
تاملي بر « رضاي زهرا » نوشته ابراهيم زاهدي مطلق
رضاي زهرا
نوشته ابراهيم زاهدي مطلق
نشريه شاهد
شمارگان :
3000 نسخه
رضاي زهرا زندگي نامه داستاني شهيد محمدرضا دستواره است كه به شيوه
دوم شخص (مخاطب ) و در حجم يكصد و هشتاد وشش صفحه نوشته
شده
زاهدي مطلق وقايع زندگي شخصيت اصلي از تولد تا شهادت و حتي
مدتي پس از شهادت را در بيست و پنج فصل به شكل پراكنده و غير تسلسلي
گنجانده است . در زاويه دوم شخص اگر چه دست نويسنده براي بيان روايت
باز مي ماند ولي مي تواند احساسا
اتفاقات و رخدادها را به اطلاع مخاطب
برساند
اما رعايت نكات بسياري نيز ضروري است . نويسنده مي تواند راوي
بلامنازع وقايع باشد و هر آن چه را كه مي خواهد به اطلاع خواننده برساند و
به او انتقال دهد. اما در اين شيوه روايتي
محدوديت هايي نيز وجود دارد كه
در حريم آن خطوط
اثري موفق و حرفه اي از كار در مي آيد.
« دوشنبه است كه تلفن زنگ مي زند
من نيستم . احمد آقا گوشي را
برمي دارد » در اين جا نيازي به جمله « من نيستم » نيست . از اين دست
اشكالات و اهمال كاري ها در روايت اثر به كرات ديده مي شود. در واقع
نويسنده مي بايست براي اثر از دو شيوه استفاده مي كرد. به كار بردن اين
تمهيد مي توانست كار را از وضعيت فعلي خارج كند.
اثر حاضر
شكل گزارشي دارند و مواردي كه نويسنده مي توانسته از
طريق بيان غيرمستقيم ماجراها را روايت كند
به ارائه گزارش روي آورده
است .
« گوشي را گذاشتم . نزديك به ده دقيقه گذشت تا تلفن بعدي
در اين ده
دقيقه به خلقت حضرت آدم فكر كردم تا رسيدم به فرزاندانش . هابيل كه
كشته شد. لابد ما يعني همه آدمهايي كه بعد از هابيل به دنيا پا گذاشتند... از
نسل قابيل هستيم ! امالله همه جنگها را مرور كردم
تاآن جا كه خوانده بودم
و اطلاع داشتم
همه ي شهدا را از نظر گذراندم . چهره اي براي هر كدام از
آن ها ساختم و روي چهره ي حسين تطبيق دادم . شبيه هيچ كدام نشد هيچ
كدام زخمهايش راللهص 135
توضيحات مطول راجع به جنگ هاي احد و خيبر و واقعه عاشورا و
حتي كشته شدگان قبل از ميلاد مسيح و محمد(ص )
امپراتوري هخامنشي و
ساسانيان و... كه جايي در اين اثر ندارند
كار را كش دار و مخاطب را از
مطالعه آن
دلزده مي كند. تفكرات ذهني زهرا حدود هفده سطر ادامه دارد كه
همه آن قابل حذف است .
بعضي از قسمت ها به زمان گذشته و بعضي از قسمت ها به زمان حال
استمراري نوشته شده اند. نويسنده گاهي يك فصل را با زمان حال شروع
مي كند و در ادامه به گذشته پيوند مي خورد
بي آن كه منطق و استدلالي در
اين تغييرات زماني وجود داشته باشد.
فصل اول به زمان گذشته ساده و در بعضي قسمت ها نيز به زمان حال
استمراري نوشته شده
فصل دوم به طور كامل به زمان حال استمراري
نوشته شده وفصل سوم
گذشته ساده و داستان به همين شكل ادامه دارد.
سبك كار
گاهي به رئاليست و گاهي به سورئال
طعنه مي زند. خواهر
شهيد
گاهي از دوران حيات او و گاهي از دوران پس از شهادت او روايت
مي كند. درفصل نوزدهم به خريد حلقه عروسي و رستوران رفتن دستواره با
همسرش مي پردازد.و در توصيف بعدي آب وجارو كردن او را داريم . بي هيچ
اشاره اي كه زهرا بعد از شهادت او خواب خود را توصيف مي كند.
