روزنامه جمهوري اسلامي 16/07/1385 صفحه جبهه و جنگ

  • ياد آن روزهالله
  • نامه اي بي نشان
    برسد به دست كسي كه نمي شناسمش

  • در سايه غربت
    پيرمردي شجاع و لايق شهادت
  • *****
    ياد آن روزهالله


  • خورشيد در گوشه آسمان رنگ خونين گرفته بود مي رفت تا مرا با غم دوستان خود تنها گذارد. رنگ قرمز خورشيد حكايت از دردها و فراقها داشت . گويي كه با من همدردست . گويي مي داند فراق يعني چه گويي تنها ماندن را چشيده گويي مي داند كه دردل خسته من چه مي گذرد. بلي مي داند نمي شود نداند. چون بارها وبارها شما را ديده بود مي داند كه چقدر صميمي بوديد و شايد هيچوقت فكر نمي كرد كه چنين وضعي پيش آيد كه شما اينجا آرميده باشيد و من گريان و سوزان از غم هجر و ماندن در كنارتان .
    شبهاي جبهه . داراي آسماني حيريت زده و زمين با صبر وتحمل نظاره گر بود و زمان بازگشت خود پرندگان آزادي را در قفس به آزادي نزديك مي كرد و اشارت پرگشودن مي داد و ملائك در حيرت عظمت آن شبها به دشت مي نگريستند تا معنويت آن زمان را درك كند همه آماده پرواز و آماده وصل زمان زمان از جان گذشتگي و ايثار و زمان درهم شكستن موانع موانع نفس و سيم خاردارهاي بردگي زمان گذشتن از كانالها تن و پشت سر گذاشتن خاكريزهاي دنيوي زمان دريدن زنجيرهاي غيرخدايي و تمسك به ايمان الهي همه پشت خاكريز آماده مطئمن و شكيبا منتظر يك لحظه هر كسي در هر فكري و عالمي دنيا در آنجا زيبايي نداشت . آنچه زيبا بود زيبايي رضايت حق بود و بس زيباي زيباي وصل بود و زيبايي زيبايي پرگشودن پرندگان كوچكي كه به بزرگان خوب پرواز كردن را نشان مي دادند و رفتند ولي هرچه مي گويم مي دانم همه چيز را نمي دانم اصلا كسي كه آنجا نبوده نمي داند چه شده مي تواند روح آنها شبهارا درك كند به زبان آوردنش شايد آسان باشد ولي اگر مي خواهيد واقعا حرف مرا بفهميد بايد از ماه بپرسيد. او مي داند كه من چه مي گويم . آخر او از همه به بچه هاي جوان مانوس تر بود. بچه هاي جوان زير نور او ساعتها مشغول عبادت و دعا بودند و همه اين ضجه ها و گريه ها را او مي شنيد. او ميداند آن شبها چه شبهايي بودند و چه غوغايي بود ماه هر شب شاهد بود كه بچه ها چطور از موانع لذت ها و خطهامي گذرند و چگونه حصارهاي تن را يكي يكي به كنارزده و از هر چه رنگ نفاق دارد عبور مي كردند او ديده بود كه چطور پرنده هاي آزادي به ديوار قفس مي كوبيدند و به همه درس چگونه زيستن و چگونه رفتن را سر مي دادنداو ديده بود كه چگونه درهاي قفس مي كوبيدند و به همه درس چگونه زيستن و چگونه رفتن را سر مي داد. او ديده بود كه چگونه درهاي قفس بازشده بود و آنان را با اشتياقي مي ديد كه پرمي گشودند .او كه در عبادت و جنگ بچه ها راديده بود. او كه در محراب عبادت در بستر بيابانهاي دور از همه را ديده بود و او كه غرش تكبير راهم در وقت پيكار ديده بود مي داند چه مي گويم .
