روزنامه جمهوري اسلامي 26/06/1385 صفحه عقيدتي
*****
جاروكن تو خانه و پس ميهمان طلب




  • درس هايي از آيت الله احمدي ميانجي
    اگر بخواهيم خود را تزكيه بكنيم بايد صفات را از خودمان دور كنيم . صفات بد را از خودمان دور كنيم . اينكه امام قدس سره مرتب مي فرمايد : « تزكيه نفس » « تزكيه نفس » نه خلاف شرع نكردن همه بايد خلاف شرع نكنيم همه بايد كار حرام نكنيم . همه بايد گناه نكنيم . بايد جلو گناه را بگيريم ولو هر زحمتي هم داشته باشد. اما اين تزكيه نيست ...
    مي فرمايد : « حليم » كسي نيست كه جلو غضبش را بگيرد. « حليم » كسي است كه غضبناك نشود. مسلط بر خودش باشد. حليم كيست « احنف بن قيس » معروف به حلم بود. از بني تميم است . از شيعه هاي محترم و بزرگوار بصره بود. از اصحاب اميرالمومنين (ع ) بود. مرد بزرگي بود و معروف به حلم بود. به او گفتند شما از چه كسي حلم آموختي گفت : از فلان كس ديگري را اسم برد. او يك روز نشسته بود در ميان جمعيت و حرف مي زد. ديديم يك جنازه مي آورد در وسط حرفش .
    پرسيد : جنازه مال كيه
    گفتند : مال پسرت است .
    گفت : چه كسي كشته
    گفتند : مثلا پسر برادرت زده و كشته .
    رو كرد به پسر برادرش كه گرفته بودند گفت : چرا كشتي پسر اينكه پروبال خودت بود. آزادش كنيد.
    بعد گفت : از مال خودم ديه اش را به مادرش بدهيد كه قرضش جبران شود حرفش را قطع نكرد و از جايش هم تكان نخورد. من حلم را از او يا د گرفتم . حلم صفت خوبي است . البته اگر براي خدا غضبناك بشود يك بحث ديگري است . آنجا كه خدا گفته اوقاتت تلخ بشود آن يك چيز ديگري است . رسول خدا هم گاهي اوقاتش تلخ مي شد. حضرت امير هم گاهي اوقاتش تلخ مي شد. اما نه براي كارهايي كه ما اوقاتمان تلخ مي شود بعضي ها هستند مزاجشان مثل فلفل فرنگي است . بعضي ها هستند مزاجشان مثل فلفل ايراني است . بعضي ها هستند خيلي خونسردند.
    پولم تمام شد!
    يك برادري يك وقتي در « مشعر » دعوا كرد. آخر در مشعر در حال احرام آدم نبايد دعوا كند. يك نفر مي گفت در « جمره » كه سنگ مي انداختيم يك نفر از عقب سنگش خورد به سر يك برادر ايراني برگشت فحش داد گفتم : محرمي ! يك فحش ديگر داد. تمام شد.
    گفتم چطور گفت : ديگر پولم تمام شد. حساب كردم هر فحش كفاره اش چقدر است عقده ام را خالي كردم !
    در روايت داريم آدم تند مزاج كه نفس اش اينطور است از گناه نمي تواند خلاص بشود از يك گناه خلاص مي شود در چاله ديگر مي افتد بعد هم در خانه با زن و بچه .
    سعد و فشار قبر
    در حالات « سعدبن معاذ » هست . مرد به آن بزرگواري . من خيال مي كنم برادرها به عظمت « سعدبن معاذ » هنوز پي نبرده باشند. و من هم همينطور. مرد خيلي بزرگي بود شهيد جنگ احزاب بود. تير خورد. آن قضاوت را درباره يهود بني قريظه كرده بود. رسول خدا(ص ) خودش بر او نماز خوانده خودش او را تشييع كرده بود. در روايت دارد : ملائكه ها در تشييع جنازه سعدبن معاذ ازدحام كردند. در عين حال (قريب به اين مضمون ) فرمود : فشار قبر ديد. عرض كردند : يا رسول الله براي سعدبن معاذ! فشار قبر !
    فرمود : آري در خانه نسبت به زن و بچه اش بداخلاق بود. اين تندي مال صفت نفساني است ديگر.
    من مي خواهم عرض كنم اگر ما توانستيم نفس مان را صفت نفساني مان را پاك كنيم اما از چه دل پاك كنيم مي گفتند زمان شاه وقتي به يك زن مي گفتي خانم رويت را بگير! مي گفت : دلت پاك باشد.
    مي گفت : شوهر من دلش پاك نيست مي گويد : « رويت را بگير بيرون نرو. »
    اين كه دل پاكي نيست . دل پاك آن است كه طبق دستور خدا با فضائل آراسته بشود. از رذائل پاك باشد. جاروكن تو خانه و پس ميهمان طلب . بايد اول از صفات بد تخليه كند بعد زينت كند با صفات خوب ...