او را در خواب مي بيند كه خانه اش را آب وجارو مي كند. همسرش احمد
به سوريه مي رود و وقتي از فرودگاه بر مي گردند
خبر مرگ حميدرضا نوه
خواهر احمدآقا را به آن ها ميدهند.
(اشاره به اين كه اگر كسي در خواب مرده اي را مي بيند كه آب و جارو
مي كند
تعبيرش آن است كه يكي از اقوام مي ميرد)
خواننده نمي تواند چرخش زمان ورخدادهاي حقيقي و غيرحقيقي
خواب
رويا و خيال را از هم تميز دهد. در شيوه سيال ذهني نويسنده
مي تواند باتداعي ها و ارتباط يك حس
بو
مزه
صدا
رنگ
كلمه
يا خاطره
خود را مرور كند و به گذشته برگردد. اما در اين جا
نويسنده آن چه را كه
مربوط به ماوراالطبيعه است نيز در روايات خود جاي ميدهد.
تو (راوي خطاب به دستواره مي گويد) تو كم كم آرام مي شوي و عاطفه
باز مي پرسد :
لابد
اگه يه هفته بيشتر طول مي كشيد
از غصه مي مردي آره
از غصه نه . از عشق ..
به چشمان عاطفه نگاه مي كني و او را مستقيم به سردخانه بيمارستان
نجميه مي كشاني
لحظه هايي كه در كنار كشوي استيل تنها مانديد . ص 158
در اين جا نيز خاطره ديدار دستواره با همسرش درست يك ماه پس از
عروسي اوبه لحظه شناسايي اودر سردخانه پيوند مي خورد.
در صفحه مي خوانيم : « زهراي عزيزم ! به عاطفه (عذرا) هم سلام برسان
و بگو كه چرا ازدواج نمي كند.من كه به اين زندگي اش راضي نيستم روي
مهدي را هم حسابي ببوس وبگو كه بابارضا ميگويد به حسين آقا سلام
برسان و تشكر كن از اين كه در حق تو پدري مي كند حسين به مخاطب
معرفي نمي شود و مشخص نمي شودكه چه نسبتي با اين خانواده دارد!...
نويسنده اين گونه وانمود كرده كه رضا از آن دنيا و پس از شهادتش
نامه اي براي خواهرش نوشته وزهرا در نامه رضا مي خواند كه حال حسين و
محمد هم خوب است .
گفت وگوها گاه با كلمات محاوره وگاه به صورت كتابي نوشته شده اند.
« اي خدا! اين نون مرا بي نتيجه نكن » ص 8
اين در حالي است كه نويسنده مي توانست نان را كامل بنويسد. اين كار
در نثر و هم درگفت و گو به شكل نقص در جمله بندي به چشم مي خورد.
دلش نمي خواهد از كنارش دور بشم . » ص 160
در اين جمله « گزارش » اضافي است و مي توان آن را حذف
كرد.
شعار يكي از آفات داستان نويسي است كه سطح آن را تنزل مي دهد و كار
را از عمق به سطح مي كشاند. در اغلب داستان هايي كه به شيوه روايتي
مستقيم گويي نوشته شده اند
اين اشكال وجود دارد. در جاي جاي « رضاي
زهرا » شعار دادن و بيان صريح ايدئولوژي راوي ونويسنده ديده مي شود. در
واقع انتخاب زاويه ديد دوم شخص روي لبه تيغ راه رفتن است و هر لحظه
اگر غفلت و يا بي توجهي در بيان وقايع صورت بگيرد
به شعار نزديك
مي شود.
زاهدي مطلق از بازي با كلمات استفاده كرده تا حس عاطفي قوي را در
اثر جاري كند و خواننده را از طريق تحريك احساسات تا پايان داستان
باخود همراه سازد.
