    در سه راه هفت تپه توقف كرديم . قرار بود تويوتا از لشگر برسد با آمدن تويوتا به سوي انديمشك راه افتاديم . شهرهاي بين راه را يكي پس از ديگري پشت سر مي گذاشتيم . شب در ايستگاه صلواتي باختران « مسجد تركها » بيتوته كرديم و صبح به سمت مريوان روانه شديم . حسين مقدم از بچه هاي محور 2 را ديديم مي گفت : « بچه ها چند شب پيش زدنند به خط ارتفاعات « مني قول » و قله هاي استراتژيك ديگري بدست بچه ها آزاد شده » . بي درنگ ماسكي برداشتم و سوار يكي از تويوتاهاي تداركات اطلاعات عمليات شدم و به سمت خط مقدم روانه شدم . بايد به « ملخور » مي رفتيم تا به عقبه لشگر برسيم . از ارتفاع پربرف مي گذشتيم عده اي در ستونهاي منسجم پرچم به دوش دم گرفته بودنند : « هركه دارد هوس كرببلا بسم الله ... » بعد از عبور از صخره هاي برف پوش در شيار تنگي كه به عنوان سنگر استفاده مي شد « قلي پور » را ديديم از بچه هاي لشگر خودمان بود. سيد ـ از مجاهدان عراقي لشگر بدر ـ راهنمايمان بود از جاده اي گل آلود مي گذشتيم . مسير خودمان را تغيير داديم كه بعد در بين راه يكي از بچه هاي لشگر خودمان را زيارت كرديم « محمدپور » از بچه هاي ادوات لشگر ما را به سنگر برادر « اباذري » (1 ) جانشين تيپ يك لشگر برد . ساعتي ديگر بايد راه مي رفتيم يك كيلومتر از راه مين گذاري شده بود. ما بايد از راه مالرو در تاريكي شب چنان دقيق مي رفتيم كه روي مين نرويم . با توكل به خدا به راه زديم با هر وضعي بود به محل استقرار نيروها رسيديم گردانها همه آماده عمليات بودند به سمت غار آقا مرتضي (2 ) رفتيم كسي جلوي چادر نشسته بود گفتم : « سلام برادر! يك ليوان آب ... » با تعجب شنيديم : « قمي ... قمي ... تويي ... » سرم را بلند كردم در تاريكي چهره ي نوراني آقا حجت را ديدم ... پس از ساعتها پياده روي زيارت برادرم « حجت » (3 ) جان تازه اي در كالبدم دميد ... آقا مرتضي مثل هميشه جدي و صميمي اينبار با شلوار كردي گشادي و چفيه اي كه به گردن آويخته بود دوست داشتني تر شده بود... « حجت » از عمليات مي گفت و موقعيت و وضعيت نيروهاي خودي ... « خلاصه امشب تو مرحله دوم 4 گردان مسلم عاشورا حمزه و علي ابن ابي طالب وارد عمل مي شن ... »
    مرحله دوم عمليات هم همان شب آغاز شد نيروهاي گردان هاي مختلف با سلحشوري هرچه تمام تر پيش مي رفتند. چون احتمال بكارگيري بمبهاي شيميايي زياد بود همه ماسك و لباس ضد « ش » پوشيده بودند و يا به همراه داشتند.
    بعد از نماز صبح بسوي خط مي رفتيم « حاج كميل » (4 ) جانشين فرماندهي لشگر حجت را خواست و گفت : مهمات رو ببريد جلو... سوار ايفاي غنيمتي عراقي شديم و به راه افتاديم با آن وضع خرابي كه جاده داشت « آقا حجت » با سرعت پيش مي رفت ما كه بماند بيچاره مهمات ... بين راه متوجه شديم گوشه يك ديوار سنگي چند نفر خوابيده اند جلو كه رفتيم ديديم عراقي اند بعد از دستگيري آنها را به همراه يكي از بچه ها به پشت منتقل كرديم ...
