روزنامه جمهوري اسلامي 20/06/1385 صفحه جبهه و جنگ

  • سيم و كابل و خونابه
  • خاطره
  • ميقات 31
  • *****
    سيم و كابل و خونابه




  • خاطراتي كوتاه از روزهاي بلند اسارت
    ذكرهاي اورژانسي و ذكرهاي آرام بخش در اسارت
    ذكر يكي از ابزارهاي دفاعي قوي در برابر شكنجه ها و سختي ها در اسارت بود. به طور كلي آزادگان به عنوان رزمندگان مثل ساير رزمندگان جان بر كف اهل معنويت و عبادت و ذكر بودند و سعي مي كردند تا لحظه اي را بدون ياد خدا سپري نكنند. كمتر آزاده اي مي ديدي كه به داروهاي شفابخش ذكر معتاد نشده باشد.
    آزادگان در همان جبهه ها با ذكر خو گرفته بودند. آيه « وجعلنا من بين ايديهم سدالله » كه براي كور كردن دشمن همواره بر زبان مي راندند هنوز از يادشان نرفته بود. همه مي دانستيم كه شعارهاي انقلاب ما با ذكرهاي الهي شروع شده بودند. رمزهاي تمام عمليات با بهترين اسامي خدايي آغاز مي شدند. اساسا يك رزمنده با ادعيه و زيارات و اذكار بيش از هر چيز ديگر انس داشت . همين رويه در اسارت نيز خيلي بهتر و باتوجه بيشتر ادامه يافت . آزادگان شايد هزاران بار آيه « الا بذكر الله تطمئن القلوب » را تجربه كردند.
    جهان را صاحبي باشد خدا نام كزو آشفته دريا گيرد آرام
    به طور كلي مي توان اذكار دوران اسارت را بر چند دسته تقسيم كرد :
    ذكرهاي اورژانسي آرام بخش تحمل زا عادي شكنجه آور و...
    ذكرهاي اورژانسي يا اضطراري معمولا لحظاتي قبل از شكنجه به صورت خودكار شروع مي شد و احيانا در حال تحمل شكنجه نيز ادامه مي يافت . آيه « امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السو » از جمله اين اذكار بود. از آثار اين آيه اين بود كه علاوه بر دفع سريع اضطراب اين احساس را در ما ايجاد مي كرد كه خود را كاملا نزد خدا مي ديديم و از او براي صبر و تحمل بيشتر مدد مي گرفتيم . علاوه بر اين اين نوع ذكرها « تحمل زا » و درجه صبر را افزايش مي دادند. بدين ترتيب آرامش و متانت عجيبي به ما دست مي داد و احساس مي كرديم كه به استقبال يك عبادت مي رويم .
    در بسياري از موارد بعثي ها شب ما را تهديد مي كردند ووعيد مي دادند كه فردا همه شكنجه داريد. آزادگان براي خنثي سازي وحشت ايجاد شده كه احيانا مانع يك خواب نسبتا آرام مي شد « اذكار آرامش بخش » را وارد كار مي كردند. سوره واقعه يا سوره هاي كوتاه قرآن يا صلوات و... مي تواند از جمله ذكرهاي آرام بخش باشد.
    ذكرهاي عادي در شرايط عادي گفته مي شد : مثلا هنگام انتظار براي آمار در صفهاي دست شويي و حمام و... اين ذكرها نيز خيلي تعيين شده و مشخص نبودند; هر چه پيش آمد خوش آمد.
    آنهايي كه بيشتر اهل قرآن بودند و يا در حال حفظ قرآن بودند مي توانستند از آياتي كه مناسب است به صورت چند منظوره استفاده كنند.