« بابا مي خندد و مي پرسد :
طوبي خانم ! اون عكس شمارو ياد كسي نمي اندازد
طوبي يك انار برمي دارد و در حالي كه متوجه ورود بانو به اتاق شده به
بانو سلام مي دهد و مي گويد :
ياد كسي نمي اندازه
اما يه غصه اي توي اون عكس هست كه آدم رو ياد
جدايي مي اندازه . » ص 68
نويسنده از طريق روايت داستان به شيوه دوم شخص و مخاطب
قراردادن شخص محوري
ماجراها ي زندگي او را بيان مي كند. طولاني شدن
متن و حشو و زاويه بسياري در آن هست
ريتم كندي به كار بخشيده و
خواندن آن را دشوار و كسل كننده مي كند.
مثلا وقتي خبر شهادت حسين دستواره را مي آورند
از زبان زهرا
(خواهر شهيد) كه راوي كل اثر نيز هست
جملاتي بيهوده و مطول را كه نبود
آن ها آسيبي به مثل اثر نمي زند و بلكه كار را شسته ورفته تر مي سازد
بيان
مي كند.
« به ما گفتي كه سه بار اين خبرها را به ما خواهند داد
فقط سه بار عدد
« سه »
عدد كوچكي است
اصلا قابل اعتنا نيست . مثلا بين عدد 3 و عدد ... )
يا مثلا ميليارد
خيلي تفاوت هست . اصلا 3 چه قابلي دارد كه صحبتش را
پيش بكشيم . به خانواده ما سه بار خبر داده اند كه فرزندتان شهيد شده
است . فقط 3 بار . حالا اولين خبر را تو به ما داده اي ص 134 و 133 شايد
اگر اطلاعات حاشيه اي آن كم شود
كار به يك سوم حجم فعلي تقليل يابد.
آن روز كه (بانو) انار خريد
دوشنبه بود
شايد هم چهارشنبه . چند سال
گذشته و به خاطرم هم نمانده است . بانو رفت و دو كيلو انار خريد » ص 61
در عبارت بالا
جمله اول اضافي است و فقط با جمله پاياني مي شد
مفهوم جمله را رساند.
اشتباه منطقي
در جايي اشاره مي شود كه اسم محمد در زماني كه آن را براي برادر
شهيد انتخاب كرده اند مرسوم نبوده است . حال كه اين نام از زمان حضرت
محمد(ص ) در بين مسلمانان رايج شد.
انسان هايي كه براي اولين بار مي خواستند اسم محمد را روي يك كودك
بگذارند
اسمي كه اصلا مرسوم و معمول نبود. آن روزها فقط يك محمد
متولد نشد. بلكه ميليونها « محمد »
« مهدي »
« هادي »
و « حسين » متولد
شدند كه سه تا از آن ها به خانه ما رسيد.
راوي وقتي از بيرون مي آيد
متوجه مي شود كه همسرش احمدآقا
تلفني با محمدرضا دستواره صحبت مي كرده است . گوشي را برمي دارد.
« ... صداي خش خش با دو خلا در گوشم مي پيچد » ص 176
اين در حالي است كه اگر گوشي را برداريم
فقط صداي بوق آزاد و ممتد
را مي شنويم . صداي خش خش و خلا مربوط به زماني است كه در حال
صحبت كردن باشيم وناگهان تماس از آن سو قطع شود. عدم توجه به نكات
ريز و توضيحات تصنعي
كار را از حالت طبيعي خارج مي كند.
پايان بندي
در پايان بندي اثر
اگر چه تكليف شهادت محمدرضا دستواره و حتي
ازدواج دوم همسرش مشخص مي شود. عاطفه مي آيد و از بانو
مادرشهيد
دستواره اجازه مي گيرد كه مجددا ازدواج كند. بي آنكه مشخص شود كه همسر
بعدي عاطفه (همسر شهيد دستواره ) چه كسي است فقط اشاره كوتاهي به
آشنايي او با شهيد دستواره و جانبازي همسر دوم عاطفه مي شود.