    سمت چپ جاده اصلي هنوز مقاومت عراقي ها ادامه داشت . با « آقا حجت » و « يومي » رفتيم پيش فرماندهي تيپ 2 يعني « برادر ميرشكاري » (5 ) صحبت مان با فرمانده تيپ 2 كه به پايان رسيد از كنار رودخانه به مسيرمان ادامه مي داديم .
    از سمت « تپه سبز » بچه ها تهديد مي شدند به هر ترتيبي بود به نزديكي « تپه سبز » رسيديم . آقا ابراهيم (6 ) با همان متانت هميشگي به سمت ما مي آمد. اين چند روز كه از هم دور بوديم دلم خيلي برايش تنگ شده بود... در آغوشش كشيدم . او سرزنده و شاداب از ما جدا مي شد و ما بي خبر از اين كه همين چند لحظه آخرين ديدارمان خواهد بود... همانطور كه دور مي شديم او را مي پائيدم كمي كه جلوتر رفت برگشت لبخندي زد و دستي تكان داد. گلوله هاي توپ سمت چپ و راست جاده منفجر مي شد به سه راه « گرده نازي » به جمع بچه هاي صميمي گردان « مسلم بن عقيل » رسيدم چهره هاي پرنشاط مشغول پدافند بودند... قرار شد دوباره برگرديم و مهمات بياوريم و خبرهاي خط را براي فرماندهان نقل كنيم و گزارش بدهيم ... حالا . ديگر حوالي ساعت 9 صبح بود و بايد برمي گشتيم از سه راه سوار ايفاي عراقي شديم و براه افتاديم ... ماشين بين راه خراب شد تا شهر خودمان پياده آمديم 14 يا 15 ساعتي بود كه چيزي نخورده بوديم از شدت گرسنگي همانجا چند تايي بيسكويت خورديم ... يبن راه يكي از هلي كوپترهاي هوانيروز سقوط كرده بود و متاسفانه چند تن از سرنشينان شهيد شده بودند. انصافا جان بركفان هوانيروز در طول جنگ مثل فرشته هاي امداد الهي هر جا و هميشه حاضر بودند و جانفشاني مي كردند و حالا يكي از فرشته ها بالش شكسته شده بود... شهدا را با تراكتور به پشت منتقل كرديم . بعد از دادن گزارش بايد دوباره برمي گشتيم .
    در بين راه چند زحمي كه پشت تويوتا نشسته بودند خبر دردناك شهادت « ابراهيم » را به من دادند. بي اختيار زبانم بند آمد. دستم را بردم زير گوشم : ابراهيم زماني شهيد شد...! انگار همينطور كسي فرياد مي زد و هر لحظه بر اندوهم مي افزود... « حجت » زير لب زمزمه مي كرد : « ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه ... » تمام راه به « ابراهيم » فكر مي كردم و اينكه چه پرنده هاي عاشقي كه همه وجودشان از عشق است . ابراهيم 24 ساله بود و تسليم محض خدالله و بسيجيهايي كه تحت امر او بودند در عمليات بدر و قدس كربلا چهار و پنج و والفجر 8 و دشت خرمال يكايك از هم پاكتر و باصفاتر!
    حس مي كنم كسي آرام آرام توجه پرشور « علي مولا » را با شور مي خواند اما اينبار از آسمان صدايش بگوش مي رسد و صداي بال فرشته هايي كه دم گرفته اند : « علي مولا علي مولا » دست خودم نيست آرام آرام به سينه مي زنم و با چشمهاي خيس مي خوانم : علي مولا علي ... دلم در كوچه هاي « فاو » و صحن مسجدش همراه ابراهيم مرثيه مي خواند...

    درست 16 روز بعد از نوشتن اين خاطره « شهيد محمد باقر قمي » با شنيدن خبر درگيريهاي « فاو » درحالي كه دوران نقاهت را مي گذراند به معركه مي شتابد و در 28 فروردين 67 در « فاو » جاودانه مي شود و با ابراهيم ـ يار ديرينه اش ـ ملحق مي شود.
