روزنامه جمهوري اسلامي 22/06/1385 صفحه كتاب و كتابخواني
*****
متكلمان اماميه و دفاع از انديشه غيبت




  • تاريخ اسلام
    شماره 25 فصلنامه تخصصي « تاريخ اسلام » با عناوين زير منتشر شده است : انتقال دانش پزشكي هنديان به عالم اسلام غيبت صغري و نخستين بحران هاي اماميه آل بويه و عباسيان و تشيع مناسبات خوارزمشاهيان و عباسيان رضيه خاتون نخستين فرمانرواي زن مسلمان ابن قثيبه دينوري و عناوين ديگر.
    در بخشي از مقاله « غيبت صغري و نخستين بحران اماميه » چنين مي خوانيم :
    متكلمان امامي و دفاع از انديشه غيبت
    با آغاز عصر غيبت ضرورت دفاع كلامي از مسئله غيبت و وضعيت جامعه اماميه متكلمان اماميه را به نگارش آثاري در تبيين علت غيبت و رد آرا معتقدان ديگر گروه هاي امامي ملزم كرد.در اين ميان خاندان بنونوبخت شهرت فراواني دارند از افراد اين خاندان كه آثاري از خود به جا گذاشته اند مي توان به ابوسهل اسماعيل بن اسحاق بن ابي سهل نوبختي (متولد 237 در بغداد و متوفي 311 هـ) و ابومحمدحسن بن موسي نوبختي اشاره كرد . به دليل آن كه از ابوسهل آرا و انديشه هاي كلامي درباره مسئله غيبت باقي مانده بحث از خاندان بنونوبخت را با وي آغاز مي كنيم . سپس از متكلم نامدار شيعه در اين برهه يعني ابن قبه و تلاش هاي وي در تبيين انديشه امامت و غيبت بحث خواهيم كرد. نظريه هاي اين دو مقبول جامعه اماميه بوده است . دليل اين امر استناد شيخ صدوق در مقام دفاع و تبيين انديشه غيبت به آرا و ديدگاه هاي آنان است . هم چنين شيوه كلامي آنها روش كلي متكلمان شيعه در دوره هاي بعد بوده است .
    ابوسهل نوبختي
    قديمي ترين گزارش درباره ابوسهل اسماعيل بن علي بن نوبخت نوشته ابن نديم (د : 381 هـ) است . ابن نديم ضمن معرفي متكلمان شيعه درباره ابوسهل مي نويسد :
    « ابوسهل اسماعيل بن علي بن نوبخت از بزرگان شيعه است و ابوالحسين ناشي ادعا داشته كه ابوسهل استاد وي است . ابوسهل فردي فاضل عالم و متكلم بود. او مجلسي داشت كه گروهي از متكلمان در آن حضور مي يافتند. او راي و نظري خاص درباره قائم از خاندان محمد(ص ) داشت كه كسي جز او بدان نظر نداشته است . ابوسهل مي گفت : من مي گويم كه امام محمد بن حسن است اما وي در دوران غيبت در گذشته است . و بعد از وي در دوران غيبت فرزندش جانشين او شده است . و اين امر جاري است تا زماني كه خداوند تصميم به آشكار نمودن امر غيبت كند.
    ابوجعفر محمدبن علي شلمغاني معروف به ابن ابي عزاقر با وي مكاتبه براي آنكه بتواند ابوسهل ]وي [داشت و ابوسهل را به خود دعوت مي كرد. نوبختي را اقناع كند ادعا نمود كه مي تواند امور خارق العاده انجام دهد.ابوسهل نيز به فرستاده وي گفت كه ريزش مو دارد و از شلمغاني خواست كه اين مشكل او را رفع كند. فرستاده رفت و ديگر بازنگشت » .
    بعد ازابن نديم گزارش نجاشي كامل ترين شرح حال از ابوسهل است . نجاشي در معرفي ابوسهل مي نويسد :
    اسماعيل بن علي بن اسحاق بن ابي سهل بن نوبخت شيخ متكلمين اصحاب ما و ديگران است . او در امر دنيا ودين جلالت و مكانت داشت و اداره وزارت به واسطه عهده دار بودن كاركتابت به دست وي اجرا مي گرديد.
    ابوسهل نوبختي آثار فراواني تاليف كرده كه نجاشي فهرست كاملي از آنها ارائه كرده است . در دوره ابوسهل محدثان بزرگي چون سعدبن عبدالله اشعري محمدبن حسن صفار قمي ابن همام علي بن حسين بن بابويه و محمدبن يعقوب كليني حضور داشته اند. اين افراد با نگارش آثار حديثي سعي در دفاع از انديشه امامت داشته اند اما اين افراد رغبت چنداني به علم كلام نشان نمي دادند و حتي برخي از آنها ديدگاه هاي ضد كلامي نيز داشته اند.
    وضعيت جامعه قم كه محدثان ذكر شده به آن تعلق داشتند دوري از علم كلام بوده است . در مقابل نگرش ديگري در تلقي مثبت از دانش كلام در جامعه شيعه كوفه وجود داشت . اين جريان از زمان هشام بن حكم آغاز شده بود. هشام مشهورترين متكلم قرن دوم جامعه اماميه بوده و اغلب آرا كلامي شيعه در كتاب هاي اين دوره اقوال وي است . با آن كه او شاگرداني پرورش داده نمي دانيم كه آيا خاندان بنونوبخت نزد ايشان تلمذ كرده اند يا خير همچنين در منابع از ارتباط ميان نوبختيان با معتزله نيزنشاني در دست نيست .
    همانندي كلام نوبختيان كه جز در مسئله امامت در منزله بين المنزلتين و وعيد نيز با معتزله اختلاف داشتند باعث شد تا رجال نويسان معتزلي ابوسهل و حسن بن موسي نوبختي را از رجال خود دانسته و آنها را اهل عدل و توحيد بنامند. حسنه بودن روابط نوبختيان با معتزله را مي توان از مجالست هاي ابوسهل با آنها دريافت . در فهرست آثار ابوسهل كه قبلا به آن اشاره شد اثري با عنوان مجالسه مع ابي علي الجبائي بالاهواز ذكر شده است . ابوعلي جبائي (د : حدود 303 هـ) مهم ترين چهره معتزله بصره در اين قرن است . قاضي عبدالجبار ضمن معرفي رجال طبقه هشتم معتزله به ابوعلي اشاره كرده و او را افضل آنها دانسته است .
    ظاهرا ابوعلي جبائي بعد از اين مجالست ها اماميه را دعوت به اتحاد كرده است . قاضي عبدالجبار در اين خصوص مي نويسد :
    « و بلغني ان اباعلي هم بان يجمع بين المعتزله والشيعه بالعسكر و قال : قد وافقونا في التوحيد و العدل و انما خلافنا في الامامه فاجتمعوا حتي تكونوا يدا واحده فصده محمد بن عمرالصيمري » .
    انديشه كلامي ابوسهل
    بنابر نوشته سيد مرتضي (د : 436 هـ) كه كتاب هاي ابوسهل را در اختيار داشته ابوسهل در وجوب امامت و اوصاف امام از طريق استدلال هاي عقلي به بحث پرداخته است . در تاييد اين ادله ابوسهل به مضامين نقلي نيز استناد كرده است . سيد مرتضي مي افزايد كه ابوسهل در مسائل مربوط به امامت به همان طريقي كه پيش از وي ابوعيسي وراق و ابن ريوندي استدلال كرده اند به بحث پرداخته گر چه به دلايل ديگري نيز اشاره كرده است . اصل عبارت سيد مرتضي چنين است :
    « ...ليس كل من استدل علي شي بالسمع استظهارا و تصرفا في الادله وليس كم من استدل علي شي بالسمع فقد نفي دلاله العقل عليه و هذه كتب ابي محمد (النوبختي ) و ابي سهل (النوبختي ) رحمهاالله في الامامه تشهد بما ذكرناه و تتضمن نصره جميع ما ذكره ابوعيسي الوراق و ابن الراوندي في كتبهما في الامامه بل قد اعتمدا علي اكثر ما ذكراه من الادله و سلكافي نصره اصول الامه تلك الطرق بعينها » .
    در مسائل كلامي آن روز جامعه شيعه كتاب هاي ابوعيسي وراق و ابن ريوندي در باب امامت اهميت فراواني داشته است . سعيد امير ارجمند در بيان علت نگارش كتاب الامامه ابن ريوندي نوشته است : « ابوسهل نوبختي سهم بسيار مهمي در حل بحران امامت در مدتي طولاني خاصه در سطح فكري داشته است . كلام معتزلي جريان و گرايش مهم عقلي در اسلام قرون ميانه و عنصر قدرتمندي در فرهنگ قرن سوم وچهارم بغداد بوده است . با وجودي كه هيچ شاهدي در دست نيست كه ابوسهل نوبختي در نزد يكي از مكاتب اعتزالي شاگردي كرده باشد او بانظرات اين گروه ها آشنا بوده ودر سر سوداي مجهز نمودن تشيع امامي به اين ابزار پيشرفته عقلي را داشته است تا بتواند بر ضد دو گروه غلات و شيعيان انقلابي قرمطي ـ اسماعيلي مقاومت كرده و با جريان اهل سنت رقابت كنند. در نتيجه اين محتمل است كه او به عنوان رهبر جامعه امامي در بغداد فردي بوده كه از ابن ريوندي ـ فردي كه در گذشته معتزلي و غيرامامي و آشنا با كلام بوده است و ابوسهل در مقام مجادله با وي در مسائل ديگر درگير بوده خواسته باشد كه كتابي با دريافت سي دينار در مسئله امامت با نقطه نظرات امامي بنگارد » .
    كتاب الامامه تاليف ابن ريوندي آن گونه كه از گفته هاي مخالفان اماميه مي توان دريافت به تبيين كلامي انديشه نص و بر پايه آن امامت ائمه پرداخته است . بر اين اساس متكلمان معتزلي مدعي بودند كه ابن ريوندي نظريه نص ائمه را در ميان اماميه رواج داده است . ابوالحسين خياط در اين باره مي نويسد :
    « سپس ابن ريوندي (در كتاب فضيحه المعتزله ) به ذكر معتزليان پرداخت و آنها را ناسزا گفت و به آنان آنچه در اصل از اعتقادات آنها نيست نسبت داده و نادانان روافض و اهل حشو اماميه گمان نمودند (ظاهرا با مطالعه كتاب فضيحه المعتزله ) كه او از متكلمان چيره دست معتزله و همسران با آنهاست و به مذاهب و گفته هاي معتزله فردي داناست » .
    اين مطلب كاملا طبيعي بود كه متكلمان و عالمان غيرمعتزلي خوانندگان خود را به خواندن آثار ضد معتزلي ابن ريوندي تحريض كنند. عالم مشهور امامي كراجكي (د : 449 هـ) در اين باره چنين نگاشته است :
    « و بدان كه معتزليان را خطاهاي آشكار و بي پرده و لغزش هاي فراواني است فزون تر از آنچه كه در شمار آيد و ابن ريوندي كتابي تصنيف كرده است (مقصود كتاب فضيحه المعتزله است ) و در آن زشتي هاي آنها (فضائحهم ) را بيان داشته و در آن شطري كوتاه از اعتقادات معتزله و آرا شيوخ آنها را به عقل بيگانه و با شريعت رسول كه درود خدا بر او و آل وي در تضاد است بيان داشته است » .
    قاضي عبدالجبار به اين نكته و نيز به اشتهار آثار ابن ريوندي مكررا در سراسر آثار خود اشاره كرده است ; به عنوان مثال قاضي ضمن معرفي وراق و ابن ريوندي به عنوان عالمان امامي مي نويسد :
    « و هولا علما الاماميه و روسائهم و عليهم يعولون و الي كتبهم يرجعون » و در جاي ديگر اظهار مي دارد : « فمن هذا العجب ان قوما يدعون انهم من المسلمين يوالون هولا و يرجعون الي كتبهم »
    قاضي هم چنين در خصوص رواج آثار مخالفان معتزله مي نويسد :
    « والذين وضعوا هذه الكتب اذل ما كانوا وانما كان الواحد بعد الواحد من هولا يضع كتابه خفيا و هو خائف يترقب و يخفي ذلك عن اله و ولده ... ثم ينتشر ذلك في ادني مده و يظهر حتي يباع في اسواق المسلمين و يعرفه خاصتهم و عامتهم و يتحدثون به و يتقولونه و ذكرونه ... » « و ممن يستتر بالتشيع فقد كانوا ياخذون ابن الراوندي و امثاله فيزيحون عللهم و يجمعون الكتب لهم و ياتونهم بمن يعينهم و يكتب عنهم و لهم . »
    وي حتي از رواج و فروش كتاب هاي ابن ريوندي اين طور سخن گفته است :
    « تباع في اسواق المسلمين ....والمسلمون (يعني معتزله ) كلهم قدكرهوا ذلك ... فالعدو ينشرها للاحتجاج بها و المسلمون ينشرونها لنقضهالله »
    ابوسهل هم چنين از آرا هشام بن حكم در مباحث كلامي سود جسته و انديشه خود را بر بنياد افكار وي بنا كرده است . شيوه استدلال ابوسهل همان شيوه كهن امامي و عقيده به نص است . وي در اين باره در كتاب التنبيه في الامامه مي نويسد :
    « اگر با ادله بر ما ثابت شد كه بايد امامي از جانب خدا تعيين شود بر ماست كه از وجود امام در هر عصري به واسطه اخبار نقل شده مطلع شويم . از ميان مسلمانان تنها شيعيان گفته اند كه امام آنان از جانب خدا منصوص است و باتوجه به اينكه آنان دولتي و قدرتي ندارند داعي نقل اخبار كذب در ايشان نيست به ويژه آن كه امروزه شمار آنان بسيار است و به جهت اختلاف اوطان و همم نمي توانند بر كذب اجماع كنند » .
    استدلال ديگر ابوسهل كه حاكي از تاثير روايات در انديشه اوست سخن درباره لزوم وجود حجتي بر زمين است . وي استدلال مي كند كه اگر امامي بر روي زمين نباشد حجت خدا از ميان مي رود و شرايع الهي به سبب نبودن پاسدار شريعت تعطيل مي شود. اين دليلي بر وجود امام دوازدهم است .
    از اين حيث استدلال وي همانند برهان ابن قبه است . ابن قبه در علت نياز به امام مي نويسد :
    « هر قولي تفسيرهاي متفاوتي دارد. همين امر درباره قرآن و سنت صحيح است كه در تمام فرق بر وثاقت آن توافق دارند كه تغيير و تبديل نيافته اضافات و حذف هايي در آن رخ نداده است . به اين ترتيب ضروري است كه امامي باشد تا تفسير صحيح آن را ارائه كند » (در اين جا از امام به مخبر ياد شده است ).
    ابو سهل در بيان عدم ناسازگاري غيبت امام و فلسفه وجودي او مي نويسد :
    « گر چه امام از ترس دشمنان به امر خداوند پنهان شده است اما وجود بابت و سفير شناخته شده امام در ميان مردم اين مشكل را حل مي كند »
    ابو سهل در اين كتاب كه در حدود 288 هـ نوشته است تصريح مي كند كه امام دو غيبت دارد كه يكي اشد (طولاني تر) از ديگري است .
    ابن قبه و تثبيت انديشه غيبت
    ابوجعفر محمد بن عبدالرحمن بن قبه متكلم برجسته شيعه در اواخر قرن سوم و اواخر عصر غيبت صغري است . ابن نديم وي را به عنوان متكلم شيعه و فرد صاحب نظر (حذاقهم ) وصف كرده و از دو كتاب وي به نام هاي الانصاف في الامامه و الامامه سخن گفته است .
    نجاشي اطلاعات كامل تري درباره وي ذكر كرده است . وي ابن قبه را فردي متكلم عظيم القدر داراي عقيده اي درست و متبحر در كلام وصف كرده كه نخست از معتزليان بوده و سپس به انديشه اماميه گرويده است . ابن قبه ظاهرا تنها آثاري در علم كلام نگاشته است . نجاشي به سماع حديث وي اشاره كرده است . ابن بطه قمي از وي حديث شنيده و در فهرستي كه در آن به ذكر سماعيات خود پرداخته گفته است :
    « و از ابن قبه كتاب الانصاف في الامامه كتاب المستثبت نقض كتاب ابي القاسم البلخي كتاب الرد علي الزيديه كتاب الرد علي ابوعلي الجبائي و المساله المفرده في الامامه را شنيده ام »
    از تاريخ وفات ابن قبه آگاهي دقيقي در دست نيست اما براساس روايت زير مي توان آن را قبل از سال 319 هـ دانست . محمد بن بشر سوسنجردي نقل كرده است :
    « پس از زيارت طوس به بلخ نزد ابوالقاسم كعبي (د : 319 هـ) رفتم . كتاب الانصاف (در امامت ) نوشته ابن قبه را به وي نشان دادم . بلخي كتابي با عنوان المسترشد در نقض آن نگاشت . به ري (محل اقامت ابن قبه ) بازگشتم و كتاب را به وي دادم . ابن قبه نيز نقضي بر آن با عنوان المستثبت نگاشت . به بلخ بازگشتم و رديه را به ابوالقاسم دادم . وي نقدي بر آن نگاشت . چون به ري بازگشتم ابوجعفر وفات كرده بود »
    از آثار موجود ابن قبه به كتاب هاي زير كه بخش هايي از آنها موجود است مي توان اشاره كرد :
    1 ـ كتاب الانصاف في الامامه
    2 ـ المساله المفرده في الامامه .
    3 ـ نقض كتاب الاشهاد ابوزيد علوي ;
    ابوزيد عيسي بن محمد بن احمد (د : 326 هـ) متكلم محدث و فقيه زيدي مذهب اهل ري در كتابي با عنوان الاشهاد به رد آرا اماميه پرداخته است . اين كتاب باقي نمانده و تنها منقولات ابن قبه در اين رساله در دست رس است . ابوزيد در كوفه نزد حسين بن حكم حبري (د : حدود 290 هـ) و محمد بن منصور مرادي (د : 294 هـ) شاگردي كرده است .
    4 ـ النقض علي ابن الحسين علي بن احمد بن بشار .
    شيوه بحث ابن قبه در اين آثار يك سان است ; به عنوان مثال وي در كتاب الانصاف في الامامه كه شيخ صدوق بخش هاي مهمي از آن را در معاني الاخبار نقل كرده به ترتيب در سه بخش از مسئله حديث غديرخم حديث منزلت و عصمت امام بحث كرده است . تمام تلاش ابن قبه در اثبات وجود نص برامامت است . دو حديث غدير و منزلت از ادله مهم اثبات وجود نص است .
    در بحث از حديث غدير خم ابن قبه استدلال مي كند كه پيامبر(ص ) به نص علي عليه السلام را جانشين خود قرارداده و اطاعت از آن حضرت بنا بر اخبار صحيح واجب است . اين اخبار نيز بر دو دسته اند; يا مخالفان ما آنها را نقل كرده اند و در تاويل آن با ما اختلاف دارند و يا اصلا اين اخبار را قبول ندارند. بنابراين استدلال ما بر آنها تنها براساس اخبار دسته اول خواهد بود. از اين مرحله ابن قبه به روش رايج ميان معتزليان در فهم متون ديني يعني واژگان شناسي بعد از ذكر وجوه مختلف معني معقول حديث غدير را جانشيني حضرت مي داند.
    استدلال ديگر شيعه بر وجود نص حديث منزلت است . بنابر نقل مشهور پيامبر منزلت علي عليه السلام را نسبت به خود هم چون هارون به موسي دانسته اند. شيعيان اين را دليلي بر نصب علي عليه السلام به نص از سوي پيامبر به امامت مي دانند. ابن قبه در اين خصوص براساس همان شيوه معتزله ; يعني تاويل نصوص مبهم ديني بر مبناي معقول بودن خطاب الهي پرداخته و اين حديث را دليلي بر جانشيني علي عليه السلام بعد از پيامبر بيان مي كند. اشكالي كه در اين باره بيان شده وفات هارون قبل از وفات موسي است . بر اين اساس گروهي خرده گرفته اند كه شيعيان براساس اين حديث نمي توانند به امام علي عليه السلام استناد كنند. ابن قبه با رد اين قول استدلال مي كند كه هارون قبل از موسي درگذشت اما چون علي عليه السلام بعد از پيامبر زنده بوده اند مانعي در به دست گيري امارت مسلمانان ندارند.
    اهميت نص در اثبات غيبت را مي توان از سخنان متكلم نامدار معتزلي قاضي عبدالجبار (د : 415 هـ) دريافت . وي پس از بحثي مجمل درباره فرقه هيا اماميه براي رد آرا آنها در باب امامت به مسئله نص اشاره كرده و مي نويسد :
    « فهذه جمله ما يتحصل من كلام الاماميه و ان كان الذين يكلمون الا هم القطعيه دون غيرهم علي تخليط من المتاخرين منهم في المنتظر. و لسنا نحتاج الي ابطال هذه الاقاويل لانها مبينه علي القول بالنص فاذا ابطلناه بطل ما يتبعه من الفروع »
    استدلال ديگر ابن قبه وجود نص و عصمت امام را ثابت مي كند. ابن قبه در اين استدلال چنين بيان مي كند كه باتوجه به اختلاف اقوال در فهم قرآن براساس لطف اصلي كه معتزله آن را قبول داشته و در اثبات نوبت به آن استدلال مي كنند بر خدا واجب است تا فردي معصوم و مبرا از خطا را مفسر شريعت قرار دهد. در اين استدلال ابن قبه نظريه اصلح را كه معتزله بر آن اصرار داشته اند به عنوان اساسي براي نظريه لطف نيز مد نظر داشته است .
    از ديدگاه آقاي مدرسي ابن قبه بر مبناي عقديه به نص و لزوم وجود امام معصوم در هر عصر انديشه غيبت را چنين تبيين مي كرد :
    « در موضوع غيبت امام زمان عليه السلام ابن قبه بر اين نكته اصرار و تاكيدداشت كه اين عقيده نتيجه منطقي و ضروري مباني مذهب حق شيعه اماميه در مسئله امامت است و نبايد به تنهايي و جدا و مستقل از كل نظام مورد بحث قرار گيرد. اگر كسي اين مقدمه را بپذيرد كه جامعه همواره به امامي نيازمند است كه او نيز به نوبه خود بايد همواره به وسيله امام پيشين نصب و تعيين شده باشد امام يازدهم لزوما بايد اين منصب را به كسي پس از خود واگذار نموده باشد. شماره افرادي كه چنين نصب و تعييني را از آن امام نسبت به جانشيني فرزند خويش نقل كرده اند به حد نصاب لازم براي حصول تواتر مي رسد و بنابراين بايد شهادت آنان بر اين مسئله پذيرفته شود »
    در موضوع غيبت امام زمان عليه السلام ابن قبه بر اين نكته اصرار و تاكيد داشت كه اين عقيده نتيجه منطقي و ضروري مباني مذهب حق شيعه اماميه در مسئله امامت است و نبايد به تنهايي و جدا و مستقل از كل نظام مورد بحث قرار گيرد. اگر كسي اين مقدمه را بپذيرد كه جامعه همواره به امامي نيازمند است كه او نيز به نوبه خود بايد همواره به وسيله امام پيشين نصب و تعيين شده باشد امام يازدهم لزوما بايد اين منصب را به كسي پس از خود واگذار نموده باشد. شمار افرادي كه چنين نصب و تعيين را از آن امام نسبت به جانشيني فرزند خويش نقل كرده اند به حد نصاب لازم براي حصول تواتر مي رسد و بنابراين بايد شهادت آنان بر اين مساله پذيرفته شود
    يكي استدلال هاي ابوسهل كه حاكي از تاثير روايات در انديشه اوست سخن درباره لزوم وجود حجتي بر زمين است . وي استدلال مي كدن كه اگر امامي بر روي زمين نباشد حجت خدا ازميان مي رود و شرايع الهي به سبب نبودن پاسدار شريعت تعطيل مي شود. اين دليلي بر وجود امام دوازدهم است . از اين حيث استدلال وي همانند برهان ابن قبه است . ابن قبه در علت نياز به امام مي نويسد : « هر قولي تفسيرهاي متفاوتي دارد. همين امر درباره قرآن و سنت صحيح است كه تمام فرق بر وثاقت آن توافق دارند كه تغيير و تبديل نيافته اضافات و حذف هايي در آن رخ نداده است . به اين ترتيب ضروري است كه امام باشد تا تفسير صحيح آن را ارائه كند
    بنابر نوشته سيد مرتضي كه كتاب هاي ابوسهل را در اختيار داشته ابوسهل در وجوب امامت و اوصاف امام از طريق استدلال هاي عقلي به بحث پرداخته است . در تاييد اين ادله ابوسهل به مضامين نقلي نيز استناد كرده است . سيد مرتضي مي افزايد كه ابوسهل در مسائل مربوط به امامت به همان طريقي كه پيش از وي ابوعيسي وراق و ابن ريوندي استدلال كرده اند به بحث پرداخته گرچه به دلايل ديگري نيز اشاره كرده است