مرد از لا به لاي آن شش يا هفت نفر بلند مي شود و پا به درون اتاق
مي گذارد . لنگ لنگان با عصا مي رود تا رو به روي عاطفه بنشيند . ص 186
در مواردي جملات حس برانگيز و اعتراف احساسات ساده و صريح
و
واقع صورت مي گيرد كه همان حس به مخاطب انتقال مي يابد و او نيز با
خواهر شهيد هم ذات پنداري مي كند.
« دلم طاقت نمي آورد از پشت پنجره تو را بدرقه كنم . سراسيمه از پله ها
پايين مي آيم در لحظه اي كه تو پشت فرمان آن ماشين خاكي رنگ مي نشيني
من هم به كوچه مي رسم . دستت را بلند مي كني و برايم شكلك در مي آوري .
خنده ام مي گيرد و گريه ام . گلويم به اين بغض آشنا شده است . حتي رفيق .
بغضي كه سالهاست با من است . بابا تو هم با پدر هم خنده ام از اين مي گيرد
كه آنقدر مكث مي كني ونگاهم مي كني كه با انگشت به چشمم بكشم و آن
وقت تو اداي گريه هاي بچه ها را از پشت فرمان برايم در آوردي و بخندي و
بگازي به ماشينت و من در گرد و غباري كه پشت چرخهاي ماشين به صحرا
مي رود . تو را گم مي كنم . ص 103 و 102 از اين قبيل توصيفات و انتقال
احساسات در متن به وفور وجود دارد. صداقت و صراحت موجود در اثر و
روايت بدون سانسور وقايع از بهترين ويژگي هاي رضاي زهرا است .
نويسنده به راحتي از زندگي مادي و عشق شهيد به نامزدش و رابطه قلبي او
با همسرش را روايت مي كند و اين باعث واقع نمايي شخصيت ها و ملموس
شدن آن ها براي مخاطب مي شود اشخاص اصلي اثر در ذهن خواننده عينيت
پيدا مي كنند. روابط عاطفي بين شخصيت ها و عشق و بحث بين آن ها به
مخاطب نيز انتقال مي يابد و اشخاصي باورمند ودر ذهن ماندني را مي سازد
بي شك نثر شعر گونه و آهنگين زاهدي مطلق نيز در انتقال مطلوب مورد نظر
و تاثيرگذار بوده او را به مقصود مي رساند تا شخصيت ها و ماجراها را آن
گونه كه مي خواهد براي مخاطب به تصوير بكشد. رابطه عاطفي و علاقه زهرا
به محمدرضا دستواره به گونه اي است كه « مطلق » اين رابطه را محور قرار
داده وزاويه ديد اثر و نيز عنوان را با استفاده از آن انتخاب كرده و در واقع
« رضاي زهرا » برگرفته از همين حس خواهر و برادر به يكديگر است .
ث شمس خسروي

*****
آخرين ديدار
|
خاطرات سركار خانم طاهره كاوه ; خواهر سردار شهيد محمود كاوه در بيستمين سال شهادتش
در تك « حاج عمران » (1 )
ده دوازده تا تركش ريز و درشت به سرش
اصابت كرده بود. تو بيمارستان امام حسين (ع ) مشهد بستري اش كرده بودند.
بعضي از تركشها جاهاي حساسي خورده بودند
طوري كه دكترها نتوانسته
بودند آنها را در بياورند. نظر همه شان يكي بود
مي گفتند : « امكان عملش در
ايران نيست
ما اينجا ابزار كم داريم ! » محمود هرگز راضي نمي شد در آن
شرايط جنگ
براي مداوا برود خارج . يادم هست پدرم از دكترها پرسيد :
« يعني هيچ راه علاجي ندارد »
گفتند : « فقط تا مي تواند بايد استراحت كند. »
چنين چيزي حتي در همان روزهاي بستري او ميسر نمي شد. مردم كه از
مجروحيتش باخبر شده بودند
هر روز گروه گروه با دسته گل و هدايايي ديگر
به ملاقاتش مي آمدند. جالب اينجا بود كه هر كدامشان دوست داشتند
محمود را ببوسند و درخواست مي كردند تا او برايشان صحبت كند.