    تاثير اعمال بر صفات
    افعال ما روي صفات نفساني ما اثر مي گذارد يك انسان را رنجاندن يك حيوان را رنجاندن همسايه را رنجاندن . پدر و مادر را رنجاندن معصيت كردن در قلب اثر مي گذارد. چرا به ما گفته اند : قصاب بودن مكروه است مي دانيد بعضي از شغل ها مكروه است . يكي از مكروه ها قصابي است . چرا براي اينكه كشتن در نظر او كوچك مي شود. اين صفت نفساني عاطفه را در آدم مي كشد.
    به ما گفته اند : « كفن فروشي » خوب نيست مكروه است . چرا چون آرزوي مرگ مردم را مي كند. اين آرزو بد است .
    به ما گفته اند : « گندم فروشي » مكروه است . چرا چون آرزوي گراني مي كند. اعمال بد ما روي صفت هاي نفساني ما اثر مي گذارد. روايتي داريم . روايت اين است : « كسي كه گناه كبيره كند و به گناهش ببالد خدا محبت اميرالمومنين (ع ) را از دلش مي برد. »
    آدم گاهي دلش نمي خواهد نماز بخواند دلش مسجد رفتن نمي خواهد دلش روضه نمي خواهد اين بيخود نيست . از نماز كيف نمي كند. از عبادت لذت نمي برد. يك روايت است آقايان مي دانند در اول « معالم » آن روايت نقل شده . « عالمي كه دنيا دوست باشد (اين حب دنياست ) ادني عذابي كه خدا به او مي دهد اين است كه محبت عبادتش را از دلش مي كند. اصلا نمي فهمد يعني چه اينها كمبودهاي معنوي است كه عرض كردم دركش خيلي مشكل است .
    مي رود حرم امام رضا(ع ) آنجا به نامحرم نگاه مي كند. حرم امام رضا(ع ) نامحرم معصيت سال اولي كه ما رفتيم بنده خدايي مكه رفته بود. رفقايش مي گفتند : يك وقتي ما متوجه نمي شديم نماز هم نمي خواند. آن هم در مكه . انسان گاهي از خوبها بدش مي آيد. مثلا كسي از امام امت خوشش نيايد كسي از علما خوشش نيايد. كسي از خوبها خوشش نيايد. مي دانيد علامت چيه علامت اين است كه سنخيت ندارد.
    كبوتر با كبوتر باز با باز
    كند همجنس با همجنس پرواز
    از بسيجي خوشش نيايد از سپاهي خوشش نيايد از رزمنده خوشش نيايد. از انقلاب خوشش نيايد. اينها خطر است . اينها زنگ خطر دارد. اعمال ما روي صفات نفساني ما اثر دارد. كمااينكه صفات نفساني ما روي اعمال ما اثر دارد. خدا هم در قرآن اينطور فرموده : ثم كان عاقبه الذين اسا السواي ان كذبوا بايات الله . « عاقبت آنهايي كه زياد معصيت مي كنند اين است كه تكذيب آيات الهي مي كنند و كافر مي شوند.
    حضرت « زينب » (س ) اين آيه را براي يزيد خواندند : پناه بر خدا يك وقتي امام اشاره فرمودند در سخنراني شان فرمود : « ممكن است محبت دنيا باعث بشود با بغض خدا از دنيا برود. » (آري ) عمل هاي ما روي صفات نفساني ما اثر دارد. صفات نفساني ما روي عملهاي ما اثر دارد.
    واقعه اي آموزنده
    من اين قصه را از بعضي علما نقل مي كنم مي گويد : طلبه اي (در درس ) بلند شد و به آقاي بروجردي نامه داد. ايشان فرمود : جوابش را بعدا مي دهم . طلبه نشست جلو منبر به درس آقا اشكال كرد. آقاي بروجردي گوشش خيلي خوب نمي شنيد سنگين بود. خيال مي كرد مي گويد : « آقا جواب كاغذ مرا بده . » آقاي بروجردي قدري تند شد كه آقا من عرض كردم بعدا. يك نفر گفت : « آقا دارد اشكال مي كند. » تا گفت اشكال مي كند آقاي بروجردي با كمال اهتمام و اهميت گوش داد. ديد بله طلبه اشكال مي كند. بعد از درس براي اينكه آقا ناراحت شد اين طلبه بلند شد دست آقا را بوسيد. آقاي بروجردي هم دست طلبه را بوسيد. (گفت : ) چرا تندي كردم من آقا هستم من بزرگم . من بزرگوارم در دستگاه خدا اينها را كه نمي خرند در دستگاه خدا پاكي مي خرند صداقت مي خرند تقوا مي خرند. اي بسا اشخاصي كه ما به آنها اعتنا نداريم و پيش خدا خيلي ثروتمندند. اي بسا اشخاصي كه ما خيلي اهميت مي دهيم پيش خدا خيلي فقيرند. من مي ترسم الان اگر « ابوذر » از در وارد شود ما به او جا ندهيم . اين « ابوذر » لباس داشت كفش داشت « عمار » بيايد ممكن است ما به او اجازه ندهيم .
    هر چه گفتند يا رسول الله عوض بلال يك موذن ديگر بياوريم . خوش آواز زبانش به عربي خوب چون بلال لهجه اش عربي نبود حبشي بود. رسول الله را درست نمي توانست ادا كند. فرمود : نه خير موذن من بلال است .
    « سلمان » منا اهل البيت شد. سلمان ايراني بود. گفتند : سلمان پدر شما كيه گفت : انا سلمان ابن اسلام من سلمانم پدرم اسلام است . اينقدر رسول خدا(ص ) براي اين مرد احترام قائل بود. اميرالمومنين (ع ) هم اينقدر برايش احترام قائل بود. در روايت هست كه حضرت براي دفن سلمان از « مدينه » به « مدائن » آمد.
    اسلام آمد اينها را لغو كرد : امتيازات پولي مالي قبيله اي را كنار زد. فرمود : ان اكرمكم عندالله اتقيكم : « هر چه پاكتر به رسول خدا نزديكتر هر چه به رسول خدا نزديكتر شعاع نور به او بيشتر. خيلي ها بودند فاميل رسول خدا بودند دور ماندند و نتوانستند هيچ كاري بكنند.
    علي (ع ) و ميثم
    اما « ميثم تمار » شما ايراني ها. « ميثم تمار » ميوه فروش بود ولي نوشته اند حضرت امير(ع ) هرگاه مختصر وقتي پيدا مي كرد مي آمد پهلوي دستگاهش مي نشست و با هم صحبت مي كردند. خودش هم برده بود. حضرت امير او را خريده و آزادش كرده بود. اما مي آمد آنجا مي نشست و با « ميثم » صحبت مي كرد. چيزهايي مي دانسته كه بعد شاگردان امام صادق (ع ) گلايه كردند كه شما بعضي از علم ها را به ما ياد نمي دهي . فرمود : كدام علم چه مسئله اي پرسيديد و من جواب ندادم « ابوبصير » عرض كرد : « از آن علم هايي كه اميرالمومنين (ع ) به ميثم ياد داده بود. »
    فرمود : شما « ميثم » هستيد فرمود : « ابوبصير! شده تا به حال يك چيزي به تو بگويم و بيرون خانه به مردم نگويي »
    گفت : نه يابن رسول الله همه را گفته ام .
    فرمود : (لذا) « نمي شود ما از دهن لقي ها خيلي ضرر خورده ايم از سر نگه نداشتن ها. » و فرمود : « شما ميثم نيستيد. ميثم به كسي چيزي نمي گفت . »
    « ميثم تمار » در زمان امام حسين (ع ) به مدينه رفت و به خانه امام حسين (ع ) وارد شد. ديد آقا خانه نيست رفته به املاكش سر بزند. به مزرعه اش سر بزند. برگشت و به خانه « ام سلمه » رفت . « ام سلمه » « ميثم » را كه شناخت به كلفتش دستور داد براي « ميثم » عطري به عنوان پذيرايي ببرد در آن زمان چايي مد نبود عطر آوردند. ـ بعد « ام سلمه » فرمود : « ميثم ! من نام تو را وقتي كه رسول خدا(ص ) با اميرالمومنين (ع ) خلوت مي كرد زياد مي شنيدم . » يعني بين صحبت آن دو اسم شما خيلي به ميان مي آمد.
    « ميثم » گفت : « من رفتم سلام مرا به امام حسين (ع ) برسانيد و بگوييد ديدار ما ديگر ماند به آن عالم . » رفت در كوچه به ابن عباس برخورد و گفت : « ابن عباس قلم و دوات بياور تفسير قرآن بگويم بنويس . چون من تفسير قرآن را از مولاي خود اميرالمومنين (ع ) ياد گرفته ام . ابن عباس دوات و قلم آورد بنويسد. » وسط نوشتن « ميثم » برگشت و گفت : « من از اينجا برگردم مرا مي گيرند و مي كشند. (چون رئيس صنف بود ميثم ايراني در كوفه رئيس صنف خربزه فروش ها و خرما فروش ها بود.) تا اين را گفت ابن عباس خواست پاره كند كه تو كاهن كهانت مي كني . »
    گفت : « چرا پاره مي كني اگر راست درآمد بدان كه من راست گفتم . » آمد و تا آمد او را گرفتند.
    شايد قبل از اينكه وارد كوفه شودـ او را گرفتند بردند پيش « زياد » يا « ابن زياد » . پرسيد : علي چه گفته من تو را چگونه مي كشم گفت : « اميرالمومنين به من خبر داده كه شما مرا به دار مي زنيد (آنوقت از گلو آويزان نمي كردند از كمر آويزان مي كردند. در آنجا مي ماند و از گرسنگي مي مرد.) و بعد به دهان من لجام مي زنيد و زبان مرا (ظاهرا گفت ) قطع مي كنيد. »
    گفت : « من كاري مي كنم حرف علي (ع ) راست درنيايد. »
    گفت : بكن !
    يك درختي بود كه حضرت امير(ع ) به او نشان داده بود و گفته بود تو را به تنه اين درخت آويزان مي كنند. « ميثم » مي رفت كنار و زير آن درخت نماز مي خواند. يك روز رفت ديد آن را بريده اند. آمد رد شود ديد تنه درخت افتاده .
    (ميثم هميشه ) به « عمروبن حريث » مي گفت : من با تو همسايه خواهم بود. با من خوب همسايگي كن . « عمروبن حريث » خيال مي كرد كه خانه مي خواهد بخرد. مي گفت : خانه چه كسي را مي خواهي بخري تا وقتي كه چوبه دار را نصب كردند و ميثم را بالا بردند فهميد مراد از همسايگي اش همين است .
    (وقتي ميثم را دار زدند و) رفت بالاي آن منبر بلند گفت : اهل كوفه بياييد كه حرفهايي دارم به شما بگويم . جمع شدند. شروع كرد از فضائل اميرالمومنين (ع ) و از مثالب و عيوب و انتقادهاي بني اميه گفتن .
    « به « ابن زياد » گفتند « ميثم » تو را بي آبرو كرد. گفت : « برويد زبانش را قطع كنيد. »
    « ميثم » يك ايراني بود. آدم فقيري بود. بي فاميل بود. نه پارتي داشت نه پلو. ولي نور چشم اميرالمومنين بود. چرا چه شده بود
    عالم عادل
    آقايي استاد ما بود مي گفت : قحطي بود قحطي كه مردم گوشت سگ گوشت گربه گوشت انسان خوردند. خيلي وضع بدي بود.
    مي گفت : پدرم عالم محل بود. در خانه براي ما جيره بندي كرده بود مانند فقراي ديگر. مثلا براي هر انساني دو نان مي داد. فقرا و بچه اش مساوي . روزي كه پدرم اعلام كرد امروز جيره نيست خوشحال شديم . ديگر از همه جيره بندي برداشته شد. همه به سر خرمن رسيدند. به زندگي رسيدند. پدرم جيره بندي را از خانه ما هم برداشت . بارك الله به چنين پدري به چنين عالمي . حب نفس را بگذارد زيرپا بچه اش با بچه همسايه فرقي نداشته باشد. خانواده اش با ديگران فرقي نداشته باشد. شما « به فكر فقرا باشيد. » من اين جمله را باز تكرار مي كنم .
    شبها شاعر گفته : شب آمد انيس دردمندان . آدم نمي داند چه مي گذرد. همين جا در همين خيابان داشتم مي رفتم خيلي سال قبل . ديدم زني بچه اش را بغل گرفته . هوا هم گرم بود با بچه اش حرف مي زد. بچه مريض بود. پول نداشت دكتر ببرد با بچه اش راز و نياز مي كرد. مي گفت : « چه كنم عزيزم ديگر پول ندارم . خدا مي داند. »
    شايد من بي اختيار اين جمله را گفتم : « گفتم الحمدلله من هم ندارم . » چرا آقا! براي اين كه من اگر پول داشتم دلم نمي آمد بدهم روز قيامت چه مي گفتم آنها كه پول دارند نعمت دارند مسئوليت دارند. (برگرفته از جلد سوم مجموعه آثار مرحوم آيت الله احمدي ميانجي به نام « مجموعه نور » نشر دادگستر)
    « حليم » كسي نيست كه جلوي غضب خويش را بگيرد حليم كسي است كه غضبناك نشود برخودش مسلط باشد
    « دل پاك » آن است كه طبق دستور خدا با « فضايل » آراسته شود از « رذايل » پاك شود. انسان بايد اول دل را از صفات بد تخليه كند بعد با صفات خوب زينت نمايد
    اعمال ما روي صفات نفساني ما اثر دارد همانگونه كه صفات نفساني ما روي اعمال ما اثر دارد. خدا هم در قرآن فرموده : عاقبت آنهايي كه زياد معصيت مي كنند اين است كه تكذيب آيات الهي مي كنند و كافر مي شوند