    پانوشت
    1 ـ سرهنگ پاسدار علي نقي اباذري ; از فرماندهان لشكر 25 كربلا
    2 ـ سردار سرتيپ پاسدار مرتضي قرباني ; فرمانده سابق لشكر 25 كربلا
    3 ـ سردار شهيد حجت الله نعيمي ; مسوول اطلاعات عمليات لشكر 25 كربلا .
    4 ـ سردار سرتيپ پاسدار حاج كميل كهنسال ; فرمانده سابق لشكر ويژه 25 كربلا
    5 ـ سردار سرتيپ 2 پاسدار عليجان ميرشكار; قائم مقام لشكر 25 كربلا در حال حاضر
    6 ـ سردار شهيد ابراهيم زماني ; جانشين گردان عاشورا لشكر 25 كربلا
    زيرنويس عكس ها
    سردار شهيد ابراهيم زماني
    سردار شهيد حجت الله نعيمي

  • *****
    شعر


  • زيباترين پرواز
    مي آمدند از آن طرف زان سوي ديوار
    مردان دشت حادثه مردان پيكار
    مي آمدند اما شكوفاتر ز خورشيد
    مردان لبريز از خدا از عشق سرشار
    مي آمدند آنروز با زخم تبسم
    سرهاي بي سامان كه مي فرستند بردار
    مي آمدند آيينه داران شهادت
    شفاف تر از آسمان بي هيچ زنگار
    گفتي كبوتر آسمان گفتم رهايي
    اين واژه را بر بالهاي عشق بگذار
    با بالهاي زخمي اما بي نهايت
    پرواز را آغاز مي كردند اين بار
    بايد گذشت از حاشيه بايد بخواني
    تفسير متن آيه هاي سرخ ايثار
    پشت خطوط چشمشان پيداست خورشيد
    جز نور چيزي را نياوردند انگار
    زيباترين پرواز را در خاطر آور
    آن لحظه را در خاطرات خويش بسپار
    محمود تاري
    ث ث ث
    نفس سوخته
    براي مجروحان شيميايي كه تاول هشت شعله ي عشق بر جگر دارند ولي ساليان سال است مردانه بر سر پيمان خويش ايستاده اند.
    اين كه نفس نفس نفس مي زني
    شعله به دل داري و پس مي زني
    تا كه رها از قفس تن شوي
    بال به ديوار قفس مي زني
    تاول زخم است ترا بر جگر
    با نفس سوخته خس مي زني
    تا كه بجز عشق نماند ز تو
    شعله به تنديس هوس مي زني
    همسفر خون شقايق شدي
    ناله چوگلبانگ جرس مي زني
    پلك بهم مي زني امام بگو
    در عطش روي چه كس مي زني
    رگ رگ تو تشنه لب كربلاست
    مثل شهيدان تو نفس مي زني
    محمد تاري
    خس زدن : سخت تنفس كردن نفس به شماره افتادن در حال احتضار

  • *****
    جنگ پابرهنه


  • گزارشي از برگزاري جلسه نقد و بررسي كتاب « جنگ پابرهنه » نوشته : « رحيم مخدومي »
    هفتادمين جلسه نقد و بررسي كتب دفاع مقدس كه به همت بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس برگزار مي شود اينبار به كتاب « جنگ پابرهنه » نوشته « رحيم مخدومي » اختصاص يافت .
    در ابتداي نشست محسن مطلق كه مديريت جلسه را برعهده داشت با اشاره به اينكه نويسنده بر روي مطالبي كه در پيشگفتار بجاي مقدمه آمده تاكيد داشته افزود : هم نويسنده و هم دفتر مقاومت كه باني كار بوده هر دو بر روي مساله بحث مستضعفين تاكيد داشتند.