اين آمد و شدها ما را كه صحيح و سالم بوديم
خسته مي كرد تا چه
برسد به محمود. اما عجيب بود كه او خم به ابرو نمي آورد! هر بار كه عده اي
وارد اتاقش مي شدند
او با خونسردي تمام باهاشان برخورد مي كرد و باز
همان حكايت قبل تكرار مي شد. به جرات مي توانم بگويم كه بيمارستان امام
حسين (ع ) كه در آن زمان غريب بود و ناشناس
چنان رونقي پيدا كرد و محل
تجمع زن و مرد وپير و جوان شد كه واقعا جاي تعجب داشت .
محمود با همان مجروحيت بالايش و با آن محدوديتهايي كه دكترها
برايش تجويز كرده بودند
هميشه با آرامش و با آن لبخند زيبا
همه ملاقاتيها
را به گرمي مي پذيرفت .
آن وقتها خانه ما نزديك بيمارستان بود و من بيشتر وقتم را آنجا
مي گذراندم . با تمام وجود خودم را وقف خدمت به او كرده بودم و از لحاظ
غذايي تا حدي كه دكترها اجازه داده بودند بهش مي رسيدم . صبحها برايش
شير محلي با معجوني از زرده تخم مرغ و خرما و چيزهاي گرم مي بردم . هر
بار او با شرمندگي مي گفت : « ما رو خجالت نده خواهر
من راضي به اين
زحمتها نيستم » و حسابي قدرداني مي كرد.
تو يكي از همين روزها كه برايش غذا مي بردم
گفت : « طاهره كمتر بيا
بيمارستان ! »
گفتم چرا
گفت : « بالاخره اينجا نامحرم هست
خوبيت نداره »
البته اين حرفش دليل ديگري هم داشت . وقتي من مي رفتم آنجا
بچه هايي كه
به ملاقاتش مي آمدند
راحت نبودند.
براي ما هميشه بهترين فرصت ديدار او
همين طور وقتها بود كه مجبور
مي شد براي چند چند روز يك جا بماند. با ناراحتي گفتم : « ما كه جز روز
تخت بيمارستان هيچوقت نتونستيم تو رو درست و حسابي ببينيم
فرصت
همين رو هم مي خواي از ما بگيري ! »
دليل ديگر اين درخواستش كه دوست نداشت ماها خيلي اطرافش
باشيم
اين بود كه كمتر بهش وابسته شويم . با تمام اين حرفها من دست
بردار نبودم ! با اينكه روزها كمتر مي رفتم
اما عوضش شبها جبران مي كردم .
يك شب كه طاقت نياوردم تو خانه باشم و او روي تخت بيمارستان
زجر بكشد
تصميم گرفتم بروم بيمارستان تا ببينم چه حالي دارد
بهانه اي
جور كردم تا اگر بپرسد اينجا چكار مي كني و چرا آمدي
حرفي براي گفتن
داشته باشم . رفتم بيمارستان
تو سالن كه رسيدم
آقاي يوسفي
پرستار
محمود گفت : « آقاي كاوه خيلي داد داشتند
به خودشان مي پيچيدند
بهشان
آمپول مسكني زديم
الان هم خوابيدن
اگر نريد تو بهتره . »
خورد توي ذوقم دلم نمي آمد دست خالي برگردم
به آقاي يوسفي گفتم :
« پس بي زحمت شما كمي لاي در را باز بذارين تا از همين جا نگاهش كنم »
يك چراغ خواب تو اتاقش روشن بود كه نور كمي بيرون مي داد
تو
روشنائي اش مي شد محمود را ديد. رو به قبله دراز كشيده بود. كمي كه دقت
كردم
به نظرم رسيد كه دارد با كسي حرف مي زند ولي دور و برش خلوت
بود. دقت كردم ببينم چه مي گويد
متوجه نشدم . با كنجكاوي برخاستم و
رفتم جلوتر. همينطور كه از لاي در نگاهش مي كردم فهميدم كه دارد نماز
مي خواند. انگار آهسته گريه هم مي كرد. چنان به حالش غبطه خوردم كه قابل
وصف نيست . نمي دانم چه مدت گذشت
وقتي به خودم آمدم كه ديدم
محمود سرش را بلند كرده و دارد مرا نگاه مي كند! پرسيد : « اينجا چكار
مي كني طاهره با كي اومدي !
اولش جا خوردم
ولي وقتي ديدم كار از كار گذشته
رفتم تو اتاق . گفتم :
« دلم برات تنگ شده بود
آمدم احوالت را بپرسم . »
انگار كمي حالش گرفته شده بود كه مزاحم خلوتش شده ام .
لبخندي زد و گفت : « برو خانه
حالم خوب است . »
از همين چند لحظه
آرامش عجيبي پيدا كردم
از اثر روحيه معنوي او
آنقدر همين چند لحظه حال و هواي خوشي به من دست داد كه خوب بخاطر
دام آن شب مسير بيمارستان تا خانه را بي اختيار گريه مي كردم .
ت چند روز در بيمارستان امام حسين (ع ) بستري بود. همان روزها پدرم و
همرزمانش داشتند زمينه را فراهم مي كردند كه او را براي معالجه ببرند به
يكي از كشورهاي غربي
اما نمي دانم چرا هي امروز و فردا مي كردند.
يك روز تو خانه نشسته بوديم
ديدم در مي زنند
در را كه باز كردم برجا
خشكم زد! انتظار ديدن هر كسي را داشتيم غير از محمود. آن هم با
سرتراشيده وپانسمان كرده ! گودي چشمانش
نحيفي ولاغري اش را بيشتر به
چشم مي آورد. بي اختيار گريه ام گرفت . با صداي گريه آلود گفتم : « تو با اين
سر و وضعت چطور آمدي ! بايد چند روز ديگه تو بيمارستان مي ماندي و
استراخت مي كردي و » گفت : « دنيا جاي استراحت نيست
بايد بروم لشگر
كار زمين مانده زياد دارم ! »
پيدا بود براي رفتن عجله دارد. گفت : « حقيقتش خواهر
تو اين چند روز
من رو حسابي مديون كردي . »
گفتم : « براي چي »
گفت : « بالاخره اين همه اومدي و رفتي و زحمت كشيدي . »
باز گريه ام گرفت . گفتم شما بيشتر از اين حرفها به گردن ما حق داري
گفت : « به هر حال وظيفه من بود كه بيام ازت تشكر كنم . » آمده بود تا تشكر
كند. سر صحبت كه باز شد
فهميدم تصميمش براي رفتن جدي است . او زير
بار اعزام به خارج و معالجه در آنجا نرفته بود. گفتم « داداش فكر مي كني كار
درستي مي كني » گفت : « انسان در هر شرايطي بايد ببينه وظيفه اش چي
هست . » گفتم : « تو اصلا به فكر خودت نيستي
با اين تركشهاي توي سرت
داري به خودت ظلم مي كني ! »
گفت : « من بايد به وظيفه ام عمل كنم . ان شاالله بقيه چيزهارو خدا
خودش درست مي كنه . » پرسيدم : « خب حالا چرا نمي خواي بري خارج »
گفت : « اولا اعزام به خارج
خرج رو دست دولت مي گذاره و من هيچ وقت
حاضر نيستم براي جمهوري اسلامي خرج بتراشم
در ثاني گفتم كه بايد ديد
وظيفه چيه ! »
باز نتوانستم جلوي گريه ام را بگيرم . وقتي گريه ام را ديد
گفت :
« نمي خواد اينقدر ناراحت باشي
اين تركشها چاره داره
يك آهن ربا
مي گذاريم روش
خودش مياد بيرون » . اين را كه گفت آقاي خرمي و يكي دو
نفر ديگر كه همراهش بودند خنديدند و من تازه به خود آمدم كه دارد شوخي
مي كند. بعد هم با ظرافت
موضوع صحبت را عوض كرد. ولي من نمي دانم
چرا بي تابي ام بيشتر مي شد نه كمتر!
آن روز وقت خداحافظي هم حال غريبي داشتم ! نمي دانم چرا دلم
نمي خواست از او جدا شوم .
محمود با همان وضع و اوضاع رفت منطقه و آن ديدار
آخرين ديدار ما
بود.

| |