روزنامه جمهوري اسلامي 25/07/1385 صفحه جبهه و جنگ

  • يعني بعد از اين همه سال ....
  • سرخي شفق منور از نور شماست
  • *****
    يعني بعد از اين همه سال ....




  • تقديم به علمدار جانباز; شهيد حاج اسماعيل فرجواني
    ما را در اين ديار جبر ماندن است اي دل بجز سوختن چه توان كرد
    حاج اسماعيل
    رخ از حجاب برون فكنده اي تا دست يك افتاده را گيري
    دل تو دلم نبود وقتي براي چندمين مرتبه به اداره .... رفتم و كسي توجه اي نكرد دست خودم نبود صبر ايوب كه ندارم حلم علي كه ندارم .
    آدمي هستم غرق در تلاطم روزگار دلم شكست نه آن چنان كه شيشه مي شكند دلم شكست آن چنان كه نگاه مضطرب كبوتري در دام به آسمان مي افتد. از خودم و آن چه كه بود و نبودم را شكل مي دهد. متنفر شدم تنفري عميق درونم را پاره پاره مي كند...
    آدم كه نباشم رفتم كه نيايم انديمشك خوبم را ترك مي كنم . در حالي كه تمام آرزوهايم خلاصه شده در اين كه بارديگر به اين ديار برنگردم به محل كارم بهبهان مي روم .
    بهبهان
    غروب دل گيري بود خورشيد آخرين گيسوانش را از شانه هاي زخمي زمين برمي گرفت و خسته تر از هر روز با چهره اي گلگون خود از ديدن زمين و زمينيان رها مي نمود. شب چادر سياهش را باز كرد ستاره ها به خانه هاي مردم سرك مي كشيدن اشك پهن دشت صورتم را مي شست و من به تنهايي گل شب بو در اين شب بي مهتاب فكر مي كردم ....
    دلواپس بودم ونگران مي خواستم به هر ترتيب است بار ديگر به استغاثه برخيزم و در زير پوست شب خلوتي داشته باشم با او كه دادار همه چيز و همه كس است با او كه خودش گفته بخوانيد مرا تا اجابت كنم شمارا مي خواهم او را بخوانم تا تبسم آفتاب را فردا نبينم . همه آداب رفتن به بستر را يك به يك به جا مي آورم و ....
    نشسته بودم با خودم تا تنهايي ام را با دلم قسمت كنم ... درب باز شد جواني غرق در نور وارد شد به راحتي نمي توانم نگاهش كنم بر لبانش اما تبسمي نبود با نگاهي عميق تمام وجودم را تسخير نمود بلند شدم و به احترام ايستادم كمي جلو آمد و گفت برويم گفتم كجا گفت : پيش بچه ها پيش آن ها كه دل نگرانيت را مي دانند... در گرداب شك ترديد چون زورقي شكسته به دور خودم پيش و تاب مي خورم و او چون ناخدايي مطمئن ايستاده بود به تماشا.
    نهيب زد بيا برويم مگر خودت نخواسته بودي مگر نخواسته بودي گفتم بله گفته بودم اما تو كه هستي گفت نمي شناسي گفتم معلوم است كه اهل قبله ودل هستي گفت منم اسماعيل گفتم كدام اسماعيل گفت : حاج اسماعيل فرجواني و بلافاصله دستم را گرفت ....
    هنوز گام اول را برنداشته بوديم كه مادرم آمد سراسيمه بود و هراسان چطور رسيد نمي دانم او هم دست ديگرم را گرفت گفت : نمي گذارم بچه ام را ببري او زن و بچه دارد به خدا نمي توانم طاقت ندارم آخه منم گناه دارم به خدا نمي گذارم او را ببريد... حاجي يك دستم را مي كشيد و اصرار به بردنم مي كرد و مادرم از جان ودل دست ديگرم را گرفته و مي كشيد بين رفتن و ماندن خوردن آب حيات و چشيدن آب انگور در برزخي عجيب گرفتار شده بودم .
    در اين كشاكش حاجي دستم را رها نمود گويي مهر مادري غالب اين ماجرا شده بود حاج اسماعيل مي خواست برود دست به دامنش شدم گفتم تكليف ما چه مي شود برگشت روشنايي و نور غنچه بود و رستاخيز شگفتن گل لحظه اي از نگاهش دنياي تفسير داشت آرام و شمرده گفت تا زماني كه اين طور كار مي كنيد شما هم مثل ما شهيد هستيد گفتم : بيشتر بگو گفت : راه خوبي را گرفته ايد سعي كنيد اين مسير را ادامه بدهيد صراط المستقيم همين راه است و بس گفتم : باز هم بگو گفت : الان شما هيچ فرقي با ما نداريد درست مثل ما هستيد شما هم شهيد هستيد.
    با لبخندي زيبا برلبانش در غبار نور محو شد و من ماندم و مادرم خواستم چيزي به مادرم بگويم ديدم او هم رفته است .
    فرياد زدم خدا كجا مشكل بوده است كه اين جبر ماندن به پيشانيم مهر شده است . فريادم در صداي اذان محو شد... وقتي در رختخواب نشستم صداي بال زدن پرنده اي نگاهم را به آسمان برد آسماني كه سفيدي راه شيري را از عمق آن مي توان ديد.
    صبح طبق معمول رفتم سد مارون با بچه ها بودم دستگاه حفاري 250 را روشن كردم هنوز چند دقيقه ايي از استارت دستگاه نگذشته بود كه شلنگ هيدروليك آن تركيد به خاطر عجله و اين كه كار معطل نشود با يكي از ماشين هاي عبوري سريع خود را به بهبهان رساندم و در كم تر از يك ساعت شلنگ را درست كردم داشتم با تعمير كار حساب و كتاب مي كردم كه بوق زدن اتومبيلي نگاه مرا به سمت جاده كشاند بله ماشين اداره خودمان بود مي خواست بالا برود سوار ماشين شدم و به سمت كارگاه راه افتاديم در راه يك نفر را سوار كرديم مردي بود ميان سال با محاسني جوگندمي .در مسير او ساكت بود.
    احساس كردم ماشين سرعتش زيادشده گفتم : عزت كمي يواش برو گفت : نگران نباش يواش مي روم گفتم : آقاي زردكوه فكر مي كنم ماشين روي هوا مي رود او خنديد و گفت : چيزي نيست دل نگران نباش .
    به كمپ مسكوني كارگران رسيديم سرپيچ جاده خيس بود تازه آب پاشي كرده بودن يك طرف منازل مسكوني و يك طرف هم رودخانه مارون بود كه در عمق دره قرار داشت ... ماشين دور خودش چرخيد و چرخيد و به سمت دره مي رفت راننده هيچ گونه كنترلي روي استيشن نداشت . با آرامش عجيبي داخل ماشين نشسته بودم و منتظر نقطه آخر قصه بودم .
    خواب ديشب و آن رويايي صادق جلوي چشمانم رژه مي رفتند دلم مي خواست در عالم بيداري حاجي موفق به جدا كردن دستم از دست مادرم بشود. ماشين بعد از پيچ و تاب هاي زيادي بدور خودش رفت و در لبه پرتگاه متوقف شد وقتي پياده شديم يكي از چرخ هاي ماشين روي هوا داشت مي چرخيد مردي كه همراهمان بود گفت يك دستي ماشين را در آخرين لحظه نگه داشته است ...
    مسجد سيد بهبهان
    شب ايام فاطميه بود عزاي حضرت زهرا(س ) بود در فضاي هنوز مي شود صداي شكستن بغض علي (ع ) را شنيد مي شود ناله هاي در گلو مانده يتيمان علي (ع ) را شنيد.
    مراسم پرشور و حالي بود عالمي بود در آن عالم حال مالله فوران شور و شوق و شعور را مي شود در اين مجالس ديد.... و آدم چقدر خوب است هميشه سعادت حضور داشته باشد.
    ناكجا آباد دل اين جا نبود
    غربت پروانه ها اين جا نبود
    عالم و آدم چو هم پيمان شوند
    پيش چشم مستتان دريا نبود
    بعد از مراسم پياده به طرف منزل آمدم مسير كمي طولاني مي باشد اما دلم گرفته بود آمدم تا در سكوت شب بيشتر فكر كنم به فاطمه (ع ) و به مولا علي (ع ) به مدينه و به شهر پيامبر اكرم (ص ) آخر چرا مگر اهل مدينه فاطمه (س ) را نمي شناختن ...
    در حال و هواي خودم بودم كه ياد بدهي غدير افتادم چكي كه كمتر از 48 ساعت ديگر بايد پاس مي شد دقيقا يك ميليون ريال در آن تاريكي و سكوت با لبخند گفتم خوب حاجي مسئله تصادف امروز كه حل شد اما بحث بدهي ما به انتشارات مدرسه هنوز حل نشده است .
    صبح تا وارد كارگاه شدم گفتند مسوول كارگاه آقاي سرانجام شما را كار دارند گفتم : چه مسئله مهمي پيش آمده كه حاجي مرا خواسته آن هم اول وقت كاري كه هنوز ما استارت دستگاه ها را نزده ايم .
    حاج بيژن سرانجام مسوول كارگاه جهاد توسعه منابع آب در سد مارون مي باشند تقريبا رفيق بوديم وقتي وارد دفتر شدم حاجي به استقبالم آمد و گفت اين چك به مبلغ يك ميليون ريال مال شماست گفتم براي چي گفت مقداري آهن آلات اوراقي بوده فروختيم و اين مبلغ را براي غدير شما گذاشتيم كنار. از اين پيش آمد چنان تعجب كردم كه باعث تعجب حاجي شد. او گفت اين پول براي شما است .
    انديمشك ـ ارديبهشت 1380
    نشسته ام به تماشاي مردم بعضي ها مي خندند و برخي بي تفاوت تماشاي اين سيل عظيم فكرم را مشغول كرده توده مردم پاكترين قشر جامعه هستند بي آلايش و زلال مثل چشمه مي جوشند و مي روند در مسير عبورشان اگر گل بكاري غنچه خواهي داشت اگر بند ببندي فردا معلوم نيست چه برداشت خواهي نمود مردم با اميد زندگي مي كنند تا اين روزنه هست تلاش و كار هم خواهد بود عشق و ايمان هم حضور خواهد داشت ولي بدون اميد هيچ نخواهي داشت و ياس ويران كننده بناي زندگي و هستي مي باشد...
    در اين افكار بودم كه عباس آمد و گفت اسماعيل آمده گفتم حاج اسماعيل فرجواني گفت بله سيد مرتضي شفيعي هم آمده و فردا صبح از صحن علي بن مهزيار مراسم استقبال بچه ها شروع مي شود.
    ... اسماعيل از لحظه اي كه گفتند آمده اي همه اش به دستان تو فكر مي كنم يعني مي شود باز هم بيايي و دست مرا بگيري مي شود باز هم بگويي بيا برويم ...
    به اهواز رسيديم من بودم و عباس سيف اله و عبداله و آقاي برگلي مسوول (سابق ) بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس استان خوزستان
    جمعيت كه در انتظار بودند قفل فراق را شكستند و به سوي كبوتران تازه رسيده خيز برداشتند تابوت هاي گل سرخ بردستان جمعيت داشتند به طرف جلو مي رفتند و ما دوان دوان مي رفتيم تا به جمعيت برسيم .
    من همه اش در فكر اسماعيل بودم او را خواهم ديد دستم به بال سوخته اش مي رسد. توفيق ديدارت چگونه حاصل شد عزيز دلم ...
    نفس نفس مي زديم از دور كه نگاه مي كرديم جمعيت در حال حركت بودند و تعدادي تابوت كه دل هاي ما در آن قرار داشت به سمت جلو مي رفتند.
    چند قدم مانده كه به جمعيت برسيم ناگهان تابوتي به عقب آمد راست آمد و خورد به صورتم بي اختيار آن را غرقه بوسه كردم گونه هايم در گرمايي لذت بخش داشت مي سوخت چشمان خيسم ناگهان روي شناسنامه گل سرخ ماند كه نوشت بود شهيد حاج اسماعيل فرجواني .
    دلم شكست يعني بعد از اين همه سال هالله
    دوباره چيزي در درونم جوشيد و جوشيد صدايي زيبا در گوش هايم نجوا كرد كه : دلوا پس نمازهايتان باشيد دلواپس قلبتان باشيد دل نگران فرداي حضورتان باشيد دل نگران دل شكسته علي باشيد علمدار خوبي براي ولايت باشيد و گفت و گفت ....
    اين نجوا با صداي دريا يكي شد دريا بود و آب و قطره هاي فراواني كه شده بود دريالله
    مرتضي طيبي
    انديمشك ـ موسسه فرهنگي غدير
    اسماعيل از لحظه اي كه گفتند آمده اي همه اش به دستان تو فكر مي كنم يعني مي شود باز هم بيايي ودست مرا بگيري مي شود باز هم بگويي بيا برويم
    جمعيت كه در انتظار بودند قفل فراق را شكستند و به سوي كبوتران تازه رسيده خيز برداشتند. تابوت هاي گل سرخ بر دستان جمعيت داشتند به طرف جلو مي رفتند و ما دوان دوان مي رفتيم تا به جمعيت برسيم

  • *****
    سرخي شفق منور از نور شماست




  • درباره شهدا :
    قلم زدن در باره شهديان اين افلاكيان ذروه نشين كه چند روزي را ميهمان خاك مسكنان در بند تن بودند و شتبابان عطاي دارالفنا را به لقايش بخشيدند و در دارالقرار الهي سكني گزيدند. كاري است بس دشوار و خارج از توان انسان خاكي چرا كه توصيف كمالات و بيان فضائل آن ستارگان نشسته بر عرش عزت از عهده كسي برآيد كه جرعه اي از مي ناب باده فروشان را نوشيده و سوار بر مركب راهوار ايمان به سير معنوي آفاق و انفس پرداخته باشد.
    شهدا چنان مشتاقانه و شتابان سيرالي الله را پيمودند كه ابدال در آرزوي جايگاه شامخ آنان غبطه مي خورند. آنان ره صدساله را يك شبه طي كردند و اين در حالي بود كه بسياري از آنان شايد تنها دو يا سه دهه از عمر خويش را سپري نموده بودند. عظمت و شكوه اين كمال و اين وصال را هنگامي بهتر مي توان دريافت كه بدانيم خداوند سبحان در قرآن شريف ايشان را در كنار پيامبران خويش قرارداده و مي فرمايد : « ومن يطع الله و الرسول فاولنك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهدا و الصالحين و حسن اولئك رفيقا » و اكنون صدحيف كه عمر ما و اين فرصتهاي گرانبها چون ابري رفت و ما هنوز اندرخم يك كوچه ايم .
    شهدا همان سربازان گمنام روح الله بودند كه نداي هل من ناصر او را عاشقانه لبيك گفتند. آنگاه كه خداي تعالي آن بت شكن دوران را به منظور احياي اسلام عزيز در عصر حاضر به مبازره با فرعونيان زمان فرستاد. پيروان و رهپويان شايسته را نيز به قدرت يداللهي خويش با او همراه نمود كه توان درك آن زعامت معصومانه را داشته باشند و آن انصار ولي خدا چند صباحي را بر روي اين كره خاكي سپري نمودند تاالگويي باشند براي مسلمان واقعي بودن و خود را خالص كردن كه چگونه مي توان شايستگي درك حضور معبود يكتا را پيدا كرد. روح بزرگ و بلند اين سبكبالان در گنجايش وظرف ما زمينيان نمي گنجد. روح آنان آسماني بود و آسمان ماوايشان شد. اين جهان و مافيها براي آنان چون قفسي مي نمود كه هر لحظه رهايي از اين تخته بند جان و روح را آرزو مي نمودند.
    آنان پاك و طاهر زيستند و حق انسان بودن و اشرف مخلوقات بودن و احسن الخالقين بودن را كه هدف عالي خلقت آدميان است به درستي ادا كردند. تن پاك خويش را به دلبستگي ها و پايبندهاي اين دنياي مادي نيالودند تا سرانجام شايستگي استعلا به مقام رفيع شهادت و عروج عاشقانه به محضر معشوق را يافتند. آن مجاهدان راه حق چه معامله پرسودي را با باريتعالي انجام دادند. و اينك آنان « در قهقهه مستانه شان عند ربهم يرزقونند » و خداوند رحمن نيز ثمني ثمين را در مقابل اهدا جان بديشان پرداخت نمود و جز اين نيست كه تنها او ارزش و بهاي شهدا را مي داند و بس :
    قدر زر زرگر شناسد
    قدر گوهر گوهري
    و آنگاه كه قلم را در وصف مقام و منزلت آنان به گردش درمي آوريم و يا در فضايل و تكريم آنان داد سخن سر مي دهيم ماحصل تراوش آن چيزي است كه در حيطه ظرف ذهن قاصر ما مي گنجد و به هيچ وجه توان واگويه نمودن تمامي حقايق را نداريم . آري آنان به بزرگترين نعمتي كه خداوند تبارك و تعالي به بنده خويش عطا مي نمايد و آن رضايت محبوب و همنشيني باانبيا و اوليا و صلحاست دست يازيدند.
    انتظار اين بود كه آنهايي كه بيشتر از ما مي فهمند و بهتر از ما مي نويسند و رساتر از ما مي گويند درباره شهدائي كه در اين مجموعه ذكر ياد و خاطره آنان خواهد رفت اقدام نمايند كه به هر دليل اين مهم انجام نشده است و اكنون وظيفه و رسالت ماست كه ما نيز مانده ايم از انجام اين رسالت بزرگ و ابلاغ پيام آن شهداي بزرگوار آنان رسالت عظيم خويش را كه در راستاي قيام خونين سرور آزادگان جهان حضرت سيدالشهدا(ع ) صورت پذيرفت به انجام رساندند و اكنون مائيم و تداوم رسالت عقيله بني هاشم حضرت زينب كبري (س ) و اين سخن رهبرمعظم انقلاب كه (امروز زنده نگه داشتن نام و خاطره شهدا كمتر از شهادت نيست ) آري شهدا باقيان جاودانه اند. چرا كه فنا في الله شدند. تا مصداق آيه شريفه : « ولاتقولو لمن يقتل في سبيل الله امواتا بل احيا ولكن لاتشعرون » باشند.
    به كشته شده گان ره عشق بي خبر نگذر
    اگر جسم خموش است جانشان گوياست
    اما سرنوشت ما زندگان چيست ما كه ريزه خوار ايثار آن راست قامتانيم و آرزومند شفاعت آن رادمردان در روز واپسين حساب .
    شهدا ترجمان هابيلي تاريخ بشريت اند. زمين و مافيها دوام و بقا خويش را مديون وجود شريف آنانند. چرا كه ايشان پادر جاي پاي سرور و مقتداي خويش حسين بن علي (ع ) گذاشتند و لذا اوراق تاريخ به قوام و صلابت آنها استدام و استمرار يافت .
    شهدا نورند نوري متصل به منبع لايزال الهي . كه تنها در قلوب پاك و صادق نفوذ مي نمايد و بعد خود چراغي مي شوند مصباح راه ساير انسانها نور شهداي ما انعكاس انوار مشعشع سرهاي بي تن كربلاست منتها اليه شعاع اين نور به ابديت ره خواهد يافت . اتصال به انوار تجلي يافته از آن ابدان پاك . فاصله رسيدن به بارگاه جلالت حق را از طوال سالهاي نوري به كوتاهي ثانيه اي بدل خواهد ساخت . آنان كه لياقت داشته باشند غرقه اين نور هدايت بخش مي شوند و آنگاه همسفر با كاروان راهيان دارالسرور امن الهي مذاق جان خويش را به شيريني وصال او كامروا خواهند ساخت .
    شهدا چون آئينه تاباني هستند كه درخشش انوار زلالشان سرچشمه روشنايي زندگي ما زمينيان است و تنها هنگامي كه خود را از حصار جهل و عصيان و خودبيني آزاد سازيم قادر به استشمام فضاي معنوي ناشي از حيات شريف آن زندگاني هميشه جاويدخواهيم بود.
    سخن گفتن از شهدا كار سختي است . فضائل اخلاقي اين مردان خدائي در قالب كلمات و جملات ما نمي گنجد. به همين خاطر است كه وقتي مي خواهيم از آنها حرفي به ميان آوريم گوئي كه مهر بر لب داريم كه اجازه سخن گفتن را از ما سلب مي كند.
    نگارش اين مقال بهانه اي شد براي زيارت خانواده هاي معظم شهدا كه حرفهاي بسياري براي ما داشتند. مادر شهيد وقتي لب به سخن مي گشود اشك درچشمانش حلقه مي زد كه گوئي حرفهاي زيادي بود كه در طول آن سالها در دل نهفته داشت . وقتي از پدر شهيد مي خواستم براي مان از زندگي و اخلاق و رفتار فرزندش صحبت كند خود اذعان مي كردكه ماهم اين بچه ها را نشناختم و نيز در اين مسير از سخنان ياراني بهره مند شديم كه روزگاري را با اين پاكان گذراندند. به راستي اين بچه هاي كم سن و سال در كدامين مكتب درس خوانده بودند كه اين چنين جامع جميع فضائل اخلاقي بودند براستي اينها چرا براي رسيدن به شهادت اين چنين استغاثه مي كردند
    آري اينان مصداق آيه : « بل احيا عندربهم يرزقونند » اينها تجلي آيه : « فمن كان يرجو لقا ربه فليعمل عملا صالحا » بودند. اينها همان (والسابقون السابقون اولئك المقربونند) كه در والفجر 4 از يكديگر سبقت مي گرفتند.اينها همان سيمرغاني بودند كه براي رسيدن به يقين به كوه قاف پرواز كردند. و در دشت شير نداي جانان را شنيدند و در ارتفاعات كاني مانگا كه قله صعودشان بود به سوي معبود خويش پرواز كردند.
    و اكنون ما مانده ايم و تنهايي و غربت ياران و روزگار بودنشان آنان كه با حضورشان در جمع كوچكمان ما وسعتي به پهناي اقيانوسها وعمقي به ژرفاي درياها پيدا مي كرديم . حال بدون حضورشان در من و من ها فرو رفته . و در مجال اندك زندگي در قبل و قال و مقال ها وامانده ايم به اميد وصال به اقبال رويت جمال يار اميال و آمال خويش را وانهاده و ماييم مصداق آن شعر پر شعور كه مطلعش اين است :
    چون بيوه گان ننگ سلامت ماند برما
    تاوان اين خون تا قيامت ماند برما
    و امروز اگر چه در ساحل بحر فضايل بيكران شما نشسته ايم و چون ريزه خواري بي مقدار بر اين خوان پربركت و جوياي جاري شدن در جريان بي انتهاي شماييم . ما را توان غور درژرفاي بحر شور و شعورتان نيست .و تنها جرعه نوش درياي پرخروش معرفت و كمالتان هستيم . چراكه رويت جال و جلال شماو سيراب شدن از مي ناب وجودتان ما را بي تاب كرده است .
    حال كه جوشش ذهن ما شمه اي از ثمن ثمين وجودتان را در فراق تراوش مي كند جملاتي كه ترجمان واقعي آنچه بايسته و شايسته شماست نمي يابيم چون در وصف شما عقل و عشق سربه زير افكنده اند اي قديسان قدسي مسلك عالم معنا و اي قربانيان قربانگه و مسلخ عشق ماورايي اي اطلسيهاي دامنه هاي سبز و سرخ قله هاي آسماني كه در يك نگاه با امواج نفوس قدسي تا اوج قله رهايي از خاك به افلاك رسيديد در وصف اين وصال زيبا و عارفانه شما سرو سبز غيرت ما با رديف كردن و احساسات شاعرانه چنين سر مي جنباند :
    سرخي شفق منور از خون شماست
    سرسبزترين بهار مجنون شماست
    امروز اگر نما و آيينه شديم
    از نام شماو بركت خون شماست
    محمدعلي موظف رستمي