روزنامه جمهوري اسلامي 29/06/1385 صفحه سياسي
*****
حاكميت اختاپوس صنايع نظامي بر آمريكا


  • منظور از پديده اي كه در غرب با نام « مجتمع نظامي ـ صنعتي » معرفي مي شود مجموعه صنايع نظامي خصوصي دنياي معاصر است كه با هدف تامين سود بيشتر به نحوي كه بر اقتصاد و سياست داخلي و خارجي دولت ها تاثير مي گذارد. امروزه مجتمع نظامي ـ صنعتي شبكه اي بسيار گسترده و مقتدر از كمپاني هاي معظم را دربرمي گيرد كه بيشترين نفوذ را در سياست داخلي و خارجي دولت هايي چون ايالات متحده آمريكا و بريتانيا اعمال مي كنند.
    چهل و دو سال پيش ژنرال دوايت آيزنهاور در واپسين ايام دوران رياست جمهوري خود و نيز به مناسبت پايان پنجاهمين سال خدمت نظامي و سياسي اش به دولت ايالات متحده آمريكا درباره گسترش مجتمع نظامي ـ صنعتي و مخاطرات آتي آن براي دمكراسي آمريكايي چنين هشدار داد :
    « ما صنايع تسليحاتي آفريده ايم كه ابعاد آن بسيار گسترده است . علاوه بر اين سه و نيم ميليون نفر از مردان و زنان ما به طور مستقيم در نهادهاي شاغل اند. ما ساليانه بيش از درآمد خالص تمامي كمپاني هاي ]دولتي [دفاعي ايالات متحده براي امنيت دفاعي خود خرج مي كنيم . تركيب نهادهاي نظامي براي آمريكا تجربه ]خصوصي [ و صنعت بزرگ اسلحه سازي ]دولتي [گسترده جديدي است . نفوذ اقتصادي سياسي و حتي معنوي در هر شهر آمريكا در هر مجلس ايالتي و در هر اداره دولت فدرال احساس مي شود... در شوراهاي دولتي ما بايد مراقب نفوذ غيرقابل كنترل مجتمع نظامي ـ صنعتي چه آشكار و چه ناپيدا باشيم . امكان ظهور فاجعه آميز قدرتي كه در جايگاه خود قرار ندارد وجود دارد و اين قدرت مقاومت خواهد كرد. ما هيچگاه نبايد اهميت اين خطر را براي آزادي هاي خود يا فرآيند دمكراتيك جامعه خود دست كم بگيريم . »
    پديده اي كه آيزنهاور از آن سخن گفت در دهه هاي بعد به سرعت رشد كرد و به گودزيلايي بدل شد كه به طور عمده از بودجه دفاعي ثروتمندترين كشور جهان تغذيه مي كند. افزايش بودجه پنتاگون (وزارت دفاع ايالات متحده آمريكا) به معناي تغذيه بيشتر و پروارترشدن اين هيولا بود. در دوران « جنگ سرد » بهانه اي به نام « خطر كمونيسم » توجيه كافي را براي افزايش بودجه پنتاگون فراهم مي ساخت و لذا كانون هاي سياسي هميشه با مجتمع نظامي ـ صنعتي در بزرگنمايي اين خطر و بهره برداري مالي از آن به شدت ذينفع بودند. با فروپاشي اتحاد شوروي و بلوك كمونيستي اين بهانه موقتا از ميان رفت ولي مجتمع نظامي ـ صنعتي به سرعت بهانه اي جديد به نام « بنيادگرايي اسلامي » جعل كرد. بدينسان بودجه پنتاگون كه در سال هاي نخستين پس از فروپاشي اتحاد شوروي به شدت كاهش يافته بود بار ديگر افزايشي چشمگير يافت و اينك در دولت جرج بوش دوم و به بهانه « جنگ با تروريسم » به ارقامي عظيم مشابه اوج دوران « جنگ سرد » رسيده است .
    بودجه پنتاگون در سال 1978 (1357 ) يعني از آغاز دولت جيمي كارتر از حزب دمكرات 116 1 ميليارددلار بود كه در پايان كار اين دولت (1981 ) به 175 1 ميليارد دلار رسيد . با سقوط دولت كارتر افراطي ترين محافل نظامي گراي ايالات متحده به قدرت رسيدند; همان كانوني كه جرج بوش دوم نيز به آن تعلق دارد. رونالد ريگان از حزب جمهوري خواه رئيس اين دولت و جرج بوش اول معاون او بود. اين كانون به دنبال بهانه اي براي افزايش چشمگير بودجه پنتاگون مي گشت و سرانجام اين بهانه را شايد براساس فيلم هاي تخيلي هاليوود يافت . در 23 مارس 1983 (سوم فروردين 1362 ) رونالد ريگان با اعلام طرح تحقيقاتي بلندپروازانه اي به نام « جنگ ستارگان » ملت آمريكا و جهانيان را شگفت زده كرد. اين پروژه كه تشابه نام آن با فيلم « جنگ ستارگان » جرج لوكاس عجيب مي نمايد. از آن زمان تا سال 2000 بيش از 70 ميليارددلار براي جامعه آمريكايي هزينه دربرداشت بي آن كه ثمري در برداشته باشد و به ساخت سلاح جديدي بيانجامد . بدينسان بودجه پنتاگون به رقم عظيم 429 8 ميليارددلار در سال 1985 (1364 ) رسيد . اين كانون در سال هاي رياست جمهوري جرج بوش اول (1368 ـ1371 ) تحركات خود را ادامه داد . با تزلزل در اركان اتحاد شوروي و سرانجام انحلال رسمي آن در دسامبر 1991 (آذر 1370 ) بهانه « خطر كمونيسم » ديگر نمي توانست توجيهي براي سوداگري لجام گسيخته نظامي باشد. در چنين فضايي است كه سناريويي به نام « جنگ خليج فارس » در 1991 (1370 ) طراحي و اجرا شد . اين ماجراي هولناك نيز در اصل يك سوداگري عظيم مالي بود. « گوردون آدامز » محقق دانشگاه جرج واشنگتن هزينه جنگ خليج فارس را براي دولت ايالات متحده آمريكا 60 ميليارد دلار ارزيابي مي كند.
    در آغاز زمامداري جرج بوش اول بودجه پنتاگون 382 ميليارددلار بود كه در پايان آن به دليل فروپاشي اتحاد شوروي به 274 6 ميليارددلار تقليل يافت . در اولين دوره زمامداري كلينتون از حزب دمكرات بودجه پنتاگون هنوز از فروپاشي اتحاد شوروي و پايان دوران جنگ سرد متاثربود ولي بتدريج مافياي نظامي گراي ايالات متحده شبحي به نام « بنيادگرايي اسلامي » را جايگزين « خطر كمونيسم » كرد و به بهانه اين « تهديد جديد » براي « امنيت ملي » ايالات متحده تلاش براي افزايش بودجه پنتاگون و ارتقا آن به ميزان دوران « جنگ سرد » را آغاز نمود . بودجه پنتاگون از 259 8 ميليارددلار در سال 1997 (1376 ) به 296 3 ميليارد دلار در سال 2000 (1379 ) افزايش يافت . به اين دليل است كه برخي مطبوعات آمريكايي آن چه را كه دولت آمريكا « بنيادگرايي اسلامي » مي نامد به طنز « لولوي پانصد ميليارددلاري » نام نهادند.
    در جستجوي بهانه
    مجتمع نظامي ـ صنعتي داراي پيوندهاي جدي با نخبگان راستگرا و نهادهاي پژوهشي وابسته به ايشان است . در اين ميان به ويژه پيوندهاي اين لابي با بنياد هريتيج و مركز سياست امنيتي حائز اهميت فراوان است . مركز اخير را « فرانك گافني » از مقامات پنتاگون در دوران ريگان در سال 1988 (1367 ) براي زنده نگه داشتن پروژه « جنگ ستارگان » ايجاد كرد . اين موسسه كه به عنوان مركز عصبي « لابي جنگ ستارگان » شناخته مي شود در عرصه پژوهشي و انتشاراتي بسيار فعال است . اين نهاد از زمان تاسيس آن تا سال 1988 (1377 ) بيش از دو ميليون دلار از پيمانكاران اصلي « جنگ ستارگان » به ويژه كمپاني لاكهيد كمك مالي دريافت كرد و پنج تن از مديران لاكهيد ـ ازجمله جرج كيورث مشاور علمي ريگان در پروژه « جنگ ستارگان » ـ در هيئت مديره آن عضويت دارند. ادوارد فولنر رئيس بنياد هريتيج نيز عضو هيئت مديره اين موسسه است .
    در ژوئيه 2000 كلينتون انتقاد خود را از برنامه هاي موسوم به « سيستم موشكي دفاع ملي » كه در قالب طرح هاي « جنگ ستارگان » دنبال مي شد بيان داشت و با ابراز بي اعتمادي به نتايج اين طرح ها ادامه پروژه هاي مربوطه را به تعويق انداخت . ولي روياهاي ريگان حاميان قدرتمند خود را داشت و از آغاز زمامداري جرج بوش دوم احيا شد. بوش بلافاصله زمزمه احياي پروژه « جنگ ستارگان » را سرداد و در اول مه 2001 (11 ارديبهشت 1380 ) خواستار گسترش تسليحات قاره پيما شد . اين درحالي است كه طبق پيمان سال 1972 (1351 ) ميان آمريكا و اتحاد شوروي سابق گسترش اين سلاح ها منع شده بود. زمزمه هاي جرج بوش دوم به معناي افزايش ساليانه ده ميليارد دلار به بودجه دفاعي ايالات متحده بود.
    در واقع جرج بوش دوم از آغاز زمامداري اش قصد داشت بودجه پنتاگون را براي سال مالي 2002 (1381 ) به مقدار 33 ميليارددلار افزايش دهد و آن را از 310 ميليارد به 343 ميليارددلار برساند . در فضاي فقدان دشمني قهار مانند اتحاد شوروي اين افزايش هيچ توجيهي نداشت و اعتراض شديد كارشناسان را برانگيخت . اين شعار مطرح شد كه « اگر نمي توانيم با 300 ميليارد دلار در سال از كشورمان دفاع كنيم بايد ژنرال هايمان را عوض كنيم . » و حتي كساني مانند لارنس كورب از مقامات دوران ريگان اعلام كردند كه با مديريت بهتر و صرفه جويي بيشتر مي توان همين بودجه كنوني 310 ميليارددلاري پنتاگون را به ميزان 64 ميليارددلار كاهش داد. با توجه به اين واكنش ها به زودي براي كانون هاي نظامي گراي ايالات متحده روشن شد كه به دليل فقدان خطري آشكار براي امنيت داخلي ايالات متحده افزايشي چنين نامعقول نمي تواند موفق شود . حادثه 11 سپتامبر بهانه كافي را براي تحقق اين خواست فراهم آورد. توجه كنيم كه از نخستين ساعات حادثه 11 سپتامبر مقامات دولت بوش آن را نه به عنوان يك اقدام تروريستي بلكه به عنوان « حمله به آمريكا » توصيف كردند و در اين كشور « وضعيت جنگي » اعلام نمودند.
    در اول خرداد 1380 (22 مه 2001 ) زماني كه هنوز جنجال « جنگ با تروريسم » و مقررات ويژه « زمان جنگ » دست دولت بوش را براي هر اقدامي عليه بشريت باز نگذارده بود روزنامه گاردين نوشت : « جرج بوش ماموريت اصلي رياست جمهوري خود را پنهان نمي كند. اين ماموريت عبارت است از اعطاي پاداش به كمپاني هايي كه او را در صعود به قدرت ياري رسانيدند. علاوه بر كمپاني هاي نفتي و سيگار ازجمله اين پاداش ها اعطاي 200 ميليارددلار از بودجه دولت ايالات متحده به كمپاني هاي تسليحاتي است . آقاي بوش براي انجام اين كار به نام امنيت ملي در جستجوي احياي خصومت و سوظن است . او آرزو دارد كه پيمان ضدسلاح هاي قاره پيما را نقض كند و تعادل سلاح هاي هسته اي جهان را بهم زند. او مي خواهد پيمان ناتو را به تمامي مرزهاي غربي روسيه گسترش دهد و خرس پير در حال احتضار ولي خطرناك را به هراس اندازد. ولي براي تحقق چنين اهدافي صنايع نظامي به منازعه نياز دارند. به اين دليل ايالات متحده در سراسر جهان در جستجوي بهانه است .
    با حادثه 11 سپتامبر 2001 (20 شهريور 1380 ) بوش دونالد رامسفلد و ساير مقامات پنتاگون بهانه لازم را يافتند. آنان مرتب اعلام مي كردند كه جنگ با تروريسم « جنگي جديد » و با « تاكتيك هاي جديد و ناشناخته » است . اگربه اهداف مستتر در اينگونه جملات توجه نكنيم شايد منظور واقعي ايشان را درنيابيم . ولي رامسفلد در جمله زير با صراحت اهداف واقعي هياهوهاي دولت بوش را اعلام كرده است . او گفت : سيستم جنگي ايالات متحده در دوران جنگ سرد و براي مقابله با ابرقدرتي چون اتحاد شوروي ساخته شده و تسليحات توليدشده نيز براي مقابله با اهداف آن زمان طراحي شده است . اكنون كه با پديده اي « نو » و « ناشناخته » به نام « تروريسم جهاني » مواجهيم تسليحات آن دوران كهنه و فاقد كارايي است و اينك به سيستم دفاعي و تسليحاتي جديد و متناسب با اين دشمن جديد نياز داريم .
    نمونه چنين تسليحات جديد جنگنده هاي اف ـ 35 است كه قرارداد 200 ميليارددلاري ساخت آن با لاكهيد منعقد شد; قراردادي كه مطبوعات از آن به عنوان « بزرگ ترين قرارداد تسليحاتي تاريخ » ياد كردند. توجيه رامسفلد براي ساخت اين جنگنده هاي جديد جت چنين بود : جنگنده هاي گرانقيمت اف . 22 براي مقابله با جنگنده هاي جديدي طراحي شده كه اتحاد شوروي هيچگاه موفق به ساخت آن نشد و بنابراين پاسخگوي نيازهاي « جنگ با تروريسم » نيست !
    با چنين تمهيداتي دولت بوش كه كار خود را با 310 5 ميليارد دلار بودجه دفاعي آغاز كرده بود به بهانه « جنگ با تروريسم » رقم عظيم 343 2 ميليارددلاري را براي سال 2002 (1381 ) به تصويب كنگره رسانيد . اين مبلغي است بسيار بيش از آن چه كه در اوج جنگ جهاني دوم خرج مي شد. توجه كنيم كه رقم فوق بجز بودجه 30 ميليارددلاري سازمان هاي اطلاعاتي آمريكا است .
    سنت غيرشرافتمندانه پنتاگون
    « ويليام هارتنگ » پژوهشگر ارشد انستيتوي سياست جهاني در مقاله « بازنگري مجتمع نظامي ـ صنعتي » مي نويسد : برخلاف تصورات اوليه با فروپاشي جنگ سرد مجتمع نظامي ـ صنعتي از ميان نرفت بلكه با سادگي خود را تجديد سازمان داد. در دوران زمامداري كلينتون سه « غول » بزرگ تسليحاتي ايالات متحده ـ لاكهيد مارتين بوئينگ و رايتئون ـ پيمان هايي معادل 30 ميليارد دلار در سال از پنتاگون به دست آوردند . هشدار آيزنهاور درباره سيطره مجتمع نظامي ـ صنعتي هنوز نيز مانند دهه 1960 (1339 ) اهميت دارد. به رغم انحلال پيمان ورشو و فروپاشي اتحاد شوروي بودجه نظامي ايالات متحده امروزه عظيم تر از دوران آيزنهاور است . در سال 1999 (1378 ) ميزان بودجه نظامي ايالات متحده آمريكا و متحدين آن (دولت هاي عضو ناتو كره جنوبي و ژاپن ) 62 36 درصد هزينه هاي نظامي كل جهان بود و در مقابل دولت هاي كه از سوي ايالات متحده به عنوان « دشمنان بالقوه » معرفي مي شدند (روسيه چين كره شمالي ايران سوريه عراق ليبي و كوبا) در مجموع 14 45 درصد هزينه هاي نظامي جهان را صرف مي كردند و ساير كشورها 23 19 درصد . هارتنگ مي پرسد : در فضايي كه از تهديد نظامي روسيه خبري نيست چه خطري بيش از يك چهارم تريليون دلار در سال را براي جنگ و تدارك جنگ توجيه مي كند
    در آن زمان پنتاگون براي توجيه بودجه خود تهديد عراق و كره شمالي را مطرح مي كرد. هارتنگ مي افزايد : اغراق در زمينه تهديدات موجود براي امنيت ايالات متحده سنت ديرين و غيرشرافتمندانه پنتاگون است . در اوايل دهه 1990 (1370 ) آشكار شد كه بزرگنمايي تهديد نظامي شوروي طي ساليان مديد به تاثير از اطلاعات نادرست جاسوسان دوجانبه اي چون آلدريش امس بوده است . بعدها حوادثي مانند بمب گذاري در سفارتخانه هاي آمريكا در كنيا و تانزانيا (اوت 1998 ) و ادعاي آزمايش هاي موشكي ايران (ژوئيه 1998 ) و كره شمالي (اوت 1998 ) و جنگ هوايي ناتو در كوزوو (از 24 مارس 1999 ) توجيه لازم را براي افزايش بودجه نظامي پنتاگون فراهم ساخت . سودبرندگان اين سناريو چه كساني هستند ويليام هارتنگ پاسخ مي دهد : « پيمانكاران نظامي پنتاگون و برخي از شخصيت هاي اصلي كنگره كه به طور مرتب دلارهاي نظامي را به جيب مي زنند.
    عبدالله شهبازي
    « ويليام هارتنگ » پژوهشگر ارشد انستيتوي سياست جهاني : اغراق در زمينه تهديدات موجود براي امنيت ملي ايالات متحده سنت ديرين و غيرشرافتمندانه پنتاگون است
    42 سال قبل « دوايت آيزنهاور » رئيس جمهوري وقت آمريكا نسبت به ظهور و قدرت گرفتن پديده خطرناك صنايع نظامي و تسلط آن بر كاخ سفيد هشدار داده بود
    آيزنهاور : تركيب نهادهاي نظامي دولتي و صنايع بزرگ اسلحه سازي در آمريكا تجربه جديدي است اما نبايد خطر نفوذ اين كمپاني ها بر سياست و اقتصاد و نيز آزادي هاي خود و جامعه جهاني را دستكم بگيريم
    در دوران « جنگ سرد » بهانه اي به نام « خطر كمونيسم » توجيه كافي را براي افزايش بودجه پنتاگون فراهم مي ساخت و لذا كانون هاي سياسي و كمپاني هاي نظامي با بزرگنمايي اين خطر در بهره برداري از مواهب مالي آن بشدت ذينفع بودند
    با فروپاشي اتحاد شوروي و بلوك شرق بودجه پنتاگون به شدت كاهش يافت ا ما در دوران بوش اول كمپاني هاي نظامي با جعل خطر « بنيادگرايي اسلامي » و « جنگ با تروريسم » بار ديگر بودجه پنتاگون را به ارقامي عظيم رساندند
    « جنگ خليج فارس » در اصل يك سوداگري عظيم مالي براي كمپاني هاي نظامي و لابي هاي سياسي آن در كاخ سفيد بود. اين جنگ 60 ميليارد دلار براي ايالات متحده هزينه دربرداشت كه تماما از بودجه پنتاگون صرف شد
    گاردين : جرج بوش ماموريت اصلي رياست جمهوري خود را پنهان نمي كند. اين ماموريت عبارت است از اعطاي پاداش به كمپاني هايي كه او را در صعود به قدرت ياري رساندند و قرارداد 200 ميليارد دلاري ساخت جنگنده هاي اف ـ 35 با لاكهيد يك نمونه از پاداش به كمپاني هاي تسليحاتي است