    ذكرهاي مسكن : منظور اذكاري مثل يا حسين و يا مهدي يا زهرايالله بود كه در اثناي شكنجه مي گفتيم . بسياري از اين اذكار با رمزهاي عمليات يكسان مي شدند. بعثي ها با شنيدن اين اذكار كه در آن شرايط حساس به عنوان علائمي گويا بر حقانيت ما دلالت مي كرد به سختي برمي آشفتند و با شدت بيشتري شكنجه را ادامه مي دادند. عوارض منفي اين ذكرهاي مسكن بيشتر از اين نبود.
    تمام ذكرها مي بايست مخفيانه باشند در غير اين صورت به ذكرهاي « شكنجه آور » تبديل مي شدند. از سوي ديگر ما هميشه مجبور بوديم سرهايمان را پايين بيندازيم و به اطراف نگاه نكنيم . اين وضعيت تا حدودي براي ذكرهاي عادي مناسب بود.
    از ميان اذكار لااله الا الله مشتري بيشتري داشت . در فرهنگ اسلامي اين ذكر را كلمه الاخلاص مي نامند; زيرا مي توان بدون باز كردن دهان و لبها آن را قرائت كرد. بنابراين بعثي هاي از خدا بي خبر اصلا نمي فهميدند كه ما در حال ذكر هستيم . اين ذكر هيچ عوارض منفي نداشت .
    خودسازي در دانشگاه اسارت
    مدتها بود كه متحير بودم كه چگونه و چه سري بود كه تا آن همه مراحل عميق خودشناسي در اسارت براي ما امكان پذير مي شد; تا اين كه دريافتم كه دليل اين امر به اين شرح است : قطع اميد ما از همه عوامل مادي ما را متوجه اين واقعيت كرده بود كه در هر شرايطي فقط خداست كه ياور و يارماست و هيچ ملجا و پناهگاهي جز او نمي ديديم ; همين عامل باعث مي شد كه هر گاه ما را به شكنجه گاه مي بردند و يا از قرائن و شواهد مي فهميديم كه تا لحظاتي ديگر اذيت و شكنجه ها شروع خواهد شد خود به خود بيش از پيش به ياد خدا مي افتاديم ; هر كس ذكري بر لب داشت مانند آيت الكرسي امن يجيب و اذكار ديگر; براي ما هر روز اين صحنه تكرار مي شد و چند بار فقط از خدا استمداد مي كرديم ; من فكر مي كنم در همه مراحل زندگي ما بايد چنين فكر كنيم ; نه تنها دراسارت يا ديگر مصيبت ها بلكه در همه جا و در هر مكاني كه باشيم جز خدا كسي را نداريم و نبايد به غير او اميد ببنديم ; زيرا ديگران خود به نيرويي ديگر سخت محتاجند. در طول زندگي ما گاهي مشكلاتي براي ما پيش مي آيد كه صميمي ترين افراد و ثروتمندترين اقوام نيز نمي توانند كاري براي ما انجام دهند و مشكلي را براي ما حل كنند. در چنين مواقعي امكانات مادي و هر چه غير از خدا از كارايي ساقط مي شوند. عزيزترين كسان ما حداكثر اگر بتوانند تا پاي قبر فقط ما را همراهي مي كنند و چه بسا اگر ارثيه اي از خود به جاي بگذاريم براي تقسيم و رسيدن به آن لحظه شماري كنند...
    مرد است خميني !
    عراقيها ما را مجبور مي كردند كه موقع « از جلو نظام » بر عليه امام خميني (ره ) شعار دهيم ; اما ما واژه « مرد » را به جاي « مرگ » قرار مي داديم و « است » را به جاي « بر » . در اين صورت با صداي بلند و در عين حال با قدري ابهام در نحوه تلفظ اين شعار افتخار آميز روزي چند بار در فضاي اردوگاه دشمن طنين انداز مي شد و بدين ترتيب آن چيزي را كه دشمن مي خواست بر عليه خودش به كار گرفته مي شد. در عين حال گاهي عراقيها احتمالا از طريق جاسوسان بسيار معدودي كه در بين ما بودند ـ به شعار ما شك مي كردند و چند بار دستور مي دادند كه تكرار كنيم . بنابراين گاهي ما مجبور بوديم نه « مرد » و نه « مرگ » را به كار ببريم ; بلكه يك چيزي بين اين دو را تلفظ كنيم . گاهي كار به جايي مي كشيد كه مساله فقط با صد يا دويست بار بشين ـ پاشو كه به عنوان تنبيه انجام مي شد قابل حل بود كه بعد از اين شكنجه مفاصل دچار ورم مي شد و در آن تا چند روز ادامه پيدا مي كرد. ما اين مقدار پرداخت هزينه را آن هم براي ارزشهاي اسلامي مان كوچك ترين وظيفه خود مي دانستيم .