    او مي داند فراق يعني چه و دردتنهايي چيست او مي داند كه آنان چه غريب بودند در دنيا و چه غريبانه هجرت كردند او در آن شبها در نور خود مي ديد كه چگونه گلهاي گلستان گردآنهاكه هر كدام خودگلستاني بودند. چگونه گلچين مي شوند و پرپر مي شوند و بعد پرمي كشند و پرمي زنند. اين كلمات را فقط براي تو مي نويسم . مگر اين جملات مي توانند براي كسي غير از تو باشند پس چگونه كلماتي هستند اينها آيا تنها نوحه و مرثيه است مگر براي كسي كه « مرده » نيست مي شود نوحه و مرثيه سرود چون تو زنده اي و نمرده اي بلكه اين مائيم كه مرده ايم چون شهيد هرگز نمي ميرد. شما زنده ايد و ما مردگانيم . مگر نه اينكه پروردگار عزيز فرموده گمان بريد آنان كه در راه خدا كشته شدند مردگانند. بلكه زنده اند و روزي خواران پروردگارشاند. شماها به وصال نايل شديد.درست همان گونه كه مي خواستيد و تصميم داشتيد. شهدا به حال شما رفتيد و ما وامانديم و بلكه و تنها از قاقله سالار عشقي كه دلهاي ما را با خود ببرد و در اين دنيا نظاره گر خاطره هايتان هستيم . « آن روزهاكه ما در ميانتان بوديم و در گلستاني بوديم كه تمام شما گلهاي آن باغ بوديد ما آن روزهادر آن گلستان مي گشتيم و بي اطلاع از آن كه كجا هستيم . قدم برمي داشتيم و سرمست از بوي عطر گلستان در جبهه با شما صبح را به سحر مي رسانديم و يكي يكي شما از گلستان نمان رخت بربستيد و رفتيد گلهاي والفجرـ فتح المبين ـ بيت المقدس ـ رمضان ـ خيبر و... كربلاـ بدر ـ احد ـ حنين و... (دردل است ) حال كه سالها از آن جنگ و پرواز شما گذشته و ما در حيرت و ناباوري از غم هجرتان در اين سرزمين روحاني حضور داريم باتني پيمان مي بنديم كه راهي را برويم كه شما رفتيد و پيرو كسي باشيم كه شما بوديد و تاجان در بدن داريم رهرو راه حق باشيم با شما پيمان مي بنديم .پيمان خود پيماني كه سرترس جهل و چه و چه نيست پيمان آن وامانده از قافله كه درآن ميسر مي گرديد تا شايد قافله اي ديگر از راه برسدو او راهي كند به اميد آنكه مولايمان مهدي (عج ) دستگير ما باشد و ما را از عدم به ديار علي رجعت دهد.
    آمين يارب العالمين
    مسعود عباسي بائوده اي

  • *****
    نامه اي بي نشان
    برسد به دست كسي كه نمي شناسمش




  • حمزه خليلي واوسري
    « ... و اما سنگري كه خوابگاه و پناهگاه ما در زمان آتش تهيه دشمن است از در پتويي آن كه وارد شوي پس از يك پيچ نود درجه كه براي جلوگيري از تركش هاي احتمالي ايجادشده . در سمت راست دو جعبه مهمات خالي را مي بيني كه در حكم كابينت بدون درب است و سه بشقاب رنگارنگ و سه قاشق كتري سياه سوخته و سه عدد ليوان قرمز رنگ پلاستيكي يك شيشه قند يك قوطي چاي و يك عدد قوطي كنسرو كه قندان ماست با سفره اي از جنس پلاستيك تمام لوازم آشپزخانه ما را تشكيل مي دهند. البته اجاق آشپزخانه ما متحرك است با هيزم در چند جاي بيرون از سنگر پخت و پز در حد چاي داريم .
    در داخل سنگر كمي جلوتر كه بيايي درسمت چپ برگوني هاي پر از خاك سيمي را خواهي ديد كه رخت آويز ماست و در كنار آن طاقچه مانندي قرار دارد كه زرادخانه سنگر است كه سه اسلحه كلاش را در خود جاي مي دهند. پس از آن دو متر در دو متر جا داريم كه سه كاره است : هال پذيرايي و خواب .
    كار خاصي نداريم . در 24 ساعت 8 ساعت نگهباني مي دهيم و 16 ساعت را براي خواب نماز نظافت شوخي مطالعه و بعضا مهماني رفتن به سنگرهاي ديگر تقسيم مي كنيم . كتابهايم را آوردم كه بخوانم ولي از شما چه پنهان كه كمتر حس درس خواندن پيدا مي كنم . راستي تا فراموش نكردم بگويم كه دو روز در ميان شهردار مي شوم . نه از جنس شهرداراني كه مي شناسي اينجا شهردار وظايف محدودي دارد چاي دم كردن آوردن شام و ناهار و صبحانه از سنگر تداركات شستن ظروف آشپزخانه و از اين دست كارهايي كه مربوط به اندروني سنگر است .
    به هر حال آنچه مي دانستم و مي توانستم نوشتم و مسايلي هست كه نمي توانم بنويسم . چون بسياري از مسايل جنبه محرمانه پيدا مي كنند. ترا به خدا مي سپارم و اميدوارم هرجا كه هستي به ياد من و خيل همسنگران من باشي كه از دهنه خليج فارس تا كوههاي سر به فلك كشيده شمال غرب كشور در خطوط مقدم با سرما و گرما مي سازند و براي سربلندي ايران عزيز تلاش مي كنند. »
    نامه اش را كه نوشت متوجه شد كه بايد فانوس سنگر را روشن كند. در تاريكي با كورمال كورمال كبريت را پيدا كرد و براي خود روشنايي درست نمود. نامه را در پاكت گذاشت و با بذاق دهان و زبانش سر پاكت را بست . اما نمي دانست براي چه كسي بفرستد. در آغاز نامه نوشته بود : « اي كسي كه نامه ام را مي خواني سلام . »
    به فكر فرو رفت كه براي چه كسي بفرستد براي معلم ادبياتش بفرستد كه هميشه از انشايش گله داشت كه چرا هميشه سايه اي از عقل بر نوشته هايت هست و احساس در آن جاي ندارد يا براي دوستش كميل كه براي اعزام آمده بود اما همان روز خبر شهادت برادرش را به او دادند و مجبور شد برگردد و اين روزها سرگرم برگزاري مراسم چهلمش مي باشد.
    نمي توانست براي معلمش بفرستد. چون در قسمتي از نامه اش نوشته بود : « تمام سرمايه من همان مبلغ پولي است كه از پس از اندازهاي پول توجيبي مدرسه جمع كردم و مقداري را با خود آوردم و مقداري را كه نمي دانم چقدر است در چمدانم مانده . اين قدر نيست كه بگويم چكار كنيد. »
    براي كميل هم نمي توانست بفرستد چون در جاي جاي نامه جواناني را كه به جبهه نمي آيند و پدران و مادراني را كه مانع حضور بچه هايشان در جبهه مي شوند سرزنش كرده بود و مي دانست عذر كميل و پدر و مادرش پذيرفته است .
    با خود كلنجار مي رفت كه براي چه كسي بفرستد. براي مادرش اما دلش نمي آمد. چون در نامه نوشته بود : « شايد تا زمان رسيدن اين نامه مصداق آن شعر باشم كه خودش از نامه اي كه نوشته زودتر آمده . چون گاهي حجم آتش عراقي ها آنقدر زياد است كه گلوله ها مثل نقل عروسي ها و باران زمستاني مي بارند » .
    مي خواست براي پدرش بفرستد. اما مي دانست او كه عمري را فقط كار كرد و سوادي ندارد نمي داند « رقص شعله هاي كاتيوشا در زمان شليك و زوزه خمپاره در زمان اصابت به زمين » چيست و اصلا نمي داند « جزيره ماهي در ميان اروند رود » و يا « روبروي پتروشيمي بصره » كجاست .
    واقعا اين از نوادر روزگار است كه انسان نامه اي بلند بالا بنويسد و نداند براي چه كسي نوشته است . با خود زمزمه كرد كه براي همكلاسي هايم مي فرستم تا يك روز سرصف صبحگاهي بخوانند. اما خيلي زود متوجه شد كه شايد بعضي از مسايلي كه در نامه عنوان شده حمل به خودستايي شود و اصلا به گونه اي است كه مخاطبش يك فرد است .
    قلم به دست گرفت كه آدرس بنويسيد. اما به چه كسي به خواهرش اما او آنقدر كوچك بود كه نمي توانست با آب و بابايي كه تازه ياد گرفته اين عبارات را هضم كند : « الان كه مشغول نگارش هستم هوا گرگ و ميش است . خورشيد لحظاتي پيش با بوسه هاي پسين گاهي رفت تا پشت كوههايي كه نمي دانم در كدام نقطه غرب قرار دارند پنهان شود و به جاي تابش آن هر از چندگاهي عبور تند و تيز و سرخ مرمي ها نگاهم را جلب مي كند. امشب بايد با چند تن از همسنگرانم به سنگر كمين بروم . نمي دانم صبح فردا را چگونه آغاز مي كنيم . قايقي كه شام و صبحانه و ناهار ما را مي آورد همين چند ساعت قبل مورد هدف قرار گرفت و شكم من كه از اين مسئله خبردار شد از همين الان شروع به قار و قور كرده است . »
    مانند كلاف سردرگم سرنخ انديشه اش را مي گرفت تا به كسي برسد. اما هربار به جاي اولش برمي گشت . چگونه مي تواند براي عزيزي از عزيزانش كه چشم به راه برگشتن هستند بنويسيد : « صبح امروز گلوله قناسه چنان پيشاني حسين را نشانه گرفت كه اول جان داد و سپس مثل صنوبر بر زمين افتاد. اذان ظهر را كه دادند ديدم ياسر پشت خاكريز به نماز ايستاد و در قنوت بود كه خمپاره در دومتري اش به زمين خورد و قنوتش را وصل به آسمان كرد » .
    در اين انديشه بود كه نامه اي را كه از صميم دل نوشت براي چه كسي بفرستد. هرچقدر فكر كرد كسي به ذهنش نيامد. اما يكباره روي پاكت نوشت : « برسد به دست كسي كه نمي شناسمش » . آري مجيد نامه اش را براي كسي نوشت كه هنوز به دنيا نيامده است . كسي كه در آينده به عنوان نسلي از نسلهاي اين سرزمين در تاريخ خواهد خواند كه روزي روزگاري حاكم بد كشوري همسايه سرشار از تكبر و غرور در مقابل چشمان ميليونها عراقي سندي قانوني را پاره و به ايران حمله كرد و مردم ايران از پير و جوان آستين همت را بالا زدند كه اين جغد شوم را از آشيانه ايرانيان امروز و فردا دور كنند. چون ايران بدون خرمشهر بدون مهران بدون سرپل ذهاب و اصلا بدون خوزستان كرمانشاه و كردستان كامل نيست .
    مجيد در نامه اش خيلي از حقايق آن روز را گفته و نوشته بود : « باور كن مي توانستيم در همان روزهاي اول كه عقرب جراره لشكر بعث افتان و خيزان و در ترديد كامل از دفاع ارتش ايران به سوي شرق مي آمد چنان درسي به آنها بدهيم كه حتي راه برگشت خويش را فراموش كنند اما افسوس و صدافسوس كه فرماندهي جنگ آن روزها به كسي واگذار شده بود كه هرچه فرياد مي زديم و فرياد مي زدند كه دشمن آمد مي گفت : بگذاريد بيايد. اگر آبادان را گرفت مهم نيست اگر اهواز را هم گرفت مهم نيست مي رويم دزفول و از آنجا دفاع مي كنيم . زمين مي دهيم و زمان مي گيريم و آنگاه با يك حمله گازانبري همه آنها را به كام مرگ مي فرستيم . »
    او بيش از آنكه نامه بنويسيد تاريخ جنگ را تحليل كرده بود كه « اگرچه خرمشهر را پس گرفته ايم اما هنوز نفت شهر سرپل ذهاب و بسياري از شهرها و روستاهاي ما دردست عراقي هاست . در عجبم كه چرا گروهي در فرسنگ ها فاصله از خط مقدم مي گويند حالا كه دست بالا را داريم صلح كنيم . كدام صلح صلح با چه كسي با كسي كه خرمشهر ما را مهمره مي خواند و آبادان ما را عبادان و اهواز ما را الاهواز با كسي كه در آغاز حمله اش غرورانه گفت : نبرد قادسيه تكرار شد با كسي كه ايرانيان را مجوس مي خواند »
    مجيد اگرچه بچه مسلماني متعبد بود اما آتش حسن ناسيوناليستي وطني نيز در وجودش شعله ور بود و از اينكه صدام در آغاز جنگ بحث جزاير ايران را مطرح كرده بود آن قدر عصباني بود كه در نامه اش نوشت : « تنب بزرگ و كوچك و ابوموسي اگر نبايد مال ايران باشند بايد قبرستان كساني باشند كه آنها را غيرايراني مي دانند و اصلا اگر دلي براي ايران نمي تپد بهتر آن است كه اصلا نتپد. »
    اين بسيجي دانش آموز از معلمانش شنيده بود كه يكي از اهداف صدام در حمله به ايران كسب سيادت بر اعراب است و با همين ذهنيت نوشت : « اگر سادات با سازش خود به آرمان فلسطين خيانت كرد صدام با جنگي كه بر ايران تحميل كرد به همه مسلمانان خيانت كرد. »
    او از اينكه شنيده بود شاه ژاندارم منطقه بود ناراحت بود اما اين ناراحتي باعث نمي شد كه ننويسد : « شايد غرب مي خواست با بزرگ كردن صدام نقش ژاندارمي منطقه را به عراق بدهد و شايد شرق كمونيست و در راس آنان شوروي در آرزوي دسترسي به آبهاي گرم و آزاد جنوب دوست دارد كه حلقه محاصره خويش توسط غرب را بشكند و با قدرت دادن به عراق كشورهاي جنوبي خليج فارس را نيز وادار به همراهي كند اما شرق و غرب و ارتجاع منطقه نمي دانند آنچه كه ايران را مهم كرده بود رژيم پهلوي نبود. بلكه موقعيت ژئوپولتيك ايران به عنوان چهارراه جهان و مردم سرشار از حب الوطن من الايمان است . » مجيد كه انشا نوشتنش گل كرده بود بر خلاف همه انشاهايش عقل و احساس را تلفيق كرد و نامه را نوشت . پس از رهايي از ترديد نگاهي به ساعتش انداخت كه بايد زودترآماده شود تا با چند نفر به سنگر كمين برود. نامه را درست گرفت و در تاريكي هوا به سوي سنگر تعاون رفت كه نيروهايش در خطوط مقدم كار اداره پست امروز را انجام مي دادند . ساعت 11 شب بود كه خشابها را به سينه بست و كلاشش را گرفت به سوي سنگر فرماندهي رفت .
    چهار نفري كه در تاريكي مطلق از خاكريز ايران گذشتند و معبر ميدان مين حد فاصل نيروهاي ايراني و عراقي را نشانه گرفتند تا شبي را در سنگر كمين از نزديك مواظب تحركات نيروهاي دشمن باشند هيچ وقت برنگشتند و هيچ كس از آنها خبردار نشد. گويا آن معبر راه آسمان بود و نامه اش ماند تا نسل فردا بخوانند. نامه اي كه بي نشان بود اما نشانه هايي داشت .

  • *****
    در سايه غربت
    پيرمردي شجاع و لايق شهادت


  • ناگفته هاي اسارت از زبان مرحوم ابوترابي
    يكي از برادران عزيزمان « حج مهدي مخمل چي » بود. ايشان جز عده اي بودند كه از موصل يك به اردوگاه موصل 4 تبعيد شدند . فرمانده اي كه با گارد براي سركوب شورش (در مرداد 61 ) به اردوگاه آمده بود مي گويد : « من هيچ پروايي براي كشتن همه شما ندارم براي اينكه براي ما برگشتن اسراي عراقي اصلا مطرح نيست چون آن ها ديگر بعثي نيستند واگر هيچ كدامشان هم برنگردند براي ما مهم نيست . لذا وقتي كه ما نظري به بازگشت آنها نداريم پس براي ما مهم نيست كه همه شما را بكشيم » .
    با هوشياري برادرانمان جلو اين فتنه اي كه بخواهند جمع بيشتري از برادرانمان را به شهادت برسانند گرفته شد.
    دشمن تا چند روز افراد را شناسايي كرد و آنهايي كه به نظر عراقيها در بلوا شركت داشتند را فرستاد داخل اردوگاه جديد يعني موصل 3 قديم . آمدند حاج مهدي را بگيرند. به او مي گويند : « پيرمرد! تو هم در اين بلوا شركت داشتي . تو هم حزب اللهي هستي . بيا ريشت را خشك خشك بتراش چون بايد به اردوگاه جديد بروي و به زندان بيفتي » !
    ارشد اردوگاه در آن وقت آقاي گودرزي بود اهل اصفهان و از درجه دارهاي متعهد و خوب . مي رود پيش افسر بعثي و مي گويد : « اين درست نيست اين پيرمرد سنش از پدر تو هم بيشتر است كه در اين هواي سرد صورتش را خشك خشك بتراشد و تو هم تبعيدش كني . اولا او را تبعيد نكن و اگر اين كار را كردي او را از تراشيدن صورت معاف كن » !
    او هم يك نگاه به حاج مهدي مي كند و مي گويد : « عيب ندارد. من تو را مي بخشم » . حاج مهدي به او مي گويد : « من اين عفو و بخشش تو را نمي خواهم و زير بار منت تو نمي روم . صورتم را همان طور كه گفتي مي تراشم » . لذا همان جا صورتش را مي تراشد و با ضرب و شتم ايشان را تبعيد مي كنند.
    آن ضرب و شتمها در اسارت باعث شد كه ايشان عوارض قلبي پيدا كرد و بعد از بازگشت به ايران به پزشك قلب مراجعه مي كرد.
    يك روز توي منزلشان در حالي كه حالشان هم خيلي خوب بوده يك لحظه مي گويد : « قلبم . آب برسانيد » . چند لحظه بيشتر طول نمي كشد كه برايش آب مي آورند. همان طور كه ليوان را به دست گرفته نگاه به آب مي كند و مي گويد : « يا حسين » ! و ليوان از دست مباركشان به زمين مي افتد و پايش هم به طرف قبله دراز مي شود و به شهادت مي رسد كه انشاالله روح پاكش جز اصحاب امام حسين بن علي (ع ) و با حبيب مظاهر محشور بشود!
    پسر حاج آقا مهدي تاكسي داشت . بعضي وقتها هم خود حاج آقا مهدي مي نشستند پشت فرمان و كار مي كردند. يك شب دكتري كه مسافر بود سوار ماشين ايشان مي شود. بعد از سوار شدن حاج مهدي متوجه مي شوند آقايي كه سوار ماشين شده دكتر است و به عيادت مريض مي رود.
    حاج مهدي مسافر ديگري نمي گيرد و نزديكترين مسير را براي اينكه دكتر را به مريضش برساند انتخاب مي كند و به سرعت پيش مي رود. مريض اين دكتر در خانه بود و خانه هم در خيابان فرعي و كوچه پس كوچه بوده و ايشان از دكتر مي پرسند : كدام خيابان است و كدام كوچه و كدام فرعي
    دكتر تعجب مي كند كه ايشان چرا اينقدر تلاش مي كند و جلوي درب منزل مريض مي رساند . اين قضيه بعد از ساعت 12 شب بوده . دكتر هم فكر مي كند وقتي او را به مقصد برساند يك پول اضافي متناسب با اينكه آخر شب است و كوچه پس كوچه و تا در خانه مريض آوردن را مي گيرد ولي هر چه اصرار مي كند كه پول اضافه بدهد حاج مهدي آقا قبول نمي كند و فقط كرايه تا سر خيابان را مي گيرد و بقيه مسير را نمي گيرد. او تعجب مي كند و مي رود.
    يكي دو روز بعد همان دكتر با برنامه سلام صبح بخير مصاحبه مي كند و مشخصات حاج مهدي را مي دهد و پيگيري مي كند. بعد متوجه مي شود كه ايشان از برادران آزاده بوده .
    روحش شاد و روانش تابناك باد.
    تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان