ثخطبه 109 نهج البلاغه
ثترجمه و نگارش : علي اكبر مظاهري
اشارت
اين گفتار اميرمومنان عليه السلام چندان ارجدار است كه
به خطبه « الزهرا » معروف شده است
يعني درخشنده و تابناك .
اين سخن از چند فراز گرانسنگ و گوناگون شكل گرفته است كه
هر فراز آن
فصلي مستقل از معارف بلند اسلامي و انساني
است .
« ابن ابي الحديد » ـ شارح مشهور غيرشيعي نهج البلاغه ـ
درباب ارجمندي اين خطبه مي گويد :
« ...هركس بخواهد فصاحت و بلاغت را بياموزد و برتري
سختي بر سخن ديگر را بشناسد
بايد در اين خطبه انديشه
ورزد. حقا كه اين سخن
در برابر هر سخن ديگرـ جز سخن
خدا و پيامبر ـ چونان ستارگان درخشان آسماني است در برابر
سنگهاي سياه زميني . بنگر كه چه ارجمند است و پرشكوه و
دلاويز و درافشان ! بيانش چه شگفت انگيز است و هولناك و
خشيت آور! چنان كه اگر بر كافران ملحد
كه بر انكار معاد و
جهاد آخرت پامي فشارد
خوانده شود
تاب نمي آورد و فرو
مي شكند و دلش به هراس مي افتد و خويشتن را مي بازد و
باورهايش سست مي گردد ... » (1 ) :
همه چيز همگان
1 ـ همه پديدگان
در پيشگاه خداوند سبحان
فروتن و
فروشكسته اند.
2 ـ و همه پديداران
به توان او
برپا و استوارند .
3 ـ و او نواي بينوايان است .
4 ـ و عزت ذليلان است .
5 ـ و توان ناتوانان است .
6 ـ و پناه سوخته دلان و پناهجويان است .
7 ـ آن كس كه سخن گويد
شنواي سخن اوست .
8 ـ و آن كس كه خاموش ماند
داناي راز و نهان اوست .
9 ـ و آن كس كه زندگاني كند
روزي اش برعهده اوست .
10 ـ و آن كس كه بميرد
بازگشتش به سوي اوست .
تو آني
تو آني !
(خدايا! تو آني كه : )
1 ـ ديدگان
تو را نديده اند تا از تو خبر آرند (و توصيفت
نمايند)
بلكه تو آني كه بوده اي
پيش از آنكه آفريدگانت باشند
و توصيفت كنند.
2 ـ آفريدگان را از سرترس از تنهايي
نيافريدي (تا كه
مونست باشند).
3 ـ و آنان را به كار وانداشتي
تا سودت رسانند .
4 ـ آن را كه طلب كني و خواهي كه فرايش گيري
نتواند بر
تو سبقت جويد (و از قلمرو حكومتت بيرون رود).
5 ـ و آن را كه فراگيري
نتواند كه از دستت برهد (و از
حيطه قدرتت بگريزد).
6 ـ و آن كه نافرماني ات كند
از توانايي و فرمانفرمايي ات
نمي كاهد.
7 ـ و آن كه فرمانت برد
بر توانايي و فرمانراني ات
نمي افزايد.
8 ـ و آن كه از تقديرت ناخرسند باشد
نمي تواند حكم و
فرمانت را دگرگون سازد.
9 ـ و آن كه از فرمانت سرپيچد
از تو بي نياز نمي گردد .
10 ـ هر نهاني
نزدت آشكار است .
11 ـ و هر پنهاني
نزدت پديدار است .
12 ـ تو آن جاويداني كه بي پاياني
13 ـ و تو آن پايانگاه بي گريز گاهي .
14 ـ و تو آن ميعادگاهي كه پناه و نجاتي جز به سويت
نيست .
15 ـ گيسوان پيشاني همه جنبدگان
در دستان توست .
16 ـ و بازگه و فرجام همه آفريدگان
به سوي
توست .
خدايا! پاكي تو! چه شكوهمند است مقام تو! پاكي تو! چه
عظيم است آنچه مي بينيم از آفريدگان تو! و چه كوچك است
هر بزرگي
دركنار تو! و چه عظيم و رعب انگيز است آنچه
مي نگريم از ملك و ملكوت تو! و چه ناچيز است آن پيداهايي
كه ما مي بينيم
در برابر آن ناپيداهايي كه نمي بينيم
از قلمرو
فرمانروايي تو! و چه بسيار و سرشار است نعمتهايت در اين
جهان ! و چه ناچيز است نعمتهاي اين جهان در برابر نعمتهاي
آن جهان !
فريشتگان بزرگمنش
(خدايا! تو آني كه ) از ميان آفريدگانت
فريشتگانت را در
آسمانهايت جاي دادي و ايشان را از زمين ات بالاشان بردي .
ايشان اند كه داناترين و پرواپيشه ترين و نزديكترين آفريدگان به
تواند. ايشان در تناسلگاه هاي مردان
جاي نگرفته اند و در
زهدانهاي زنان نهاده نشده اند و از آبي فرومايه آفريده نشده اند
و گردش زمان و حادثه هاي روزگاران
ايشان را فرو نپاشانده و
به مرگشان نكشانده است .
ايشان ـ با آن مكانتي كه در پيشگاهت دارند و با آن منزلتي
كه نزدت از آن برخوردارند و با آن كه همه آمال و آرمانهاشان
در تو يكجا فراهم آمده و با فراواني طاعتشان براي تو و با كمي
غفلتشان از فرمان تو ـ اگر آنچه از عظمت تو را كه بر ايشان
پوشيده مانده است
دريابند
كردار خويش را ناچيز مي انگارند
و بر خويشتن خرده مي گيرند و خواهند دانست كه تو در آنسان
كه بايسته است نپرستيده اند و تو را چنان كه شايسته است
طاعت نگذارده اند!
سراي جاويدان
خدايا! مي ستايمت و تسبحيت مي گويم . تو پاكيزه
آفريدگاري و نيكو معبودي . مي ستايمت كه بندگانت را (به
عنايت و محبت
نعمتها عطا فرمودي و ايشان را به كمند
لطف
) نيكو آزمودي
سرايي آفريدي (و بهشت برين را
فرخنده آراستي ) با نعمتهايي چون : سفره ميهماني
نوشيدني و
خوردني
همسران و خادمان
قصرها و نهرها
كشترازها و
ميوه ها
آنگاه پيامبران را فرستادي تا مردمان را به آن (سراي
جاويدان ) فرا خواند.
فرجام دنياپيشگان
(اما بسياري از آدميان ) نه دعوت پيامبر را پاسخ گفتند و نه
به آنچه ترغيب كردي
رغبت ورزيدند و نه به آنچه تشويق
نمودي
مشتاق شدند
(بلكه ) به لاشه بويناك دنيا
روي
نهادند
كه با خوردن آن
رسوا شدند و بر دوستي آن
هماواگشتند.
آن كس كه به چيزي عشق ورزد و به آن دل بازد
ديده اش را
نابينا مي كند و دلش را بيمار مي سازد
آنگاه او به ديده اي
نادرست مي نگرد و با گوشي ناشنوا مي شنود. شهوتها عقلش را
مي درانند و دنيا دلش را مي ميراند و جانش شيفته دنيا مي شود
و سرانجام
او برده دنيا و دنياداران مي گردد
در پي دنيا
روان
مي شود
هر جا رود
مي رود و به هرچه روي آرد
روي مي آرد.
از هيچيك از بازدارنده ها و هشدارهاي الاهي
باز نمي ايستد
و
از هيچ پند دهنده اي
موعظت نمي پذيرد
حال آنكه مي نگرد كه
فريفتگان دنيا
سخت گرفتارند و آسايش و راه بازگشتي ندارند.
مي نگردشان كه چسان آنچه را كه درباره اش ناداني
مي ورزيدند
بر آنان فرود آمده (و پنجه مرگ
دامانشان را
گرفته ) و جدايي از دنيا ـ كه از بابت آن آسوده خاطر بودند ـ به
سراغشان آمد و بر آنچه كه در آخرت
وعده شان داده بودند
درآمدند.
ورودگاه آخرت
آنچه كه بر آنان (در ورودگاه آخرت و هنگام عبور از اين
جهان به آن جهان ) فرود مي آيد
وصف ناشدني
است :
هراس مرگ و سختي جان دادن و نيز حسرت از كف داده ها
را خوردن
فراشان مي گيرد. آنگاه اندامهاشان سست مي شود و
رنگهاشان دگرگونه مي گردد. سپس مرگ
بيشتر و بيشتر بر
اندرون آنان نفوذ مي كند و ميان ايشان و سخن گفتنشان جدايي
مي افكند. و او همچنان در ميان كسان خويش است ; با چشمش
(به آنان ) مي نگرد و با گوشش (سخنانشان را) مي شنود. عقلش
همچنان سالم است و انديشه و شعورش هنوز برجاست .
مي انديشد كه عمرش را در چه تباه كرده و روزگارش را چگونه
گذرانده است .
داراييهايي را به ياد مي آورد كه در فراهم آوردي اش سهل
انگاري ورزيده و بر حلال و حرامش چشم پوشانده و از
حلالها و شبه ناكها برگرفته و در هم آميخته است ; اكنون گرفتار
پيامدهايش شده و به جدايي از آنها نزديك گشته است . اين
اموال
ميراثي است كه به بازماندگانش مي رسد و ايشان اند كه
از آنها لذت مي جويند و بهره مي گيرند و بدين سان است كه
آسايش آن ثروتها براي ديگران است و سختي و سنگيني اش
وبال جان اوست !
اكنون كه حقايق بر او آشكار گشته و مرگ
بر او چهره
نمايانده است
از فرط پشيماني
دست خود را مي گزد و به
آنچه در روزگار اينجهاني اش رغبت مي ورزيد
بي رغبت
مي شود و آرزو مي كند كه داراييهايش در دست آن كسان مي بود
كه وي بر آنان غبطه مي خورد و حسد مي ورزيد. (تا وبال جان
آنان باشد)!
باري
مرگ همچنان آرام آرام در پيكر او پيش مي رود
تا
زبانش و گوشش را فرا مي گيرد. ديگر نه سخن مي گويد و نه
مي شنود. چشمانش را بر چهره خاندان و كسانش مي گرداند;
گردش زبانهاشان رامي بيند و آواي سخنهاشان را نمي شنود.
آنگاه مرگ
بيشتر و بيشتر با وي درمي آميزد تا كه چشمش
را نيز
مانند زبانش
فرا مي گيرد و (سرانجام ) روح از تنش
بيرون مي رود. آنك مرداري مي شود در ميان خاندانش ; چنان
كه از او مي ترسند و از كنارش مي گريزند! او ديگر نه مي تواند
سوگواران را دلداري دهد و نه ندا دهندگان را پاسخ گويد. آنگاه
وي را وا مي گذارند و از ديدارش جدا مي گردند.
ساخت قيامت
گردش اين جهان و نيز گذران سراي برزخ
همچنان در
جريان است ) تا آنگاه كه اين سرا پايان پذيرد و كارها انجام
گيرد و پايان و آغاز آفرينش
پيوسته شوند و خداوند بخواهد
كه آفرينشي نوين پديد آرد; آسمان را مي جنباند و مي شكافاند
و زمين را مي تكاند و مي لرزاند و كوهها را مي كند و مي پراكند.
پاره اي از كوهها
از شكوه و جلالت و بيم و سطوت خداوند
بر هم كوبانده مي شوند و فرو مي پاشند. و خداوند
آنان را كه
درون زمين اند
بيرون مي آورد و آنها را پس از كهنگي و
پوسيدگي شان
تازه و بازآفريني شان مي سازد و پس از
پراكندگي شان
فراهمشان مي آرد.
سپس ايشان را براي پرسش از كردارهاي پنهان و
آشكارشان
جداشان مي كند و دو گروهشان مي نمايد; به
يكي شان پاداش مي دهد و نعمت مي بخشد
و از ديگري انتقام
مي گيرد و كيفرشان مي دهد. اما طاعت پيشگان را اينسان پاداش
مي دهد : ايشان را در پناه خويش مي گيرد و در سراي خويش
جاويدانشان مي گرداند; سرايي كه فرود آمدگان به آن
از آن
بيرون نشوند و خوشحالي شان دگرگوني نپذيرد و هراسها
فراشان نگيرند و بيماريها به ايشان نرسند و خطرها به آنان
روي ننمايند و سفرها ايشان را جا به جا نكنند ( و به رنجشان
نيفكنند) و اما گناه پيشگان را اينچنان كيفر مي دهد : به بدترين
واديها فروشان مي آرد و دستانشان را با زنجير به گردنهاشان
مي آويزد و گيسوانشان را به پاهاشان مي بندد و پيراهنهايي
بويناك و سوزان و جامه هايي آتشين بر پيكرشان مي پوشاند.
(و بدينسان است كه اين نافرمايان سياه بخت ) در
عذابي اند كه سخت گذران است ودر خانه اي اند كه در آن بر
ساكنانش بسته است و در آتشي اند خروشان و غران
با
شعله هايي زبانه كشان و هولناك . مقيمان آن آتشكده
بيرون
نشوند و اسيران آن
آزاد نگردند و بندهايش گسستني نيست و
اين خانه را فرجامي نيست تا به سر آيد و آن مردمان را
سرانجامي نيست تا پايان
يابد.
شيوه پارسايانه پيامبر
(شيوه زاهدانه و رهبري پيامبرانه پيامبر اكرم صلي الله
عليه و آله چنين بود : )
1 ـ دنيا را تحقير كرد و آن را كوچك نماياند .
2 ـ و آن را آسان گرفت و آسانش نماياند .
3 ـ و دانست كه خداوند
براي گرامي داشت وي
دنيا را از او
دور ساخته است و آن را بر ديگران (ي كه گرامي شان نمي دارد)
گسترانده است .
4 ـ از اين رو
پيامبر
با دل و جان
از دنيا روي گرداند .
5 ـ و ياد دنيا را در خاطر خويش
ميراند .
6 ـ و دوست داشت كه زينت دنيا از ديده اش پنهان شود
تا از
زيورهايش برنگيرد و مقام و منصب آن را آرزو نكند.
7 ـ پيام پروردگارش را چنان رساند كه عذر و بهانه اي براي
كسي باقي نماند.
8 ـ و امت خويش را پند داد; هشدارانه .
9 ـ و به بهشت فراخواند; اميدوارانه .
10 ـ و از آتش دوزخ هراساند;بيمناكانه .
خاندان پيامبر
اين ماييم كه :
1 ـ درخت پيامبري و « شجره نبوت » ايم .
2 ـ و فرود آمدنگاه رسالتيم .
3 ـ و رفت و آمدگاه فريشتگانيم .
4 ـ و معدنهاي دانش ايم .
5 ـ و چشمه ساران حكمت و معرفت ايم .
6 ـ ياور ما و دوستدار ما
در انتظار رحمت است .
7 ـ و دشمن ما و كينه ور ما
در انتظار قهر و سطوت
است .
پايان خطبه 109 ـ 84
11
11

*****
شيعه علي حقيقت گرا يا شخصيت گرا
|
در چكاچك شمشيرها و نيزه ها
در ميان ولوله و شور جنگ و نبرد
در
لابلاي نعره ها و فريادهاي رزم آوران جنگ جمل
مردي سر به گريبان
انديشه فرو برده بود :
خدايا
حق با كدامين طرف است در يك سو علي
داماد پيامبر
سردار
بزرگ اسلام
كسي كه پيامبر در وصفش مي فرمود :
« علي مع الحق و الحق مع علي »
با جمعي از ياران صديق پيامبر است
و در سوي ديگر « ام المومنين
عايشه » و دوتن از صحابه بزرگ پيامبر
« طلحه الخير » مرد خوش سابقه
اسلام و زبير « سيف الاسلام » ـ دلاور ميادين نبرد ـ صف بسته اند. آيا
مي شود هر دو گروه برحق باشند يا هر دو باطل !... به راستي كداميك بر حق
است »
سرانجام چاره كار در اين ديد كه جواب را از علي (ع ) بازجويد كه « باب
مدينه العلم » بود.
« ايمكن ان يجتمع زبير و طل حه و عايشه علي باطل ج »
آيا ممكن است طلحه و زبير و عايشه بر باطل اجتماع كنند و علي (ع ) در
پاسخ
جوابي داد كه
دانمشند سني مذهب مصري
دكتر « طه حسين » در
وصف آن گفته است : پس از قرآن
هيچ كلامي از بشريت بدين پايه محكم و
والا گفته نشده است .
انك لملبوس عليك . ان الحق و الباطل
لا يعرفان بافدار الرجال
اعرف الحق تعرف اهله و اعرف الباطل تعرف اهله
همانا حقيقت بر تو اشتباه شده است . به درستي كه حق و باطل را با ميزان
قدر و شخصيت افراد نمي توان شناخت .
اول حق را بشناس تا اهل آن را بشناسي و باطل را نيز او بشناس
اهل آن
برايت آشكار مي گردد.
كلام علي (ع ) يعني :
اشخاص نبايد مقياس حق و باطل قرار گيرند. اين حق و باطل است كه بايد
مقياس اشخاص و شخصيت آنان باشند.
وتمام . سخن كوتاه
اما بس عظيم و بلند بود. به بلنداي حقيقت و تاريخ ! اين
سخن يعني معياري براي تشخيص پيروان علي (ع ) از غير!
و به همين دليل است كه اگر به صدر اسلام بازگرديم
به يك روحيه خاصي
برمي خوريم كه آن روحيه تشيع است و تنها آن روحيه ها بودند كه مي
توانستند وضعيت پيامبررا در مورد علي (ع )
صددر صد بپذيرند و دچار
ترديد و تزلزل نشوند!
نقطه مقابل آن روحيه و طرز تفكر
يك روحيه و طرز تفكر ديگري بود كه
وصيتهاي رسول اگرم را با همه ايمان كامل به آن حضرت با نوعي توجيه و
تفسير و تاويل ناديده مي گرفتند. در حقيقت اين انشعاب اسلامي از اينجا
بوجود آمد كه يك دسته كه اكثريت هم بودند
فقط ظاهر را مي ديدند و
ديدشان عميق و تيزبين نبود كه باطن وقايع را ببينند. مي گفتند كه : عده اي از
بزرگان صحابه و سابقه دارهاي اسلام كه راهي را مي روند نمي توان گفت
اشتباه كرده اند. اما دسته ديگر كه در اقليت هم بودند
عقيده داشتند كه در
جايي كه اصول اسلامي به دست همين سابقه دارها پايمال شوند
ديگر
احترامي براي آنها قايل نيستيم .
روح تشيع را كساني بوجود آوردند كه طرفدار اصول بودند
نه طرفدار
شخصيتها!
علي بعد از پيامبر
جواني سي و سه ساله است با يك اقليتي كمتر از عدد
انگشتان . در مقابلش پيرمردهاي شصت ساله با اكثريتي انبوه و بسيار. منطق
اكثريت اين بود كه راه بزرگان و مشايخ اين است و بزرگان اشتباه نمي كنند و
ما راه آنانرا مي رويم .
اما منطق آن اقليت اين بود كه :
آنچه اشتباه نمي كند حقيقت است
بزرگان بايد خود را با حقيقت تطبيق
دهند.
سلمان فارسي
ابوذر غفاري
مقداد و عمار ياسر مرداني بودند اصولي و
اصول شناس
ديندار و دين شناس . در حقيقت روح شيعيان صدر اسلام
روحي بود كه اصول و حقايق بر آن حكومت مي كرد
نه اشخاص و
شخصيتها! و از همين رو بود كه شيعيان اوليه مردمي منتقد و بت شكن بار
آمدند.
از اينجا معلوم مي شود
چقدر فراوانند افرادي كه شعارشان تشيع است و اما
روحشان روح تشيع نيست . چرا كه افرادي ظاهر نگر و شخصيت گرايند. در
حاليكه مسير تشيع همانند روح آن
تشخيص حقيقت و تعقيب آن است .

| |