    آخر غربت هم حدي دارد!
    سلام بر آنهايي كه ابتدا رزمنده اسلام شدند و سپس در اثر ضربات و صدمات جنگ و اسارت جانباز گرديدند و بعد از دريافت مدال افتخار آزادگي و همدردي با اسيران كربلا در گوشه غربت اسارت در اثر شكنجه ها و يا بيماري و عدم رسيدگي توسط بعثيان كافر مدال شهادت را دريافت نمودند. روشن است كه برخي از شهداي اسارت كه در اثر بيماري اتفاق مي افتاد به آساني با يك سرم به موقع ممكن مي شد بتوانيم جان آنها را نجات دهيم ; ولي بعثيان كينه توز از اين امكان اوليه نيز خودداري و سهل انگاري مي كردند.


    وقتي كه يكي از بچه ها با اين وضع مظلومانه شهيد مي شد با همين پتوي شخصي اش غريبانه او را كفن مي كرديم و اجازه هيچ گونه مراسم تشييع يا ترحيم را نداشتيم . فقط مي توانستيم مدتها در فراق او بسوزيم . به دستور بعثيها شهيد را دو سه نفر تا پاي ماشين مي برديم .
    خدايا! تو شاهدي كه حتي حق نداشتيم به پشت سرمان نگاه كنيم .
    آري ! تاريخ نويسان بنويسند كه چگونه چلچله هاي اين مرز و بوم دستخوش خزان شدند. تاريخ نويس ! قلمت شكسته باد اگر ننويسي كه ايثارگران اين خطه لاله خيز ايران در راه حفظ حيثيت و شرف انساني و دين مبين اسلام چه حماسه هايي را آفريدند و با اقتدا به مولايشان حسين (ع ) چه محنتهايي را به جان خريدند.
    پرتقال
    نبودن ميوه در اسارت يكي از آن هزاران مشكلاتي بود كه با آن دست به گريبان بوديم . در يكي از روزها متوجه شديم كه براي ما ميوه ! آورده اند. بعد از مدتي مسئول آسايشگاه ميوه هاي از راه رسيده را بين ما تقسيم كرد. بدين ترتيب هر نفر به يك پرتقال متوسط با پوستهاي خشكيده دست يافت . من كه مثل بقيه از گرسنگي كلافه شده بودم شروع كردم به خوردن پرتقال . گرسنگي به حدي بود كه حيفم آمد پوستهاي پرتقال را دور بريزم . پوستها را نيز خوردم . كم كم تخمهاي تلخ پرتقال نيز به سرنوشت پوست دچار شدند; زيرا تلخي و رنج گرسنگي از تلخي تخم پرتقال كم تر نبود.
    سيم كابل و خونابه
    حدود ساعت هشت صبح بود كه دو تا از نگهبانان بعثي اردوگاه ـ كه معمولا همه آنها كلاه قرمز بر سر داشتند ـ وارد آسايشگاه شدند و اسم من و شش نفر ديگر را خواندند و ما را به محوطه احضار كردند. طبق معمول بلافاصله زير لب زمزمه ها و توسل و ذكر را شروع كرديم .
    كم كم چند نگهبان ديگر نيز براي شكنجه به آنها پيوستند. مصطفي آن نگهبان گنده عراقي نيز آمده بود. مصطفي همان بعثي خشن و بيرحم و كينه توزي بود كه هنگامي كه سيلي مي زد مي بايست حتما اسير را به زمين بيندازد; در غير اين صورت سيلي ها را تكرار مي كرد تا در صورت حضور ساير بعثيها كم نياورد.
    شكنجه ها شروع شد. چيزي كه در حال شكنجه زياد تكرار مي كردند اين بود كه مرتب مي پرسيدند :
    « ليش صلوه خميني » يعني چرا براي خميني نماز خوانديد
    ابتدا بعد از چند سيلي مكرر توسط مصطفي خبيث ما را وادار كردند كه در محوطه كه پر از سنگ هاي تيز بود غلت بزنيم . هر چند در آن لحظه نيز با پوتين روي سرما پا مي گذاشتند و فشار مي دادند تا بخشي از كينه خود را نسبت به ما خالي كنند. در همين حال بود كه ناگهان پاي سنگين نگهبان بعثي را روي سرم احساس كردم .
    لبهاي من به سطح زمين كشيده شد و قسمتي از آن پاره و خون نسبتا زيادي از آن جاري شد. من نيز عمدا در لحظه هاي خاصي اين خون را روي لباسهايم مي ماليدم تا زياد به چشم بيايد و بعثيها خيال كنند كه خيلي ما را شكنجه كردند و دست بردارند; ولي در آنها كه از انسانيت و رحم بويي نبرده بودند اين عمل تاثير زيادي نداشت .
    چيزي نگذشت كه ما يكي يكي دچار سرگيجه و استفراغ شديم به گونه اي كه تقريبا بيهوش شده بوديم و رمقي هم درما نماند بنابراين هر چه آنها كابل و باتوم مي زدند نمي توانستيم حركت كنيم عده اي را دستور دادند كه سطلهاي آب را بياورند و روي ما بريزند تا به حالت طبيعي برگرديم .
    با همان حال بي رمق و خون آلوده نگهبانان در حالي كه پيوسته غرغر مي كردند و مي گفتند « ليش صلوه خميني » شروع كردند به زدن كف دستهاي ما با كابل . اين ضربات معمولا غير قابل تحمل بود مگر با « يا حسين » و « يا مهدي » كه مي گفتيم نيرو مي گرفتيم و آن را براي خدا تحمل مي كرديم . آنها با شنيدن اين اسما مبارك تعجب مي كردند. اين شكنجه ها حدود يك ساعت به طول انجاميد.
    بعد از آن ما را به آسايشگاه برگرداندند. در آسايشگاه فقط احساس همدردي و دلداري دوستان صميمي را داشتيم و سوختن آنها را و ديدن اين زخمها. مجروحين هم واقعا فداكاري كردند و با باندهاي خود دستهاي زخمي ما را بستند.
    ما فكر كرديم كه قضيه به اينجا ختم شده است . ولي اين طور نبود. بعد از ظهر همان روز دوباره ما هفت نفر را فراخواندند. ابتدا از ديدن اين صحنه كه همه ما دستهايمان باندپيچي شده بود حسابي عصبي و به جوش آمده بودند. بدون اينكه اصلا فكر كنند اين باندها با چه زحمتي فراهم شده است دستور دادند كه كسي هيچ عضوي باند پيچي شده نداشته باشد. همه باندها را جلوي پاي نگهبان روي هم كپه كرديم . به كسي دستورداد كه آنها را به سطل آشغال بيندازد.
    سپس تقريبا همان مراحل صبح در شكنجه تكرار شد و پا مرغي نيز رفتيم كه در اثر آن مفصلي از ما سالم باقي نماند. در مرحله آخر مثل صبح دوباره بر اين زخم دستها كه ورم كبود شده بود كوبيدند. و در اثر تركيدن ورمها خونابه همراه كامل خارج مي شد.
    به هر حال همه اينها به خاطر اين بود كه آنها شك كردند كه ما براي هديه به روح امام نماز خوانديم .
    حسن اسلامپور
    دانشجوي مقطع دكتراي فلسفه
    دانشگاه تهران

  • *****
    خاطره


  • اهتمام ويژه
    خضوع و فروتني محمود شهبازي ديگران را به تكريم و ادب وامي داشت . اخلاق محمود و پسنديده اش سرمشق بسيجيان بود گر چه او خود را خادم بسيجيان مي دانست .
    اخلاص و بي شائبه بودنش مانع از آن بود كه ابراز وجود كند. بستگانش پيش از شهادت او از مسئوليتها و موقعيتش اطلاعي نداشتند.
    در حل مشكلات ديگران كوشا بود و در هيچ كاري توكل و اعتماد را به خدا از دست نمي داد. به نوافل به ويژه نماز شب اهتمام ويژه داشت .
    در سلك عشاق
    دكتر محمدعلي رهنمون سال 1334 در خانواده اي مذهبي در شهر يزد زاده شد. تحصيلات ابتدايي و دبيرستان را با وجود مشكلات زياد از قبيل از دست دادن پدر و مادرش به پايان گذرانيد و در سال 1352 در رشته پزشكي دانشگاه اهواز قبول شد. در دانشگاه فعاليتهاي مذهبي و سياسي خود را شروع كرد و عليه رژيم شاهنشاهي به مبارزه برخاست .
    دكتر رهنمون پس از پيروزي انقلاب اسلامي در سال 58 مسئوليت امداد و درمان جهاد را براي كمك به سيل زدگان اهواز برعهده گرفت .
    چند ماه به پايان تحصيلات و دريافت درجه دكترايش نمانده بود كه جنگ تحميلي عراق عليه ايران آغاز شد و بلافاصله به جبهه عزيمت كرد و براي درمان مجروحان مشغول به كار شد.
    شهيد رهنمون فردي وارسته و خودساخته بود كه با پشتوانه تربيت ديني در مسيري مي افتد كه انتهاي آن به شهادت ختم مي شود يعني همان راهي كه خط سرخ آل احمد صلي الله عليه و آله وسلم و علي عليه السلام بود.
    آخرين مسئوليت وي معاونت درماني سپاه پاسداران بود. وي پيش از عمليات والفجر 6 به جبهه رفت و در بيمارستان صحرايي خاتم الانبيا به درمان مجروحان رزمنده پرداخت . تقدير اين بود كه در سپيده دم ششم اسفندماه 1362 در حال اقامه نماز صبح در بمباران هوايي دشمن سبكبال به سوي ضيافت گاه كروبيان بال گشود و در جوار حضرت دوست و در سلك عشاق حقيقي جاي گرفت .

  • *****
    ميقات 31


  • نرم افزار ميقات 31 به اهتمام موسسه حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس لشكر 31 عاشورا منتشر شد .
    اين نرم افزار شامل 2800 قطعه عكس و 51 وصيت نامه از رزمندگان اسلام و فرماندهان شهيد آذربايجان شرقي و 18 قطعه فيلم مستند كوتاه از 8 سال دفاع مقدس و همچنين نوارهاي ماندگار از جمله سخنراني مقام معظم رهبري در پادگان شهيد باكري دزفول سخنراني سردار سرلشكر شهيد مهدي باكري گلچين مداحي شهيد حاج رضا داروئيان اشعار استاد شهريار در محضر مقام معظم رهبري و سخنراني فرمانده گردان حبيب ابن مظاهر در شب عمليات كربلاي 4 و شعر غواصلار مي باشد.
    قيمت اين نرم افزار 1000 تومان بوده و در كتابفروشي شهيد شفيع زاده و موسسه حفظ آثار تبريز عرضه ميگردد.
    تبريز ـ خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي