
شهيد حجت الاسلام والمسلمين محمدجواد باهنر
قسمت اول
بحثي كه به خواست پروردگار خواهيم داشت
بحث انسان از ديدگاه
اسلام است . اهميت اين بحث كه چرا ما در سلسله بحثهاي ايدئولوژيك لازم
مي دانيم بحث انسان مطرح شود
از آنجا روشن مي شود كه ديدگاهي كه هر
مكتب نسبت به انسان دارد
در نوع جهان بيني آن مكتب و نيز در هدفهايي كه
از زندگي براي انسان عنوان مي كند تاثير دارد
و خلاصه
ديدگاه هر مكتب
نسبت به انسان
چرايي و چگونگي زندگي را روشن خواهد كرد.
شايد يكي از بزرگترين گمشده هاي عصر ما و ازجمله مسائلي كه در
لابلاي چرخهاي زندگي صنعتي و ماشيني فراموش شده همين است كه
انسان براي چه و چگونه بايد زندگي كند و در اين چرايي و چگونگي خودش
چه ميزان نقش دارد و عوامل خارج از اراده او تا چه حد براي شكل دادن به
اين چرايي و چگونگي نقش خواهند داشت عوامل طبيعت
تاريخ
حكومت
محيط جغرافيايي و مجموعه سنن و آداب و فرهنگ محيط
در
شكل و جهت دادن به زندگي و راه انسان چه اندازه موثرند و اراده و انتخاب
او چه اندازه تاثير دارد آيا براي زندگي انسان ارزشهايي وجود دارد كه او
براي به دست آوردن آن ارزشها و رسيدن به آن آرمانها تلاش كند
يا براي
انسان در عالم واقعيت و در خارج
ارزش و آرماني وجود ندارد
اومانيسم
» يعني humanity » به معناي انسان و « haman مسئله اومانيسم كه از «
انسانيت مشتق شده
يك اصطلاح در مكاتب فلسفي است كه خلاصه
معنايش انسان گرايي و انسان مداري است ; يعني توجه به نجات و كمال
انسان و ارزش قائل شدن براي اراده آزاد و انتخاب انسان
اين مكتب
مخصوصا از دوره رنسانس به بعد مطرح شد. دوره رنسانس بعد از قرون
وسطي
كه دوره حاكميت اسكولاستيك يعني علم كلام مسيحي و
كليسامداري بود
به وجود آمد.
دوره قرون وسطي
در دوره هزار ساله قرون وسطي
علم و فلسفه در گرو تصميم گيري كليسا
بود
و در واقع
دوران تحجر و ركود و تعصب مذهبي كليسايي و حاكميت
مطلق كليسا و محروم كردن جريان فكر و تعقل و انديشه انسان به شمار
مي آيد. يعني در حدود هزار سال حاكميت تمدن و علم و فلسفه و حكومت و
همه چيز در اروپا به دست كليسا بود و حركت فكري و فلسفي و انديشه
بشري به نوعي ركود و توقف گراييده بود
به گونه اي كه وقتي تاريخ تحول
فكر و علم را از دير باز تا دوره معاصر ترسيم مي كنيم ناگهان در اين ميان به
يك خلا و سقوط
كه همان دوران كليسايي و دوران قرون وسطي است
برخورد مي كنيم كه در آنجا تنها علم كلام مسيحي حاكم و مطرح است
كه
اين هم در واقع
آميزه اي است از همان اساطير يوناني با خرافات مذهبي كه
از محيط هاي رم و يونان قديم به ارث گرفته بودند. بنابراين
دوران فلسفه و
علم در آن زمان متوقف شده بود و كشتارهاي دسته جمعي
اعدامها
سانسورهاي فكري و اختناقها و در واقع تحميل عقيده رواج داشت .
دوره رنسانس
پس از آنكه اروپاييان عليه اين دوران قيام كردند دوره رنسانس
يعني
دوره دگرگوني و تحول فكري
پيش آمد. يكي از خواسته هاي اين دوران
مطرح شدن اومانيسم يعني محور واقع شدن انسان است ; در حالي كه پيش از
اين مي گفتند خداي كليسا و مذهب كليسا محور است . محور اراده و تصميم
و مصلحت انديشي و اظهارنظر درباره خير و كمال و درباره حركت انسان و
هدف زندگي و همه اينها خداي كليسا و روحانيان كليسا بود. اومانيسم
در
واقع
شورشي عليه آن خدامحوري دوره قرون وسطي بود و انسان محور
شد. يعني در اينجا انسان از حالت مجبوربودن در برابر اراده ازلي ماورايي يا
طبيعت بيرون مي آيد و خود او مطرح مي شود و اراده و تشخيصش محور
مي گردد. و لذا حركت فكري و فلسفي و علمي
كه پرخاشي عليه آن تحجر
كليسايي بود
به صورت انسان مداري و انسان گرايي و اومانيسم درآمد.
در واقع . رنسانس كه اومانيسم را مطرح كرد اولا
آن را نوعي مقابله با
مذهب و تلاشي براي آزادكردن انسان از اراده جبري فوق طبيعت تلقي كرد
و ثانيا
آمد تا عقل و فكر انسان را از آن بحثهاي محدود كلامي مسيحي آزاد
سازد و
به دنبال آن
علم و تلاش فكري را در خدمت انسان قرار دهد. و لذا
از دوره رنسانس به بعد تمام حركتهاي علمي و فكري در جهت آزادكردن
انسان و سركوبي دين و مذهب تلقي شد. علتش چه بود علتش اين بود كه
آنچنان تصوري از انسان در اساطير يونان وجود داشت كه مي گفتند انسان در
برابر خدا قرار دارد; رابطه انسان با خدا
رابطه تضاد
رابطه رقابت و رابطه
حسادت است ; خدا نمي خواهد كه انسان پا به حوزه قدرت و اختيار و اراده
و علم و آگاهي او بگذارد; خدا انسان را رقيب خود مي داند. چه موقع خدا
براي خود حاكميتي قائل است : آنگاه كه اين انسان نه بفهمد و نه بتواند در
طبيعت تصرف كند و نه توانايي انتخاب داشته باشد. انسان محكوم سر به
زير ناآگاه
مي توانست يك عبد و يك برده براي خداوندگاران آسمان باشد.
مقايسه داستان شيطان و انسان را در اساطير كهن يوناني با آنچه كه اسلام
مي گويد
اين رمز را براي ما روشن مي كند.
خدا و انسان در مسيحيت قرون وسطي
در اساطير يوناني شخصيتي وجود دارد به نام « پرومته » كه
در واقع
همان شيطان محيط اسلامي ماست . مي گويند اين پرومته در آسمان با خدا
گلاويز شد و در فرصتي كه خدايان خوابشان برده بود
آتش مقدس را از آنجا
دزديد و به زمين آورد و به انسانها هديه داد. اين هديه لاجرم چشم و گوش
انسان را باز كرد و انسان توانست بفهمد
انتخاب كند و اراده داشته باشد.
خدايان هم خبردار شدند كه اين آتش مقدسي كه سالهاي طولاني حفظش
كرده بودند
كه مبادا دزدان آن را ببرند و مبادا به انسان برسد
ربوده شده
است و بنابراين دزد آتش ـ يعني شيطان ـ مورد قهر و خشم خدايان واقع و
رانده شد. يعني انسان كه رقيب خدا بوده است و خدا بر او حسد مي برده كه
مبادا چشم و گوش او باز شود
حال در اين ميان
موجودي پيدا شده كه اين
آتش و اين نور و اين هدايت و اين روشن بيني را از خدا دزديده و براي انسان
آورده است و در نتيجه خدا
پشيمان و نادم
دستش را بر دست و بر سرش
مي زند كه چرا اين بلا به سرش آمده است . انسان هم رقيبش شده و مطرود و
مورد غضب و خشمش قرار گرفته و لذا دائما با انسان دشمن است . اين
مطلب جزو اساطير يونان است .
مسيحيت وقتي خواست مسئله انسان
مسئله شيطان
مسئله آدم
مسئله بهشت و امثال اينها را توجيه كند آن را براساس همان چيزي كه
آميزه اي از اساطير يونان بود توجيه كرد.
در يهوديت هم شما دركتاب عهد عتيق در ابتداي تورات مي بينيد وقتي
مي خواهد خلفت جهان و خلفت آدم را بيان كند مي گويد كه آن درخت
ممنوعه كه انسان نبايد از آن مي خورد
درخت معرفت است ! يعني تصور آنها
اين است كه خدا براي آدم ممنوع كرده بود كه از ميوه درخت معرفت بخورد
براي اينكه نمي خواست انسان معرفت پيدا كند و چشم و گوشش باز شود.
آدم كه رفت و از درخت معرفت خورد. لاجرم خدا خبردار شد كه او
مي فهمد. آدم در بهشت عريان بود
ناگهان متوجه شد كه عريان است و بعد
وقتي كه توجه كرد و چشمش بازشد
صداي خدا از زير درخت بلند شد كه
مگر تو از آن درخت ممنوعه خوردي كه چيزي را كه تا به حال نمي فهميدي
اكنون مي فهمي خدا عصباني شد و آتش حسادتش شعله كشيد و او را از
بهشت بيرون كرد
براي اينكه ديد براي خودش رقيبي پيدا شده
است .
ملاحظه كنيد كه اين تصورات چقدر مي تواند در زير بناي فكري يك
مذهب
يك مكتب و يك مرام موثر باشد. يعني اساسا رابطه انسان با مذهب
يك رابطه خصمانه است . يعني عصيان آدم اين است كه توانسته آشنا شود و
معرفت پيدا كند. چه موقع مي توانست مطيع باشد وقتي كه معرفت پيدا
نمي كرد. حال كه معرفت پيدا كرده عاصي شده است . بنابر اين
اگر علم
بخواهد ترقي كند بايد چه كند بايد عليه مذهب بشورد و عاصي شود. پس
دوران قرون وسطي كه دوران خفقان و دوران ظلم و تحجر بوده و مغزها
كوبانده شده است
در حقيقت
دوران اطاعت محض انسانها از كليسا بوده و
انسان اگر بخواهد در راه علم و ترقي گام بردارد و آزاد شود
بايد اطاعت را
بشكند و عصيان كند : عصيان راه ترقي است .
بعد مي بينيم اگر در مكتب مسيحيت يك روحي هم از طرف خدا مي آيد
اين روح فقط به سراغ عيسي (ع ) مي رود
يعني يك فرد منتخب است كه
مورد مهر خدا قرار مي گيرد و خداوند از روح لطف و عطوفت خويش به او
مي بخشد. اما انسان ذاتا گناهكار و عاصي است و در مقابل خدا قرار دارد.
فقط يك عيسي مسيحي پيدا مي شود كه اين بارقه لطف و روح خدا در او
دميده شده است و بعد همين عيسي مسيح روح خودش را به آبا كليسا
به
حواريون و بالاخره به رهبران مسيحي منتقل كرده است و فقط روحانيان
وارثان روح خدا از طريق مسيح هستند و نه غير آنها
فقط روحانيان و آبا
كليسا مورد مهر خدا هستند
والا ديگران مورد خشم و غصب خدايند. به
قول انجيل و مسيحيت اگر مسيح آماده مي شود تا مصلوب گردد براي اين
است كه فديه گناه ازلي و ابدي انسان شود
يعني انسان ذاتش گناه است و
بنابر اين عيسي (ع ) خودش را فدا مي كند براي اينكه گناه و عصيان انسان
جبران شود. و بعد هر انساني كه به اين روح پيوست در حوزه عفو خدا قرار
مي گيرد. يعني انسانها فقط در پناه روح خدا و در پناه آبا كليسا مي توانند از
خشم برافروخته پروردگار نجات پيدا كنند. اين خلاصه آن تجسمي است كه
ابتدا اساطير يوناني داشتند و بعدهم يهوديها آن را در تورات وارد كردند و
بالاخره هم اين مسئله وارد مسيحيت شد.
تاثير اين طرزتفكر در پيدايش اومانيسم
و مي بينيم اومانيستهاي بعدي اروپا و ديگران بعد از آنها وحتي ماركس
براي نجات انسان و حركت تكاملي او
از اين نوع برداشت متاثرند
يعني
وقتي كه درصدد طرح اومانيسم و اعطاي آزادي و شرف و افتخار به انسان
برمي آيند مي گويند ما مي خواهيم انسان را از اسارت دين آزاد كنيم . و لذا اين
به اصطلاح راديكاليستهاي قرن هجدهم اروپا وقتي مي خواهند در باره
نجات انسان طرح بدهند مي گويند عقيده به خدا رااز درون انسان برداريد و
به جاي آن وجدان او را بگذاريد تا حركت انسان آغاز شود. ولي مادامي كه
عقيده به خدا در درون آدمي وجود دارد او به نوعي اسارت گرفتار است
اين
عقيده را برداريد و از درون خودش يك مايه و سرمايه اي را
كه همان
وجدان است
به او بدهيد
وجدان كه آمد انسان آزاد مي گردد و راه تكاملش
باز مي شود. بنابر اين
مي بينيم جامعه شناسان
فلاسفه و روان شناسان غربي
غالبا رو به اين سمت مي روند كه وقتي مي خواهند به انسان شخصيت بدهند
خدا را مي كوبند.گويي شخصيت دادن به انسان معنايش كوبيدن خدا و
مذهب است .
مسيحيت وقتي خواست مسئله انسان
مسئله شيطان
مسئله
آدم
مسئله بهشت و امثال اينها را توجيه كند
آنها را براساس
همان چيزي كه آميزه اي از اساطير يونان بود
توجيه كرد!
يكي از بزرگترين گمشده هاي عصر ما و از جمله مسائلي كه
در لابلاي چرخهاي زندگي صنعتي و ماشيني فراموش شده
اين است كه « انسان » براي چه و چگونه بايد زندگي كند و در
اين چرايي و چگونگي
خودش چه ميزان نقش دارد و عوامل
خارج از اراده او تا چه حد براي شكل دادن به اين چرايي و
چگونگي نقش خواهند داشت
جامعه شناسان
فلاسفه و روان شناسان غربي غالبا رو به اين
سمت مي روند كه وقتي مي خواهند به انسان شخصيت بدهند
خدا را مي كوبند. گويي شخصيت دادن به انسان معنايش
كوبيدن خدا و مذهب است !

|