    در كتاب اشاره اي دارد به صحبت حضرت امام خميني (ره ) در رابطه با انقلاب پابرهنه ها و باز مطالبي از ايشان در كتاب تحت عنوان فرياد برائت . اسم اين كتاب هم جاي حرف دارد. چرا نام كتاب جنگ پابرهنه است بحث فقر و بي نيازي جايش اينجا نيست و من فكر مي كنم تاكيد نويسنده برمي گردد به خوي و خصلت درويشي و خاكي و روحيه اي كه بچه هاي جنگ داشتند. صرف نظر از موقعيت اجتماعي شان . انصافا بچه هاي جنگ همه و همه نه از قشر پابرهنه ها و مستضعفان بودند و نه همگي اقشار متمول جامعه بودند. تمامي اقشار اجتماعي در جنگ حضور داشتند و جنگ فقط مختص قشر مستضعف نبود.
    دانتون يكي از شخصيتهاي انقلاب كبير فرانسه بعد از اينكه به عنوان اصولگراي دست راستي دستگير مي شود در هنگام اعدامش مي گويد : « من چه كنم كه شما مردم فقر را فضيلت مي دانيد در صورتي كه فقر اصلا فضيلتي ندارد. »
    و تولستوي مي گويد : « فقر به اندازه تمام انسانهاي فقير گوناگوني و جلوه هاي مختلف دارد. »
    وي افزود : نويسنده انسان متخلقي است و بعيد نيست همين خصوصيت او در قلمش تاثيرگذار بوده باشد. اصل ماجرا خاطراتي است كه مخدومي آنها را دستمايه اين كار كرده است . اگر مخدومي به عنوان تدوين كننده به اين اثر مي پرداخت انتقادات زيادي به اين اثر وارد بود. از جمله اينكه در آغاز هر فصل ما با مطالبي روبرو مي شويم كه خاطره نيست و مقداري از آن به صورت واگويه هاي دروني است . و مقداري از آن به شعر سپيد پهلو مي زند. و عمدتا با چند سطر مقدمه كه به نوعي آميخته با مسائل عرفاني و شاعرانه است آغاز مي شود. ولي آنچه در اين اثر اصل قضيه است خاطرات ايشان است و از آنجا كه خاطرات متعلق به اوست اين توقع را نمي توانيم داشته باشيم كه نويسنده هر طور كه دلش بخواهد اين خاطرات را شروع كند. در غير اينصورت بايد آن سه اصلي كه در خاطره مهم و اساسي است يعني همان نثر سوژه و استناد رعايت مي شد كه در اين مورد بايد بگويم در اين كار اين سه عنصر رعايت شده است .
    وي ضمن اشاره به نام كتاب كه عنوان با مسمايي است اذعان داشت : از سال 68 تا 71 بچه هاي جنگ شروع كردند به نوشتن درباره جنگ . و چندين كتاب در اين دوره شاخص شد. چون ما از جنگ فاصله چنداني نگرفته بوديم و حوادث هنوز تازه بودند و كساني كه مي نوشتند خود اهل جنگ بودند. و وقايع هنوز به دست فراموشي سپرده نشده بود. در بحث خاطرات هر چه ما از مبدا حوادث فاصله مي گيريم خاطرات ارزش استناد خود را از دست مي دهند. حتي در مورد خاطرات روز شمار و خود نوشت . مطلق در توضيح علت خاطراتي كه نتوانستند موقعيت خودشان را پيدا كنند گفت : خاطرات جنگ در كشورهايي كه خود درگير جنگ هستند اين موقعيت را پيدا نمي كنند كه جنگ را درك كنند. چون خاطره در جامعه آماري قابل تفويض نيست . همه آدمها نتوانستند به جنگ بروند و اين حادثه اي را كه در جغرافيايي خاص به وقوع پيوسته را درك كنند. ما در ميان شهدا كساني را داشتيم كه خاطراتشان را نوشته بودند و به واسطه نبودن صاحب اثر باعث مي شد خاطرات ارزشي دو چندان پيدا كنند. رفته رفته هر چه از آن سالها فاصله مي گيريم هم به واسطه احتياج مردم به بيشتر دانستن راجع به جنگ و هم به واسطه فاصله گرفتن كساني كه در آن عرصه بودند تا امروز خاطرات كمتري مي يابيم .
    وي با اشاره به اينكه خاطرات آن سالها مي تواند دستمايه كارهاي هنري شود اظهار داشت : بعدها هرگاه خاطرات مختلف را كنار هم قرار مي دهيم تاريخي را براي ما ترسيم مي كند كه پر از حوادث گوناگون است . به همين جهت است كه خاطرات براي ما ارزش پيدا مي كند.
    سپس حسن رحيم پور با بيان اينكه نويسنده بخوبي توانسته هنرمندانه و شاعرانه به بيان فاصله توان رزمي دو كشور بپردازد گفت : نويسنده ماندن و مقاومت كردن را به گونه اي انتقال مي دهد كه به دور از هر گونه شعاري بودن است و به هر نحوي در انتقال اين نظريه هنرمندانه عمل كرده كه گويي كاري عادي انجام گرفته است .
    وي با اشاره به نثر كتاب كه گاهي به شعر سپيد پهلو مي زند اظهار داشت : من از خواندن اين كتاب بسيار لذت بردم چرا كه نويسنده به شكل امروزي اين اثر را بسيار لطيف و شاعرانه تنظيم كرده است . و بخوبي توانسته در انتقال احساس خود موفق عمل كند. ضمن اينكه استفاده از آيات و روايات و احاديث نيز در زيبايي كار موثر بوده است .
    رحيم پور مضمون كتاب را يك نظريه سياسي تند دانست و افزود : نام كتاب بسيار زيبا و رندانه است و فاصله دو قدرت را نشان مي دهد. من در جبهه در بيمارستان صحرايي كار مي كردم از وضعيت مجروحاني كه به اين بيمارستانها انتقال داده مي شد كمبود لباس وضعيت نامناسب تغذيه و... بخوبي مشهود بود كه در چه وضعيتي بسر مي برند.
    اكثر رزمندگان حتي از ناچيزترين امكانات هم برخوردار نبودند. در صفحه 47 كتاب آمده : ... عبدالرحيم از مبارزان افغاني است . دوازده سال پيش به ايران آمد. از اول جنگ پدر و مادرش را نديده است . ديروز صورتش تركش خورد. بدون اينكه كسي را خبر كند با تكه كاغذي زخمهاي صورتش را پوشاند و به نگهباني اش ادامه داد...
    همين نكته كافي است تا ببينيم چه فاصله ژرفي است بين وضعيت ايران و عراق . يا در صفحه 45 كتاب آمده : .... تجهيزاتمان به آن اندازه نيست كه با زبان خودشان ساكتشان نمائيم . بدين جهت در مقابل يك رگبار ريز و درشت نقل و نباتشان يك گلوله شصت را با « ومارميت » آغشته مي كنيم و در گلوي لوله مي اندازيم . هر چند يك « نت » است كه به صدا درمي آيد. ولي همين نت به تنهايي كار يك اركستر را مي سازد و كاسه و كوزه سمفونيكشان را به هم مي ريزد..... كه اين مطلب هم گوياي اين تفاوت ژرف است .
    تهيه و تنظيم : فيروزه محمدحسيني
    حسن رحيم پور : من از خواندن اين كتاب بسيار لذت بردم چرا كه نويسنده به شكل امروزي اين اثر را بسيار لطيف و شاعرانه تنظيم كرده است
    رفته رفته هر چه از آن سالها فاصله مي گيريم هم به واسطه احتياج مردم به بيشتر دانستن راجع به جنگ و هم به واسطه فاصله گرفتن كساني كه در آن عرصه بودند تا امروز خاطرات كمتري مي يابيم